فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Wednesday, February 01, 2012

این چند فیلم...

خوابم می‌آد
...رضا عطاران که بجز بازیگری سابقه کارگردانی سریال‌های تلویزیونی هم دارد (سریال‌هایی که مورد توجه منتقدان نیز قرار گرفتند) در نخستین فیلم سینمایی‌اش هم به همان اندازه اعتبار کارنامه‌اش موفق است. خوابم می‌آد (که عطاران ناچار شد نام قبلی‌اش رضا هرگز نمی‌خوابد را به دلیل مضحکی عوض کند و اگر دل‌تان خواست دلیلش را از خودش بپرسید) یک کمدی دیوانه‌وار و خاص است؛ همان چیزی که از عطاران انتظار می‌رود. فیلم با اشاره‌ای کافکاوار شروع می‌شود اما فیلم‌ساز، کابوس‌های گرگوار سامسا را تبدیل به لحظه‌های مفرحی می‌کند؛ حتی زمانی که این گرگوار عطاران توی صندوق عقب ماشینی در حال سقوط به دره‌ای عمیق است. گاهی هم شخصیت اصلی فیلم، وودی آلن را در پولو بردار و فرار کن به یاد می‌آورد. با این حال، رضای عطاران بیش از هر کسی شبیه خود عطاران است. و فیلمش هم یک فیلم عطارانی است.




برف روی کاج‌ها
...پیمان معادی دوره آغاز کارش به عنوان فیلم‌نامه‌نویس، آمیخته با جنجال کافه ستاره بود اما وقتی دو بازی فوق‌العاده او را در دو فیلم درخشان اخیر اصغر فرهادی دیدیم همه آن جنجال‌ها از یادها رفت و بازیگر خوبی را شناختیم که بعد روی صحنه تئاتر هم همان قدر خوب بود و حالا هم یک کارگردان خوب؛ کارگردانی که آن قدر اعتمادبه‌نفس دارد که فیلم اولش را سیاه‌وسفید گرفته و از جاذبه‌های عامه‌پسند آشکارا دوری کرده. مهناز افشار فیلمش بیش‌تر یک بازیگر خوب است تا ستاره فیلم‌های عامه‌پسند، و چه انتخاب خوبی کرده با گزینش حسین پاکدل برای بازی در نقش همسر او. چهره (و پرسونای) نجیب و دل‌پذیر پاکدل طی حدود سی سالی که او را به شکل‌های مختلف (عمدتأ در تلویزیون) می‌شناسیم در این نقش به چالش کشیده می‌شود اما در پایان، تماشاگر حتی در تصور و قضاوت احتمالی خودش درباره این شخصیت هم دچار تردید می‌شود.




بغض
... فیلم اول رضا درمیشیان یک غافل‌گیری تمام‌عیار است. او که چند تجربه دستیاری مهرجویی در فیلم‌های اخیرش داشته از این فرصت‌ها درس اندوخته اما مشقش را طبق سرمشق استاد ننوشته. حتی از مستند جادوگر که درمیشیان دو سال پیش درباره علیرضا زرین‌دست ساخته نمی‌شد بغض را حدس زد. ساختن فیلم اول در خارج از کشور، آن هم بیش‌ترش توی کوچه‌ها و خیابان‌های ابرشهری مثل استانبول خیلی دل و جرأت می‌خواهد. شانس بزرگ درمیشیان – که قطعأ نتیجه انتخاب‌های هوشیارانه اوست – این است که چهار سینماگر بزرگ و ماهر سینمای ما در شکل‌گیری فیلم اولش همراه او بوده‌اند: نظام‌الدین کیایی صدابردار که کوهی از تجربه است و تجربه کار در غربت را هم دارد، تورج اصلانی که او هم به رغم جوانی فیلم‌برداری با تجربه است، هایده صفی‌یاری که حالا دیگر تدوینش یکی از شاخصه‌های فیلم‌های خوب سینمای ایران است و محمدرضا دلپاک که با صداگذاری‌اش به فیلم‌ها روح می‌دمد.




گیرنده
...غافل‌گیری دیگر امسال گیرنده ساخته مهرداد غفارزاده است. فیلمی شلوغ، پرشخصیت، با لوکیشن‌های مختلف، با روابط متعدد و تودرتو، مدام در رفت‌وآمد و به تعبیری یک فیلم جاده‌ای، با یک ایده مرکزی و تعداد زیادی ایده فرعی، پر از کشمکش که همه این‌ها باید با ریتمی تند اجرا و پرداخت و تدوین شود. با این که فقر از سروروی تولید می‌بارد اما نتیجه کار، قابل‌قبول و تماشایی است و حتی با تغییر در استراتژی تدوین، صداگذاری و موسیقی متناسب با حال‌وهوای فیلم می‌تواند تبدیل به یک دنیای دیوانه دیوانه دیوانه ایرانی شود. غافل‌گیری و نکته اصلی و مهم گیرنده این است که برخلاف آن‌چه از خلاصه داستانش برمی‌آید و انتظار تماشای فیلمی تبلیغاتی و سفارشی را در بیننده ایجاد می‌کند، اتفاقأ یک کمدی تلخ و سیاه اجتماعی است که ربطی به آن انتظار اولیه ندارد. مثل کل سینمای ما و تماشاگرانش که مدام همه را غافل‌گیر می‌کنند.




یک روز دیگر
...یک روز دیگر در ادامه موجی از شیوه داستان‌گویی غیرکلاسیک ساخته شده که بیش از یک دهه است در سینمای دنیا – و ایران – رواج پیدا کرده، تبدیل به یک جریان شده و اینک حتی می‌توان گفت به نوعی کلاسیک شده است. داستان‌های متقاطع، رفت‌وبرگشت‌هایی در زمان، داستانک‌های مینی‌مال که رشته‌ای آن‌ها را به هم پیوند می دهد، داستان‌هایی بی‌قهرمان، بدون شخصیت اصلی، پر از شخصیت‌های کم‌حضور و هم‌اندازه، بدون اوج و فرودهای دراماتیک آشنا... نخ داستانک‌های فیلم تازه حسن فتحی پنج هزار یورو پولی است که یک خانواده مهاجر ایرانی در پاریس، درحادثه‌ای از دست می‌دهند و طی یک روز این پول‌ها دست‌به‌دست می‌شود و آخر روز پول‌ها بار دیگر به جای اولش برمی‌گردد. در این «ادیسه پول!» با آدم‌های مختلفی همراه می‌شویم از ملیت‌های مختلف. ایرانی، فرانسوی، سومالیایی، لهستانی، عرب، چینی، ژاپنی، اسپانیایی، آمریکایی و...




سه و نیم
...سه و نیم با آن که یک شوخی با اسم فیلم اول نقی نعمتی – آن سه – به نظر می‌رسد، اما اصلأ فیلم شوخ‌طبعانه‌ای نیست؛ که تلخ و تیره است. با هیچ چیز هم نمی‌شود این تلخی را پنهان کرد. سه و نیم بیش از آن که فیلم شخصیت‌ها باشد، فیلم فضا و روایت است. باران و سرما و مه و درخت‌های برهنه و شیشه‌های بخارگرفته ماشین‌ها عناصر اصلی این فضای دل‌گیر و غم‌آلود هستند. آن سه که نمایش عمومی نداشت و فقط در چند جشنواره خارجی نمایش داده شده و سه و نیم هم به نظر نمی‌رسد سرنوشتی جز این داشته باشد. البته منهای معیارهای سخت ممیزی در مورد این گونه فیلم‌ها، حتی اگر ممیزی هم کاری به کارشان نداشته باشد، فیلم‌هایی از نوع آثار نقی نعمتی، بدون توقع حمایت‌های رسمی یا پذیرش عام از سوی بدنه سینما، حداکثر می‌توانند جای اندکی در حاشیه سینمای اکران داشته باشند. با این حال این نوع سینما و این دسته از فیلم‌سازان هم باید حضور و فعالیت داشته باشند زیرا به ظرفیت‌های بصری و مضمونی و روایی سینمای ما تنوع و قوت می‌دهند.

مـتـن کـامـل


[ / ]





Friday, January 27, 2012

تماشای چندباره

«کدام فیلم را بیش از هر فیلم دیگری تماشا کرده‌ام» این سؤالی بود که ماهنامه سینمایی 24 در شماره اخیر خود، به مناسبت دومین سالگرد انتشار، از نویسندگان و منتقدان سینمایی پرسیده بود.

در آن دفترهای «یادداشت فیلم» دوران نوجوانی، جلوی اسم فیلم‌هایی که می‌دیدم و یادداشتی درباره‌شان می‌نوشتم، تعداد دفعاتی را هم که هر فیلم را دیده بودم توی پرانتز ثبت می‌کردم. بیش‌ترین رقم جلوی فیلم تـنـگـنـا نوشته شده بود: هفت‌بار. بعد اشک‌ها و لبخندها (پنج‌بار) و این گروه خشن (چهاربار). نوشتن در آن دفترها که متوقف شده، دیگر آمار فیلم‌دیدن‌هایم را جایی ثبت نکردم. همین سه فیلم را پس از آن هم بارها دیده‌ام و نمی‌دانم تعدادشان به چندبار رسیده است. این‌ها جزو فیلم‌هایی هستند که اگر به هر دلیلی در معرض تماشای‌شان قرار بگیرم (عجب موقعیت و عبارتی!)، از هر جای فیلم که باشد، نمی‌توانم در برابر ادامه‌ی تماشای‌شان تا آخر، مقاومت کنم. بنابراین چندبار هم این فیلم‌ها را به شکل ناقص دیده‌ام. این وضعیتی است که در سال‌های بعد، در مورد فیلم‌های دیگری هم پیش آمده. مثل گوزن‌ها، سینما پارادیزو، پاریس‌تگزاس، اجاره‌نشین‌ها، 21 گرم، دایی‌جان ناپلئون. و فیلم‌های دیگری هم هستند که هرچند نه به این تعداد، اما جزو فیلم‌هایی هستند که چندبار آن‌ها را دیده‌ام. مثل جاده‌ی فلینی، قیصر، سفرنامه‌ی شیراز (از قصه‌های مجیدعشق سگی، پیش از غروب، کینگ کنگ (پیتر جکسون)، دشمن پشت دروازه‌ها، بابل و... آدم‌های عشق فیلم، هر کدام فهرست‌هایی از این‌جور فیلم‌ها دارند.
با کوتاه شدن عمر و رسیدن به سرازیری سال‌های آخر و فراوانی دی‌وی‌دی، اتفاقأ چند سال است سعی می‌کنم فیلم‌هایی را نگه دارم که اشتیاق تماشای بیش از یک‌بار آن‌ها را دارم نه فیلم‌هایی که فقط به درد یک‌باردیدن می‌خورند (حساب آن‌هایی که به درد همان یک‌باردیدن هم نمی‌خورند، خب معلوم است)؛ گرچه در این فوران و فراوانی حتی فرصت تماشای یک‌باردیدن تعدادی از همین فیلم‌هایی که می‌خرم پیدا نمی‌شود تا درباره‌ی نگه‌داشتن‌شان تصمیم بگیرم... ویدئو و دی‌وی‌دی امکان شکل‌گیری و بروز عشق‌های دیوانه‌وار را فراهم کرد. جنون فیلم ‌دیدن، جنون فیلم جمع کردن و جنون بارها ‌دیدن...
آخرین فیلمی که چندبار دیدم، یه حبه قند بود. هفت بار... باز هم آن را خواهم دید.

مأخذ: ماهنامه 24، شماره 24، بهمن 1390

Labels:



[ / ]





Thursday, January 19, 2012

به همین سادگی

خانه قمر خانم
کارگردان و تهیه‌کننده: آیدا پناهنده
تصویربردار: عماد خدابخش
تدوین: ارسلان امیری، آیدا پناهنده
صدابردار: مهدی صادقی
صداگذار: مهرشاد ملکوتی
محصول 1390
74 دقیقه
روایت زندگی زنی سرزنده و پرتلاش به نام قمر خانم که خود را برای تغییراتی که در زندگی‌اش پیش آمده، آماده می‌کند.


خانه قمر خانم نمونه خوبی از فیلم‌هایی است که متکی بر غرابت موضوع‌شان نیستند و نشان می‌دهد که چه‌گونه می‌توان با یک پرداخت متناسب (حتی خیلی ساده) و سنجیده، از یک موضوع عادی و دم‌دستی هم مستندی تماشایی ساخت. فیلم درباره زن مسنی است که در یکی از طبقه‌های خانه‌ای قدیمی زندگی می‌کند و در طبقه‌های دیگر فرزندانش با خانواده‌های‌شان ساکن‌اند. بچه‌ها تصمیم گرفته‌اند طبق سنت دهه‌های اخیر، خانه را بکوبند و به جایش آپارتمان بسازند و «مادر» هم برای پیوستن به فرزند دیگرش عازم خارج است. فیلم‌ساز بدون دراماتیک کردن هیچ حادثه‌ای، زندگی زن را از سفری زیارتی همراه با دو نفر از هم‌دندان‌هایش، چند روز زندگی در خانه، تخلیه خانه قدیمی و اسباب‌کشی به خانه جدید و رفتن به سوی فرودگاه را ثبت و تصویر می‌کند؛ انگار که رفتن از آن خانه (بدون سوزناک کردن قضیه) و رفتن از ایران، خبر از پایان یک دوران و آغاز دوره‌ای جدید می‌دهد.
قمر خانم ویژگی خاصی ندارد. نه نوع زندگی‌اش خاص است، نه اتفاق غیرمنتظره‌ای در این زندگی رخ می‌دهد، نه کار خاصی از او سر می‌زند، نه مثلأ آدم شوخ‌طبعی است، نه حرف‌های بامزه‌ای یا عمیقی می‌زند. یک زن کاملأ معمولی است. فیلم‌ساز با استفاده از همین سادگی او پرداختی را انتخاب کرده که حاصلی سهل و ممتنع داشته و هیچ معلوم نیست برای آدمی دیگر، همین جواب را بدهد. سپردن نقش راوی به قمر خانم نتیجه‌ای فوق‌العاده به بار آورده و بخش مهمی از جذابیت فیلم حاصل این ترفند ابتکاری است. روایت قمر خانم به شکل جمله‌های رایج رو به دوربین نیست، بلکه متن نوشته فیلم‌ساز را با همان لحن ساده (که می‌کوشد در این مورد حالتی رسمی هم به آن بدهد) با ته‌لهجه ترکی‌اش می‌خواند و صدای او با مکث‌ها و تپق‌هایش روی تصویرهای فیلم گذاشته شده. فیلم‌ساز بدون هیچ تمهید و تأکیدی موفق می‌شود پیرزنی را به بیننده معرفی کند که مظهر تلاقی سنت و مدرنیسم است؛ هم به سفر زیارتی می‌رود و دل‌بسته خانه قدیمی است و مشغله‌اش خیاطی و آشپزی است و هم آرزوی دیدن برج ایفل را دارد و اهل آرایش و ماهواره و چک‌آپ است.
فیلم البته کمی طولانی است و به‌خصوص در سکانسی که پسر خانواده توضیح مفصلی درباره خانه قدیمی و یادگارهای گذشته می‌دهد، شخصیت اصلی را فراموش می‌کند؛ سکانسی که کاملأ قابل‌حذف است و با حذف برخی لحظه‌های تلف‌شده دیگر- به‌خصوص از سکانس آخر در راه فرودگاه – می‌تواند تبدیل به اثری خوش‌ریتم و مثال‌زدنی شود. بی‌تردید این نکته که سازنده فیلم یک زن است نقش اساسی در این داشته که بتواند به خلوت سوژه‌اش نزدیک شود؛ اما فقط همین هم نیست. وقتی به خلوت سوژه نزدیک شدی آن وقت باید فیلم‌سازی نکته‌بین و خلاق هم باشی تا نتیجه کار، بشود خانه قمر خانم.

Labels:



[ / ]





Friday, December 30, 2011

هفته‌نامه همشهری جوان در آخرین شماره خود پرونده‌ای از اشخاصی که سال‌هاست در یک پست و سِمَت ثابت فعالیت می‌کنند تشکیل داده است. این مطلبی است که همکارم شاهین شجری‌کهن درباره سی‌سال فعالیت ماهنامه سینمایی فیلم نوشته است.

کشتی به راهش ادامه می‌دهد

شاهین شجری‌کهن: چند ماه دیگر ماهنامه سینمایی فیلم سی‌ساله می‌شود و این یعنی سی‌سال است که هوشنگ گلمکانی سردبیر ازلی‌ابدی مجله فیلم روی صندلی‌اش نشسته و همین‌طور که چرخ می‌زند و پشت سرش را می‌خاراند، به نقدها و مطالب و ایده‌های تازه فکر می‌کند و با همکارانش برای یک 132 صفحه دیگر برنامه می‌چیند. در جامعه ما که کار گروهی بسیار سخت است و شراکت اساسأ خوش‌عاقبت نیست، مجله فیلم نمونه کمیابی است از یک بنگاه خصوصی موفق که سه رییس دارد، در مالکیتش سه نفر شریک‌اند، مدیریتش به عهده سه نفر است و همه اختیاراتش هم میان همین سه نفر تقسیم شده است، اما پس از سه دهه هم‌چنان سرپاست و به فعالیتش ادامه می‌دهد. همین که مجله فیلم با ساختار سه تکه و سه‌رییسه‌اش هنوز از هم نپاشیده و در آرامش به مسیرش ادامه می‌دهد از عجایب روزگار است؛ آن هم در این سرزمین که دو نفری یک زیرپله فلافل‌فروشی را هم نمی‌توان با موفقیت اداره کرد و به دردسر نخورد.
هیچ کس به‌درستی نمی‌تواند دلیل موفقیت و دوام طولانی این مجموعه را تحلیل کند، حتی خود این سه نفر که به سه تفنگدار مطبوعات مشهورند؛ مسعود مهرابی، عباس یاری و هوشنگ گلمکانی. اما همه قبول دارند که سی‌سال شراکت و همکاری بی‌حاشیه در ایران یک رکورد دست‌نیافتنی است. در بین سه تفنگدار مجله فیلم، طبیعتأ هوشنگ گلمکانی از همه مشهورتر است. او را با نوشته‌ها و نقدهایش می‌شناسیم و بی‌تعارف اثرگذارترین منتقد تاریخ مطبوعات سینمایی ایران بوده است. تقریبأ همه کسانی که امروز نقد فیلم می‌نویسند، یا از مکتب مجله فیلم بیرون آمده‌اند و یا مستقیم و غیرمستقیم چیزهایی از گلمکانی یاد گرفته‌اند و رشدشان را مدیون او و مجله فیلم هستند. به همین دلیل این روزها خیلی از نویسنده‌های جوان که به کوچه سام (دفتر ازلی‌ابدی مجله فیلم!) می‌آیند، بیش‌تر برای دیدن سردبیر و مدیران مجله است.
نمی‌توانم راز دوام طولانی هوشنگ گلمکانی را درست توضیح بدهم. ولی (از برداشت شخصی من) گلمکانی سخت کار می‌کند؛ بیش‌تر از همه کارمندانش و کم حرف می‌زند؛ کم‌تر از همه همکارانش. جدی و اخمو است و شاید به همین دلیل باشد که شهرت بداخلاقی (به گفته خودش از همان سی سال پیش) دامنگیرش شده، هرچند خیلی هم احساساتی است و پایه گفتن و خندیدن؛ اما نه زمانی که کار هنوز تمام نشده است. پس از این همه سال، هنوز انگیزه‌هایش مثل روزهای اول کارش است و با شنیدن هر ایده تازه‌ای چشم‌هایش برق می‌زند. گاهی برای تکمیل یک مطلب بارها با نویسنده جلسه می‌گذارد تا در نهایت آن چیزی بشود که دلخواه اوست. رفاقت‌هایش را هر شب در دفتر مجله جا می‌گذارد و تنها به خانه می‌رود. اهل گفت‌وگو است و می‌توانید هر وقت دلتان خواست به اتاقش بروید و حرفتان را بزنید. و از همه مهم‌تر خصلتی است که این روزها در بین منتقدان و نویسندگان سینمایی کمیاب است: دوستان سینماگرش را عادت داده که منتظر نقد منفی و بی‌تعارف باشند.
فکر می‌کنید برای سه دهه ماندگاری روی آن صندلی‌اش، ویژگی‌های دیگری لازم است؟

مأخذ: هفته‌نامه همشهری جوان، شماره 341، شنبه 3 دی 1390

Labels: ,



[ / ]





Friday, December 16, 2011

جلوه‌فروشی فروتنانه

درخت زندگی
نویسنده و کارگردان: ترنس مالیک
مدیر فیلم‌برداری: امانوئل لوبزکی
موسیقی: الکساندر دسپلات
تدوین: هنک کوروین، جی. ربینوویتس، دانیل ریزند، بیلی وبر، مارک یوشیکاوا
بازیگران: براد پیت (آقای اوبراین)، شان پن (جک)، جسیکا چستین (خانم اوبراین)، هانتر مک‌کریکن (جک خردسال)، لارامی اپلر (آر. ال)، تای شرایدن (استیو)، فیونا شاو (مادربزرگ)
محصول 2011، آمریکا
139 دقیقه

سرگذشت خانواده‌ای اهل تگزاس در دهه 1950. زندگی پسر ارشد خانواده، جک، را از سال‌های معصومانه کودکی تا دوران بزرگ‌سالی تلخ‌اندیشانه‌اش پی می‌گیریم، هم‌چنان که جک می‌کوشد با رابطه همواره پیچیده خویش با پدرش، آقای اوبراین، کنار بیاید. جک بزرگ‌سال در دنیای مدرن امروزی، خود را بیگانه و گم‌گشته می‌یابد و در حالی که معنا و موجودیت ایمان را زیر سؤال می‌برد، سعی می‌کند تا برای پرسش‌های مختلف و گاه عذاب‌آلودش در باب خاستگاه و معنای زندگی، پاسخ‌هایی بیابد.


درخت زندگی فیلمی متظاهرانه و جلوه‌فروشانه است که به طرز گریزناپذیری نگارنده را به یاد فیلم‌های فلسفی و عرفانی سینمای خودمان در دهه 1360 می‌اندازد. فیلمی از یک فیلم‌ساز اهل فلسفه که با پنهان کردن خودش هم (مصاحبه نکردن، شرکت نکردن در مراسم و آیین‌هایی که جزو روال جاری کار در سینماست) در واقع جلوه‌فروشی می‌کند. البته آدم پیچیده‌اند، بعضی‌ها پیچیده‌ترند و عده‌ای هم خیلی‌خیلی پیچیده‌ترند اما تبدیل کردن تصویرها و خاطراتی از دوران کودکی فیلم‌ساز به جلوه‌هایی از کل خلقت و بشریت و هستی و کائنات و کهکشان‌ها هم نوعی تظاهرات خودنمایانه است که در تناقض اساسی با پنهان‌گری ظاهرأ فروتنانه فیلم‌ساز است. این تصویرهای بریده‌بریده گاه بی‌ربط و گاه آماتوری (یا دست کم در حد مشق فیلم‌سازی جوان‌های بااستعداد تازه‌کار)، گذاشتن قطعه‌های موسیقی کلاسیک و شبه‌کلاسیک روی این تصویرهایی که با دوربین روی دست گرفته شده، فیلم را به کلیپی وارفته تبدیل کرده که بیش از دو ساعت کش می‌آید و تماشایش واقعأ طاقت‌سوز است. البته قبول که سینما همه سینماست و هرچه روی پرده حرکت کند سینماست و حتمأ کسانی از چنین فیلم‌هایی لذت می‌برند؛ نگارنده هم حتمأ دارد با این اظهارنظرها سلیقه خودش را توضیح می‌دهد. هدف مخالفت با فیلمی غیردراماتیک نیست. اما در سینمای داستانی، وقتی فیلمی درام و داستان ندارد، چیزی باید به جایش داشته باشد که درخت زندگی ندارد. آن‌چه دارد، تفرعن و جلوه‌گری فیلسوف‌مآبانه‌ای است که لای زرورقی پیچیده شده است. تصویرهایی غلط‌انداز و ساختاری فاقد خلاقیت، و ترفندهای ادااصولی.
دوست منتقد جوانی معتقد است فیلم پر از ارجاع‌هایی به فرهنگ آمریکای آن دوران و آن منطقه است که بدون آشنایی با آن‌ها نمی‌توان درخت زندگی را درک کرد و از آن لذت برد. حرفی نیست. می‌توان به طور کلی پذیرفت که اشراف مخاطب به جزییات فرامتن می‌تواند باعث درک بیش‌تر و گاهی لذت بیش‌تر از اثر شود، اما البته هر اثری باید بتواند بدون اتکا به فرامتن هم ارتباط اولیه را با مخاطب برقرار کند. در سینمای دهه 60 ما ارجاع به حافظ و ملاصدرا و سهروردی بود و گیریم در درخت زندگی به والت ویتمن و هرمان ملویل یا هر بزرگ دیگری باشد. با این ارجاع‌ها فیلمی اعتبار پیدا می‌کند؟ ما در سینمای خودمان، درست همین روزها، یک «درخت زندگی» داریم به نام یه حبه قند که اتفاقأ آن هم متکی به خاطرات کودکی و آن هم حاوی رویکرد فیلم‌ساز به خلقت و دنیا و هستی و پیرامونش است؛ فیلمی فلسفی و عرفانی است اما نه بدون تمهیدهای درخت زندگی ترنس مالیک. خوش‌بختانه در سینمای ایران سینماگر فلسفه‌خوانده هم داریم با مدل‌های فیلم‌سازی مختلف. یکی مثل داریوش مهرجویی که حالا دست‌کم دو دهه است فلسفه را در دل داستان‌های ملموس و آشنا می‌ریزد، و احمدرضا معتمدی را هم داریم که پس از تجربه‌های «ناب فلسفی!» در دهه 1370 تازه کم‌کم یاد گرفته – و گویا متقاعد شده – که همین کار را بکند. دوربین روی دست مالیک و چرخیدنش در لابه‌لای شاخه‌های درخت و روی چمن‌ها و توی ساحل و آن تصویرها از «آغاز خلقت» و دایناسورها و چیزهای باربط (تماتیک) و بی‌ربط (ساختاری) لااقل برای نگارنده حیرت‌آور است. ما در سینمای خودمان، 27 سال پیش نمای درخشانی داشتیم در نار و نی – فیلمی که هنوز دوست ندارم -؛ آن‌جا که جهانگیر الماسی توی آن راهروی بیمارستان به پیش می‌رود و به‌تدریج راهرو تغییر ماهیت می‌دهد و تماشاگر را به زمان و دنیای دیگری می‌برد. حالا این را مقایسه کنید با قدم‌زدن‌های شخصیت‌های درخت زندگی توی ساحل (آن هم نه یک بار) که یادآور فلینی و هامون مهرجویی است (تازه همان موقع، هامون هم یادآور فلینی بود). بعد از خودم می‌پرسم آیا این ایده خیلی درخشان است؟ آیا فیلمی فلسفی درباره خلقت حتمأ باید تصویرهایی از «بیگ‌بنگ» و کهکشان و دایناسور و این همه تصویر و ترفند گل‌درشت داشته باشد؟ با آن موسیقی مرعوب‌کننده و مثلأ شاعرانه؟ حالا که دیگر نیازی به اثبات ندارد فیلمی ساده درباره زندگی روزمره هم می‌تواند حاوی مفاهیم فلسفی باشد.
و شاعرانگی درخت زندگی با این ترفندهای آشنای دم‌دست، بیش‌تر یادآور شاعران متکبر و میان‌مایه‌ای است که فکر می‌کنند خیلی شاعرند. همه این برداشت‌های نگارنده حاصل لحن پُرتکلف و پُرطمطراق فیلم است که از طریق ساختار و عناصر سینمایی حاصل می‌شود و گاهی فرامتن هم آن را تشدید می‌کند.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©