فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, March 20, 2017


بی‌بی‌جان

کنار سفره هفت‌سين خودم را برای بی‌بی لوس کردم. هفت‌سينی که در کار نبود. نمی‌دانم اصلاً سينی توی سفره بود يا نه. هر چه بود، سفره عيد بود. با ماهی و سبزه و قرآن و آجيل و نمی‌دانم چی و چی. پيشانی‌ام را به شانه و صورت بی‌بی ماليدم و خودم را برايش لوس کردم؛ که يعنی: «بی‌بی جان، عيدی‌ام را بده!». صورت کوچکم را توی دست‌های زمختش که بر اثر سال‌ها کار مثل سمباده شده بود اما هم‌چنان دست‌های مهربانی بود گرفت و با لب‌های پرچروک و مهربانش دو تا ماچ آب‌دار به دو طرف صورتم چسباند. و آخرش هم پيشانی‌ام را بوسيد. من هم صورت نرم و پرچروک و کُرکينِ مهربانش را بوسيدم. بعد دست کرد توی يقه‌اش، کيسه پارچه‌ای‌اش را که هميشه خدا به گردنش بود درآورد، با دقت نخ دور دهانه‌اش را شل کرد و يادم نيست يک دو تومانی قهوه‌ای بود يا يک پنج تومانی سبز که از توی کيسه درآورد و توی مشتم گذاشت. اگر بی‌بی عيدها با ما بود؛ که اغلب بود (اگر تهران پيش قدسی خانم و محترم خانم، يا مشهد پيش پسرهايش نبود؛ که کم‌تر اتفاق می‌افتاد) او اولين کسی بود که عيدی‌ام را می‌داد. بعد که عيدی را از پدر هم می‌گرفتم، می‌دويدم دم خانه حبيب تا برويم سينمای عيد.
«بی‌بی توی خانه ما راحت‌تر از همه جا بود؛ هرچند که استقلال دل‌خواهش را نداشت. البته روحيه تنها زندگی کردن را هم نداشت و هر وقت که بچه‌هايش خانه‌ای برايش می‌گرفتند، زود رها می‌کرد و باز می‌آمد پيش ما. توی بيست‌وچندتا نوه‌اش، ميانه‌اش با من از همه بهتر بود. زمانی اتاقی برايش گرفتند تا مستقل باشد. اتاق کوچکی در گوشه يک خانه چنداتاقه. شايد دو در سه متر، و نيم‌متر بلندتر از کف حياطی که حوضی در وسطش بود. يک گليم کف اتاق انداخته بود و در يک عرض اتاق پتويی را دولا پهن کرده بود که روی پتو می‌نشست و رخت‌خوابش را که لای چادرشبی پيچيده بود، حايل ديوار کرده بود که روی پتو می‌نشست و به آن تکيه می‌کرد. کنارش چراغ خوراک‌پزی بود و ظرف‌های اندکش و قوری و کتری و بساط چای؛ همه چيزش همان دوروبرش بود. روی تاقچه چندتا قوطی رنگارنگ داشت که قبلاً چای يا شيرخشک بوده يا چيزهای ديگر. و حالا بی‌بی توی يکی لوبيا ريخته بود، توی يکی عدس و توی يکی هم اسباب دوخت‌ودوز. می‌نشست نمی‌دانم يا لباسی را که درزش شکافته بود کوک می‌زد يا مثلأ برای روی قوری‌اش که چای بهتر دم بکشد يک دستمال کوچک از پارچه‌هايی که برای روز مبادا توی بقچه‌اش نگه داشته بود، می‌دوخت. چای می‌ريخت و می‌خورد؛ چندتا. نخش که تمام می‌شد، گاهی هرچه با سرنخ و ته سوزن کلنجار می‌رفت، چشمان کم‌سوشده‌اش بر او چيره می‌شد و نااميد، بساط دوخت‌ودوزش را جمع می‌کرد و يک چای ديگر برای خودش می‌ريخت. وقتی که من در کنارش بودم، هميشه يکی از کارهايم نخ کردن سوزن‌هايش بود.
خانه مستقل بی‌بی پنجره‌ای به کوچه داشت. می‌رفتم پشت پنجره، صدايش می‌زدم. می‌آمد در را باز می‌کرد، می‌نشاندم روی پتو، چای را «تيار» می‌کرد، بعد می‌رفت سر حوض، تنباکو را نم می‌زد، ته قليان را آب می‌کرد، چندتا گل‌برگ و مهره در آن می‌ريخت و می‌آورد و می‌نشستيم، به نوبت، قليان می‌کشيديم. اول خودش می‌کشيد و وقتی قليان به دود می‌آمد، نی قليان را می‌چرخاند طرف من. يک چای برای من می‌ريخت و يکی برای خودش. بساط دوخت‌ودوزش را پيش می‌کشيد و نخ و سوزن را می‌داد به من تا سوزن را برايش نخ کنم. هر بار که می‌رفتم، يک دوخت‌ودوز نيمه‌کاره و يک سوزن نخ‌نکرده داشت که برايش نخ کنم تا او همان‌جور که قليان می‌کشيد و چای می‌خورد، دوخت‌ودوز کند و هم‌زمان از خاطراتش بگويد؛ خاطراتی از سال‌های بسيار دور، که حالا فکر می‌کنم جزو تاريخ شخصی او شده بود. بعضی از آن‌ها را آن‌قدر برايم گفته بود که جزيياتش را هم از حفظ شده بودم اما چيزی نمی‌گفتم تا برای چندمين بار هم آن‌ها را تکرار کند. خاطراتی که بيش‌تر مربوط به ياغيان و گردن‌کشان روستايش بود؛ علی‌اُلدُرُم و فَتَح‌خان. آدم‌هايی که تفنگ برداشته بودند و به کوه زده بودند و در مقابل امنيه‌ها ايستاده بودند.
دوره تازه زندگی او وقتی شروع شد که من در هجده سالگی، يک سال پيش از رفتن به سربازی، به تهران آمدم و مستقل شدم. هنوز يکی‌دو ماه نگذشته بود که بی‌بی ظاهراً برای تروخشک کردن من - که سرِ بی‌شام به بالين نگذارم و لباس‌هايم ناشور نماند - مشهد را رها کرد و به تهران آمد. تروخشکم می‌کرد، مادری می‌کرد اما احساس می‌کردم که او بيش از هر زمان ديگر به ثبات و استقرار و استقلال نياز دارد؛ و با من، بيش از ديگران به اين احساس و وضعيت می‌توانست دست پيدا کند، چون هيچ‌وقت بحث و کلنجاری با هم نداشتيم و او می‌توانست فارغ از هر اظهار نظر و اعمال نظر مزاحمی، برای خودش خانمی کند. يک اتاق گرفتيم دو در سه متر. يک عرض اتاق، تخت فنری من بود و بقيه‌اش را هم مثل اتاق خودش درست کرده بود؛ مثل همان يک کف دست اتاق پيرزن مهربان قصه‌ها. شب که از سر کار می‌آمدم، عطر مطبوع غذاهای خوشمزه‌اش در اتاق پيچيده بود و از ظرف روی چراغ خوراک‌پزی بخار برمی‌خاست. بعد هم چای و قليان و چيزهايی که نمی‌دانم برای چی می‌دوخت و من هم مثل هميشه بايد سوزنش را نخ می‌کردم و برای نمی‌دانم چندمين بار، خاطراتش را از ياغيان محبوبی که تفنگ برداشته و به کوه زده و در برابر امنيه‌ها ايستاده بودند، می‌شنيدم. حالا واقعاً نمی‌دانم که چه‌قدر از اين قصه‌ها واقعيت داشت و چه‌قدر ساخته ذهن بی‌بی بود اما يادم هست که بعضی از فلاش‌بک‌های او مثل ترجيع‌بند، تکرار که می‌شد دقيق بود؛ حتی با جمله‌های آشنا. من از همان وقت‌ها کم‌حرف بودم و کم‌حرفی مرا، او جبران می‌کرد. نه تلويزيونی داشتيم نه راديويی؛ و سکوت انگار که آزارش می‌داد. شايد سکوت و سکون، مرگ را به يادش می‌آورد و به هر شکل با آن مبارزه می‌کرد.
حتی وقتی که کتاب و مجله‌ای برمی‌داشتم که بخوانم، به حرف زدن ادامه می‌داد و با آن که می‌دانست که گاهی به حرف‌هايش گوش نمی‌دهم، بی‌آن که گلايه کند، همچنان می‌گفت و انگار برايش اهميتی نداشت که من حواسم به اوست يا به چيزی است که می‌خوانم. انگار فقط يک آدم زنده لازم داشت که خطاب به او حرف بزند. دلش خوش بود که توی ذوقش نمی‌زدم و اگر هم گوش نمی‌کردم، اعتراضی هم نداشتم.
صبح‌ها پيش از آن که وضو بگيرد، کتری را روی چراغ می‌گذاشت و تا نمازش را بخواند، آب جوش آمده بود. چای را دم می‌کرد و از سر کوچه نان تازه می‌خريد و تا بيايد، چای هم دم کشيده بود. بعد می‌نشست بالای سر من، برای خودش چای می‌ريخت و صبحانه می‌خورد. ساعت او غريزه‌اش بود. نيم ساعتی که می‌گذشت، شروع می‌کرد به صدا کردن من. آرام و به‌فاصله. می‌دانست تا نيم ساعت يا يک ساعت ديگر، صدايی از من درنمی‌آيد اما او از سر صبر، چای بعد از چای می‌ريخت؛ در نعلبکی فوت می‌کرد و آرام می‌خورد. لقمه‌ای نان و پنير هم در فواصل آن به دهان می‌گذاشت. و به‌تناوب صدايم می‌کرد. حوصله‌اش که سر می‌رفت، همان جمله هميشگی‌اش را تکرار می‌کرد: «روز، ظهر شد...» وقتی هم که بيدار می‌شدم، تا آخر صبحانه خوردن من، برای خودش هم چای می‌ريخت و پا به پای من، تا جمع شدن سفره می‌آمد.
يک سال بعد که به سربازی رفتم، من و بی‌بی همچنان يک اتاق دو در سه متر ديگر داشتيم که پنج‌شنبه جمعه‌ها که از پادگان کرج به تهران می‌آمدم، تروخشکم می‌کرد و طول هفته را نيز تنها بود. البته گاهی به خانه خواهرم در همان نزديک می‌رفت اما حاضر نبود استقلالی را که داشت، با هيچ چيز عوض کند. بی‌بی ديگر سرجهازی من شده بود. دوره شش‌ماهه پادگان که تمام شد، برای ادامه خدمت نظام راهی شيروان شدم و باز بی‌بی مونس و همدم بود و مادری می‌کرد. در طول يک ‌سال ‌و نيم اقامت در شيروان، در حالی که ساير هم‌دوره‌ای‌های مجرد مجبور بودند خودشان به رتق و فتق امور داخلی و خانه‌داری هم بپردازند، من نفهميدم غذا چه‌طور درست می‌شد، لباس‌ها کی شسته می‌شد و رُفت‌وروب کی انجام می‌شد. برای آن‌ها، وضعيت من غبطه‌برانگيز بود. با همان حقوق سربازی، وضعم از زمانی که کار می‌کردم، بهتر شده بود و بی‌بی که اصلاً آدم قانعی بود، نفسی می‌کشيد. حاضر بود چند وعده پشت سرهم نان و ماست خيکی بخورد اما برای من غذای حسابی مهيا کند. بدون من، هيچ ميوه‌ای، هيچ غذای خوشمزه‌ای از گلويش پايين نمی‌رفت. اگر جايی می‌رفت، مثلاً به باغی، و ميوه جلويش می‌گذاشتند، حتماً چندتا هم برای من می‌آورد، و اگر يکی بود، حتماً همان يکی را برای من می‌آورد. وقتی می‌خواست اسمم را صدا کند، پسوند «جان» از دهانش نمی‌افتاد.
آن يک سال و نيم هم گذشت، باز با بی‌بی به تهران آمديم، اين بار در اتاقی بزرگ‌تر که بعد تبديل به دو اتاق تودرتو شد. و بی‌بی خانمی می‌کرد و من هم از برکت وجود او البته زندگی مجردی نداشتم اما آسايش غبطه‌برانگيزی داشتم.
فکر می‌کنم يکی از تلخ‌ترين خبرهايی که بی‌بی در عمرش شنيد، خبر ازدواج قريب‌الوقوع من بود. انگار يک دوره خوش زندگی او با اين حادثه تمام می‌شد. می‌دانست که ديگر استقلال آن شش سال زندگی مشترک ما برايش تکرار نمی‌شود. رو ترش کرد. ابتدا تلويحی و به کنايه، و بعد صريح، به خاطر انتخابم سرزنشم کرد؛ درست يا غلط، مطمئن بودم که اين احساس ناشی از رنج پايان دوره استقلالش است. او ناچار بود بار ديگر به مشهد برگردد و با مادرم زندگی کند. باز همان کلنجارهای آشنا، حتی اگر اين بار، اتاق مستقلی در گوشه حياط برايش مهيا شود؛ به‌خصوص که حالا ديگر هشتادوچند سال داشت و مثل سال‌های قبل، سر پا و قبراق نبود و به کمک ديگران احتياج داشت. در شناسنامه، سال تولدش 1275 ثبت شده بود اما با سماجت اصرار داشت که اين سال، سال واقعی تولد او نيست. می‌گفت اشتباه شده، يا سال تولد خواهر درگذشته‌اش است که به شناسنامه او منتقل شده. در سال‌های بعد، من به دليل خاطرات تلخی که از مشهد داشتم، فقط دوسه بار به مشهد رفتم اما بی‌بی، تقريباً هر سال، سفری به تهران می‌آمد و هر بار سه‌چهار هفته می‌ماند و برمی‌گشت. هر بار که می‌آمد، تکيده‌تر می‌ديدمش. انگار که داشت آب می‌شد. چشمش آب مرواريد آورد و عمل شد اما موفقيت‌آميز نبود و بر اثر حادثه‌ای پس از عمل، روی مردمکش دُملی باقی ماند که ديدش را بيش‌تر مختل کرد. چند سال بعد، آن يکی چشم را هم عمل کرد اما سوی چشم، بر اثر طوفان زمان، به يغما رفته بود. عينک قطوری می‌زد اما به‌زحمت می‌ديد. با اين همه از پا نمی‌نشست. مثل خوابگردها برمی‌خاست و خودش را به چيزی مشغول می‌کرد و يا به خانه دوست و آشناها می‌رفت. تلاش می‌کرد که با حرف و حرکت، مرگ را پس بزند.
روز چهارم شهريور 1371 خبر رسيد که بی‌بی مُرد. بعدها شنيدم که او مدت‌ها زمين‌گير شده بود و هر از چندگاهی، يکی از بچه‌هايش ناچار بود کار تروخشک کردن او را به عهده بگيرد. چيزهايی که می‌گفتند، نشان می‌داد که او هم‌چنان در همان وضعيت هم شوق زندگی کردن را از دست نداده و می‌گفتند يکی از چيزهايی که مدام تکرار می‌کند، اسم من است. می‌گفتند گاهی فکر می‌کند که تو به ديدنش آمده‌ای، يا قرار است بيايی. می‌توانم حدس بزنم که مثل نزديکان همه کسانی که به اين سن‌وسال می‌رسند و جمع‌وجور کردن‌شان باعث عذاب و زحمت اطرافيان می‌شود، مرگ او را در دل آرزو می‌کرده‌اند. من که در سال‌های آخر برايش حکم مجسمه‌ای را پيدا کرده بودم، نمی‌توانم آن‌ها را سرزنش کنم. چون خودم بيش‌تر قابل سرزنشم. به‌جز آن‌چه به تصميم و اراده مربوط می‌شود، شايد بايد به خاطر کيفيت خلقت و طبيعت خودم ناله و شکوه سر بدهم».
کيومرث خودش را برای بی‌بی لوس می‌کند. صورت و پيشانی را به شانه و صورت بی‌بی می‌مالد و آرام چند بار تکرار می‌کند که: «مامان، پاشو برام بريونی بپز.» مرد گنده با آن قد دراز و موهای سفيدش شده عين بچه‌ها. چه عالی! چه قشنگ! توی اين مستندی که سجاد آوينی و دوستش درباره کيومرث پوراحمد ساخته‌اند، يک سکانس هست که با کلوزآپی چند ثانيه‌ای شروع می‌شود و بقيه‌اش لانگ‌شاتی بدون قطع است که کيومرث کنار مادرش - پروين‌دخت يزدانيان - نشسته تا او را به حرف بکشد. از مدتی پيش، از خود کيومرث شنيده بودم که مادرش - بی‌بی برای من - دچار فراموشی شده، اما آن کلوزآپ چند ثانيه‌ای آوار می‌شود روی سرم. بی‌بی دندان‌های مصنوعی‌اش را در دهان ندارد و صورتش مچاله شده. چيزی شبيه کلاه‌هايی به سر دارد که پيرزن‌های پول‌دار استفاده می‌کنند؛ مثل کلاهی که گلوريا سوانسن توی سانست بولوار بر سر داشت. بعد خوش‌بختانه خيلی زود اين کلوزآپ قطع می‌شود به نمای دور. و حالا صدای بی‌بی همان صدای آشناست؛ همان صدای آشنايی که قربان‌صدقه مجيد می‌رفت و نصيحت يا ملامتش می‌کرد.
مادر کيومرث هميشه برايم يادآور بی‌بی بنفشه بود. وقتی قصه‌های مجيد از تلويزيون پخش می‌شد، البته بلافاصله به ياد بی‌بی خودم افتادم، اما او هم آن موقع زنده بود و اين يک تداعی ساده بود. ولی در شهريور 1372، يک سال پس از مرگ بی‌بی، تماشای نان و شعر، آخرين قصه فيلم‌شده مجيد در جشنواره اصفهان، همان تاًثيری را داشت که اين بار تماشای سکانس بی‌بی در اين مستند داشت. پس از تحمل در سالن سينما، به کنار زاينده‌رود زدم تا خود را رها کنم. بعد نتوانستم خودداری کنم و يادداشتی برای بولتن جشنواره نوشتم. «...حالا تو در وجود يک بی‌بی ديگر زنده‌ای، بی‌بی‌جان! يک بی‌بی به همان خوبی».
در همه اين سال‌ها، هميشه دلم می‌خواست به دست‌بوس مادر کيومرث، بی‌بی خودم، بروم. اما مثل همه چيزهايی که آدم نقشه‌اش را می‌کشد و نمی‌شود، اين هم نشد و آدم اسمش را می‌گذارد «گرفتاری» اين زندگی لعنتی. همان اتفاقی که اين سال‌های آخر در مورد بی‌بی بنفشه افتاد و شرحش نمک پاشيدن به زخم است. حالا که ديگر بی‌بی پروين‌دخت خيلی چيزها را به ياد نمی‌آورد؛ چه فايده که بروم و بگويم يادت هست آن دفعه که غش کردی و افتادی و چشمانت سفيد شد چه‌قدر فرياد زدم و گريه کردم؟ آن دفعه که عيد دونفری با هم رفتيم سينمای فردين چه‌قدر خوش گذشت؟ هنوز يادت مانده که از آن غذاهای خوشمزه‌ات بپزی؟ برای من و کيومرث بريونی بپزی؟ خب عيبی ندارد بی‌بی‌جان. عيبی ندارد که خيلی چيزها يادت نمی‌آيد. آن چيزهايی که يادت نمی‌آيد اصلاً مهم نيستند. ول‌شان کن. مهم خودت هستی. فقط باش؛ همين کافی‌ست. اين دفعه ديگر عيد به ديدنت می‌آيم؛ بريونی هم نپختی عيب ندارد، فقط عيدی‌مان را بده تا با کيومرث برويم سينما بی‌بی‌جان.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©