نـشـسـت تـوسـکـاسـتـانپـیـمـان الـنـگـدره - 2
1جلوی کانتر شرکت هواپيمايي آسمان، وقتی چمدانم را روی تسمهنقاله گذاشتم، عصایی را که در دستم بود نشان مأمور پشت کانتر دادم و پرسیدم این را میتوانم توی هواپیما ببرم؟ گفت برو از مأموران بازرسی سپاه بپرس. رفتم پرسیدم، گفتند عیبی ندارد. چمدان را تحویل دادم و از پست بازرسی گذشتم و نشستم به انتظار باز شدن گیت مربوطه. وقتی اعلام کردند مسافران پرواز گرگان تشریف بیاورند، بیعجله رفتم که زیاد معطل نشوم. وقتی سوار اتوبوس شدم، صندلیها پر بود و باید به میلههای وسط آویزان میشدم. کیف دوشیام را جابهجا کردم، عصا را به یک دستم دادم و با دست دیگر تسمه را چنگ زدم که دیدم آقایی که روی صندلی کناری نشسته بود از جا بلند شد و صندلیاش را به من تعارف کرد. منتظر همچه سوءتفاهمی بودم. آقای محترم که البته خیلی هم جوان نبود اما سناش دست کم ده سال از من کمتر بود، به خیالش که باید جایش را به یک پیرمرد عصابهدست بدهد، از جا بلند شده بود تا نیکوکاری کند. تشکر کردم و با لبخند گفتم این عصا را دارم سوغات میبرم، و خیالش راحت باشد که میتوانم این چند قدم راه را بایستم، اما آقا کوتاه نیامد و اصرار کرد که – با این حال - بنشینم. از او اصرار و از من انکار. و بالاخره قانعش کردم که این چند قدم را نیاز به نشستن ندارم. آقا سر جایش نشست و معلوم شد بدون عصا هم هیبتم نشستهها را تشویق به دادن جایشان به من میکند.
ساعت حدود ده شب، فرودگاه گرگان شلوغ بود. یکیدو پرواز حاجیها تازه آمده بود و عده زیادی به استقبال آمده بودند. سالن انتظار پر شده بود و درهای محوطه ورودی را بسته بودند و دیگر کسی را راه نمیدادند. رفقای من هم که به استقبالم آمده بودند تماس گرفتند و پیامک زدند که توی پارکینگ منتظرم هستند. چمدانم را گرفتم و در حالی که آن را روی چرخهایش روی زمین میکشیدم، با کیف دوشی و عصا به دست از در توری محوطه که پشت آن عده زیادی ایستاده بودند گذشتم. غلامعلی و بهروز و علا آمده بودند. داشتم با آنها روبوسی میکردم که آقای مسنی هم توی آن تاریکروشنای محوطه شروع کرد به روبوسی با من. در همان چند ثانیه شروع کردم به جستوجو در ذهنم. مثل تشکیلات سیتییو توی سریال
24، عکس محوی را که همان لحظه از پیرمرد گرفته بودم دادم به کامپیوتر ذهنم و در آپشن خاطرات و زیرمجموعه دهه 1340 داشتم دنبال یک چهرة آشنا میگشتم که این عکس را با دادههای موجود تطبیق بدهد. جواب منفی بود، با این حال تصور کردم که او یکی از هممحلهایهای قدیمیمان است که گیرم چند سالی از ما بزرگتر بوده که حالا به آن ریخت درآمده و هیبت پیرمردی را پیدا کرده است. من هم گرچه او را بهجا نیاوردم، اما گرم و صمیمی روبوسی کردم که اگر بعداً دوستان معرفیاش کردند شرمنده نشوم. حالا آنها هم چیزی نمیگویند. فکر کردم شاید مثل عباس یاری که مدام دوست دارد آدم را غافلگیر کند، آنها هم این رفیق یا هممحلهای قدیمی را جایی دیدهاند یا خبرش کردهاند و گفتهاند داریم میرویم به استقبال فلانی در فرودگاه، و یکی یا دستهجمعی تصمیم گرفتهاند بیایند تا مرا که میدانند خیلی دلبسته نشانههای گذشته هستم، در همان بدو ورود غافلگیر کنند. همة اینها در همان چند ثانیه از ذهنم گذشت. بعد علا دستم را گرفت و کشاند به سمتی که ماشین پارک شده بود، و لحن و حالتش هم طوری بود که انگار میخواست از دست پیرمرد خلاصم کند. توی همان فاصله چند قدمی که از آنجا دور شدیم، دوستان برایم توضیح دادند که پیرمرد مرا با حاجیها اشتباه گرفته. یا با یک حاجی خاص یا اصولاً با یک حاجی عام. خلوت کردن کله مبارک با نمره 4 باعث شده که کمی هیبت از حج برگشتهها را پیدا کنم و طفلک توی آن تاریکی متوجه نشده بود که ریش مخصوص حاجیها را ندارم و شاید عصا هم کمک کرده بود که هیبت حاجآقایی کامل شود. بدون اینها هم که مدام توی کوچه و خیابان و مغازه مردها را حاجآقا صدا میزنند، چه برسد به آن هیبت و در مراسم استقبال از حجاج و توی آن تاریکی. طفلک شاید آمده بود با چند تا حاجی روبوسی کند، تبرک شود و فیضی ببرد. چمدان کوچکم را یکی از بچهها از دستم گرفت، عصا را هم دادم به غلامعلی تا کار بیشتر بیخ پیدا نکند و اعتمادبهنفس نداشتهام کمتر نشود. این عصا را برای مادر غلامعلی آورده بودم. دفعه قبل دیده بودم که گاهی بهسختی راه میرود و برای کمک به چوبی تکیه میکند. این بار که در گرگان نبود؛ هیأتی رفته بودند مشهد به زیارت.
2فردا صبح، سی اردیبهشت، قرار بود برویم به جنگلی در اطراف شهر. این بار غلامعلی در هتل شهرداری ناهارخوران برایم اتاق گرفته بود. این هتل از همان سالهایی که به یاد میآورم، تقریباً همان طور باقی مانده. پاییناش رستوران است و بالایش دهبیستتا اتاق. قرار بوده که در کنارش توی مساحتی کوچک، هتل دیگری بسازند که خوشبختانه متوقف شده و الان فقط ستونها و میلههای اسکلت یکیدو طبقهاش همان جوری باقی مانده که البته کمی منظره میدان را خراب کرده اما اگر ساخته میشد، که قاعدتاً با آن زیربنای اندک باید ساختمان بلندی میساختند، و چشمانداز جنگل و تپه پشتش کور میشد. محوطه آن طرف رودخانه در شرق هتل شهرداری را که در

همان سالهای پیش از انقلاب، دولت تبدیل به یک مهمانسرا کرد شامل چند سوییت گرد شبیه کومههای ترکمنی. آنجا که در مجموع شاید حتی کوچکتر از یک زمین فوتبال است، تنها محوطه بیدرخت آن حوالی بود، پوشیده از چمن، که در پیکنیکها، بساطمان را آنجا پهن میکردیم. آن قدر جمعیت شهر کم بود که همان محوطه و جاهای پراکندهای در اطراف میدان (مثل «دالان بهشت») تکافو میکرد و حتی در روزهای شلوغ مثل سیزدهبهدر هم مشکل و بحرانی پیش نمیآمد.
حالا جاده و میدان ناهارخوران، شبها شده محل جولان و جلوهگری جوانهایی که گویا به دلیل کمبود تفریح، مثل خیابانهای جردن و فرشته و ولیعصر تهران، مدام میآیند هی دور میزنند و راهبندان میسازند و همدیگر را تماشا میکنند. البته باور ندارم که جوانهای امروز تفریح کم دارند، اما تنوعطلبتر شدهاند، استانداردهای زندگی عوض شده و به نظرم اینها همه جلوهای از نیاز به تفریحهای جمعی است و نوعی اعتراض به فقدان آن. مثل وحشگریهای چهارشنبهسوری که حالا دیگر از حد بهجا آوردن آیینهای باستانی گذشته است. جوانهای گرگانی یک کار دیگر هم به مجموعه این گونه تفریحهایشان اضافه کردهاند. از نیمهشب به بعد، یکییکی با ماشین در وسط میدان ناهارخوران دور خودشان میچرخند. اسمش را گذاشتهاند «تیکآف» و انجامش تخصص میخواهد. با آنکه اتاقم مشرف به جنگل است و نه رو به میدان، تا ساعت 2 پس از نیمهشب، صدای جیغ لاستیک ماشینها و ابراز احساسات جوانها شنیده میشود. مسافران اتاقهای آن طرف که تا این جوانها به خانهشان برنگردند، امکان خوابیدن ندارند. تازه از درآوردن جیغ لاستیکها که خسته میشوند، صدای سیستم صوتی یکی از ماشینها را بلند میکنند و شروع میکنند به رقصیدن.
شب آخری که آنجا بودم شب جمعه بود و ماشین پلیس هم با چراغ گردان در میدان بود. دورتادور میدان ماشینها متوقف بودند و سرنشینان جوان آنها، دختر و پسر، مثل همیشه آمده بودند بیرون، و کنار ماشینها آرام ایستاده بودند. آنوریها اینوریها را تماشا میکردند و اینوریها آنوریها را. ماشینهایی هم معقول میآمدند توی میدان دور میزدند و سرازیر میشدند به طرف شهر تا باز از یک دوربرگردان دور بزنند و بیایند بالا و سروگوشی آب بدهند که آیا اوضاع برای عملیات شبانه مهیا شده یا نه. مأموران بالاخره خسته میشوند و میروند و برنامه جوانها شروع میشود. مسافری میآید به متصدی میز پذیرش هتل شکایت میکند که این جوری نمیتواند بخوابد و متصدی هم میگوید خسته شده بس که به 110 زنگ زده و باز هم این اوضاع تکرار میشود.
3صبح اول وقت بهروز میآید دنبالم. قبلش رفته دوستش را که فروشگاه ابزار کامپیوتری دارد زودتر به مغازهاش کشانده تا قاب دیویدی بگیرد برای دیویدیهایی که کپی کرده بودم. شش ماه پیش توی النگدره که بودیم، گفتم که یک گروه از برنامه صبحگاهی «
روز از نو» شبکه دوم آمده بودند که راه افتاده بودند از تهران و سر راهشان گزارشهایی تهیه میکردند از جاهای مختلف. آن روز هم گذارشان افتاده بود به جنگل النگدره؛ سیچهل دقیقه از جمع ما تصویر گرفتند که تدوینشده آن در حدود هشت دقیقه توی برنامه روز 24 بهمن پخش شد و من آن را ندیدم. بهروز تماس گرفته بود که موبایلم خط نداده بود و پیامکش هم وقتی رسید که برنامه تمام شده بود. پیش از این سفر، تماس گرفتم با شرکت سروش سیما و یک نسخه از آن برنامه را خریدم که دیدم روی دو تا سیدی کپی کردهاند. هم کیفیتش بد بود و هم درست وسط آن قسمت ما، سیدی اول تمام میشد و بقیهاش روی سیدی دوم بود. از طریق آقای شهیدیفر که زمانی مجری آن برنامه (البته با عنوانی دیگر) بود سر نخ سازندگان برنامه را پیدا کردم و به لطف پیگیری منشی آنها یک کپی ویدئویی با کیفیت خوب از همان قسمت به دستم رسید، اما راشهای آن روز را در اختیار نداشتند. شماره موبایل آقای علیرضا سالمی را که آن روز عضو آن گروه بود و قول داده بود کل راشها را به عنوان یادگاری به ما بدهد گرفتم. تماس گرفتم و محبت کرد و یک دیویدی حاوی راشها و تدوینشده مورد استفاده در برنامه را برایم فرستاد. آن را ده تا کپی کردم و یک جلد دیویدی هم ساختم و کپی کردم که برای دوستان هدیه ببرم به یاد آن روز. روی جلد عکس یادگاری هشت نفریمان را گذاشتم و پشت جلد هم دو عکسی را قرار دادم که من و بهروز و حبیب را در پارک شهر گرگان به فاصله چهل سال نشان میداد. عکس دوم را هم در سفر قبلی گرفته بودیم. عکس اول مال سال 1347 بود و از معدود عکسهایی که هنوز داشتم. چند سال پیش بهروز یک فتوکپی از آن عکس را برایم فرستاده بود که بهش گفتم من هم آن را دارم. سر شب، عکس را جلوی بنایی که در پارک شهر است گرفته بودیم. عکس با فلاش گرفته شده و ساختمان پشت سر درست پیدا نیست.

توی سفر قبلی به حبیب و بهروز پیشنهاد کردم برویم همان جا بایستیم و همان عکس را با همان ژستها بازسازی کنیم. غلامعلی عکس ما را گرفت و بعد در تهران دو تا عکس را با فتوشاپ کنار هم چیدم، تاریخ 1347 و 1387 را توی عکسها گذاشتم و زیرش نوشتم: «پارک شهر گرگان... چهل سال بعد». این دو عکس را گذاشتم پشت جلد دیویدی.
با بهروز جلدها و دیویدیها را در قاب گذاشتیم و راه افتادیم. بهروز با حبیب اوایل جاده ناهارخوران قرار گذاشته بود و با بقیه جلوی شرکت گاز، اوایل «کوی گلها»، جایی که چهل سال پیش بیابان بود و حالا تا یکیدو کیلومتر آنطرفترش هم خانه ساخته شده است. همان هشت نفر سفر قبل بودیم و این بار یک نفر هم اضافه شده بود از نسل بعد از ما که از همه ما دست کم بیست سال جوانتر است. نیما حاجقاسمی یک روزنامهنگار گرگانی است که در سفر قبلی دیدمش و در جریان این سفر بود و اظهار علاقه کرده بود در نشست امروز در جمع ما پیرمردها باشد.
مقصد این دفعه جنگل توسکاستان است که محلیها به آن توسکستان میگویند. تابلوی محل به شکل دوم نوشته شده اما به هر دو شکل در منابع ثبت شده است. جنگلی از درختان بزرگ و انبوه توسکا در شرق گرگان که تا آن روز اسمش را نشنیده بودم. از گرگان به طرف علیآباد و آزادشهر که بروید، بعد از روستای جلین، باید به راست پیچید و رفت به طرف کوههای پردرخت جنوب گرگان. چهار تا ماشین هستیم و هر دو یا سه نفر توی یک ماشین. اینجا منطقهای است که برخلاف روستای زیارت که ویلاسازی نابودش کرده هنوز تقریباً دستنخورده باقیمانده. شاید هم دلیلش این است که جادهاش تازه یکیدو سال است آسفالت شده و البته هنوز عده کمی که مقصدشان شاهرود است از این مسیر رفتوآمد میکنند. اینجا را به یاد نمیآورم. آن سالها که نه ماشین داشتیم و نه امکان مالی تا گشتوگذار کنیم. تنها جایی که میرفتیم - و اغلب پیاده - همان ناهارخوران بود. جنگل النگدره که حتی نزدیکتر از ناهارخوران بود هنوز به پارک جنگلی تبدیل نشده بود و منطقهای وحشی بود که شاید هم هنوز این اسم را نداشت؛ مثل انبوه جنگلهای دیگر آن اطراف که بهشان پا نگذاشته بودیم. تصویر مبهمی دارم از یک باری که به آققلا رفتیم و یک بار هم به بندر ترکمن که آن موقع اسمش بندر شاه بود. با آقای آراسته که پزشکیار بیمارستان ارتش بود، به همراه اکیپ پزشکی رفته بودیم به مسابقه اسبدوانی. پدرم بود و علا و ناصر و جمشید. کنار استادیوم اسبدوانی چادر زده بودیم به عنوان درمانگاه سیار. شب هم فقط توانستیم تا نزدیکهای دریا برویم که تاریک بود و فقط صدای دریا را شنیدم. توی آن پانزده سالی که در سیچهل کیلومتری دریا بودیم هیچ وقت دریا را ندیدم و اولین بار، چند سال بعد (تابستان 1353) که در سربازی بودم به دریا رفتم.
از روستای توسکستان که میگذریم، تکوتوک ویلاهای شهری توی راه میبینیم که به ده تا هم نمیرسند. بهروز مدام درباره جزییات محل توضیح میدهد و در لابهلای آنها میفهمم که اسم قدیم این منطقه، گرمابدشت بوده که این اسم را آن سالها زیاد شنیده بودم اما هیچ وقت ندیده بودم. سر راه از چشمهای آب برمیداریم و به راهمان به طرف بلندیها ادامه میدهیم. راه پرپیچوخم است و همه جا سبز و زیباست. سبز و یشمی براق و تازه. هوا هم عالیست. اوایل راه نیمهابری است و به بلندیها که میرسیم آفتابیِ ملایم با هوای کمتر از بیست درجه. آن قدر بالا میرویم تا به جایی میرسیم که بچهها قبلاً در نظر گرفتهاند. محوطه بازیست، چمنزار، مشرف به کوههای جنگلی اطراف. و آن پایینتر، فرشی از ابر. باورنکردنیست. جز از توی هواپیما، فرش ابر را زیر پا ندیده بودم. آن قدر بالا آمدهایم که رسیدهایم روی ابرها. چندصدمتر، شاید بیش از یک کیلومتر بالاتر از ابرها هستیم. آنطرفتر گروهی دختر و پسر جوان که گویا دانشجو هستند با استادشان انگار برای یک تحقیق گیاهی آمدهاند که چند دقیقه بعد میروند و بعد از آن فقط گاهوبیگاه ماشینی از جاده کنارمان میگذرد.
مانند آن دفعه، بیشتر زحمت تهیه سوروسات این نشست را بهروز و صفر کشیدهاند. چادر کوچکی هم برپا میشود که تنها مشتریاش حبیب است که ساعتی بعد، چرتی در آن میزند. هنوز ساعت ده صبح است که بساط پهن میشود و طبق معمول، ابزار اصلیاش تغذیه جسم و روح است. خوردن و خاطره. طاهر با مهارتی که نشان از تجربه دارد، شروع میکند به خرد کردن دل و جگر و قلوه، و بهروز آنها را به سیخ میکشد. صفر آن طرف زغالها را در دو منقل میریزد و آتش میزند. گاز پیکنیکی را هم پس از کلنجاری روشن میکند و کتری را رویش میگذارد برای آماده کردنِ چایِ پس از دلوجگر. علا با موبایلش مدام فیلم و عکس میگیرد. بیشتر فیلم میگیرد و کمکم متوجه میشوم که این عادتش است و انگار حتی معتادش شده. روز جمعه حافظه موبایلش پر شده بود و آنچه را هم که گرفته بود هنوز روی سیدی منتقل نکرده بود تا بتواند پاکشان کند. مغازهها تعطیل بودند و او کلافه بود. دنبال جایی بود تا بتواند مقداری رَم برای ارتقای حافظه موبایلش بخرد. میپرسیدم حالا چه عجلهای؟ فردا میخری. اما آنقدر گشتیم تا یک موبایلفروشی باز پیدا کرد و مشکلش حل شد و خیالش راحت.
... من هم شروع کردم به توزیع بسته هدیه فرهنگیام: یک سررسید سینمایی مجله، شماره ویژه بیست سالگی و همان دیویدی موصوف که مدتی سرشان را گرم کرد. حبیب توی تقویم سینمایی دنبال عکس هدیه تهرانی میگشت و برایش توضیح دادم که اینها عکس فیلمهای یک سال اخیر است و هدیه تهرانی چند سال است فیلمی بازی نکرده... صادق بیشتر از بقیه سرش توی مجله بود و توی هر دو سفر، هر وقت که خاطره خاصی نقل میشد، نگاه معنیداری به هم میانداختیم و لبخندی میزدیم و بدون هیچ توضیحی هر دو میفهمیدیم که به چی داریم میخندیم... و باز هجوم خاطرهها. مثل آن دفعه، در خیلی از این خاطرهها، ناصر هم حضور داشت. با این ترجیعبند دائمی که: یادش بهخیر... چه زود رفت...
4توی محوطه خالی شمال شرقی بیمارستان ارتش، آن سال جو یا گندم کاشته بودند. و ما هم که یکی از پاتوقهایمان برای بازی و ماجراجویی همین بیمارستان بود، آن روز تصمیم گرفته بودیم توی این مزرعه کوچک بدویم. من بودم و ناصر و جمشید. گندمها یا جوها هنوز سبز بودند اما قدشان تقریباً چند سانتیمتر از قد ما کمتر بود. شروع کردیم به دویدن توی این ساقههای سبز، یک جور قایمموشکبازی شاید، اما قایم شدنی در کار نبود، چون خندههای مستانه سر میدادیم و صدای خشخش به هم خوردن ساقهها هم بود. یک جور سرخوشی کودکانه بود؛ مثل آببازی بچهها. دستها را از هم باز میکردیم و توی این استخر سبز که بوی ساقههای ترد و تازهاش حال آدم را خوب میکرد، میدویدیم و حالیمان نبود که در این بازی ما چهقدر از این ساقهها لگدمال میشود. خوب که خسته شدیم و بیرون آمدیم، دیدم چهقدر لپهای جمشید سرخ شده و تا آمدم این را به او بگویم، او هم به لپهای من اشاره کرد. تازه فهمیدیم که در همة این مدت، آن سیخکهای ارهمانند و باریک خوشههای گندم، داشته صورتهای ما را میخراشیده اما حالیمان نبوده و حالا صورتهایمان داشت میسوخت. لپهای ناصر که انگار خونچکان بود. او به طور معمول هم لپهایش گلانداخته بود. بورتر از برادرش علا بود و مویرگهای لپش پیدا. خوشتیپ محل بود و در سالهای نوجوانی و جوانی، با بهروز بروبیایی داشت. به خودش میرسید. شیک میپوشید. قدِ بلند و اندام ورزیده و برازندهای داشت. مثل علا ورزشکار بود. هر دو مدتی کشتی میگرفتند، بعد ناصر بیشتر به طرف ژیمناستیک رفت. در آن لباس سفید رکابی ورزشی و شلوار چسبان ژیمناستیک که کشهای پهنش از کف پا میگذشت، شمایل غبطهبرانگیزی برای من داشت که همیشه توی حمام عمومی از بیرون زدن استخوان ترقوه و قفسة سینه و این گودال جناق سینهام خجالت میکشیدم. به قول پدرم، من «قهرمان باشگاه تار عنکبوت» بودم.
ناصر شق و رق راه میرفت. چشمهایش همیشه برق میزد. سبیلهای خرماییاش تا روی لب پایین را میپوشاند و زمستانها اغلب او را با ژاکت یقهاسکی به یاد میآورم که پیراهنی هم رویش میپوشید. شهریور 77 آخرین باری بود که او را در گرگان دیدم. با قُدی که پس از سالها به ایران آمده بود به گرگان رفتیم و ناصر را توی دفتر پمپ بنزین دیدم که به آن شرکت میگویند. هنوز همان هیبت و صلابت سالهای جوانی را داشت و حدوداً سی ساله به نظر میرسید. درست یک سال بعد که خبر مرگش را شنیدم باورم نمیشد. البته بقیه خبر داشتند که او سرطان دارد ولی من نمیدانستم. ناصر 48 ساله بود که رفت...
5آفتاب بالای سرمان رسیده بود که دوستان پیشنهاد کردند بساطمان را جمع کنیم برویم کمی پایینتر، توی جنگل، کنار رودخانه. همه استقبال کردند، چون انگار نیاز به سایه داشتیم. با اینکه گرمای آفتاب، آزاردهنده نبود، همان شب فهمیدیم که همهمان عملاً از تابش آفتاب در

همان دوسه ساعت، سوختهایم. این سوختگی نه به خاطر حرارت، بلکه بیشتر به دلیل جنس نور آفتاب کوهستان در آن بلندی بود. پوستها کمی ناسور و ملتهب شده بود اما همه آن را به عنوان نشان و خاطرهای از آن روز تلقی و از آن استقبال کردند.
بالادست رودخانه که محوطهای مسطح بود بساط را پهن کردیم و باز آماده کردن بساط ناهار و به سیخ کشیدن جوجهکباب و آتش افروختن در منقل و بعدش هم چای و میوه و آجیل و باقالی و سیگار و عکس و خاطره و جوک و مقدار کمی هم بحث جدی در باب انتخابات و غیرت ملی و قدیمترین حرفه بشری و کشورهای عرب جنوب خلیج فارس. آن قدر خوراکی آورده بودند که مقداری هم آخر کار به عنوان عصرانه به سیخ کشیده شد. حبیب که قرار گذاشته بود ساعت هفت در خانه باشد، بیتاب بود و از ساعتی پیش از آن بقیه را تشویق میکرد که بساطمان را موقعی جمع کنیم تا ساعت هفت در شهر باشیم، بالاخره محرک همه شد که پس از گرفتن تعدادی عکس یادگاری، راه بیفتیم...
6آن مطلب «
فسلخ» را که دهپانزده سال پیش برای مجله «
تصویر» سیفالله صمدیان نوشته بودم و اخیراً توی این وبلاگ آمد و چند جای دیگر هم نقل شده بود، جمشید دیده بود. چند روز بعدش یک عکس یادگاری مرا با یکی از همکلاسیهای دوران کودکی، همراه با خاطرهای که از آن عکس داشت، برایم فرستاد. خاطرات او در این سی سال دوری، بسیار تروتازه مانده است. چیزهایی یادش مانده که حیرت میکنم. جزییات اتفاقها، اسم آدمها، اسم محلها... این چیزهایی را که جمشید از خاطرهاش درباره این عکس نوشته، جز دلخوریام بابت اینکه چرا آن نوک تیز روی پایه ستون مجسمه توی میدان درست افتاده وسط کله من، هیچ چیز دیگرش را به یاد نمیآورم. به هر حال، آن عکس همین است که اینجا میبینید و روایت جمشید هم از آن ماجرا، این است که میخوانید:
«مطلب عکس گرفتن سال های نوجوانیات را خواندم و تعجب کردم که از این ماجرا چیزی ننوشته بودی:
بعد از مدتها چک و چانه زدن با مامان بالاخره توانستی اجازه و هزینه یک عکسبرداری یادگاری را به دست بیاوری (آقا همیشه موافق بود، ولی این مامان بود که به جنبه اقتصادیاش فکر میکرد و به عدم ضرورت حیاتیاش).
یک رور بعد از تعطیلی عصر مدرسه، با کریمی، دوست صمیمی آن روزهایت و همکلاسی سال پنجم

(پدرش در اداره مالیات کار میکرد و خانهشان در خیابان پنجم گروهبانمحله بود)، با پول کافی در جیب، یک نفس تا عکاسی کاخ، دور میدان کاخ دویدید. عصر بود، نور کم و هوایی ابری. عکاس شما را به وسط میدان برده بود، جایی که نمای پشت سرتان پایهای بلند از مرمر بود که روی آن مجسمهای بزرگ از شاه را گذاشته بودند. شاه در لباس نظامی بود و شنلی که در آن کمی باد افتاده بود روی شانه داشت. کنار هم ایستادید، دستهایتان را روی شانه هم گذاشتید. این همه حس مشترک، حکایت دیگریست. عکس را انداختید. عکاس وعده یک هفتهای به شما داده بود برای آماده شدن عکس. وقتی بعد از یک هفته به عکاسی رفتید گفته بود دو روز دیگر بیاید. به همین ترتیب بدقولی عکاس مدتی به درازا کشید. هر بار که تو و کریمی به سراغ عکستان می رفتید ما (اهل خانواده) با اشتیاق منتظر بودیم تا عکس را ببینیم. ولی هر بار تو عبوس به خانه میآمدی. آن قدر رفتی و عبوس برگشتی که خانواده دیگر اشتیاق و حساسیتی به دیدن این عکس طلسمشده نداشتند.
یک بار دیگر با لب و لوچه آویزان وارد خانه شدی. چند قدم بیهدف برداشتی. کسی به تو توجه نکرد. شروع به نق زدن و نچنچ کردی تا یکی ازت بپرسد چه شده. بالاخره این مامان بود که خود را به پیشبینیاش نزدیک میدید و گفت: «بالاخره پول را به بای دادی؟!»
دست در جیب بغلت کردی و پاکت عکس را با ناراحتی به کف اتاق پرت کردی. ما خواهر و برادرها به طرف پاکت شیرجه رفتیم. باز مامان بود که داد زد: «هی یواش، پارهاش نکنید!».آقا با متانت همیشگیاش پاکت را از دست بچهها گرفت. عکس را با کنجکاوی از پاکت درآورد، نگاهی کرد و بدون اینکه نظری بدهد عکس را به بچهها برگرداند. در این مدت تو با نگاهی خجل به حرکتهای جمع نگاه میکردی. مثل قماربازی بودی که از یک باخت بزرگ به خانه برگشته بود. با اینکه برادر بزرگتر بودی و به خواهرها و برادرها حکم میکردی، در آن حال خود را در موقعیت ضعف میدیدی. و این برای خواهر برادرها نوعی فرصت بود تا انتقام بگیرند. خواهرها و برادرها به عکس خیره شدند و پس از چند لحظه همه به عنوان تمسخر یکباره زدند زیر خنده!
عکس را برای خودشیرینی به مامان نشان دادند. او متوجه نشد که موضوع تمسخر چیست. تا بالاخره یکی به مامان نشان داد که انتهای نقش مدور پایه وسط سرت قلمبه افتاده بود: «خیالت راحت شد و پول بیزبون را بای دادی، حالا بخور!»
خجل سرت را پایین انداختی و عکس را گرفتی و به صندوقخانه رفتی. لباس خانه را که پوشیدی، بلافاصله به رختخواب رفتی و با لحاف خودت را قایم کردی.»
7... و اما حسرت کنگر به دلم ماند. عمداً این زمان را برای سفر انتخاب کرده بودم که فصل کنگر هم باشد. توی زمینهای بایر گرگان و اوایل جاده توسکستان که بوتههای خشک کنگر با گلهای سفیدشان را دیدم، فهمیدم که فصلش گذشته است. بهروز گفت فردا میرویم طرف زیارت، قسمتهایی که سردتر است، شاید هنوز کنگر باشد. گفت این پایین گرمتر است و کنگرها خشک شدهاند و در جاهای سردتر کوهستانی حتماً هنوز هست. البته در بلندیهای توسکاستان که حتی بوته خشکشده کنگر هم نبود. طی دو روز بعد فهمیدم که کنگرها در دشت میرویند و نه در بلندی و جنگل. و معلوم شد که به هم خوردن نظم طبیعت در چند دهه گذشته، روی عمر و دوره رویش و رشد کنگر هم تأثیر گذاشته. چهلپنجاه سال پیش، یادم هست که وقتی در اردیبهشت و خرداد برای درس خواندن امتحان ثلث آخر به گرگانپارس میرفتیم وقت خوردن کنگر بود، اما دوستان میگفتند امسال بهار گرگان یک ماه زودتر شروع شده و بهروز میگفت روز سیزدهبهدر کنگر خورده و یادی هم از من کرده. فردایش هم که با او به زیارت رفتیم، آنطرفها اصلاً از کنگر خبری نبود، اما توی زمینهای بایر خود گرگان و وقتی که با غلامعلی به آققلا و بندر ترکمن رفتیم، کنار جاده پر از کنگرهایی بود که همه غیرقابل خوردن بودند.
کنگرهای گرگان که آنها را در هیچ جای دیگری ندیدهام و با کنگری که در سبزیفروشیهای تهران هست فرق دارد، در تمام طول عمرش خارهای بیپیری دارد که عبور از آن و رسیدن به مغز و ساقه قابل خوردنش را سخت و کمی خطرناک میکند. اولش بوته کوچکی است تقریباً شبیه کاهو که ساقهاش رشد میکند و همه جايش خار دارد. کمی که این ساقه بزرگ میشود، موقع خوردنش است. باید آن را با چاقو از پایین قطع کرد و با احتیاط و ترجیحاً با دستکش و با کمک همان چاقو پوست این ساقه را کند و حاصل کار، چیزی شبیه ساقه کاهو است،البته بلندتر.

قسمتهای ضخیمتر پایین ساقه کنگر، کمی سفت و توخالی است و قسمتهای بالایش توپر و نرم و خوشمزه، که قسمت قابل خوردنش است. این چاقو و دستکش که میگویم شکل ایدهآلش است وگرنه آن روزها دستکشی برای کندن کنگر در کار نبود و گاهی فقط چاقو با خودم میبردم. اغلب که همین چاقو هم در کار نبود؛ سر بوته را میگذاشتم زیر یک پا و با نوك پای دیگر لگدی به ته بوته میزدم و آن را قطع میکردم. بعد با احتیاط، از جای بیخار بوته میگرفتم و پوستش را میکندم البته کم پیش میآمد که با این تکنیک هم دست آدم از شر خارها در امان بماند.
هر چه از عمر بوته کنگر میگذرد، حجم قسمت سفت و توخالی بیشتر و سفتتر میشود. رشد کنگر خیلی سریع
است و پس از چندی گلی با گلبرگهای باریک ارغوانی میدهد که یعنی دیگر اصلاً قابل خوردن نیست. بعد ساقه بزرگ میشود و گلبرگها سفید میشوند؛ چیزی شبیه غوزههای بوته پنبه. حالا دیگر کل ساقه کنگر مثل نی توخالی و سفت و چوبی میشود. روزهای آخر اردیبهشت که آنجا بودم، همة بوتهها همین جوری بودند و چون خار دارند به درد کندن و سوزاندن هم نمیخورند. سال دیگر باید سفر بهاریام را جلوتر بیندازم تا ضمناً از بوی بهارنارنج هم بینصیب نمانم. دوستان میگفتند امسال بهار گرگان هم طولانیتر از همیشه بوده و بهارنارنج حدود یک ماه بر درختها بود. تا حالا هنگامی که بهارنارنج بر درخت است در یک باغ مرکبات قدم زدهاید؟ بویش آدم را مست میکند.
8این سفر فرصتی هم شد برای دیدار با دوتا از خوانندههای وفادار مجله. یکی آقای احمد زیادلو که از نسل خودمان است و متأسفانه 31 سال پیش بر اثر تصادفی خانهنشین شده است. او را در سفر قبلی هم دیده بودم و یکی از برنامههای سفرم دیدار با او بود. دیگری از نسل بعد، آقای زمان صادقی که همسن فرزند بزرگ خودم است. هر دو، مجله را با جزییاتش میشناسند و دنبال کردهاند. دیدار دوم به یمن تأخیر در پرواز برگشت اتفاق افتاد. هواپیمای ملخی شرکت آسمان که قرار بود ساعت 5:45 پرواز کند نقص فنی پیدا کرد و قرار شد یک هواپیمای فوکر بیاید و مسافران این پرواز و پرواز ساعت 10:30 را با هم به تهران بیاورد.
قبل از پرواز، نزدیک ظهر رفتیم به پارک جنگلی قرق و بعد هم امامزاده عبدالله برای زیارت

اهل قبور. پدر و مادر علا کنار هم دفن شدهاند و درست بینشان مزار ناصر ناکام است. سوری خواهر علا و ناصر هم با شوهرش آمده بود که پس از سالهای طولانی او را میدیدم. بعد رفتیم سر مزار پدر غلامعلی و پاییناش هم مزار همسر سابق غلامعلی بود که حدود دو سال قبل، ناغافل از دنیا رفت. سری هم به مزار روحالله شفیعی بقال محلمان زدیم که بیست سال پیش مرده بود.
ظهر روز قبل، ناهار مهمان خانه غلامعلی بودم که برای من حکم به جای آوردن سنت پس از ازدواج مجددش را داشت، و ظهر روز آخر هم در خانه علا بودم. از علا خواستم عکسهای قدیمیاش را نشانم بدهد. چندین آلبوم داشت کهبیشترشان عکسهای خانوادگی و یکیدو تایش مربوط به مراسم عروسیشان بود. اما من دنبال چیزهای دیگری میگشتم. گفتم عکسهای سیاهوسفید قدیمی را میخواهم. آخرش توی آنها به عکسی رسیدم که حالم را خراب کرد. عکسی سیاهوسفید بود از نیمه دوم دهه 1340، يك روز آفتابی زمستان. علا وسط خیابان اول گروهبانمحله روبهروی خانهشان ایستاده (که البته خانه خارج از کادر است). عکاس بالای خیابان ایستاده و عمق میدان عکس، همه چیزهایی را که میخواستم، بهوضوح در قاب دارد. در انتهای عکس، سرِ خیابان، دیوار پادگان پیداست. سمت راست خانههای آشنا: خانه آقای دوستپرست، آقای تأخیری و آقای خجسته. سمت چپ دیوار بیمارستان ارتش. با ستونهای آجری ضخیم و کلاهکهایش به فاصله سهچهار متر و دیوار باریک بین ستونها با هره و قرنيز که جابهجا از فرط بالا رفتن ما بچهها ریخته بود. طراحی ديوار طوری بود كه به فاصله نيم متر از زمين، يک برآمدگی داشت و انگار آن را برای اين ساخته بودند تا ما راحتتر بالا برويم. پیادهرو هم ناهموار و تقریباً پوشیده از چمن. هیچ کس دیگر در خیابان نبود و هیچ ماشینی کنار خیابان پارک نشده بود. این عکس پرتابم کرد به چهل سال پیش و طاقت از کف دادم. خیلی چیزهایbelle époque ما در این عکس بود. و انگار همین قدر نزدیک، اما همین قدر دور و دستنیافتنی. دستمال کاغذی و لیوان آب کنارم گذاشتند و تعارف به میوه کردند تا سرم را گرم كنند و از آن حال بيرون بيايم. علا نصیحتم کرد که بس کنم دیگر. اما چرا بس کنم؟ مگر چند بار در زندگی چنین حال و موقعیتی به دست میآید که بس کنم؟ نمیخواهم بس کنم. بگذارید همیشه در همین حال باقی بمانم.
یادِ گذشته، قلبها را مهربانتر، زندگی را هموارتر، و مرگ را آسانتر میکند - پـیـمـان الـنـگـدره - 1
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]