فيلم نوشته‌ها



Friday, November 20, 2009

فيلم ديدن‌های ما

ويژه‌ شماره 400 ماهنامه فيلم

با ظهور دی‌وی‌دی احساس کردم دوباره متولد شده‌ام و حالا تقريبأ ده‌ساله‌ام. اين دستگاه جادويی، شده مونسم. فيلم‌ها را می‌نوشم و نوازش می‌کنم و حتی از تماشای ظاهرشان با جلدهای رنگی و توی قاب‌های پلاستيکی، که اين جوری توی قفسه‌ها کنار هم چيده‌ام، لذت می‌برم. وقتی در خانه هستم، دلم می‌خواهد فقط فيلم ببينم، گرچه چيزهايی برای خواندن هم دعوتم می‌کنند به خواندشان که گريزی از آن‌ها هم نيست. به طور متوسط روزهای وسط هفته يک فيلم می‌بينم و روزهای تعطيل، چند فيلم. قديمی و جديد...
از روزهای تعطيل فقط برای فيلم ديدن استفاده می‌کنم که هم استراحت فيزيکی است، هم راحت جان و هم مُمد حيات. با اين پديده بود که دريافتم فيلم ديدن‌هايم در دوران پُرعذاب ويدئو، با آن تصويرهای مبهم پُر از خش و صداهای نامفهوم، فيلم ديدن نبوده. شکنجه‌ای بوده با عنوان فيلم ديدن، که ما حالی‌مان نبوده داريم چه می‌کشيم. آشنا نبودن ديالوگ‌ها به گوش، با آن صداها، باعث می‌شد خيلی از جزييات داستان‌ها را درک نکنم و احساس حقارت کنم و اعتمادبه‌نفس نداشته‌ام کم‌تر شود. حالا با امکان زيرنويس، نود درصد اين مشکل حل شده است. مهم نيست که زيرنويس بعضی فيلم‌ها - انگليسی يا فارسی‌شان - افتضاح است؛ مهم اين است که اگر اين فيلم‌ها ارزشی داشته باشند، بالاخره به‌زودی نسخه خوب‌شان می‌آيد. در اين فاصله، می‌شود انبوه فيلم‌هايی را ديد که اين مشکل را ندارند؛ به‌خصوص که زيرنويس اغلب فيلم‌های قديمی قابل قبول هستند، چون تاجران خرده‌پای بی‌ذوق فيلم‌های روز، خوش‌بختانه علاقه‌ای به آن‌ها ندارند.
فيلم ديدنم روی پرده، تقريبأ محدود می‌شود به سالی ده‌پانزده فيلم در جشنواره فجر، و تعدادی ديگر اگر به جشنواره‌های خارجی بروم. تک‌وتوک فيلم‌هايی را هم در طول سال در سينماهای شهر می‌بينم يا در نمايش‌های خصوصی. اغلب اين‌ها هم مواردی هستند که يا می‌خواهم مطلبی در موردشان بنويسم يا به قصد معاشرت و تجديد ديدار با اهل سينماست در نمايش‌های خصوصی که جزيی از طبيعت حرفه‌ام است.
بيش‌ترين دغدغه سينمايی‌ام فيلم‌های ناديده است. هر کس مرگ را به دليلی پس می‌زند و از خود می‌راند. تنها انگيزه بنده در اين مورد، حسرتِ نديدن فيلم‌هايی است که پس از مرگم ساخته می‌شوند و من نمی‌توانم ببينم‌شان. با ديدن اين همه فيلم‌های خيال‌انگيز، هر سينمادوستی خيال‌هايی در سر دارد. آرزوی خيالی من هم اين است که دنيای باقی هم مثل دوره زندان، مرخصی سالانه داشته باشد تا بتوانم گاهی سری به اين جهان فانی بزنم و چند تا فيلم ببينم و برگردم.

بهترين فيلم‌های زندگی

ايــرانــی
(به ترتيب الفبا)

* آرامش در حضور ديگران
* بودن يا نبودن
* تـنـگـنـا
* حاجی واشنگتن
* درباره الــی
* درخت گلابی
* طعم گيلاس
* کـنـدو
* گــاو
* گوزنها

و دايی‌جان ناپلئون، قصه‌های مجيد، خيلی دور خيلی نزديک، ده، يک بوس کوچولو، ماهی‌ها عاشق می‌شوند، سفر به چزابه، اون شب که بارون اومد، ناصرالدين‌شاه آکتور سينما، بانوی ارديبهشت، آقای هالو، سرب، چهارشنبه‌سوری، قيصر، بچه‌های آسمان، روبان قرمز، خشت و آينه، نفس عميق، شايد وقتی ديگر، عشق تنهاست و از پنجره‌ای کوچک به بيابان‌های بی‌مجنون می نگرد (اميد بنکدار، کيوان علی‌محمدی)، قضيه شکل اول قضيه شکل دوم، محدوده دايره (شهرام مکری)


[ / ]





Friday, November 13, 2009

مـفـتـعـلـن مـفـتـعـلـن کـشـت مـرا...

ويژه‌ شماره 400 ماهنامه فيلم

از کجا بايد توضيح معيارهای ارزيابی فيلم را شروع کرد؟ از دوره کودکی که هر فيلمی اگر ساده‌تر و آشناتر و نزديک‌تر بود بهتر بود؟ که اگر بامزه‌تر بود و خنده‌دارتر يا گريه‌دارتر بود «عجب فيلمی بود ها!»؟ از دوره نوجوانی که اگر فيلمی بزن‌بزن داشت و تير و تفنگ داشت و سرخ‌پوست و کابوی داشت فيلم بهتری بود؟ که اگر «عظيم» بود و انبوه سياهی‌لشکر داشت؟ که اگر هندی بود و در کنار صحنه‌های رقص و آوازش، اشک آدم را هم حسابی درمی‌آورد؟ که اگر فردين و بيک‌ايمانوردی داشت که اولی مظهر زيبايی و مردانگی بود و دومی مظهر بامزگی (در عين خشونت) و بزن‌بهادری؟ داستان‌های رُمانتيک بايد می‌داشت که پاسخی باشد به نيازهای عاطفی؟ اين‌ها اگر دوران بی‌خبری و سرخوشی‌های حقير بود (هرچند که دوران شکل‌گيری آدم‌ها هم هست)، جوانی دوره‌ای بود که سينما جدی شد. پيش از آن، اواخر نوجوانی، کشف کرده بودم که فيلم‌ها علاوه بر بازيگر، کارگردان هم دارند و البته فيلم مستند، کارگردان ندارد و چيزهايی که فيلم‌بردار گرفته، پشت سر هم چسبانده‌اند؛ حتی اگر به نظر برسد که آن جمله به يادماندنی روی تصويرهای پُراحساس مستندی درباره المپيک 1968 مکزيکوسيتی، نبايد کار يک فيلم‌بردار باشد: «تمام قلمرو احساسات انسانی...». اين دوره نمايش جدی بودن هم هست. دوره از بَر کردن نام فيلم‌ها و فيلم‌سازان مهم و مشهور، و تحسين کردن آن‌ها بدون ديدن فيلم‌ها يا بدون درک آن‌ها.
در جوانی «واقعی» بودن می‌شود معيار ارزش‌يابی‌ و در کنار اين عنصر اصلی ارزش‌آفرين (واقعيت)، دردمندی و پيام و تعهد و نتيجه‌گيری مشخص اخلاقی (يا سياسی و اجتماعی و فردی و خانوادگی و غيره) هم چيزهای مهم و تعيين‌کننده‌ای هستند. اگر سمبل و استعاره‌ای هست بايد واضح و قابل درک باشد. ابهام و ايهام و پيچيدگی مطرود است (نه، ايهام را هنوز نمی‌شناسم). ساختارهای خطی کلاسيک مطلوب‌اند. فلاش‌بکی اگر هست بايد معلوم باشد فلاش‌بک است. تداخل زمان‌ها گيج‌کننده است. پايان فيلم بايد قطعی باشد. فيلم بهتر است بابت مسأله و مشکلی که مطرح می‌کند، پيشنهاد و راه‌حلی هم داشته باشد. زندگی آدم‌های آشنا دل‌پذيرتر است. احمد کريمی دوست تأثيرگذارم در آن دوره است که فلينی قبل از زندگی شيرين را دوست دارد و من هم همين طور. بقيه‌اش ادابازی است.
اين دوره‌ای‌ست که يک سرش (سر کوتاهش) وصل می‌شود به دوره کشف و تماشای فيلم‌هايی که سال‌ها فقط درباره‌شان می‌خوانديم؛ سال‌های نمايش تعداد زيادی فيلم ديدنی در تلويزيون، سال‌های کانون فيلم و جشنواره جهانی تهران و جشنواره کودک و انجمن‌های فرهنگی و تماشای فيلم به زبان اصلی و سر در نياوردن از داستان و ديالوگ‌ها و حسرت خوردن به چند نفری که با شنيدن ديالوگ‌ها از ته دل می‌خندند. يک سرش (سر بلندش) می‌رسد به دوران برزخ و اشباع شدن از فيلم‌های انقلابی و سياسی (يا انقلابی‌شده و سياسی‌شده)، دوران پوست انداختن سينمای ايران (که دو دهه طول می‌کشد تا کمی محافظه‌کاری و نگاه سنتی‌اش را کنار بگذارد)، دوران محدوديت فيلم ديدن روی پرده، فيلم‌های تکه‌تکه‌شده و تحريف‌شده، سال‌های بتاماکس و وی‌اچ‌اس با تصويرهای تيره‌وتار و صداهای مبهم، سال‌های بی‌دوبله و بی‌زيرنويس و از دست دادن ديالوگ‌ها و خط داستان... که بعدها وقتی دی‌وی‌دی می‌آيد و برخی از همان فيلم‌ها را می‌بينم، همه ناآشنايند و انگار نه انگار که آن‌ها را ديده‌ام.
... و حالا دوره معجزه دی‌وی‌دی و تولد دوباره است. با همين معجزه است که جوانی را در پيرانه‌سری تجربه می‌کنم. اين معجزه، همزمان است با تجربه‌هايی نوآورانه در روايت و ساختارهای متفاوت و بديع در سينمای دنيا، حتی در سينمای جريان اصلی، که نسيمش کم‌وبيش و هر چند با فاصله، به سينمای ايران هم می‌آيد. همزمان، معجزه نسل جوان هم رخ می‌دهد که دقيقأ نمی‌دانم کدام معجزه نتيجه معجزه ديگر است. به هر حال هر دو بر هم تأثير می‌گذارند. حالا بيش از يک دهه است که تجربه‌های متفاوت در روايت، ساختارشکنی، تداخل زمان‌ها، پايان‌های باز و غيرقطعی، ابهام و ايهام خيال‌انگيز، سينمای جزييات، ايده‌های بکر روايتی و شخصيت‌پردازانه، شکسته شدن روايت‌های خطی کلاسيک، دعوت به چندباره ديدن، زيبايی و خيال‌انگيزی و تأثير عاطفی به کمک همان نوآوری‌ها و شريک کردن آدم در دنيای درون فيلم، زلال کردن روح و جان آدم، پست مدرنيسم و بازيگوشی‌های سرخوش و جوانانه، بيش از روايت‌های کلاسيک به هيجانم می‌آورد؛ هر چند که حالا در کلاسيک‌های پخته هم می‌شود نکته‌های تازه‌ای يافت.
گرچه هنوز هم فلينی پيش از زندگی شيرين را بيش‌تر دوست دارم، اما فلينی خيال‌پرداز و بی‌قيد هم چيزهايی دارد که بدون درک قطعی‌شان (با معيارهای دوران جوانی) می‌شود ازشان لذت برد و در آن‌ها غوطه خورد. حالا هيچ چيز را با واقعيت نمی‌سنجم، مگر اين که خود فيلم چنين قراری بگذارد. هر فيلم، اصول خود را بنا می‌کند. جهان خود را می‌سازد و همه چيز بايد با ترکيب و پرداختی موزون و هماهنگ (خوش‌ساخت) معنايش را در آن دنيا بيافريند.

بهترين فيلم‌های زندگی

خارجی
(بدون ترتيب)

* پنجره عقبی
* دزدان دوچرخه
* ماجرا
* 21 گرم
* پل‌های مديسن کانتی
* آوای موسيقی
* سينما پاراديزو
* ده فرمان (کيشلوفسکی)
* آپارتمان
* گروه خشن

و پاريس، تگزاس، برخورد نزديک از نوع سوم، داستان توکيو، موشت، اقتباس (اسپايک جونز)، چه کسی از ويرجينيا وولف می‌ترسد؟، آپوکاليپتو، کينگ کنگ، رمز ناشناخته، سرگيجه، لورا، قهرمان (ييمو)، راه مالهالند، بابل، بيلياردباز، روزی روزگاری در آمريکا، داستان استريت (ديويد لينچ)، شما زنده‌ها (روی آندرسون)، الکساندرا (الکساندر سوکوروف)، تولپان (سرگئی دوورتسووی)، اگرانديسمان، بازگشت به آينده، بی‌وفا، لارنس عربستان، دختر رايان، نابودگر2، ج.ف.ک.، بن‌هور، سرود کيبل هوگ، پيش از طلوع، پيش از غروب


[ / ]





Friday, October 30, 2009

در واقع مدام با خود دعوا می‌کنم!

گفت‌وگو با حميد فرخ‌نژاد درباره فيلم‌های نمايش داده‌نشده‌اش

حميد فرخ‌نژاد در ميان بازيگران مطرح سينمای ايران يکی از بدشانس‌ترين‌هاست. چهار فيلمش نمايش داده نشده (به رنگ ارغوان، آتشکار، پوست موز و پوسته) و يک فيلم اکران‌نشده هم به عنوان کارگردان دارد (سفر سرخ) که البته آن را برای تلويزيون ساخته است. برای سينماگری با روحيه او ، اين يک صدمه حرفه‌ای بزرگ است. با او در همين زمينه گفت‌وگو کرده‌ايم تا تأثير نمايش داده نشدن اين فيلم‌ها را بر روند کارش جست‌وجو کنيم.


* چهار فيلم نمايش داده نشده داريد که هر کدام از آن‌ها به دليلی در کارنامه شما اهميت دارند. می‌دانم که نسبت به همه کارهايی که انجام می‌دهيد نوعی تعلق و دل‌بستگی داريد و بازيگری برای‌تان فقط شغل نيست. به همين دليل می‌خواهم بدانم چه احساسی داريد از اين که اين فيلم‌ها نمايش داده نشده‌اند؟
احساس اوليه‌ای که به هر کس پس از نمايش داده نشدن فيلمش دست می‌دهد دل‌سردی نسبت به کليت قضيه است. وقتی کاری انجام می‌دهی که خيلی برايش مايه می‌گذاری، خيلی ارتباط حسی و فکری با آن برقرار می‌کنی. وقتی چنان تعلقی به آن داری که فکر می‌کنی با ديده شدنش فصل تازه‌ای - به لحاظ فکری و تکنيکی - در کارنامه‌ات شروع می‌شود، طبيعتأ با نمايش داده نشدنش اولين واکنش آدم، دل‌زدگی نسبت به اين حرفه است. اين واقعيت وجود دارد که فيلم‌های صاحب فکر ما، هم توليد دشواری دارند، هم غالبأ دور از رفاه و امکانات فيلم‌برداری می‌شوند و هم به دليل اين که در زُمره فيلم‌های هنری قرار می‌گيرند معمولأ دستمزد کمی هم به عوامل می‌پردازند.
* به رنگ ارغوان هم چنين وضعيتی داشت؟
بله. به رنگ ارغوان هم در شرايط سختی فيلم‌برداری شد، در جايی به اسم «سنگ ده» که خيلی‌ها اسم آن را نشنيده‌اند. فقط چوب و جنگل و کوه و برف و درخت بود. دستمزدش هم نسبت به فيلم‌های هنری ديگری که کار کرده‌ام، پايين بود. طبيعتأ بازيگرها می‌خواهند برای خودشان معدلی کيفی داشته باشند و کار کردن در فيلم‌های هنری و باارزش بخشی از آن است. در مورد دستمزد هم، خب بازيگر برای فيلم‌های هنری معيارهايی دارد که با معيارهايش برای حضور در فيلم‌های تجاری متفاوت‌اند. وقتی فيلمی که آن را با مشقت زياد و دستمزد کم به اميد ديده شدن و ارتقای کارنامه هنری‌ات کار کرده‌ای نمايش داده نمی‌شود احساس ضرر مضاعف می‌کنی. نه خير دنيا برايت دارد و نه توشه آخرت! در سينمای تجاری - که من کم‌تر در آن کار کرده‌ام - حس عوامل، و حتی سازندگان طور ديگری‌ست. وقتی گفته می‌شود فلان چيز و فلان چيز و فلان چيز بايد حذف شود، آن‌ها به‌راحتی می‌پذيرند، اما در سينمای هنری، سازندگان در برابر چنين خواسته‌هايی موضع می‌گيرند و حاضر نيستند راحت کوتاه بيايند.
* غير از واکنش احساسی ، وقتی فيلم‌های‌تان نمايش داده نمی‌شود از نظر حرفه‌ای چه اتفاقی برای‌تان می‌افتد؟
مدتی غر زدن است... مدتی دعواست...
* دعوا با کی؟
با خودم، با اطرافيان، با سيستم نظارتی. مدام به آن‌ها نامه می‌نويسم و جواب نمی‌دهند، محل نمی‌گذارند و مدام تکرار می‌کنم که لااقل جوابم را بدهيد! و دل‌زدگی تشديد می‌شود.
* يعنی خود شما شخصأ در مورد اين فيلم‌های اکران‌نشده‌تان که بازيگر آن‌ها بوده‌ايد اقدامی کرده‌ايد؟
بارها. آخرين مورد همين چند وقت پيش بود. در آستانه جشنواره فجر با آقای محسن اميريوسفی (کارگردان آتشکار) و آقای صادق جم تهيه‌کننده دو تا از اين فيلم‌ها در خانه سينما جلسه گذاشتيم. در آن جلسه هم قول‌هايی داده شد که به هيچ جا نرسيد. صحبت می‌کنی، بيانيه می‌دهی، اعلام خودکشی می‌کنی، می‌گويی که ديگر هيچ وقت کار سينمايی نخواهی کرد، می‌گويی که تاکسی می‌خری و مسافرکشی می‌کنی و در نهايت اگر قضيه برايت جدی نباشد مثل خيلی از بازيگرها و کارگردان‌ها جذب سينمای تجاری بی‌خطر پُرمنفعت می‌شوی. خيلی از کارگردان‌های تجاری کار ما که شعور خوب هنری دارند، پس از يکی‌دو شکست سراغ سينمای تجاری سهل‌الوصول تضمين‌شده رفته‌اند. اين‌جا می‌توانی راهت را انتخاب کنی، می‌توانی عزمت را جزم‌تر کنی يا اين که به سينمای تجاری بروی. من هم جزو کسانی بوده‌ام که پس از هر شکست غر زده‌ام اما بعد دوباره رفته‌ام سراغ فيلمی با همان مشخصات!
* جنبه حرفه‌ای مورد بحث ، بُعد ديگری هم دارد. ممکن است شما در بعضی از اين فيلم‌ها - که گاهی تجربه‌های متفاوتی در سينمای حرفه‌ای ما هم هستند - در بازی‌های‌تان کارهای نويی انجام داده باشيد. مثلأ به تجربه متفاوتی در جنس بازی‌تان دست زده‌ايد و با اکران نشدن فيلم فرصت دريافت بازتاب‌ها را در مورد تجربه جديدتان از دست داده‌ايد...
در نقدهايی که بر کارهايم خوانده‌ام، خيلی به تکرار «نقش‌های عصبی با لهجه جنوبی» اشاره شده. من برای جبران اين قضيه يا شايد نشان دادن نوع ديگری از توانايی‌هايم فيلم آتشکار را بازی کردم. نقش من در آن فيلم هم از لحاظ گويش و هم از لحاظ رفتار، خيلی متفاوت است با بقيه نقش‌هايم.
* اين فيلم را ديده‌ام. شايد بشود گفت يک جور بازی سنگی داشتيد. خود فيلم هم چنين حس و حالی دارد.
بله. و به هر حال اين فيلم ديده نشد. من کلأ يازده فيلم کار کرده‌ام که فقط پنج‌شش تای آن‌ها نمايش داده شده و بيش‌ترين قضاوت درباره بازی من بر اساس سه فيلم اولم صورت گرفته (سه فيلم نمايش داده‌شده دوم جزو کارهای متوسط من هستند). سه فيلم ديگر که به نظرم در آن‌ها نقش‌های متفاوتی بازی کرده‌ام هنوز اجازه ديده شدن پيدا نکرده‌اند، در حالی که برای ارزيابی و تحليل از کار يک بازيگر، شايد بايد بيست فيلم او را بررسی کرد.
* در آتشکار- بر خلاف بازی‌های ديگرتان که برون‌گرا هستند - سرد و درونی بازی کرده‌ايد. در ساختار کلی فيلم هم بنا بر اين بوده که هيچ چيز اغراق‌آميز نباشد.
بله. در اين فيلم در زمينه گويش هم به چيزهای جديدی رسيدم. در واقع روی گويش سده‌ای کار کردم که مال اطراف اصفهان است و برای خود اصفهانی‌ها هم مثل يک زبان مستقل می‌ماند. در پوسته، ديالوگ‌هايم به پنج‌شش خط هم نمی‌رسيد. شخصيتی که بازی کردم، آدمی‌ست کاملأ بی‌حرکت و بی‌واکنش. در واقع اوج بازی يک بازيگر اين است که بتواند در قالب‌های مختلف، شخصيت‌های مختلف را در ژانرهای متفاوت تجربه کند. وقتی اين تجربه‌ها ديده نشود، تأثيری هم روی استنباط جامعه از کار بازيگر نخواهد داشت.
* من آتشکار و پوسته را ديده‌ام و نوع بازی‌تان در اين دو فيلم با شناختی که از شما به وجود آمده متفاوت است. به رنگ ارغوان را نديده‌ام اما حس و حال و کليت فيلم را می‌شود با شناختی که از حاتمی‌کيا وجود دارد حدس زد. اما شناختی از آقای عطشانی کارگردان پوست موز ندارم.
پوست موز با فرمت ويدئويی ساخته شد. اين طور نبود که با پروانه ساخت سينمايی ساخته شود و بعد جلويش گرفته شود. قرار بود بعدش تهيه‌کنندگان برای آن پروانه نمايش بگيرند. اين فيلمی نيست که مشمول مشکلات فيلم‌های ديگر من شده باشد. هرچند که در جشنواره هم اکران شد، اما برای نمايش عمومی‌اش مشکل پروانه نمايش دارد و به همين دليل به شبکه نمايش خانگی داده شد.
* پس مشکلاتش بوروکراتيک‌اند ، نه مضمونی.
بله. البته مشکلاتش را تهيه‌کننده بهتر می‌تواند توضيح دهد. اما جالب است بدانيد که هر دو فيلم به رنگ ارغوان و آتشکار پروانه نمايش دارند.
* پوست موز کمدی است؟
در واقع يک فيلم فانتزی است که رگه‌هايی از طنز هم دارد. بيش‌تر همين وجه فانتزی مايه‌های کميکش را می‌سازد.
* اين خصوصيتی‌ست که تا حدودی آتشکار هم دارد. شناخت من از پوست موز محدود به چند عکسی‌ست که از فيلم ديده‌ام. بازی در اين فيلم چه چيزهای جديدی برای شما داشته؟
بازی من در اين فيلم در واقع يک بازی شيرين رئال است. چيز عجيب و ويژه‌ای را در آن تجربه نکرده‌ام. مثل پوسته يا آتشکار نيست و به وضعيت عادی خودم نزديک‌تر است. هميشه می‌گويم متن و کليت فيلم است که بازی بازيگر را می‌سازد. بازيگر وقتی فيلم‌نامه را می‌خواند، بايد بتواند در خدمت کليت اثر باشد. گاهی حس و حال يک فيلم ايجاب می‌کند که نگاه بازيگر سازنده کليت شخصيت باشد، و گاهی بايد شخصيت را در کلام بسازی. اين در مورد فيلم‌هايی مصداق دارد که کلام به بقيه بخش‌ها می‌چربد و در واقع نمونه‌هايش به فيلم‌های اولم نزديک است.
* می‌توانيد به عنوان يک بازيگر سعی کنيد در همين گفت‌وگوی‌مان «در واقع» را از حرف‌های‌تان حذف کنيد؟ فکر کنيد يک جور بازی است!
زياد می‌گويم «در واقع»؟!
* بله ، خيلی زياد! بايد مقداری از آن‌ها را موقع تنظيم گفت‌وگو ، حذف کنم...
بازی در سينما خيلی با وضعيتی که الان داريم فرق می‌کند. در سينما اين امکان را دارم که «در واقع»هايم را حذف کنم.
* فرض کنيد قرار است صحنه‌ای را بداهه بازی کنيد. فيلم‌نامه نداريد و ديالوگی هم نوشته نشده. می‌توانيد در چنين موقعيتی اين قدر نگوييد «در واقع»؟!
بستگی به شخصيتی دارد که آن را بازی می‌کنم. اگر شخصيتی‌ست که نبايد بگويد، نمی‌گويم. اما اگر زياد فرقی نمی‌کند، در واقع می‌گويم! (خنده).
* «در واقع» شوخی کردم ؛ هرچند که... بگذريم. از به رنگ ارغوان بگوييد.
هوشنگ ستاری در فيلم به رنگ ارغوان کاراکتری دو شخصيتی است. جامعه او را به عنوان آدمی ساده‌لوح می‌شناسد. حتی خيلی وقت‌ها به خاطر همين ويژگی مورد تمسخر هم قرار می‌گيرد. يعنی جوری رفتار می‌کند و اين طور تظاهر می‌کند تا کسی پی به حرفه‌اش که يک مأمور اطلاعاتی است نبرد. برعکس، در خلوتش آدمی کاملأ جدی‌ست. يکی از دو شخصيت اين آدم را جامعه اطرافش می‌بيند ولی تماشاگر، می‌تواند شخصيت ديگرش را هم ببيند. در واقع يک جور شخصيت‌پردازی کلاسيک است، مثل شخصيت دوگانه سوپرمن. تا جايی از داستان اين طور پيش می‌رود، اما بعد واقعيت آشکار می‌شود. از اين‌جا شخصيت اصلی هوشنگ ستاری وسط می‌آيد و ما با روی ديگر او يا در واقع شخصيت اصلی‌اش مواجه می‌شويم.
* هيچ پيش می‌آيد که در آن شخصيتی که به جامعه نشان می‌دهد، چيزی از خود اصلی‌اش را ناگهان و ناخودآگاه بروز بدهد؟
نه. هميشه با مهارت اين را پنهان می‌کند، تا زمانی که لو می‌رود. در بيرون يک پايش می‌شلد، لباس عجيب و غريبی می‌پوشد و خلاصه ويژگی‌های يک آدم ساده را دارد.
* از آن نقش‌هايی است که به‌اصطلاح خيلی جای کار برای بازيگر دارد.
بله، و فکر می‌کنم سينمايی‌ترين فيلم حاتمی‌کيا هم هست. شايد در روبان قرمز تکنيک و دوربين خيلی خودنمايی می‌کرد، اما در اين فيلم همه اين‌ها در خدمت مضمون و فضا به کار گرفته شده‌اند. به نظرم در اين فيلم حاتمی‌کيا در اوج پختگی فرم و محتوا را با هم ترکيب کرده و از اين بابت می‌گويم سينمايی‌ترين فيلم حاتمی‌کياست، شايد يکی از باپيام‌ترين فيلم‌های او هم باشد.
* در چند سالی که از ساخته شدن اين فيلم می‌گذرد حتمأ عده‌ای آن را ديده‌اند. درباره بازی خودتان از آن‌ها چيزی نشنيديد؟
تعداد آدم‌های اهل فن که اين فيلم را ديده‌اند خيلی کم است. تمرکز تهيه‌کننده بيش‌تر روی اين است که آدم‌های صاحب نفوذ آن را ببينند تا مشکل اکرانش حل شود. اما تعداد اندکی از دوستان سينمايی که فيلم را ديده‌اند اذعان کرده‌اند که بازی ويژه، و اصلأ فيلم ويژه‌ای است.
* شما در فيلم‌هايی بازيگر بوده‌ايد و با وجود نمايش داده نشدن آن‌ها هم‌چنان به کارتان ادامه می‌دهيد. اما نمايش داده نشدن سفر سرخ باعث شد که ديگر نتوانيد کارگردانی کنيد. ماجرای آن فيلم چه بود؟
در سال 1379، بلافاصله پس از بازی در عروس آتش اين فيلم را کارگردانی کردم. در واقع، من هنوز خودم را بازيگر نمی‌دانم. ميل و علاقه و تحصيلاتم کارگردانی بوده و در دانشکده هنرهای زيبا کارگردانی تئاتر خوانده‌ام. بازی در عروس آتش هم با دستياری و نوشتن فيلم‌نامه همراه آقای سينايی شروع شد. اصلأ در فکر بازی نبودم.
* نقش کوتاه‌تان در فيلم در کوچه‌های عشق چه‌طور؟
بازيگری که قرار بود در آن نقش بازی کند، نيامد. من دستيار آقای سينايی بودم، گفت تو به جايش بازی کن، من هم بازی کردم! نقشی بود در يک سکانس؛ جوانی که پدربزرگش را جا می‌گذارد و فرار می‌کند... البته بازيگری هميشه برای من جذاب بوده. قبل از عروس آتش و همين فيلم هم تجربه‌هايی در بازی داشته‌ام. اما هميشه مايل بودم بازيگری به پله‌ای برای کارگردانی من تبديل بشود. سفر سرخ در سال 79 و در شرايط سختی ساخته شد. در ماه‌های تير و مرداد و شهريور و با امکانات خيلی کم. در دل مجموعه‌ای بود به اسم سپيدجامگان. احمدرضا درويش و آقای ديگری فيلم‌نامه آن را نوشته بودند و درباره نقش پرستاران در جنگ بود. من فيلم‌نامه را کلأ بازنويسی کردم. قرار بود چهار قسمت از اين سريال را بسازيم که حاصلش شد فقط فيلم سفر سرخ. آن را به جشنواره فجر ارائه داديم. در آن دوره تلويزيون ده فيلم به جشنواره ارائه کرده بود که از بين آن‌ها همين يک فيلم پذيرفته شد. يادم است که آقای جمال اميد گفت خيلی کارت خوب بود؛ سريع‌تر زيرنويس‌اش را بياور (گويا قرار بود فيلم در بخش بين‌الملل هم باشد) و اين آخرين خبر خوشی بود که از اين فيلم به من داده شد. بلافاصله بعد از اين اتفاق، مديران تلويزيون گفتند که می‌خواهيم فيلم را ببينيم، چون هنوز فيلم را به آن‌ها نشان نداده بودم. من هم آن را دادم به آقای مظفر شجاعی، رييس وقت گروه جنگ تلويزيون. بعد از آن، بيانيه تلويزيون را در مطبوعات ديدم که گفته بودند به تلافی پذيرفته نشدن آن نُه فيلم ديگر، اين يکی را هم از جشنواره بيرون می‌کشند. بعد از اين اتفاق من هر چه نامه نوشتم و به هر دری کوبيدم، کسی در را برايم باز نکرد. تهيه‌کننده هم نمی‌توانست کاری انجام بدهد، چون تهيه‌کننده تلويزيون، در واقع يک جور مجری طرح است و تلويزيون خودش را در برابر محصول تهيه شده تام‌الاختيار می‌داند. فيلم برای گروه جنگ شبکه يک تهيه شده بود. آقای جعفری‌جلوه که رييس وقت شبکه بودند با وجود چند بار درخواست به من وقت ندادند. يادم هست بعد از کلی دردسر، جلسه‌ای گذاشته شد که آقای فرجی، رييس روابط عمومی شبکه يک و تهيه‌کننده فيلم در آن بودند. در آن جلسه من تازه فهميدم که قضايا با آن چيزی که من فکر می‌کردم خيلی متفاوت است. عنصر کارگردان برای آن‌ها اهميتی نداشت. تأکيد داشتند که فيلم مال تلويزيون است، چون پول آن را پرداخته، و هر تصميمی بخواهد در مورد آن می‌گيرد.
* هيچ وقت نگفتند که چرا نخواستند فيلم نمايش داده شود؟
صحبت‌هايی کردند که راستش من چيزی از آن‌ها نفهميدم. ايراد بزرگ مميزی در کشور ما اين است که هيچ وقت مشکل‌شان را مکتوب به دست فيلم‌ساز نمی‌دهند. همه چيز شفاهی و سربسته و کلی است. چيزهای کلی گفته می‌شود؛ مثل اين که حال و هوای فيلم بايد عوض شود يا نظرش نسبت به جنگ اين طوری است. در حالی که وقتی چيزی مکتوب می‌شود قابل پی‌گيری است. و هيچ وقت هم نمی‌گويند که فيلمت توقيف شده. هنوز هم هيچ جا اعلام نکرده‌اند که اين فيلم توقيف شده و بعد از گذشت نُه سال هنوز هيچ کس جواب درستی به من نداده. بعدها معلوم شد آن بيانيه هم فقط بهانه‌ای برای نمايش ندادن فيلم بوده. حتی آن‌جا هم به صراحت نگفتند که اين فيلم ساخته شده اما به اين دلايل با نظر ما هم‌خوانی ندارد و دلايلی را مکتوب ارائه کنند. حرفه ما جزو مقوله‌های علوم انسانی‌ست. علوم انسانی هم تابع فرمول نيست، هر کس در لحظه استدلال بيش‌تری بياورد، نفوذ بيش‌تری داشته باشد يا خودی‌تر باشد جايگاه محکم‌تری هم برای اثبات دارد. مثال‌های جالبی هم در اين مورد هست. مثلأ فيلم خانه‌ای روی آب در جشنواره فجر جايزه بهترين فيلم دينی را گرفت اما برای اکران دچار مشکل جدی شد! چنين تناقض‌هايی طنزآميز است. همه چيز سليقه‌ای‌ست. فيلم‌نامه‌ای که بارها رفته و آمده و اصلاح و تصويب شده، به خاطر سليقه مديری که هيچ وقت هم حاضر نيست رودررو صحبت کند معلق می‌ماند. جمله رايجی وجود دارد که «صلاح نيست فعلأ!». خيلی چيزها در اين جمله هست ولی خودت بايد بروی جای خالی‌اش را پُر کنی! آن مدير احتمالأ ترجيح می‌دهد در زمان رياستش چنين خيانتی (به زعم خودش) رخ ندهد. در آيين‌نامه هم جزو اختيارات معاون وزير هست که او حق دارد اکران هر فيلمی را که صلاح می‌داند وتو کند. دليل وجود هيأت‌های بازبينی و شوراهای بالا و پايين و غيره هم همين است. کاش حداقل آدم مشخصی وجود داشته باشد که مسئول اين قضيه باشد. آدمی که به صراحت بگويد: آقا من دلم نمی‌خواهد، يا دلم می‌خواهد!
* بعد از آن ديگر سراغ کارگردانی نرفتيد؟
نه... نرفتم. اوايل فکر می‌کردم خيلی وجاهت دارد اگر آدم فيلم توقيف‌شده داشته باشد! ولی بعد ديدم نه، اتفاقأ وضعت مثل زن‌های بيوه‌ای می‌شود که ديگر خواهر خودشان هم به خانه‌شان راه‌شان نمی‌دهد! همه جور ديگری با تو برخورد می‌کنند. تهيه‌کننده‌هايی که خيلی راحت می‌توانسته‌اند با تو کار کنند، از ترس سرمايه‌شان اين کار را نمی‌کنند. خيلی مواظبت هستند. هر فکر بی‌منظوری هم که داشته باشی، برايش منظوری پيدا می‌کنند.
* تلاشی هم کرديد؟
بعد از آن چند طرح داشتم. يکی از آن‌ها طرحی از آقای بيضايی بود. وقتی در نمايش ايشان (شب هزار و يکم) همکاری می‌کردم سفر سرخ را ديدند و از آن خوش‌شان آمد. به من لطف کردند و گفتند چند طرح دارند که می‌شود روی‌شان کار کرد. يکی از اين طرح‌ها را بردم برای آقای سيدزاده که آن زمان متصدی امور سينمايی حوزه هنری بودند. طرح را خواندند و خيلی خوش‌شان آمد، قرارداد هم بسته شد، اما وقتی فيلم‌نامه نوشته‌شده آقای بيضايی را خواندند، گفتند نه! خلاصه چند بار دورخيز کردم. چند طرح ديگر هم داشتم. بعضی از دوستان خواستار تغييراتی درش بودند که اصلأ قضيه را به شکلی ماهوی به هم می‌ريخت. بنابراين فعلأ روزگارم از طريق بازيگری می‌گذرد. برای خودم خيلی مهم است که فيلم بعدی که می‌سازم چه باشد، به همين دليل زير بار خيلی از موقعيت‌هايی که می‌شد فيلم ساخت، نرفتم. شايد به عنوان بازيگر در فيلم‌هايی بازی کنم، چون بحث مالی در آن‌ها برايم مهم است، ولی در کارگردانی نمی‌خواهم چنين اتفاقی برايم بيفتد. اساس سانسور، مکانيسم و ارگانيسمی است که سر راه فرستنده و گيرنده قرار می‌گيرد و به تبع تفسيری که از مخاطب يا گيرنده دارد، در پيام فرستنده تغييراتی ايجاد می‌کند. سانسور هميشه بد نيست. من وقتی با بچه‌ام حرف می‌زنم يک نوع ادبيات دارم، وقتی با شما حرف می‌زنم يک نوع ادبيات دارم، و وقتی با کسی در کوچه و بازار حرف می‌زنم نوعی ديگر... اين همان سانسور موجه و درستی است که در ضرورت حضورش کسی شکی ندارد. مشکل از جايی شروع می شود که در اين زمينه زياده‌روی‌هايی به وجود می‌آيد. گاهی ما از ترس شنيدن حرف‌های متفاوت يا جدی‌تر، جامعه و مخاطب را به سوی ابتذال و سطحی‌نگری سوق می‌دهيم. فيلم‌های صاحب نظر و صاحب تفکر ما دارند ترسو و ترسوتر و لاغر و لاغرتر می‌شوند و سينمای ساده - که اتفاقأ برای جامعه هم لازم است - هر روز دارد پر و بال بيش‌تری می‌گيرد و هيچ وقت دچار مشکل نمی‌شود. به جرأت می‌توانم بگويم که سانسور، با ابتذال - به معنی سطحی‌نگری - مشکلی ندارند. نمی‌خواهم بگويم فيلم‌هايی که خوب می‌فروشند فيلم‌های مبتذلی‌اند. می‌خواهم بگويم آن چيزی که روزبه‌روز تحليل می‌رود سينمای منتقد، صاحب فکر و انديشه است. مسأله ديگری که خيلی توهين‌آميز است، اين است که متصديان مميزی هنرمند روبه‌رويشان را آدم حساب نمی‌کنند. با آن‌ها بحث نمی‌کنند، حتی يک نوشته به دستش نمی‌دهند. در تلويزيون ما، بدون در نظر گرفتن حقوق سازنده‌ها، هر چه را که دوست دارند پخش می‌کنند. حداقل احترام سازنده اثر را در مقوله سانسور رعايت نمی‌کنند. مشکل ديگری که وجود دارد، به نظر من ديد سياسی صرف نسبت به مقوله هنر، و عدم تخصص متصديان مميزی است. همه اين آدم‌ها با حفظ سمت می‌توانند بروند در اداره کشاورزی يا کارخانه قند. يعنی می‌توانند هر جای ديگری باشند. خيلی کليشه‌ای و بسته فکر می‌کنند. هيچ کاری به کليت اثر ندارند. ما زمانی آقای سيف‌الله داد را داشتيم که سينماگر بود. يا آقای بهشتی که ديد هنری داشت. وقتی از کارت ايراد گرفته می‌شد، هر چند می‌دانستی ممکن است باعث جرح و تعديل کارت بشوند، به آن‌ها اعتماد داشتی. ولی آدم‌های الان اهل اين حرفه نيستند و سابقه‌شان ربطی به هنر ندارد اما به‌راحتی برای بزرگان هنر اين مملکت تصميم می‌گيرند. از فيلم‌نامه بيضايی ايراد می‌گيرند. می‌گويند اين ايرادها را در فيلم‌نامه رفع کن و بعد بياور تا ببينيم چه می‌شود! حتی سانسورچی هم بايد به کار هنری اشراف داشته باشد. من هميشه می‌گويم خوب است از شکست‌ها و از اتفاقات راحت نگذريم و مسائل را آسيب‌شناسی کنيم. در دولت نهم خيلی پول در سينما خرج شد. همه به اين مسأله اذعان دارند. به خيلی دلايل خيلی پول‌ها آورده شد ولی چه می‌شود که در اين شرايط بيش از نود درصد اهالی سينما ناراضی‌اند؟ بايد اين قضيه را آسيب‌شناسی کرد. به نظر من يکی از دلايلش سانسور نامحترمانه و اغراق‌آميز و نگاه آمرانه و سياسی به هنرمند و مقوله سينما در اين دوره بود. با نگاه کارشناسانه، خيلی چيزها را می‌شود اصلاح کرد.


[ / ]





Friday, October 23, 2009

گـُرز و کـمـان

بيگانگان
نويسنده و کارگردان: رامين بحرانی
مدير فيلم‌برداری: امير کريمی
صدابردار: احمد کلانتری
تدوين: حسن ايوبی
موسيقی: پيمان يزدانيان
چهره‌پردازی: محمدرضا توسلی ، زهرا جابری
تهيه‌کننده: عليرضا شجاع‌نوری ، رامين بحرانی
بازيگران: رامين بحرانی ، کريم کاشانی ، امرالله صولتی‌دالَکی ، الياس افضلی ، ايرج بهزادمنش ، رستم پيمانی ، رضا فرهمند

وب‌سایت فیلم


رامين بحرانی در چند سال اخير با فيلم‌های چرخ‌دستی‌ران (2005)، اوراقچی (2007) و خداحافظ سولو (2008) مورد توجه قرار گرفته و حضور موفقی در جشنواره‌های جهانی داشته، اما در نقدهايی که بر فيلم‌های اخيرش نوشته شده، کم‌تر اشاره‌ای به اين نخستين فيلمش شده است. متأسفانه فيلم‌های بعدی او را نديده‌ام، اما همين بيگانگان که آن را ده سال پيش و در 24 سالگی ساخته، نشان می‌دهد فيلم‌ساز بااستعدادی است که بدون انتخاب ساختار روايتی نامتعارف، تلاش خود را صرف از کار در آوردن لحظه‌ها و حس‌ها و روابط کرده که گاهی موفق است و گاه خام و ناپرورده نشان می‌دهد که شايد از سر کم‌تجربگی باشد. ما از زندگی رامين بحرانی زياد نمی‌دانيم، اما بر اساس همين اطلاعات محدود، به نظر می‌رسد که بيگانگان نوعی حديث نفس است. او هم مانند کاوه دالَکی، شخصيت اصلی اين فيلم، از پدر و مادری ايرانی در آمريکا متولد شده، و کمی پيش از ساختن همين فيلمش برای اولين بار به ايران سفر کرده است. جزييات ديگر داستان را نمی‌دانيم که چه‌قدر منطبق بر زندگی خود اوست، اما وجه اتوبيوگرافيک فيلم در همان آغاز با نمايش دو گذرنامه ايرانی و آمريکايی رامين بحرانی - به عنوان جوانی دومليتی - مؤکد می‌شود. از سوی ديگر، روی همين تصويرها صدای پيام تلفنی او خطاب به دوست آمريکايی‌اش نيکول را که می‌شنويم، او خودش را رامين معرفی می‌کند، در حالی که در بقيه فيلم، نام او کاوه است. وقتی هم که در همان پيام از پدرش می‌گويد، گذرنامه‌ای ايرانی را می‌بينيم که تصور می‌شود گذرنامه پدرش است، اما نام درج‌شده در آن، کريم اشرف‌کاشانی است که وقتی عنوان‌بندی پايانی ظاهر می‌شود، با يادآوری چهره عبدالرضا برازجانی - ديگر شخصيت عمده فيلم که راننده کاميون و همسفر کاوه است - درمی‌يابيم اين تصوير گذرنامه بازيگر همين نقش است. اين بازيگوشی‌ها به‌سرعت تمهيدهای مشابه عباس کيارستمی را به ياد می‌آورد که فراهم کننده مصالحی برای انواع تفسيرهاست (فيلم آخر بحرانی، خداحافظ سولو، آن گونه که در نقدها آمده، شباهت‌هايی با طعم گيلاس دارد). حضور خود فيلم‌ساز به عنوان بازيگر نقش کاوه دالَکی تأکيد ديگری بر همين جنبه اتوبيوگرافيک است و بحرانی بدون تلاش در «بازی کردن»، حضور مؤثر و همدلی‌برانگيزی در فيلم دارد.
بيگانگان يک فيلم جاده‌ای است که در ساخت و لحن و فضا، توأمان يادآور و ترکيبی از فيلم‌های ايرانی مشابه و آثار مستقل کم‌هزينه آمريکايی است (که تراولينگ‌های نرم و همراه‌کننده، در کيفيت بصری آن غلبه دارد)؛ از آن سفرهای اُديسه‌وار که يا حاصلش ناخواسته به کشفی يا يافتن هويت می‌انجامد و يا از آغاز با همين قصد آغاز می‌شود. با ايستگاه‌هايی در مسير و آدم‌هايی بر سر راه. کاوه دالَکی که پدر پزشکش شش ماه پيش در آمريکا مُرده، پس از ديدن خوابی که در ميان عده‌ای ايرانی بوده (و در همان پيغام تلفنی به دوستش می‌گويد که تا آن زمان خوابی به فارسی نديده بود) در جست‌وجوی ريشه‌هايش به ايران می‌آيد تا به زادگاه پدرش، روستای دهداری در برازجان فارس برود. او در آن‌جا می‌فهمد که پدربزرگش سال 1319 با توطئه رييس پليس شهر کشته شده، و در جست‌وجويی بی‌معنا می‌خواهد تنها پسر قاتل را پيدا کند (و نمی‌دانيم از يافتن او به چه نکته‌ای در مورد هويت و گذشته‌اش پی می‌برد) و وقتی که باخبر می‌شود او هم پانزده سال پيش مُرده می‌خواهد تنها فرزندش (يعنی نوه قاتل) را بيابد و هرچند که در برخورد با او حال‌وهوايش عوض می‌شود، اما انگيزه اين جست‌وجويش مبهم می‌ماند، در حالی که رسيدن به آن نتيجه، به شکل ديگری جز اين طرح معماوار هم می‌توانست اتفاق بيفتد. موسيقی فيلم هم ترکيبی از سازهای ايرانی و غيرايرانی است، اما نغمه‌های غيرايرانی در آن غلبه دارد.
آشکارا پيداست که رامين بحرانی، سينمای ايران را خوب دنبال کرده و طرح ساختاری فکرشده‌ای هم داشته (منهای اشتباه در تنيدن يک معما در دل داستانش)، اما به دليل نداشتن تجربه زندگی در ايران، روابط ايرانی و روحيه ايرانی را نمی‌شناسد. کنش‌ها و واکنش‌های شخصيت‌ها، ايرانی نيست و شخصيت‌های فيلم‌های مشابه آمريکايی را به ياد می‌آورد. اين امر برای تماشاگر غيرايرانی، شايد قابل درک نباشد، اما برای ما کاملأ خود را به رخ می‌کشند. مثل واکنش بچه‌هايی که کاوه در مسيرش با آن‌ها برخورد می‌کند. يا بحرانی در اتاق خانه متروک و قديمی پدرش تختی فلزی تعبيه کرده که در روستاهای ايران عنصری ناآشناست. يا وقتی که او در جاده با عبدالرضا برخورد می‌کند، پس از سلام‌وعليک اوليه، رامين که می‌پرسد: «دهداری از اين طرفه؟» راننده به جای جواب دادن به او، از رکاب ماشينش بالا می‌رود، پاکتی از جلوی فرمان برمی‌دارد و تخمه به او تعارف می‌کند و پرسش او را با سوال ديگری جواب می‌دهد (و تازه گويا قرار است تخمه، يک عنصر ايرانی باشد). اين اتفاق، چند بار ديگر در رابطه آن‌ها می‌افتد و شبيه رابطه دو بيگانه تازه‌آشناشده در يک فيلم جاده‌ای آمريکايی است. البته کلنجارهای کاوه با عبدالرضا (که می‌خواهد زودتر از دست او خلاص شود و به کار خودش برسد) قرار است کارکرد يک کشمکش دراماتيک برای ايجاد تنش و جذابيت در داستان را هم داشته باشد که تمهيد کهنه و در اين‌جا ناکارآمدی است. در نمونه ايرانی، امکان نداشت عبدالرضا پس از آن همه مقاومت در برابر پيشنهاد کاوه برای پرداخت پول بابت همراهی‌اش، آخر کار همه پولی را که او دارد بپذيرد و در جيبش بگذارد، اما در نمونه آمريکايی، اين احتمال هست. با اين حال، حرف‌های آن ميوه‌فروش نيکوکار که عده‌ای از مستمندان را تغذيه می‌کند و با اصرار کاوه، که دنبال حسين مراديان (پسر قاتل پدربزرگش) می‌گردد، همه زنان و مردان حاضر در صحنه را مراديان می‌خواند، و همچنين سکانس مدرسه که کاوه و بچه‌های کلاس با هم انگليسی حرف می‌زنند، راه‌حل آشنای فيلم‌های مشابه ايرانی است؛ به‌خصوص با آن شعر معروف «مادر» ايرج ميرزا (گويند مرا چو زاد مادر...) که ابتدا بچه‌ها و معلم‌شان می‌خوانند و بعد کاوه نيز با آن‌ها هم‌صدا می‌شود، معما حل و راهی برای پايان فيلم پيدا می‌شود: حالا کاوه به جای رفتن در مسيری که خون و خشونت رقم زده بود، با شنيدن شعر «مادر» تصميم می‌گيرد با هم‌سفر ديگری به سوی ابرقو که زادگاه مادرش بوده برود.
فيلم درباره تفاوت‌های فرهنگی به‌رغم اشتراک ريشه‌ها هم هست. کاوه در آسمان کوير، ستاره‌ها را به شکل آدمی با کمربند و کمانی در دست می‌بيند و پدر عبدالرضا به شکل جنگجويی با يک گرز. يا وقتی که عبدالرضا پس از صحبت تلفنی با فاطمه، به کاوه می‌گويد که به تو هم سلام رساند، کاوه می‌پرسد: «دوست‌دخترته؟»، عبدالرضا با لحنی تقريبأ معترض جواب می‌دهد: «نه، نامزدمه.» رابطه کاوه با عبدالرضا و بسياری ديگر از آدم‌های سر راه‌شان حاوی سوءتفاهم‌هايی بر اثر تفاوت‌های زبانی و فرهنگی است که اتفاقأ کار کردن روی جزييات آن‌ها و پرداختن به نمونه‌های ديگر، می‌توانست فيلم را جذاب‌تر کند، اما حالا در حد چند نمونه و به عنوان طرح موضوع باقی مانده است. البته فيلم اصلأ با بيتی از مولوی با همين مضمون آغاز می‌شود: «ای بسا هندو و ترک هم‌زبان/ ای بسا دو ترک چون بيگانگان»
ارجاع به اين بيت و انتخاب عنوان «بيگانگان» برای فيلم، با توجه به انگيزه و اشتياقی که به نظر می‌رسد فيلم‌ساز برای ساخت اين فيلم (و در واقع رجوع به ريشه‌هايش در سرزمين پدری و جست‌وجوی هويتش) داشته، معنادار و کمی عجيب است. با او در سرزمين پدری‌اش همچون يک بيگانه رفتار می‌شود و در واقع آدم‌هايی هم که او با آن‌ها برخورد می‌کند، برايش در حکم بيگانگان هستند. در واقعيت نيز، حالا پس از ده سال که از ساخت فيلم می‌گذرد، اين عنوان کنايی صراحت و معنای بيش‌تری پيدا کرده است: رامين بحرانی که سال 1975 در کارولينای شمالی متولد شده و فارغ‌التحصيل سينما از دانشگاه کلمبيا است، آمد تا در سرزمين پدری فيلم بسازد، اما اولين فيلمش جز در جشنواره فجر نمايش داده نشد و معلوم نيست بر او چه گذشت که رفت و ديگر پشت سرش را هم نگاه نکرد و حالا البته به عنوان «فيلم‌ساز آمريکايی ايرانی‌الاصل» به موفقيت‌هايی در دنيا رسيده است.

از نگاه ديگران
ـــــــــــــــــــــــ
در جست‌وجوی ريشه‌ها
دبورا يانگ ، ورايتی


بيگانگان يک فيلم جاده‌ای نامتعارف درباره نگرانی‌های فرهنگی يک جوان آمريکايی ايرانی‌الاصل است که ريشه‌های ايرانی خود را جست‌وجو می‌کند. اين فيلم کاملأ بازتاب داستان رامين بحرانی کارگردان، تهيه‌کننده و بازيگر جوان و دانش‌آموخته دانشگاه کلمبيا است که ايرانی‌تبار است و تا پيش از ساخت اين اولين فيلم خود با سرزمين پدری‌اش ناآشنا بود. هرچند بيگانگان فاصله زيادی با سينمای معاصر ايران دارد، اما برای تماشاگران غربی فيلمی آشناست. گو اين که فيلم‌نامه قابل پيش‌بينی، نقش‌آفرينی‌های سرد و بی‌روح، و سادگی از نوع فيلم‌های مستقل آمريکايی ممکن است برای بعضی تماشاگران خوشايند نباشد. کاوه دالَکی و عبدالرضای راننده در جاده‌های پيچ در پيچ جنوب ايران پيش می‌روند. آن‌ها دِه به دِه دنبال خانواده پدری کاوه هستند و در نهايت متوجه می‌شوند که پدربزرگ او کشته شده است. بی‌احساس بودن قهرمان داستان و اين عادت زشت آمريکايی او که سعی می‌کند همه چيز را از سر راه خود بردارد، کمکی به داستان بی‌چفت‌وبست فيلم نمی‌کند. هرچند که چشم‌اندازهای اطراف شيراز واقعأ ديدنی است.


[ / ]





Friday, October 09, 2009

تابستان گرم طولانی

خاک آشنا
نويسنده ، کارگردان ، تهيه‌کننده: بهمن فرمان‌آرا
مدير فيلم‌برداری: محمود کلاری
صدابردار: حسن زاهدی
صداگذاری و ميکس: محمدرضا دلپاک ، رضا نريمی‌زاده
تدوين: عباس گنجوی
موسيقی: کارن همايون‌فر
طراح صحنه و لباس: فرهاد ويلکيجی
طراح چهره‌پردازی: مهرداد ميرکيانی
بازيگران: رضا کيانيان ، بابک حميديان ، رؤيا نونهالی ، مريم بوبانی ، بيتا فرهی ، رعنا آزادی‌ور
97 دقيقه


درست مثل يک بوس کوچولو، اين بار خاک آشنا هم از نيمه‌شبی آغاز می‌شود و مهمانی آشنا اما ناخوانده پس از سال‌ها می‌آيد و خلوت هنرمندی تنها و منزوی را بر هم می‌زند. آن بار مهمان نيمه‌شب می‌آمد و مرگ شخصيت اصلی داستان را موقتأ عقب می‌انداخت و اين بار، در کابوس او وقفه می‌اندازد. عنوان‌بندی فيلم - با آن نگاره‌ها و نقش‌های برجسته باستانی که قطره‌های خون در پايانش به دشتی از شقايق تبديل می‌شود - وقتی به بهمن نامدار کات می‌شود و صدای در زدن از خواب می‌پراندش، حکم کابوس او را پيدا می‌کند که با توجه به تأکيدهای فيلم‌ساز بر نشانه‌های تصويری و کلامی، از دغدغه‌های شخصی نامدار فراتر می‌رود و به اشاره‌هايی تاريخی درباره سرگذشت و سرنوشت اين سرزمين تبديل می‌شود.
خاک آشنا پس از سه تجربه موفق قبلی فرمان‌آرا - و به‌خصوص يک بوس کوچولو- نشان می‌دهد او حالا که بيش‌تر دغدغه پيام و معنا و تعهد را در اين فيلمش بروز می‌دهد، به طرز چشم‌گيری از فرم و اجرا غافل شده است. آن دغدغه‌ها البته در فيلم‌های ديگر فرمان‌آرا هم وجود داشت، اما بجز موارد معدودی، در متن ساختار فرمی آثار تنيده شده بودند. در خاک آشنا گويی پيام‌ها اصل بوده‌اند که در قالب جمله‌های صريح (که معمولأ با صفت «شعاری» توصيف می‌شوند) و داستانک‌های بی‌ظرافت تعبيه شده‌اند. دشت شقايق (با آن مفهوم استعاری که در فرهنگ ما دارد) بار اول به تصويری تاريخی از خون و خشونت پيوند می‌خورد و بار دوم صحنه کابوس بابک است که در وسط شقايق‌ها به تير غيب گرفتار می‌شود و با توجه به زمينه داستان، انگار هدف تير تعصب شده است. قطعأ اين کابوس اشاره‌ای به تعصب‌های قومی و عقيدتی‌ست که عشق بابک را اين گونه پاسخ داده، اما با توجه به بی‌عمق بودن آن عشق، دلالت معنای استعاری آن هم بی‌اعتبار می‌شود. زيرا با همه تلاشی که برای رازآميز جلوه دادن حضور و شخصيت مهرماه شده، توجه بابک به اين دختر جوان، چيزی بيش از يک نظربازی جوانانه به چشم نمی‌آيد و عشقی نيست تا عمقی پيدا کند و بستر معنايی عميق شود. از سوی ديگر، نامدار به عنوان شخصيت اصلی داستان که حرف‌های پخته و عالمانه از سر درکی ظاهرأ عميق و تاريخی می‌زند (آن خشونت تاريخی منقوش بر ديواره‌های باستانی آغاز فيلم، کابوس اوست و بعدأ تصويرهای سوبژکتيو کابوس‌وار از يک غار هم به آن‌ها اضافه می‌شود که اشاره‌ای‌ست به غاری در همان نزديکی که گويا عده‌ای برای يافتن عتيقه به کاوش در آن پرداخته‌اند) معلوم نيست چرا در گريز از غوغای شهر، در آن خانه‌ای که در دل طبيعت ساخته، برای خلق هنری زيرزمينش را انتخاب کرده که می‌تواند قرينه همان غار کابوس‌های او و يا «غار تاريخ» تلقی شود؟ آيا اين همان «غار افلاطون» است؟ وقتی بابک به‌درستی همين را از او می‌پرسد که چرا در دل طبيعت، اين زيرزمين را برای خلق آثارش انتخاب کرده، نامدار می‌گويد: «من اين‌جا نيامده‌ام که منظره بکشم. آمده‌ام تخيلاتم را نقاشی کنم.» رفتار نامدار، او را آدمی مردم‌گريز نشان نمی‌دهد. با خدمتکارش رفتار خوب و محترمانه‌ای دارد. هر روز در دشت و بيابان قدم می‌زند که يعنی پيوندی هم با طبيعت دارد. با رهگذران و اهل محل، حتی آن چوپان مجنون، هم‌کلام می‌شود. با اين حال معلوم نيست در آن «خلوت آرامش»، چرا نقاشی‌هايش اين‌قدر کابوس‌وار است. پرسش منطقی بابک هم همين است: «شما از تخيلات‌تان نمی‌ترسيد؟» نمی‌ترسد، اما گريه‌اش می‌گيرد!
تازه وقتی که نامدار در اواخر فيلم، بوم و سه‌پايه‌اش را از زيرزمين به ايوان خانه‌اش می‌آورد، آيا اين به معنای خروج او از غار افلاطون و چشم باز کردن به دنيای بيرون است؟ قاعدتأ دليل اين «تحول»، بازگشت عشق قديمی و هم‌زمان کشته شدن دوست نويسنده‌اش است (که اين دومی از نسخه فعلی فيلم حذف شده) ولی ما نمی‌بينيم که او روی بومی که بر ايوان خانه گذاشته، چه نقشی می‌زند تا دريابيم اين فقط يک تغيير لوکيشن است يا تغيير ديدگاه. از سوی ديگر نمی‌توانيم دليل و معنای اين تناقض را دريابيم که اين هنرمند شاعر/ نقاش، چرا نقاشی‌هايش اين قدر ماکابر و خوفناک است که يکی از آن‌ها (که در فيلم شاهد «خلق»ش هستيم) به جيغ ادوارد مونک پهلو می‌زند، اما شعرهايش عاشقانه؟ تنها شعری که از او در فيلم می‌شنويم (خودش برای شبنم می‌خواند) شعری عاشقانه است که آشکارا می‌کوشد به آثار احمد شاملو شبيه باشد (نمايش مؤکد و چندباره تابلويی بر ديوار که تکه‌ای از شعر معروف «بر سرمای درون» شاملو بر آن نقش بسته، اشاره گل‌درشتی به همين تلاش و شباهت است). معروف‌ترين شاعر/ نقاشی که دوروبرمان می‌شناسيم، سهراب سپهری، شعرها و نقاشی‌هايش در يک حال و هوا بود. کيارستمی هم مثال خوبی در اين زمينه است. البته شاملو، هم شعرهای عاشقانه داشت و هم اجتماعی و سياسی و فولکلوريک و حماسی و... حتی ماکابر. اما هر کدام از اين‌ها خبر از حال شاعر در زمان و دوره‌ای می‌دهند که تعلق‌شان به زبان و ساختار آثار او پيداست. هنرمند خاک آشنا، تناقض‌هايش را به شکل ديگری هم آشکار می‌کند؛ از جمله هم‌جواری کلام و گلوله. او بر در يک اتاقش، کنار قفسه کتاب‌ها دو تفنگ را نيز بر يکديگر حمايل کرده است. و تازه اين اشاره هم به شکل ظريفی تصوير نمی‌شود، بلکه دوربين از نگاه ژاله (که گويا پس از مدتی طولانی به سراغ برادر آمده) در دو تصوير مؤکد و مشخص، به شکل گل‌درشتی آن‌ها را به رخ تماشاگر می‌کشد. البته تفنگ‌ها قديمی هستند و شايد باز اين هم نشانه‌ای تاريخی است؛ که اگر هم چنين باشد، اين اشاره به تاريخ، مانع از معنای ثانوی - و شايد هم اولی - آن (خشونت) نيست.
در سه فيلم اخير فرمان‌آرا، برخی از منتقدان به لحن شعاری فيلم‌ها ايراد گرفته بودند کهدر اين ميان حرف‌های دو دوست نويسنده قديمی در کنار مقبره کوروش و فرياد «ايرااااان...!» محمدرضا سعدی هنگام مرگ دوستش در يک بوس کوچولو نقاط مشترک اين ايرادها بود. گرچه نگارنده برای اين شعارها (بجز همان فرياد آقای سعدی) تعبيری در متن ساختار فيلم داشت، اما خاک آشنا، آن‌قدر از شعارها اشباع شده که توضيح و توجيهی برای‌شان ندارم. در آن سه فيلم، تمهيدهای فرمی (مثل ارجاع به ساختار رمان نو در دو فيلم اول و شگرد رئاليسم جادويی در فيلم سوم) و ظرافت‌های اجرايی می‌توانست زهر شعارها را بگيرد و آن‌ها را به مفاهيمی در دل فرم و داستان تبديل کند، اما در خاک آشنا نه نشانی از يک تمهيد جذاب فرمی است، نه ظرافت‌های اجرايی و نه حتی يک داستان و فيلم‌نامه کارشده و چندلايه. البته حذف بخش‌هايی از فيلم، ابهام‌هايی داستانی در فيلم ايجاد کرده، اما باعث حذف تعدادی از شعارها هم شده است. بخشی از اين حذف‌ها گفت‌وگوی نامدار و شبنم و خانم سالاری درباره ازدواج است که با توجه به خصوصيات اين جمع، همه با آن مخالف‌اند و از اين ميان فقط جمله اول خانم سالاری در نسخه فعلی باقی مانده که می‌گويد: «ازدواج به هر دليلی بيهوده است.» و کات به سکانس بعدی. اما مورد عمده بعدی حذف قلفتی داستانک فرار دوست نويسنده نامدار از زندان است (به مرخصی آمده و برنگشته) که رييس پاسگاه و مأموری که از تهران آمده به نامدار خبر می‌دهند طبق گزارش‌ها، او به اين منطقه آمده و ممکن است به سراغ نامدار بيايد. بعد هم خبر می‌آورند که نويسنده هنگام عبور غيرقانونی از مرز، کشته شده است. به اين ترتيب صحنه‌ای در اواخر فيلم که ماشين پاسگاه (پس از اين که سرکار استوار آن خبر را داده) از جلوی خانه نامدار می‌رود و نامدار روی پله‌ها می‌نشيند و شروع به گريه می‌کند، در نسخه فعلی کاملأ بی‌معنی به نظر می‌رسد. هدايت هاشمی که نامش در عنوان‌بندی فيلم هست و خودش در نسخه فعلی نيست، نقش آن مأمور غيرنظامی را دارد که حالا در فيلم حضور ندارد. حرکت‌های عصبی و هراسان نامدار در شبی که باران می‌بارد و رعد و برق می‌زند و او درها و پنجره‌ها را می‌بندد، گرچه پس از ورود ناخوانده دوستان بابک در شب پيش اتفاق می‌افتد، اما با توجه به حذف بخش يادشده، بيش‌تر در ارتباط با آن به نظر می‌رسد و در شکل فعلی بی‌منطق است. تصميم نامدار برای رفتن به تهران، در آن نسخه پيش‌تر پس از شنيدن خبر مرگ دوستش بود (همراه جمله‌ای شعاری) که مفهومی سياسی پيدا می‌کرد اما حالا پس از شنيدن خبر بيماری و بستری شدن شبنم اين کار را می‌کند که تبديل می‌شود به حرکتی احساسی و عاطفی.
بحثی در مورد محتوا و جهت‌گيری موضوع‌هايی که فيلم‌ساز مطرح می‌کند نيست. می‌توان با همه يا بخشی از آن‌ها موافق يا مخالف بود. مشکل در چگونگی مطرح کردن آن‌هاست که ناهموار و به شعار نزديک‌شان می‌کند. ارزش يک ايده و نظر در قالب يک جمله يا جدل کلامی يا تمهيد تصويری در اجرا و پرداخت آن است. بالاخره فرق است بين يک فيلم با يک مقاله؛ هرچند که مقاله هم با کلام سروکار دارد و انتخاب کلمات و ساختار جمله‌ها و مقدمه و مؤخره و شيوه استدلال و پيش بردن بحث، تفاوت‌های يک مقاله خوب و يک مقاله بد را مشخص می‌کند. مثلأ توجه کنيد به همان سکانس اول فيلم که ژاله می‌گويد شوهرش در دوبی تجارتخانه فرش «زده» و نامدار که بابت اين مزاحم نيمه‌شب شاکی و عصبی است، توی آن هيرووير بدش نمی‌آيد که از زبان فارسی پاسداری کند و با لحنی معترض به خواهرش می‌گويد: «چی دارين بر سر زبون فارسی ميارين؟»! جدا از بی‌ظرافت بودن اين جمله (به دليل صراحت غيرجذابش) حتی اجرای آن هم اين مشکل را تشديد می‌کند. استفاده از کلمه «بر» در اين جمله (و نه کاربرد «به» به جايش يا حتی حذف آن)، اين جمله را - که دنباله هم دارد - به يک خطابه زمخت تبديل می‌کند، هرچند که با محتوای حرف نامدار هم موافق باشيم. يا وقتی که سرکار استوار پاسگاه در مورد دستگيری فردی با چند سکه عتيقه و ارتباطش به فعاليت‌های اکتشافی غيرقانونی در غار مجاور به نامدار توضيح می‌دهد و می‌گويد با آن‌ها مقابله خواهد شد، نامدار ضمن تأييد اين اقدام، می‌فرمايد: «بالاخره يک روزی بايد جلوی غارت آثار فرهنگی را در اين مملکت گرفت»! حتمأ شما هم با اين حرف نامدار موافقيد. با اين جمله صريح و نخراشيده توی يک فيلم چه‌طور؟
جدا از اين که يک هنرمند در دوره‌ای از زندگی‌اش چه ديدگاهی دارد، طرح قطعی برخی نظرها درباره مسائل اجتماعی در آثار هنری، آن هم در زمينه سيال و لغزانی مثل جامعه و نسل‌ها، جای ترديد وجود دارد. توصيف کليشه‌ای نامدار از وضعيت تهران (به عنوان دليلش برای سر به بيابان گذاشتن، و باز يک جمله کليشه‌ای: «اين‌جا به اصل خودم نزديک‌ترم.»)، و بحث‌هايش با بابک در مورد نسل جوان، بيش‌تر به درد يک سخن‌رانی می‌خورد که بعدش می‌تواند فراموش شود. به اين جمله‌ها دقت کنيد:
«مشکل نسل شما اينه که نکاشته می‌خواهيد درو کنيد.»
«امروز گندم وارد می‌کنيم، فردا که نفت تموم شد...»
«هيچی براتون ارزش نداره، چون زحمتشو نکشيدين.»
لحن سرزنش‌آميز و طلبکارانه نامدار (در اين بحث به عنوان نماينده نسل خودش) نسبت به بابک (به عنوان نماينده نسل جوان) و محتوای سطحی آن، بيش‌تر مناسب کلنجارهای محافل و مهمانی‌های خانوادگی برای روکم‌کنی جوان‌هاست تا يک اثر هنری (مثل همان بحث حذف شده در مورد ازدواج که می‌تواند در محفلی مشابه برای کلنجارهای زن‌وشوهری به کار برود). فيلم‌ساز در اين‌جا طبعأ جانب نامدار را به عنوان يک هم‌نسل خودش گرفته و اجازه کاری جز دفاع و سکوت به بابک نداده. اگر بابک - که سربازی نرفته و در يک سال سه بار خودکشی کرده - شخصيت فيلمی فرضی از يک فيلم‌ساز جوان بود که پرسش‌های نسل خودش را مثل رگباری به سوی نسل پيشين پرتاب می‌کرد، معلوم نبود نماينده آن نسل، چه پاسخی داشت. می‌خواهم بگويم که يک هنرمند، قاعدتأ بايد بتواند ورای ظاهر چيزها را ببيند، وگرنه درک آشفتگی ترافيک تهران و آلودگی هوا که نياز به هنرمند و اثر هنری ندارد. به احتمال زياد فرمان‌آرا حالا و در اين گرمای وسط تابستان و با چيزهايی که ديده‌ايم قاعدتأ بايد در قضاوتش درباره نسل جوان تجديد نظر کرده باشد؛ هرچند که نتيجه همين تجديد نظر هم بهتر است با صراحت و قطعيت در يک اثر هنری منعکس نشود، زيرا «صورتی در زير دارد آن‌چه در بالاستی». يا توجه کنيد به جمله ظاهرأ بامزه نامدار خطاب به خواهرش در مورد اندازه دوبی روی نقشه جغرافيای جهان؛ که از نقل آن معذورم. خب اين هم از آن حرف‌هايی است که در حد يک محفل کوچک شايد بشود مطرح کرد و خنديد، اما بعيد است از هنرمند روشنفکری که چندصدهزار نفر ساکن کره خاک را که در محدوده جغرافيای سياسی خاص و زير عنوان يک کشور زندگی می‌کنند (حتی اگر تاريخ و تمدن طولانی نداشته باشند) با چنين توصيف توهين‌آميزی به مسخره بگيرد.
البته مشکل خاک آشنا فقط در شعارها و چگونگی طرح ديدگاه‌های سياسی و اجتماعی نيست. به نظر می‌رسد که فيلم با بی‌حوصلگی ساخته شده و نشانی از ظرافت‌های سه فيلم قبلی فرمان‌آرا در آن نيست. به عنوان نمونه، دقت کنيد به پرداخت رابطه مثلأ عاشقانه بابک با مهرماه. اولين بار که او را در جاده می‌بيند، توی ماشين برمی‌گردد و با تحسين و حيرت نگاهش می‌کند (که نگاه شماتت‌بار دايی را نيز برمی‌انگيزد). اين پرداخت، بر خلاف نظر فيلم‌ساز که می‌خواهد کيفيتی غيرزمينی و استعاری به شخصيت دختر و اين رابطه بدهد، شکل و مفهوم يک نظربازی معمول جوانانه را پيدا می‌کند. تصورش را بکنيد که اگر واکنش آميخته به حيرت بابک را از همان زاويه بدون سربرگرداندن او می‌ديديم و احساس می‌کرديم (يا با تغيير زاويه دوربين، از روبه‌رو، بدون اين که سرش را برگرداند، حالت او را از چهره و نگاهش درمی‌يافتيم) چه‌قدر کيفيت واکنش او و معنايش فرق می‌کرد. بقيه قسمت‌های مربوط به اين رابطه هم همين وضعيت را دارد و با آن شيوه تعقيب کردن دخترک توسط بابک لای درخت‌ها، گذاشتن دسته‌های گل سر راه مهرماه، پنهان شدن پشت بوته‌ها برای ديدن واکنش او، دويدن سرخوشانه لای درخت‌ها، بی‌تعارف يادآور کمدی‌رومانتيک‌های هندی است.
يا به ياد بياوريد سکانس ورود شبنم و خانم سالاری را و حالت نامدار از برخورد با شبنم. نامدار پس از بهت اوليه از اين ملاقات، کلافه از ماندن در اتاق، برای ترک آن‌جا از جا برمی‌خيزد و بهانه می‌آورد که «می‌رم آتليه کارها را رديف کنم» (دقت کنيد به فارسی صحبت کردن آدمی که به کسانی که بلا سر زبان فارسی آورده‌اند، معترض است) اما قبل از خروج، مکثی می‌کند و در کلوزآپ، به شبنم خيره می‌شود. شبنم هم با همان نگاه خيره، پاسخش را در يک کلوزآپ مؤکد می‌دهد. همين دو نگاه - باز هم در کلوزآپ - موقع وداع در کنار ماشين نيز تکرار می‌شود. ايرادش در چيست؟ فقدان ظرافت و گل‌درشت بودن. و توی همين مايه و رابطه، به ياد بياوريد اين جمله نامدار را خطاب به شبنم: «من به سهم خودم خيلی خوش‌حال شدم که دوباره تو را ديدم.» «به سهم خودم» يعنی چه؟ مگر در ديدار با محبوب قديمی، کس ديگری هم سهمی دارد که نامدار سهم خودش را اين‌جوری به‌جا می‌آورد؟ خدای ناکرده نامدار شاعر هم هست و با کلام سر و کار دارد و بايد در ابراز احساساتش ظرافتی به خرج بدهد. يا دقت کنيد به ميزانسن نمايی که نامدار و خانم سالاری و شبنم از اتاق نشيمن بيرون می‌آيند و از هال می‌گذرند تا به طرف ورودی زيرزمين آتليه بروند (گويا دکور آتليه در جای ديگری است و ما هيچ‌گاه ارتباط جغرافيايی ورودی زيرزمين با آن خانه را در فيلم نمی‌بينيم). دو نفر اول شانه‌به‌شانه جلو می‌روند و شبنم هم پشت سرشان است. در همين مسير کوتاه، نامدار و سالاری حرف‌هايی ردوبدل می‌کنند، اما چون حجم حرف‌ها بيش‌تر از طول مسير است، ناچارند پاورچين پاورچين راه بروند و شبنم هم که خارج از گفت‌وگوی آن‌هاست، درست پشت سرشان و چسبيده به آن‌ها، لاک‌پشت‌وار راه می‌رود. اين يعنی سردرگمی در اجرای توأمان ديالوگ و کنش در محدوده يک لوکيشن خاص. ياد سکانسی پُرتنش و سراسر اکشن از سريال 24 افتادم که در جريان اکشن و حرکت‌های پُرتب‌وتاب، هم کلی اطلاعات از گذشته داده می‌شود، هم شخصيت‌پردازی می‌شود، هم گره‌افکنی می‌شود، هم گره‌هايی باز می‌شود.
ظرافت در پرداخت، و عمق و معنا بخشيدن به فيلم، هميشه با گفتن و نشان دادن و تأکيد کردن به دست نمی‌آيد. گاهی بايد برعکس عمل کرد. مثلأ بابک پس از مدتی، حلقه فلزی که در ابتدا به ابرويش بسته بود، برمی‌دارد (به نشانه اشاره‌ای به آغاز تحول او يا تن دادن به شرايط اقامت در آن خانه و همراهی با حساسيت‌های صاحب‌خانه) و در طول فيلم نه تأکيدی تصويری بر اين قضيه می‌شود و نه حرفی از آن به ميان می‌آيد که اگر هر کدام از اين دو اتفاق می‌افتاد، ظرافت اين نشانه و تمهيد بر باد می‌رفت. يا دوسه نگاهی که بين بابک و دوستانش (به‌خصوص آن دختر) در آن نيمه‌شب که همچون مهمان‌ناخوانده سررسيده‌اند ردوبدل می‌شود، ظرافتی دارد که با اندکی تأکيد اضافی يا تشديد شدن در اجرا يا آميخته شدن با ديالوگ، تبديل می‌شد به تمهيدی گل‌درشت. خاتون، پيرزن خدمتکار محلی هم گرچه شخصيت‌پردازی خوبی دارد، اما قربانی تأکيدهای بی‌جا شده است. او به عنوان يک پيرزن رئوف و اهل مصالحه و ميان‌داری، اما در عين حال فضول که رابط ميان دو نوع تلقی و فرهنگ است، از حيث شخصيت‌پردازی و اجرا يادآور مامی (هتی مک‌دانيل) خدمتکار سياه پوست بربادرفته و خيلی از خدمتکاران مشابه و خوب‌پرداخت‌شده کمدی‌رومانتيک‌های ماندگار آمريکايی شش‌هفت دهه پيش است. اما همان بی‌ظرافتی‌ها و زمختی اجرا (چه در ميزانسن و چه در بازی، که آن هم به کارگردان مربوط می‌شود) به جنبه‌های مثبت شخصيت‌پردازی او لطمه زده است. مشخص‌ترين جا، صحنه‌ای است که خاتون وارد اتاق بابک می‌شود و برای او غذا می‌آورد، بابک از جا برمی‌خيزد و پيرزن پس از مقداری نصيحت و مهربانی و فضولی، نگاه طولانی و مؤکدی از سر کنجکاوی به آی‌پاد بابک که روی تخت است می‌اندازد و تازه اينسرتی هم از آی‌پاد می‌بينيم. يا در جريان صحبت‌های نامدار و بابک کنار بيستون، وقتی که بابک از اولين خودکشی ناموفق و واکنش تکان‌دهنده و بی‌رحمانه مادرش می‌گويد که ناچار شده به اين دليل از سفر شمالش برگردد («تو عرضه هيچ کاری رو نداری»)، نامدار سکوت می‌کند و با خود فکر می‌کنيم که سکوت در برابر چنين موقعيتی، چه واکنش درست و به‌جايی است (و آفرين می‌گوييم به فيلم‌ساز)، اما چند ثانيه نمی‌گذرد که به جای کات به سکانس بعدی، حرف‌ها ادامه پيدا می‌کند و ارزش آن سکون هم از دست می‌رود. پايان‌بندی فيلم هم از همان تمهيدهای دم‌دست و زمخت و بی‌ظرافت است: دايی که می‌رود، بابک (نماينده نسل جوان) که بر اثر رويدادهای آن چند روز و حرف‌های يک روشنفکر هنرمند منزوی متحول شده، به وسط مزرعه پشت خانه می‌آيد، می‌نشيند و مقداری خاک در مشت می‌گيرد و لمس می‌کند («خاک آشنا» می‌شود)، بعد برمی‌خيزد و نگاهی عميق به منظره روبه‌روش می‌دوزد (لانگ‌شات از چشم‌انداز نقطه‌نظر او)؛ که يعنی از حالا به بعد او آدم ديگری شده و با اين خاک آشنا شده و به آن دل بسته و غيره و غيره.
اشاره‌های فيلم‌ساز به جنبه‌هايی از رويدادها به عنوان جلوه‌هايی فرازمينی و رازآميز (که می‌توانست يادآور رئاليسم جادويی موفق يک بوس کوچولو باشد) به دليل ضعف در پرداخت و همه ايرادهايی که به آن‌ها اشاره شد، نمی‌تواند به فيلم عمق و معنا ببخشد. قضيه سگی که نگهبان غار می‌شود، زنبورهايی که در کنتور برق خانه کرده‌اند و پيرزن به دليل يک باور خرافی حاضر نيست لانه آن‌ها را خراب کند و بعد که مأمور اداره برق اين کار را می‌کند می‌ميرد، چوپان ديوانه‌ای که مدام خبر از در پيش بودن قيامت می‌دهد، تلاش برای رازآميز جلوه دادن مهرماه (با آن اسم اسطوره‌ای و چهره مات و طلب آب برای عروسکش)، و ناپديد شدن ناگهانی و بی‌توضيح دارنده سکه‌های قديمی در پاسگاه و گروهی که در غار کاوش می‌کنند («تنها چيزی که توضيح لازم نداره، معجزه است») به عنوان مواد و مصالحی خام و ناپرورده در دل اين فيلم‌نامه کارنشده و اجرای سردستی‌اش باقی می‌ماند؛ حتی اگر اين آخری را آن طور که رضا کيانيان نوشته، به ماجرای اصحاب کهف تعبير کنيم. شخصأ ترجيح می‌دهم به عنوان يک تحسين‌کننده سه فيلم اخير بهمن فرمان‌آرا، اين يکی را ناديده بگيرم و فراموشش کنم.


[ / ]





Friday, October 02, 2009

آن‌چه در زير نهفته...

با حسين جعفريان مدير فيلم‌برداری «درباره الی»

حسين جعفريان و فيلم‌برداری هنرمندانه‌اش يکی از ستون‌های محکم ساختار دل‌پذير درباره الی است. همان طوری که اين فيلم را بدون بازيگرانش نمی‌توانيم تصور کنيم ، شايد حضور نداشتن جعفريان پشت دوربين اين فيلم هم آن را تبديل به اثر متفاوتی می‌کرد. او که حالا يکی از چهره‌های شاخص فيلم‌برداری در سينمای ماست ، هنگام تدارک پرونده فيلم درباره الی در ايران نبود و البته می‌دانستيم روحيه‌اش طوری‌ست که اهل حرف زدن و مصاحبه نيست ، اما در عوض قلم توانايی دارد و ذهن و نگاهی موشکاف که بيش‌تر ترجيح می‌دهد در مورد کارش بنويسد به جای اين که حرف بزند. معمولأ هم نتيجه اين کارش چيزی فراتر از آن‌چه انتظار داريم از کار درمی‌آيد ، چون با علاقه و احساس مسئوليت نسبت به کارش ، حسابی وقت و توجه روی اين کار می‌گذارد و معمولأ نوشته‌هايش ، چه برای تماشاگران و چه برای اهل حرفه ، نکته‌های فراوانی دارد. با تماسی ايميلی از او خواهش کرديم مطلبی درباره کارش در اين فيلم بنويسد ؛ طبق معمول بدون چک‌وچانه پذيرفت فقط درخواست کرد که چند تا سؤال هم بکنيم که بداند علاقه داريم در مورد چه چيزهايی بنويسد. سؤال‌هايی که مطرح کرديم ، نکته‌هايی بسيار کلی هستند تا بهانه و سرنخی باشد برای به حرف آمدن (به نوشتن درآمدن) ؛ کمااين که چيزهای زيادی هم در نوشته او هست که ما نپرسيده‌ايم ؛ و به‌خصوص در جاهايی او در مقام يک منتقد فيلم ، نکته‌های تازه‌ای را درباره اين فيلم مطرح کرده که شايد دريچه‌های تازه‌ای باز کند به سوی اين فيلم بسيار تحسين‌شده.


* اين دومين فيلمت با اصغر فرهادی پس از چهارشنبه‌سوری است. اول اين که اصولأ فرهادی چه جور حساسيت‌هايی در مورد فيلم‌برداری و نور و رنگ دارد و تا چه حد در مورد اين حساسيت‌ها با او هماهنگ هستی؟ و ديگر اين که در اولين همکاری نماهای داخلی غلبه دارد و در دومی نماهای خارجی ؛ تفاوت‌ها در چه بوده؟
از همان ابتدای پيدا شدن طرح کلی درباره الی، در گفت‌وگوهايی که با فرهادی داشتم او درباره ساختار تصويری فيلم به دو نکته اشاره می‌کرد؛ نخست اين که فيلم‌برداری روی دست انجام بگيرد و دوم اين که صحنه‌های داخلی تضاد نوری بالايی داشته باشند. بعدها که جلوتر رفتيم و فيلم‌نامه کامل‌تر شد با جمع‌بندی نقطه‌نظرهای فرهادی و آن‌چه به ذهن خودم رسيده بود به اين نظر قطعی رسيديم که فيلم در بخش اول، قبل از غرق شدن الی، رنگ گرم داشته باشد و فيلم‌برداری با استقرار دوربين روی سه‌پايه يا ساير وسايل حرکتی انجام گيرد؛ با اين نيت که تصويرها بتوانند عادی بودن شرايط، صميمی بودن ارتباط‌ها و فضای شاد و شنگول ابتدای قصه را القا کنند و در بخش دوم با سرد و چرک کردن رنگ فيلم، تضاد نوری بيش‌تر و فيلم‌برداری روی دست، فاجعه، به‌هم‌ريختگی روانی و رفتاری و بروز تنش در روابط شخصيت‌ها به نحو تأثيرگذاری به نمايش گداشته شود. ولی پس از مدتی احساس کردم زياد با اين ايده راحت نيستم؛ مقداری به خاطر تکراری بودنش - صرفأ از جنبه فيلم‌برداری - و بيش‌تر به اين دليل که وقتی با فيلم‌های جدی مثل درباره الی روبه‌رو می‌شوم دلم نمی‌خواهد به راحتی تسليم ايده‌های اوليه‌ای شوم که به ذهن خطور می‌کند. دوست دارم با چالش بيش‌تر، راه‌های نوتر و متفاوت‌تری پيدا کنم. اين نظر را هم می‌پسندم که اگر موضوع فيلم و موضع فکری کارگردان اجازه دهد، با ايجاد تضاد بين تصويری که می‌بينيم و حال‌وهوای عاطفی و درام مطرح‌شده زمينه‌ای فراهم کنيم برای رسيدن به درک و دريافت‌های تازه و گاه ناشناخته، و با تعميم آن به ورای تصويری که به نمايش درمی‌آيد تأويل‌پذيری اثر را افزايش دهيم. اين بود که به فرهادی پيشنهاد دادم برعکس ايده اوليه عمل کنيم؛ يعنی رنگ سرد و بی‌قراری دوربين روی دست را در بخش اول فيلم و رنگ گرم، استواری دوربين روی سه‌پايه و قاب‌بندی‌های متوازن را در بخش دوم به کار ببريم. با اين توضيح که رنگ سرد و تکان‌های دوربين در بخش اول فيلم می‌تواند وقوع فاجعه را پيش‌گويی کند و به‌نوعی از شدت شوک روبه‌رو شدن با آن بکاهد. در بخش دوم هم رنگ گرم و توازن حرکت دوربين و قاب‌بندی‌ها می‌تواند مانع ايجاد التهاب و هيجان شود. حتی پيشنهاد دادم رنگ لباس‌ها و گريم هم چنين تضادی داشته باشند. از همان ابتدای کار اين بحث را با فرهادی داشتيم که بايد مواظب رقت‌انگيزی فيلم و تحريک عاطفی بيش از حد تماشاگر باشيم تا به او فرصت انديشيدن بدهيم. برای رسيدن به اين خواست می‌بايست به نوعی فاصله‌گذاری تن بدهيم. پيشنهاد من می‌توانست به اين امر کمک کند. اما فرهادی با ايده جديد موافقت نکرد و خواست که به همان شيوه قبلی پای‌بند بمانيم. از يک نظر حق با او بود و آن ناشناخته بودن تأثيری بود که چنين پرداختی می‌توانست در تماشاگر ايجاد کند. تضمينی وجود نداشت که صددرصد به چيزی برسيم که حدس می‌زدم. البته کشف ناشناخته‌ها، ايجاد تأثيرهای پيش‌بينی‌ناپذير و احتمال رسيدن به نتايج غافل‌گيرکننده خود می‌تواند به عنوان يک الگوی بيانی خلاقانه مورد خواست و پسند کسانی باشد، ولی قبول می‌کنم که يک کارگردان حرفه‌ای نمی‌تواند اطمينان از نتيجه‌گيری دل‌خواه خود را فدای خواست‌هايی از اين دست کند. به‌خصوص اگر مسئوليت‌های تهيه‌کنندگی فيلم را هم پذيرفته باشد! واقعيت اين است که گرچه فيلم‌ها در مقايسه با يکديگر می‌توانند سنت‌شکن و جسورانه باشند، گرچه فيلم‌های کاملأ خصوصی که با بودجه‌های اندک و برای مخاطبان خاص ساخته می‌شوند و سازندگان آن‌ها بدون توجه به منافع اقتصادی تنها دغدغه بيان ايده‌های هنری خود را دارند و می‌توانند بدون واهمه ريسک هر نوع تجربه تازه‌ای را بپذيرند، ولی وقتی پای سرمايه‌گذاری‌های کلان و توليد حرفه‌ای فيلم در ميان است، سينما در مقايسه با ساير هنرها مجبور است تا حدی محافظه‌کار باشد.
با قطعی شدن اجرای ايده اوليه، ذهن من هم از آن پس تنها درگير همان شد؛ مسلط کردن يک مايه رنگی خاص را قبلأ هم انجام داده بودم، ولی برای متفاوت کردن تجربه تازه در بخش اول فيلم از فيلتری استفاده کردم که کارش برجسته کردن آن دسته از رنگ‌های طيف نور مرئی است که طول موج بلندتری دارند، بدون آن که بر ساير رنگ‌ها اثر بگذارد. کار با اين فيلتر در محيط‌هايی که رنگ‌های گرم بيش‌تر و متنوع‌تری دارند نمود بهتری دارد. اگر درباره الی مطابق طرح اوليه در پاييز فيلم‌برداری می‌شد از اين جنبه نتيجه بهتری می‌گرفتيم. در بخش دوم هم کوشيدم با تغيير رنگ منابع نوری، کاستن از غلظت فيلترهای متوازن‌کننده رنگ و استفاده بيش‌تر از محدوده خاصی در منحنی حساسيت فيلم، سرما و چرکی لازم را ايجاد کنم. متأسفانه رنگ‌بندی فيلم با عجله انجام شد. در شرايطی که من درگير فيلم‌برداری طلا در مس بودم، لابراتوار گرفتار پُرکاری و شتاب‌زدگی‌های روزهای برگزاری جشنواره فجر بود، تيتراژ فيلم دير آماده شده بود و بالاخره می‌بايست به‌سرعت يک کپی از فيلم به جشنواره برلين فرستاده می‌شد. اين جوری بود که تنها فرصت کردم خواست‌هايم را تلفنی به اطلاع آقای بهمن کريميان، مدير فنی لابراتوار تلويزيون برسانم. کپی اول را فرهادی به تنهايی ديد و تأييد کرد. آقای کريميان در حالی که به خاطر پُرکاری آن روزهای لابراتوار به‌شدت گرفتار بود، با اين که بی‌برنامه گی‌ها، شتاب‌زدگی‌ها و خواست‌های متضاد عوامل فيلم‌ها خسته و ناراحتش کرده بود ولی لطف کرد و با حوصله و دقت از نظر رنگ و نور، کپی عادی و يک‌دستی ارائه داد ولی با آن چيزی که من در ذهن داشتم فاصله داشت؛ به‌خصوص در بخش اول فيلم. من نمی‌خواستم رنگ‌ها عادی باشد، منتهی برای تعيين ميزان غيرعادی‌بودن‌شان بايد خودم حضور می‌داشتم. در ضمن متأسفانه بدون مشورت با من از آقای کريميان خواسته شده بود که کپی‌های مخصوص نمايش در داخل کشور برخلاف کپی‌هايی که به خارج فرستاده می‌شد روشن‌تر چاپ شود. هنگام فيلم‌برداری دلم نمی‌خواهد تحت تأثير شرايط غيراستاندارد نمايش فيلم در سالن‌های سينما، خودم را محدود کنم ولی پيامدهايی از اين دست دچار ترديدم می‌کند. اين روزها می‌شنوم که وضع نمايش فيلم‌ها در تعدادی از سالن‌های سينما بهتر شده. اميدوارم اين تحول شامل همه سالن‌های سينما بشود. در ضمن اين ذهنيت غلط هم اصلاح شود که فيلم هرچه روشن‌تر باشد تضمين فروش بيش‌تری دارد!

* در لوکيشن اصلی فيلم - ويلا - تغييری داديد يا نه؟ اگر پاسخ مثبت است ، تغييرات به چه منظوری بود؟
هنگامی که تدارک توليد شروع شد، من درگير فيلم‌برداری حيران بودم، برای همين فرصت پيدا نکردم در يافتن لوکيشن‌ها همراه فرهادی باشم. گروه تدارکات تعدادی ويلا پيدا کرد و فرهادی در بين آن‌ها اين يکی را پسنديد. پس از پايان فيلم‌برداری حيران، اوايل فروردين 87 با فرهادی به شمال رفتم تا برای نخستين بار لوکيشن اصلی فيلم را ببينم. مطابق خواست و نظر فرهادی مقداری از ساخت‌وسازها انجام گرفته بود. من هم خواستار تغييرهايی شدم، هم از جنبه طراحی صحنه و هم برای کاستن از دردسرهای نورپردازی. رنگ ديوارها را هم پس از ديدن چند نمونه، با هم انتخاب کرديم. با همه مشکلاتی که نورپردازی و فيلم‌برداری صحنه‌های توی ويلا داشت ولی در مجموع انتخاب درستی صورت گرفته بود. اولين باری که ويلا را ديدم احساس کردم درست همان‌جايی است که بايد حوادث فيلم‌نامه در آن اتفاق بيفتد. به طور عجيبی شبيه بود به تصويری که قبلأ در گفت‌وگوهايم با فرهادی در مورد فيلم‌نامه در ذهنم می‌ساختم. وقتی فيلم را ديدم به درستی اين انتخاب بيش‌تر معتقد شدم. احتمالأ فرهادی هم همين احساس را دارد؛ برخلاف ترديدهايی که در اواسط کار، به خاطر محدوديت‌هايی که معماری خاص ويلا در گزينش زاويه‌های دوربين تحميل می کرد، گرفتار آن شده بود.
* آيا همه بخش دوم فيلم با دوربين روی دست گرفته شده؟ حتی در صحنه‌هايی که نيازی به حرکت دوربين روی دست نبوده همان تکان اندک هم حس تعليق را تداوم می‌بخشد...
در بعضی نماهای ثابت اين بخش دوربين را روی کله‌گی سه‌پايه می‌گذاشتم و بدون قفل کردن، آن را به دلخواه تکان می‌دادم تا جلوه‌ای پيدا کند که انگار روی دست فيلم‌برداری شده است. به جد و طنز نام اين شيوه فيلم‌برداری را گذاشته‌ام دست‌پايه! تجربه بامزه‌ای است. به جای اين که دوربين بدون خواست تو فقط به اين دليل که روی شانه‌ات قرار دارد تکان بخورد، می‌توانی به طور حسی هر وقت و هر جور که مناسب ديدی آن را تکان بدهی!
* سکانس غرق شدن از حيث ايجاد هيجان با دوربين روی دست ، نمونه است. راستش را بگو چه‌گونه اين سکانس دشوار را گرفتی؟ حتی فکر می‌کنم اين سکانس نقطه عطفی در ساختار فيلم است که حوادث و ساختار فيلم را به قبل و بعد از آن تقسيم می‌کند. خودت چه تفاوتی از حيث فيلم‌برداری بين اين دو بخش می‌بينی؟
نماهای مربوط به اين سکانس طی چند روز فيلم‌برداری شد. از هر امکانی استفاده کرديم تا بتوانيم هر آن‌چه را که لازم بود به تصوير بکشيم. مثلأ به ياد دارم برای فيلم‌برداری نمايی که پيمان معادی در ساحل می‌دود تا کمک بطلبد مجبور شدم در حالی که دوربين روی شانه‌ام بود روی کاپوت جلوی اتومبيلی بنشينم و او را تعقيب کنم. بچه‌های گروه به کمک چند گيره و مقداری طناب مرا به اتومبيل بستند تا در اثر شتاب گرفتن اتومبيل يا توقف آن سقوط نکنم. بعضی از نماهای اين سکانس را از ترس صدمه ديدن دوربين اصلی (ARRICAM) با دوربين دوم (ARRI III) فيلم‌برداری کرديم، مثل نمايی که بايد در سطحی ناهموار بازيگران را تعقيب می‌کرديم.
* لنز تله‌فتو در فيلم خيلی کاربرد دارد. در اين مورد هم توضيح بده.
ويژگی‌های لنزهای تله‌فتو از جمله فشرده کردن فضا، کاهش پرسپکتيو به دليل ايجاد امکان فاصله گرفتن از موضوع، به هم زدن ارتباط عادی بين موضوع‌های پيش‌زمينه و پس‌زمينه، عمق ميدان کم‌تر و... ماهيتی دوبُعدی و تا حدی تجريدی به تصوير می‌دهد. اين جلوه زيبايی‌شناسانه در کنار ساير امتيازهای آن باعث شده که بين کارگردان‌ها لنز محبوبی باشد، هر چند کسانی هم هستند که به دلايل مختلف از جمله غيرواقع‌گرايانه بودن تصويرهايی که با اين لنز به دست می‌آيد از به کار بردن آن پرهيز می‌کنند. تصاويری که فرهادی مطابق انگاره‌های ذهنی‌اش می‌خواست، در موارد زيادی با لنز تله‌فتو قابل دستيابی بود. برای همين بيش‌تر از آن استفاده کرديم. شخصأ با همه علاقه‌ای که به اين لنز و جلوه‌های بصری آن دارم و در فيلم‌هايی که موضوع، پرداخت فيلم و ماهيت تأثيری که می‌خواهيم بر تماشاگر بگذاريم ايجاب کند استفاده از آن را مصرانه به کارگردان پيشنهاد می‌کنم، ولی معتقدم مثل هر امکان فنی ديگری بايد به‌جا و با احتياط از آن استفاده کرد. چون ممکن است نتيجه‌ای خلاف انتظار به بار آورد. اين لنز ضمن به رخ کشيدن مؤکد جلوه بصری يا به نوعی سينمايی و مسحورکننده‌اش با تأکيد بر جزييات و گزيده‌چينی مانع می‌شود که تماشاگر به عنوان ناظری آزاد و مستقل شاهد وقايعی باشد که رخ می‌دهد. البته می‌دانم وسواس داشتن در مورد جزيياتی از اين دست ممکن است چندان درست نباشد چون قرار است تماشاگر با کل فيلم ارتباط برقرار کند نه با جزييات؛ کليتی که برآيند وجوه مختلف ساختاری فيلم است که عکس تنها يکی از آن‌هاست، اما خوب اگر جزييات نماد و نمود ذهنيتی باشد که قصد دارد خود را بر ساختار کلی تحميل کند آن وقت می‌توان به آن توجه نشان داد و با توجه به هدف اصلی درست يا غلط بودنش را تعيين کرد.
* نور دريا و ساحل مزاحم است يا کار را بهتر می‌کند؟
اگر شريط جوی ثابت باشد مشکلی وجود نخواهد داشت، و آن‌هايی که خواستار زيبايی‌های شمال هستند می‌توانند تصويرهای مورد علاقه خود را شکار کنند. ولی وقتی اوضاع جوی و به تبع آن نور متغير باشد، و مجبور باشی در هر شرايطی فيلم‌برداری را ادامه بدهی و امکانات لازم را هم برای حفظ تداوم رنگ و نور نماهای مختلف نداشته باشی آن‌وقت می‌شود گفت بله، کار کردن در کنار دريا پُردردسر است. البته چنين تغييرهايی در هر نقطه‌ای اتفاق بيفتد مشکل‌آفرين خواهد بود منتهی در کنار دريا و به‌خصوص در شمال کشور به خاطر سرعت و تنوع اين تغييرات، آن هم در فصل بهار با مشکل بيش‌تری روبه‌رو می‌شويم. يک لحظه هوا آفتابی است، لحظه ديگر ابری يا بارانی. يک لحظه مه‌آلود است، لحظه ديگر صاف و شفاف. يک لحظه رنگ دريا آبی است، لحظه ديگر سبز، و اگر باد بوزد و ارتفاع امواج بيش‌تر بشود ماسه‌آلود و قهوه‌ای. به‌علاوه بازتاب نور بر سطح آب، شدت تغييرها را دوچندان می‌کند. به طور کلی تصويرها در شمال، رنگ آبی بيش‌تری دارد. به خاطر شرايط نوری خاص آن منطقه و کيفيت نگاتيوهايی که مصرف می‌کنيم، با وقوع تغييرات جوی اين تفاوت رنگی به نحو چشم‌گيری کم و زياد می‌شود و وقتی تصميم گرفته باشی رنگ‌های سرد را بر فضای کلی تصويرها غالب کنی اين تغييرات مشکلات را باز هم بيش‌تر می‌کند. البته ما هم دست‌بسته تسليم شرايط نمی‌شويم و بالاخره با تمهيدهايی سعی می‌کنيم تأثير تغييرها را به حداقل برسانيم. مقداری هم اميد می‌بنديم به اصلاحاتی که بعدأ در لابراتوار انجام خواهد گرفت؛ چنان که هنگام رنگ‌بندی فيلم، آقای بهمن کريميان توانست رنگ نماهای مختلف سکانس‌های کنار و داخل دريا را به شکلی اصلاح کند که چشم غيرحرفه‌ای نتواند تفاوت‌ها را دريابد.
در اين‌جا بد نيست مقداری حاشيه بروم و به نکته‌ای اشاره کنم: پيشرفت‌های فنی صنعت سينما در دهه‌های اخير قابليت‌های فنی تازه‌ای را در اختيار فيلم‌سازان و فن‌آوران هنر سينما قرار داده که به کمک آن‌ها می‌توانند ايده‌های‌شان را بهتر و راحت‌تر از گذشته به تصوير بکشند. از جمله اين پيشرفت‌ها يکی هم استفاده از تکنيک Digital Intermediate يا DI است. با اجرای اين تکنيک ديگر مديران فيلم‌برداری دچار دغدغه‌هايی نيستند که يک نمونه‌اش را در بالا توضيح دادم، تا جايی که حتی اصلاحات معمولی حين فيلم‌برداری هم تا حدی غيرضروری شده است. به کمک DI جدا از اصلاح دقيق رنگ می‌توان انواع جلوه‌های رنگی يا نوری را ايجاد کرد؛ کاری که در گذشته با محدوديت‌های بسيار هنگام فيلم‌برداری انجام می‌گرفت. البته ما در ايران هنوز هم به همان سياق عمل می‌کنيم! در تکنيک DI با اسکن کردن فيلم، داده‌های اپتيکی به داده‌های ديجيتالی تبديل و پس از انجام اصلاحات لازم و ايجاد جلوه‌های خاص نوری و تصويری با دقتی باورنکردنی، مجددأ به روی فيلم 35‌ ميلی‌متری بازگردانده می‌شود. البته دير نيست که با عموميت يافتن شيوه‌های جديد نمايش فيلم، بخش پايانی اين پروسه و در زمانی دورتر به طور کلی استفاده از فيلم منسوخ شود. با به کار بردن تکنيک DI حتی می‌توان رنگ جزييات تصوير را جدا از هم در يک نما تغيير داد يا با دستکاری جلوه‌های نوری به نوعی نورپردازی را عوض کرد! می‌توان با افزايش کنتراست جلوه نور ابری را به آفتابی تبديل کرد. با استفاده از نرم‌افزارهای مختلف می‌توان ايرادهای موجود در تصوير را با دقت بالا رفع کرد؛ مثلأ سايه‌های مزاحم (بوم و غيره)، نورخوردگی‌ها، خراش‌های احتمالی نگاتيو، اثر کثيف بودن گيت، فلرها و... برای اين کار لازم نيست زمان زيادی صرف جست‌وجوی آن‌ها شود بلکه خود کامپيوتر ايراد را کشف و به‌سرعت رفع می‌کند. حتی به‌تازگی نرم‌افزاری به بازار آمده که گرين را ريزتر و با حذف بورشدگی‌ها و افزايش کنتراست، وضوح و شفافيت بهتری ايجاد می‌کند. شايد برای فيلم‌برداران ما جالب‌ترين قسمت استفاده از اين تکنيک حذف دردسرهايی باشد که هنگام انجام تروکاژها و تهيه اينترمديت در لابراتوار ايجاد می‌شود که نتيجه‌اش به هم ريختن رنگ‌هاست.
همان طور که اشاره کردم سينمای ما متأسفانه از پيشرفت‌های فنی روز محروم است. اگر هم اقدامی صورت گرفته، به خاطر ناهماهنگی‌ها و ناقص بودن تجهيزات خريده شده، هنوز اين امکان به وجود نيامده که فيلم پس از فيلم‌برداری، پروسه تدوين، صداگذاری، اصلاحات لابراتواری و اجرای تروکاژها و تهيه کپی نمايش را طبق استانداردهای فنی روز طی کند. گاهی تلفيق تکنيک‌های قديمی و نو، خود باعث بروز دردسرهای تازه شده است. وابستگی تجهيزات فنی و اجرای تکنيک‌های تازه به سيستم‌های گوناگون که حاصل رقابت تجارتی بين سازندگان اين وسايل و ارائه‌دهندگان خدمات اجرايی است ايجاب می‌کند که تأمين نيازمندی‌ها با هماهنگی کامل و نگاهی کلان‌نگر و آينده‌بين با نظارت و مديريت نهادی صورت گيرد. برای هم‌گامی با سينمای روز جهان به استوديوهايی نياز داريم که همه خدمات مربوط به پيش از فيلم‌برداری، هنگام فيلم‌برداری و بعد از آن را يک‌جا ارائه و نيازمندی‌ها را در هر بخش تأمين کنند. اگر هم تفکيکی وجود دارد به نحوی در ارتباط و هماهنگ با هم عمل کنند. تجهيزات مورد نياز بايد پس از بررسی‌های کارشناسانه و با در نظر گرفتن تحول‌های پيش‌آمده و پيش‌بينی تحول‌های آينده خريده شود. ما در رفع بخش عمده‌ای از نيازمندی‌های فنی و مصرفی‌مان به خارج وابسته‌ايم و نيز با توجه به بُعد جهانی سينما مجبوريم تابع تحول‌ها و پيشرفت‌هايی باشيم که بيرون از مرزهای ما رخ می‌دهد وگرنه ممکن است آن‌چه می‌خريم روی دست‌مان بماند يا فيلمی که می‌سازيم به دليل عدم رعايت استانداردهای تازه قابل عرضه در سطح دنيا نباشد. شايد درست‌تر اين باشد که اين نهاد نظارتی زير نظر خانه سينما فعاليت کند. خانه سينما به کمک صنف‌هايی مثل فيلم‌برداران، صدابرداران و صداگذاران، تدوين‌گران، لابراتوارها، سينماگران و... می‌تواند با انجام تحقيق‌های کارشناسانه و برآورد نيازمندی‌ها به نهاد مذکور کمک کند. با توجه به اين که اين روزها بخش خصوصی هم با واردات، فروش و اجاره تجهيزات سينمايی در اين صنعت سرمايه‌گذاری کرده، بد نيست اين نوع شرکت‌ها هم با تشکيل يک صنف و پيوستن به خانه سينما در برنامه‌ريزی‌های مربوط به تأمين نيازهای سينما ايفای نقش کنند تا هم سينما از اين همکاری سود ببرد و هم آن‌ها از سرمايه‌گذاری خود نتيجه بهتری بگيرند.
* دکوپاژ فيلم از طرفی دقيق به نظر می‌رسد و از طرفی نوعی حس بداهه در فيلم ديده می‌شود. اوضاع از اين حيث چه‌طور بود؟
همان طور که اشاره کردم چه در مراحل شکل‌گيری فيلم‌نامه و چه در پيش‌توليد که همراه شد با رفت‌وآمدهای من به دفتر توليد فيلم، درباره جنبه‌های گوناگون کار صحبت می‌کرديم. اين صحبت‌ها مختص فيلم‌نامه يا فيلم‌برداری نبود و تقريبأ تمام حوزه‌ها را در بر می‌گرفت؛ از انتخاب بازيگرها گرفته تا صحنه‌آرايی و طراحی لباس و چهره‌پردازی و... اما در مورد دکوپاژ کم‌تر حرفی پيش می‌آمد؛ مگر اشاره‌هايی کلی. بايد فيلم‌برداری شروع می‌شد تا بتوانيم به جزييات بپردازيم. چيزی که بيش از همه برای فرهادی اهميت داشت اين بود که فيلم جديدش نسبت به آثار قبلی‌اش ساختار تصويری متفاوتی داشته باشد. من ضمن احترام به خواست او البته اين نظر را هم داشتم که صرف متفاوت بودن ممکن است فيلم را به ورطه نوعی فرماليسم بکشاند که نمود بارزش تنها قدرت‌نمايی باشد. چند روز از شروع فيلم‌برداری گذشته بود که فرهادی کمابيش دريافت که چه قالبی را انتخاب کرده است. اين که می‌گويم کمابيش، به اين دليل است که او در مورد سبک دکوپاژ و نحوه به تصوير کشيدن فيلم‌نامه هيچ‌گاه به قطعيت نرسيد، احتمالأ تفاوتی که می‌بينيد مربوط به همين است. فرهادی متوجه اين تفاوت‌ها بود، اما به درستی آن‌ها يقين نداشت، برای همين يک روز احساس می‌کرد درباره الی بهترين و حساب‌شده‌ترين فيلم او خواهد شد و روز ديگر نسبت به کارش دچار ترديد می‌شد. اين شک و ترديدها مشخصه کار هنرآفرينانی است که خلق‌الساعه دست به آفرينش می‌زنند. بنابراين می‌شود گفت دکوپاژهای او نه بر اساس يک طرح جامع از پيش تعيين‌شده که بيش‌تر تابع انگاره‌هايی بود که در برخورد با هر صحنه به ذهنش خطور می‌کرد. انگاره‌هايی که می‌توانست برآيندی باشد از دريافت‌های ناخودآگاه و الهام‌گونه، مشاهده آن‌چه که قبلأ فيلم‌برداری شده و پيشنهادها و انتقادهای اين‌وآن در جريان فيلم‌برداری، به‌خصوص از اواسط کار به بعد تبادل نظر بين من و فرهادی کم‌تر در صحنه رخ می‌داد و بيش‌تر موکول می‌شد به بعد از فيلم‌برداری و در اقامتگاه. من و او در يک سوييت اقامت داشتيم. گاهی بحث‌های‌مان حول پروراندن موضوعی بود که بر سر آن توافق داشتيم و در مواردی هم جدل‌هايی بود برای بيان نظرهای مخالف که در اين مقطع بيش‌تر مربوط می‌شد به دکوپاژ. فرضأ ممکن بود ايراد بگيرم به چيدمان‌های ميلی‌متری و آن را مخل واقع‌گرايی مورد نظر فرهادی بدانم. گاهی تقطيع بيش از حد يک سکانس به نماهای عمدتأ بسته را درست نمی‌دانستم؛ به دليل مغايرتش با تفکر بها دادن به درک و قضاوت شخصی تماشاگر. وقتی بخش‌هايی از موضوع را انتخاب و آن را از روزنه‌ای کوچک در معرض ديد قرار می‌دهی حق اشراف به موضوع و انتخاب از تماشاگر سلب می‌شود. به علاوه اين‌گونه نمابندی‌ها هنگام تدوين غلبه بر وسوسه اجرای يک تدوين ديناميک، مسحورکننده و التهاب‌آفرين را سخت می‌کند؛ تدوينی که در آن نماها نه برای ارائه اطلاعات لازم که صرفأ برای ايجاد ريتم، تعليق عاطفی و مجذوب کردن بيننده به کار می‌روند. همه می‌دانيم مواردی که گفتم ذاتأ ايراد نيستند بلکه بسته به نوع فيلم و هدف ساختنش می‌توانند امتياز هم تلقی شوند. کم نيستند شاهکارهايی که با رعايت اين گونه قواعد ساخته شده‌اند. ايراد من به اين دليل بود که احساس می‌کردم گاهی از چارچوبی که از پيش تعيين شده بود - با خواست و موافقت فرهادی - خارج می‌شويم. اصولأ قصه درباره الی و کنش و واکنش شخصيت‌ها برای متنوع کردن نتيجه‌گيری‌ها، فعال کردن ذهن مخاطب و طرح بی‌طرفانه تضادهای اجتماعی، بنيانی غيرجانبدارانه داشت همراه با پرهيز از مطلق کردن جذابيت‌های قصه‌گويی. در حالی که فيلم‌نامه چهارشنبه‌سوری چنين ساختاری نداشت. در آن‌جا اصل قصه‌ای بود که می‌بايد با رعايت اصول و قواعد معمول درام با ايجاد تعليق و همراه کردن تماشاگر و غافل‌گير کردن او از طريق روبه‌رو کردنش با واقعه‌ای دور از انتظار به گيراترين شکل ارائه شود. بگذريم که در آن‌جا هم من با کليشه فريب تماشاگر و شوکه کردن او موافق نبودم و آن را برای فيلم‌سازی مثل فرهادی دستاويزی کم‌وزن می‌دانستم. در چنين فيلم‌نامه‌هايی شخصيت‌ها تک‌بُعدی و سياه‌وسفيد هستند و تنها به عنوان مهره‌هايی برای پيشبرد قصه به کار می‌روند. بعدأ در طول کار فرهادی کوشيد از خط اوليه فاصله بگيرد ولی بنيان قصه اوليه چنان محکم بود که منجر به تغيير لحن کلی فيلم نشد. ساختار متفاوت فيلم‌نامه درباره الی تلاشی بوده برای دور شدن از ايرادهايی که به چهارشنبه‌سوری وارد بود، ولی خب گاهی احساس می‌کردم ساختار تصويری فيلم خطی خلاف جهت فيلم‌نامه را دنبال می‌کند. شايد به همين دليل بعضی‌ها پس از ديدن درباره الی گفته‌اند اين فيلم را بايد بيش از يک بار ديد تا بتوان در نوبت‌های بعدی با کم‌رنگ‌تر شدن غليان‌های عاطفی و کنترل التهاب‌ها ظرايف موضوعی و سينمايی فيلم را بهتر دريافت و در مورد رويدادها قضاوت کرد. اين که هر بار ديدن فيلم، تماشاگر را به تفسير تازه‌ای وادارد امتياز مهمی است که اتفاقأ از ابتدا جزو اهدافی بود که می‌خواستيم به آن برسيم ولی چنين دستاوردی با آن‌چه توضيح دادم متفاوت است.
تفاوت‌هايی که در دکوپاژ می‌ديدم گاهی نگرانم می‌کرد. يک سکانس تقطيع می‌شد به بيش از سی نما با ترکيب‌بندی‌های به‌شدت حساب‌شده و سکانس بعدی تنها در يک نما به تصوير کشيده می‌شد با پرداختی که اتفاقی و بداهه به نظر برسد. نگرانی‌ام بيش‌تر از اين بود که می‌ترسيدم اين تفاوت‌ها به نوعی به خودم هم مربوط باشد، ولی خب دلايلی وجود داشت که نمی‌گذاشت آن را خيلی جدی بگيرم. بيش از همه اعتمادی بود که به توانايی‌های فرهادی داشتم، به‌خصوص به آن بخشی که از ناخودآگاهش سرچشمه می‌گرفت و دوم اين که يک کار خوب فرهادی در اين فيلم اين بود که در بيش‌تر شب‌ها نماهای ويدئويی ضبط‌شده را به کمک حميد قربانی - دستيار اول کارگردان و برنامه‌ريز که دستی هم در تدوين فيلم داشت - به شکلی ابتدايی و راف‌کات‌گونه تدوين می‌کرد. اين کار به او امکان می داد که کمبودها يا اشتباه‌های احتمالی را کشف و با فيلم‌برداری مجدد رفع‌شان کند، يا حتی اگر لازم شد با پرداختی تازه سکانسی را تکرار کند. جدا از اين، صحنه‌های زيادی را فيلم‌برداری کرديم که عملأ در فيلم استفاده نشد. در بعضی سکانس‌ها کل ماجرا در تک‌تک نماها تکرار شد؛ اين‌طور که شنيدم طول فيلم در فاين‌کات اوليه حدود 140 دقيقه بوده و بعدأ به 110 دقيقه کاهش يافته است. هرچند اين کاهش زمان که به اجبار با حذف و کوتاه کردن سکانس‌هايی همراه بوده کار فرهادی و تدوين‌کننده فيلم را مطمئنأ سخت‌تر کرده، ولی از آن طرف امکان داده تا با گزيده‌چينی به فيلم چفت و بست محکم‌تری بدهند. تنوع نماها و تفاوت دکوپاژ همچنين زمينه‌ساز سنت‌شکنی و عدم پای‌بندی به قواعد کلاسيک تدوين شده است. در مجموع می‌شود گفت عدم قطعيت فرهادی در انتخاب سبک دکوپاژ واحد به نقطه قوت کار او تبديل شده و توانسته مطابق پسند و انتظارش موفقيت فيلم را تضمين کند.
بد نيست به اين نکته هم اشاره کنم که من موظف بودم تابع خواست و نظر فرهادی باشم؛ چنين هم بود. ولی خب ارتباط من با فرهادی و فيلم او فراتر از مناسبات معمول حرفه‌ای و شغلی بود. به همين دليل به خودم اجازه می‌دادم گاهی به موردی توجه نشان دهم و نکته‌هايی را درست يا غلط بگويم که می‌توانست ربطی به من نداشته باشد. خود فرهادی خواهان چنين تعاملی بود و تا مقطعی با علاقه‌مندی به گفته‌هايم توجه می‌کرد و اگر لازم می‌ديد به کارشان می‌بست؛ به نحوی که گله‌مند می‌شد اگر چند روزی از سر کم‌حوصلگی يا به خاطر درگير بودن با مشکلات فنی، تنها سر در کار خود می‌داشتم و به قول خودش نگران می‌شد از اين که ديگر با فيلمش حال نمی‌کنم! فعلأ هم مهم اين است که او از فيلمی که ساخته و موفقيت‌های آن احساس رضايت کند؛ فارغ از بحث‌هايی که گاه می‌توانند ماهيتی صرفأ انتزاعی داشته باشند.
* اين فيلم چه جايگاهی در کارنامه‌ات دارد؟
به طور کلی وقتی فيلمی به هر دليل مورد استقبال قرار می‌گيرد در سابقه کاری عواملی که در ساخت آن مشارکت داشته‌اند جايگاه ويژه‌ای پيدا می‌کند. جدا از اين، فيلمی که از ابتدای نطفه بستن طرح اوليه‌اش به نوعی به طور ذهنی و عملی درگيرش بوده‌ای در مقايسه با فيلمی که چند روز مانده به فيلم‌برداری به همکاری دعوت می‌شوی اهميت بيش‌تری خواهد داشت. بعد از چهارشنبه‌سوری فرهادی چند ايده در ذهن داشت و ترديد داشت کدام‌يک را موضوع فيلم بعدی‌اش قرار دهد. در ديدارهايی که دست می‌داد درباره اين ايده‌ها صحبت می‌کرديم تا اين که او مصمم شد طرح درباره الی (با نام اوليه «مجهول‌الهويه») را پی بگيرد. ابتدا قرار بود فيلم در پاييز 1386 ساخته شود ولی به دلايلی از جمله آماده نبودن فيلم‌نامه، ساخت آن به تعويق افتاد و به بهار سال بعد موکول شد. من هم درگير فيلم‌برداری حيران شدم و به همين دليل ارتباطم با فرهادی کم‌تر شد ولی از طريق پسرم آزاد در جريان پيشرفت فيلم‌نامه قرار می‌گرفتم. فرهادی به آزاد پيشنهاد داده بود که با هم روی فيلم‌نامه کار کنند. طی چند ماه هفته‌ای چند روز می‌نشستند و کار را پيش می‌بردند. همکاری آن‌ها به نظرم بسيار ثمربخش بوده است. هم فرهادی از ذهن تازه‌جو و نقاد آزاد و آشنايی‌اش به سينمای روز جهان استفاده کرد و هم آزاد از تجربه و توان انکارناپذير فرهادی در نوشتن فيلم‌نامه و پرورش شخصيت‌ها به‌خصوص در جغرافيا و فرهنگ خاص ايران بسيار آموخت و آموخته‌هايش را دست‌مايه فعاليت‌های بعدی‌اش قرار داد. با پايان فيلم‌برداری حيران در بهمن 1386 در ديدارهای سه‌نفره‌مان بيش‌تر به بهانه پياده‌روی در ولنجک، با هم درباره فيلم‌نامه و کاری که قرار بود انجام بدهيم صحبت می‌کرديم. بر بام تهران می‌نشستيم و درباره موضوع حرف می‌زديم که قرار بود برشی باشد از زندگی مردمی که در آن اَبَرشهر دودزده و پُر از تضاد در زير پای‌مان می‌زيستند. با جدی شدن کار و شروع تدارک توليد پای مباحث ديگر هم به ميان آمد تا بالاخره وارد مرحله فيلم‌برداری شديم. در مدتی طولانی اين فيلم و حواشی آن بخشی از فضای ذهنی مرا اشغال کرده بود، پس طبيعی است که در کارنامه‌ام اهميت خاصی برايش قائل باشم. درباره الی از نظر فيلم‌برداری هم برايم مهم است، چون کار سخت و پرزحمتی بود، ولی خب اهميت آن به اندازه فيلم‌هايی نيست که در آن‌ها فرصت پيدا کردم با پذيرفتن ريسک بيش‌تر دست به تجربه‌های تازه‌ای بزنم؛ فيلم‌هايی که بيش‌ترشان امکان نمايش هم پيدا نکردند. در اين فيلم فقط فيلم‌برداری صحنه‌های توی آب تجربه تازه‌ای بوده است.
* آن چند نمای داخل آب چه‌طوری گرفته شد، مشکل خاصی وجود داشت؟
فيلم‌برداری در آب به نيروی انسانی و تجهيزات ويژه‌ای نياز دارد. در خارج اين کار معمولأ توسط يک گروه جداگانه با نظارت فنی و هنری مدير فيلم‌برداری انجام می‌گيرد، ولی برای ما چنين امکانی وجود نداشت و خودمان دست به کار شديم. از جنبه نظری با اصول فنی فيلم‌برداری زير آب آشنا بودم ولی تجهيزات لازم را در اختيار نداشتم که در شرايط ما مهم‌ترينش محفظه ضدآبی بود که می‌بايست دوربين را در خود جای می‌داد. پس لازم بود اين محفظه را بسازيم. موضوع را با دستيارم عليرضا برازنده در ميان گذاشتم و او که سرش درد می‌کند برای اين جور کارها، با اشتياق استقبال کرد. طرح اوليه‌ام يک محفظه کروی بود که بتوان در زير آب راحت‌تر حرکتش داد ولی بعدأ فهميدم ساخت آن به وقت و هزينه‌ای نياز دارد که با فيلم ما جور درنمی‌آمد. پس به اجبار به محفظه‌ای رضايت دادم مستطيل‌شکل که تنها بخش جلويی‌اش قوس‌دار باشد. پس از يک ماه و اندی با پی‌گيری بچه‌های گروه و به‌خصوص عليرضا و ابتکاری که در تأمين تجهيزات جنبی مورد نياز به خرج دادند و بعد از اين که چند بار وسيله ساخته‌شده را به دفتر فيلم آوردند و بعد از تشخيص ايرادها و کمبودها مجددأ به کارگاه آهنگری بازگرداندند، بالاخره محفظه مذکور با هزينه‌ای حدود 150 هزار تومان ساخته شد و اين کل هزينه‌ای بود که برای فيلم‌برداری صحنه‌های توی آب صرف شد. با توجه به فرصت و بودجه‌ای که در اختيار داشتيم اين بهترين چيزی بود که می‌شد ساخت. با تماشای فيلم می‌توان نتيجه گرفت که کارکرد قابل قبولی هم داشته است. مطمئنأ برای کارهای بعدی می‌توانيم وسيله کامل‌تری بسازيم. يکی از ضعف‌های محفظه‌ای که ساختيم اين بود که نمی‌توانستيم دهانه نوری لنز را از بيرون تنظيم کنيم. بايد دوربين را به ساحل بازمی‌گردانديم، در محفظه را که برای ضدآب بودن دنگ‌وفنگ زيادی داشت باز می‌کرديم و پس از تنظيم دهانه نوری، مجددأ آن را می‌بستيم و می‌زديم به آب. هنگام فيلم‌برداری نماهای داخل آب بدجوری نگران تغيير نور بودم؛ اتفاقی که در شمال، به وقوع نپيوستن آن در بهار معجزه است! تا جايی که می‌شد نوسان‌های نوری را تحمل می‌کردم. اگر می‌خواستم با هر ميزان تغيير نور به ساحل برگردم ضمن طولانی شدن زمان فيلم‌برداری ممکن بود چيزهايی از دست برود. به‌علاوه نمی‌شد بازيگران را بيش از حد در آب معطل نگه داشت. شايد خيلی‌ها نفهميدند که چرا هنگام فيلم‌برداری صحنه‌های توی آب، آن‌قدر بدعنق بودم. نگرانی‌ام بجز نور به دليل خطرهای دريا هم بود؛ به‌خصوص در روزهايی که وضع دريا خوب نبود. متأسفانه جليقه نجات به اندازه کافی نداشتيم. يک بار چيزی نمانده بود شهاب حسينی و يکی از بچه‌های گروه من (شاهرخ زمانی) غرق شوند. برازنده که شناگر ماهری است هم محفظه دوربين را هدايت می‌کرد و هم به عنوان نجات‌غريق مواظب اين و آن بود. با پايان فيلم‌برداری جو عوض می‌شد، ديگر اضطراب کار وجود نداشت. دوربين را به ساحل بازمی‌گردانديم و برای شنا کردن مجددأ می‌زديم به آب و تا می‌شد از ساحل فاصله می‌گرفتيم. البته بعضی‌های‌مان از جمله خودم با جليقه نجات. مطمئنأ همه همکارانم خاطرات خوب و شيرينی از آن لحظه‌ها دارند، بجز خانم‌های گروه البته!
* مشکل‌ترين صحنه فيلم کدام بود و به چه دليل؟
نماهای طولانی توی ويلا کار سختی بود؛ هم نورپردازی و هم فيلم‌برداری‌شان. بايد در حالی که دوربين روی شانه‌ام بود بازيگر يا بازيگرانی را تعقيب می‌کردم، بعد در لحظه‌ای معين يکی را رها می‌کردم و به سراغ ديگری می‌رفتم يا دوربين را در لحظه مناسب برمی‌گرداندم تا نفر بعدی وارد کادر شود. بايد حواسم جمع می‌بود که هر لحظه چه کسی را دنبال کنم يا با شنيدن کدام جمله يا ديدن کدام حرکت بازيگر مسير عوض کنم. بايد حواسم جمع می‌بود چراغ‌هايی که به سقف آويخته بوديم يا چراغ‌های آرک که پشت تمام پنجره‌ها وجود داشت در قاب تصوير ديده نشود. گاهی حتی يک جابه‌جايی اشتباهی چند سانتی‌متری می‌توانست کار را خراب کند. زمانی که دوربين روی سه‌پايه است می‌توان در صورت لزوم ارتفاع را زياد کرد تا فرضأ فلان چراغ سقفی توی کادر نيايد ولی وقتی دوربين روی دوش قرار دارد و ارتفاع دوربين ثابت و تابع قد توست تنها کاری که می‌توانی بکنی اين است که در بعضی لحظه‌ها روی پنجه راه بروی! بايد حواسم جمع می‌بود در حالی که با سرعت، گاهی با دو بازيگران را تعقيب می‌کردم به در و ويوار و ستون وسط هال نخورم، در ضمن جا بگذارم تا دستيارم و بوم‌من‌ها هم بتوانند رد شوند، در حالی که چشم راستم پشت چشمی دوربين بود بايد با باز کردن گاه به گاه چشم چپم هوای دور و برم را می‌داشتم. بايد حواسم جمع می‌بود که ميکروفن‌ها وارد تصوير نشوند. بايد حواسم جمع می‌بود که کسی در بيرون از مقابل پنجره‌ها رد نشود! بايد حواسم جمع می‌بود نگاه بازيگران خردسال به‌طور اتفاقی به دوربين نيفتد. در کنار اين‌ها به نورپردازی انجام گرفته و تغييرهای نوری بيرون هم فکر می‌کردم. با اين که خيالم از فوکوس‌ کشی دستيارم راحت بود ولی به هر حال بايد مواظب آن هم می‌بودم. راستی حالا هم که دارم اين توضيح‌ها را می‌دهم فکر می‌کنم واقعأ کار سختی بوده، در حالی که هنگام فيلم‌برداری چنين استنباطی نداشتم. شايد تجربه، اعتماد به نفس و خونسردی حاصل از آن به کمک می‌آيد و باعث می‌شود بدون توجه به مشکلات با نوعی تمرکز ناخودآگاه کار را به راحتی انجام دهم، به همين دليل هم کم‌تر پيش آمد که تکرار برداشت‌ها به خاطر اشکال فيلم‌برداری باشد. بسياری از نماهای طولانی که به اين شکل فيلم‌برداری شد هنگام تدوين يا کوتاه شد يا با قطع به نماهای ديگر چندپاره شد. بعضی‌ها هم کلأ حذف شدند. يک بار ديگر هم گفته‌ام اگر تدوين فيلم ايجاب کند، اين قلع‌وقمع‌ها بايد انجام بگيرد. فقط اين حسرت در دل فيلم‌بردار می‌ماند که کاش ضرورت اين کار هنگام فيلم‌برداری معلوم می‌شد تا می‌توانستيم با دردسر کم‌تر و کيفيت بهتر کار کنيم ولی خب چنين محدوديت‌هايی جزو ذات سينماست. اتفاقأ به ياد می‌آورم هنگام فيلم‌برداری به طولانی بودن بعضی نماها ايراد می‌گرفتم به اين دليل که احساس می‌کردم صرفأ برای اين که بتوانيم حوادث يک صحنه را در يک نما فيلم‌برداری کنيم مجبوريم به ميزانسن‌ها و گاه حرکات بازيگران و دوربينی تن بدهيم که مصنوعی و زايد به نظر می‌رسند. همين نکته احتمالأ هنگام تدوين يکی از دلايل تقطيع اين نوع نماها يا حذف آن‌ها بوده است. برای فيلم‌برداری صحنه‌های توی ويلا نيز با مشکل تغيير نور بيرون روبه‌رو بودم. اين تغييرها جدا از اين که در قاب پنجره‌ها ديده می‌شد بر نور عمومی داخل هم اثر می‌گذاشت. اگر می‌خواستم فيلم‌برداری را موکول کنم به قطع اين تغييرها زمان فيلم‌برداری بسيار طولانی‌تر می‌شد، پس بايد به شکلی با آن کنار می‌آمدم. بر اساس طرحی که از پيش با توافق فرهادی پيش‌بينی شده بود قرار بود نور بيرون اُورِاکسپوز باشد تا با ايجاد کنتراست بيش‌تر خود به يک وسيله بيانی تبديل شود. بنابراين وقتی فرضأ هوای آفتابی بيرون به هوای ابری تبديل می‌شد با تعديل نور چراغ‌های تو و بيرون ميزان اوراکسپوز بودن نور پنجره‌ها را يک‌دست نگه می‌داشتم، به همين دليل تغييرات نوری بيرون چندان به چشم نمی‌آيد. در نماهايی که از توی ويلا به بيرون يا از بيرون به تو می‌رفتيم، تفاوت نور بسيار زياد و واقعأ مشکل‌آفرين بود، به‌خصوص در زاويه‌ای که دريا ديده می‌شد و سطح آب مثل يک آينه، نور خورشيد را به سمت لنز منعکس می‌کرد. در جاهايی که می‌شد با افزودن به نور تو و کاستن از نور بيرون به کمک فيلتر تا حد ممکن نور دو محيط را متوازن می‌کردم، خيلی وقت‌ها هم به‌خصوص در بخش دوم فيلم از اين تضاد برای نمايش مؤثر يک رويداد و تأکيد بر واقع‌نمايی سود می‌بردم.
* خودت کجای فيلم را از حيث فيلم‌برداری يا به عنوان تماشاگر دوست داری؟
به عنوان تماشاگر، قسمت‌هايی از بخش پايانی فيلم، از جايی که عليرضا وارد می‌شود، با بازی خوب صابر ابر؛ البته منهای جاهايی که دادوبيداد يا گريه می‌کند! تعدادی از ظرايف سينمايی فرهادی در اين بخش به نمايش گذاشته می‌شود. جاهايی که بدون هيچ‌گونه بازی اغراق‌شده و ديالوگ، تخيل تماشاگر به هزار سو کشيده می‌شود و ابعادی از ماجرا و منش شخصيت‌ها کشف می‌شود که در ظاهر تصويرها ديده نمی‌شوند. نمای پايانی فيلم را هم خيلی دوست دارم. يادم هست فيلم‌برداری روزانه تمام شده بود و قصد بازگشت به اقامتگاه را داشتيم؛ عده‌ای داشتند اتومبيل BMW را از داخل ماسه‌ها بيرون می‌کشيدند، بارش باران چند دقيقه قبل قطع شده بود و در حالی که ابرهای تيره همچنان افق را پوشانده بودند، خورشيد غروب از پشت ابر درآمد و با نور نارنجی‌رنگ‌اش آبی دريا را جلا داد و با ايجاد سايه‌های بلند رقصان چيزی از جنس اميد به صحنه پاشيد. بر آن شديم تا از اين تابلوی بديع فيلم بگيريم. بچه‌ها با سرعت دوربين را آوردند و با جای‌گزينی بازيگران به جای کسانی که اتومبيل را هل می‌دادند آن را ثبت کرديم. اين تصوير حامل اين پيام بود که زندگی به هر حال جريان دارد. روزهايی که فيلم‌نامه درباره الی رفته‌رفته شکل می‌گرفت و خطوط کلی قصه پيدا می‌شد مشکلی که حل نمی‌شد پايان آن بود. فرهادی چند ايده داشت منتهی از هيچ‌کدام‌شان راضی نبود. چند پيشنهاد هم من و آزاد مطرح کرديم که نپسنديد. وقتی اولين نسخه تايپ‌شده فيلم‌نامه را خواندم با پايانی روبه‌رو شدم که قبلأ درباره آن صحبت نشده بود. بر اساس اين پايان تازه، فيلم در سکانسی طولانی با تعقيب عليرضا در مسير شمال - تهران تمام می‌شد. پايان خوبی نبود. وقتی نظرم را با فرهادی در ميان گذاشتم، گفت اين پايانی موقتی است، احتمالأ تغييرش خواهم داد و بعدأ تغييرش داد و به جای آن تصميم گرفت فيلم را با سپيده تمام کند. برای اين منظور دو نما هم از سپيده گرفتيم؛ يکی نمای بازی بود که او را تنها در آشپزخانه نشان می‌داد و ديگری نمايی بود از سپيده که به عنوان آخرين نفر ويلا را ترک می‌کرد، در ويلا پشت سر او بسته می‌شد و دوربين چهره مغموم، به‌هم‌ريخته، مستأصل و شرمنده او را قاب می‌گرفت. با اين پايان تلخ و به‌شدت رقت‌انگيز هم موافق نبودم، برای همين پس از فيلم‌برداری صحنه بيرون کشيدن اتومبيل از داخل ماسه‌ها به فرهادی پيشنهاد دادم تا از آن به عنوان نمای پايانی فيلم استفاده کند. اين نما می‌توانست تأکيد کند که زندگی بايد ادامه داشته باشد؛ با همه تضادها و گير و گرفتاری‌های اخلاقی که داريم و حل آن‌ها بيش از هر چيز به زيستن اميدوارانه ما احتياج دارد. اگر اغراق نگفته باشم، اين نما ظرفيت القای تمام پايان‌هايی را داشت که فرهادی به آن‌ها انديشيده بود!
ولی به عنوان فيلم‌بردار، سکانس شب دريا را بيش از همه دوست دارم. آن سکانس در طول چند شب فيلم‌برداری شد. نسبتأ پُردردسر هم بود؛ با دوربين روی دست بايد زير باران مصنوعی يا طبيعی فيلم‌برداری می‌کردم، در حالی که زير يک پوشش پلاستيکی سياه‌رنگ حبس شده بودم. تعدادی از نماهای اين سکانس در تدوين حذف شد. بعضی از آن‌ها از نظر فيلم‌برداری و رنگ و نور واقعأ زيبا بود ولی خب قبول دارم که فيلم نبايد فدای اين‌گونه زيبايی‌ها شود. اتفاقأ باز هم به ياد دارم در يکی از شب‌های فيلم‌برداری، به تعدد نماها و طولانی بودن اين سکانس ايراد گرفتم؛ با اين استدلال که نبايد شخصيت‌های فيلم اين همه مصرانه با انتظاری طولانی در جست‌وجوی يافتن جسد باشند، طوری که گويی علاقه‌مندند جسد را پيدا کنند تا خاطرشان آسوده شود! در حالی که آن‌ها برعکس بايد از نيافتن جسد خوش‌حال باشند چون می‌تواند زنده بودن الی را نويد بدهد. به همين دليل هم بايد زودتر از جست‌وجو دست بکشند. فضای وهم‌آلود و دلهره‌آور اين سکانس و تعليقی که ايجاد می‌کرد می‌توانست وسوسه‌انگيز باشد، حتی برای فيلم‌بردار. ولی خب منطق قصه حکم می‌کند که تسليم چنين وسوسه‌هايی نشويم. نمی‌دانم شايد به دنبال طرح اين ايراد بود که فرهادی از فيلم‌برداری تمام صحنه‌های اين سکانس که قبلأ پيش‌بينی شده بود منصرف شد. مطابق فيلم‌نامه قرار بود احمد (شهاب حسينی) را در طول ساحل تعقيب کنيم، در حالی که از مقابل ويلاهای همسايه‌ها رد می‌شد، سپيده (گل‌شيفته فراهانی) هم در ادامه جست‌وجوهای خود حوالی صبح به مرد ماهی‌گيری برمی‌خورد و... در ضمن در نمايی از رعنا آزادی‌ور، از او خواست در کنار خستگی و به‌هم‌ريختگی، شادی پنهانی را به نشانه اميد به زنده بودن الی در چهره‌اش ببينيم. يادم نيست که اين نما استفاده شده يا نه.
* حالا فکر می‌کنی کجای فيلم جای کار بهتری داشت؟
با اين که چندان موافق نبودم نماهای متنوع‌تر و با زوايای غريب‌تر از داخل آب دريا داشته باشيم، چون فکر می‌کردم به جنس فيلم نمی‌خورد (هنگام فيلم‌برداری هم اين نکته را به فرهادی گفتم، در عمل هم او از خير فيلم‌برداری بعضی از نماهای اين سکانس که قبلأ صحبت‌اش را کرده بود گذشت، و حتی حالا هم فکر می‌کنم سکانس دريا مقداری طولانی است) ولی خب اگر وقت بيش‌تری صرف می‌شد می‌توانستيم همين نماهای فعلی را با کيفيت بهتری بگيريم. به علاوه دلم می‌خواست همراه با بچه‌های گروه که با اشتياق پی‌گير ساخت محفظه دوربين بودند اين فرصت را پيدا می‌کرديم که در عمق بيش‌تر، و در نور مناسب‌تر با داشتن لباس غواصی و کپسول اکسيژن به طور جدی‌تری فيلم‌برداری زير آب را تجربه کنيم. در ابتدا قرار بود اين نمای زير آب را بگيريم ولی بعدأ منتفی شد. بعضی قسمت‌های فيلم که به خاطر عجله و هم‌زمان شدن با ساعت‌های پايانی روز با وجود نوسان‌های نوری فيلم‌برداری شده می‌توانست در شرايط بهتری کار شود. نماهای توی تونل گرچه با توجه به عجله‌ای که در کار بود، بد از آب درنيامده‌اند، ولی اگر می‌توانستيم تونل بهتری پيدا کنيم، اگر می‌توانستيم رفت‌وآمد اتومبيل‌ها را کنترل کنيم، اگر می‌توانستيم با داشتن وقت کافی آسوده‌خاطر کار کنيم، مطمئنأ نماهای بهتری می‌داشتيم. نامناسب بودن نور تونل، عجله، وقت کم و عصبيت ناشی از ناامن بودن شرايط کار مانع از آن شد به آن‌چه که انتظار داشتيم برسيم. سکانس پيک‌نيک ابتدای فيلم هم در دو محل متفاوت فيلم‌برداری شد؛ بخشی در شمال، زمانی که خودم حضور داشتم و بخشی هم در اطراف کرج توسط دستيارم به دليل به تعويق افتادن فيلم‌برداری و هم‌زمان شدن با سفری که به اجبار بايد می‌رفتم. هر چند دستيارم عليرضا کارش را به خوبی انجام داده ولی ترجيح می‌دادم همه نماهای اين سکانس در يک محيط و ترجيحأ در شمال فيلم‌برداری شود.
* و اگر حرف ديگری مانده بگو.
در پايان دوست دارم به سه نکته اشاره کنم. نکته اول: بازی‌های فيلم بيش از ساير وجوه آن مورد توجه و تحسين قرار گرفته. هرچند اين امر تا حدودی به توانايی‌های بازيگران اين فيلم مربوط می‌شود (بازيگرانی مثل گل‌شيفته، ترانه، صابر و... در هر فيلمی و با هر کارگردانی قادرند بازی‌های خوبی ارائه بدهند) ولی بايد پذيرفت بازی‌های يک‌دستی که در اين فيلم می‌بينيم آن هم با حضور طيفی از انواع بازيگرها از حرفه‌ای گرفته تا غيرحرفه‌ای و بازيگر خردسال، بيش از همه مديون توانايی فرهادی در بازی گرفتن از بازيگران است. در يک نگاه کلی، او در فيلم‌هايش بيش از هر چيز به بازی‌ها توجه و حساسيت نشان می‌دهد؛ توجه و حساسيتی که در فيلم درباره الی بسيار بيش‌تر از پيش بوده، به دليل تعدد بازيگران، ضرورت‌هايی که فيلم‌نامه تحميل می‌کرد و مقداری هم شايد به خاطر توقع و انتظاری که فرهادی در برخورد با مقوله بازيگری و بازيگران از خودش پيدا کرده است. اين را هم بگويم که تلاش بازيگران در اين فيلم بی‌مانند بود. آن‌ها با قبول تمرين‌های سخت، صرف انرژی زياد، جديت در اجرای آن‌چه که از آن‌ها خواسته می‌شد با عشق و علاقه در خدمت فيلم و سازنده‌اش بوده‌اند. گاهی پيش می‌آمد که بين بعضی بازيگران و فرهادی اختلاف و دلخوری بروز می‌کرد ولی نديدم اين اختلاف‌ها در عزم آن‌ها برای همکاری خالصانه و ارائه کار خوب کوچک ترين خللی وارد کند. پرده گوش گل‌شيفته به خاطر کشيده‌ای که به طور اتفاقی در اين فيلم خورد آسيب ديد. اين اتفاق برای او که موزيسين ماهری نيز هست يک فاجعه بود... ولی با اين که دکتر شنا کردن در آب را اکيدأ برايش ممنوع کرده بود حاضر نشد بازيگر بدل به جای او وارد آب شود.
با همه تحسين‌هايی که از بازی‌های فيلم شده و با اين که شخصأ اگر از زاويه ديد و خواست فرهادی نگاه کنم بايد اعتراف کنم بازی‌های اين فيلم از بهترين نمونه‌های سينمای ماست، ولی اگر بخواهيم از چارچوبی که در ابتدا تعيين شده بود - يا من فکر می‌کردم تعيين شده - به موضوع نگاه کنم بايد بگويم در اين مورد هم راه درستی طی نشده است. به نظر من قرار بود بازی‌ها از جنسی باشند که تماشاگر بتواند بين نقش و بازيگر تفاوت بگذارد. اخيرأ فيلم مرد بدون گذشته ساخته کارگردان فنلاندی اوکی کوريسماکی را ديدم. توجه به بازی‌های اين فيلم می‌تواند مشخص کند که چه نوع بازی را مناسب‌تر می‌دانستم. از بين بازی‌های درباره الی تنها بازی ترانه و در قسمت‌هايی بازی صابر ابر اندکی متفاوت و نزديک به آن چيزی است که بايد می‌بود. می‌توانم بگويم فرهادی با تمرين‌های سخت و مداوم و گفت‌وگوهای طولانی به نوعی در ذهن بازيگرانش حلول کرده بود. گويی اين فرهادی بود که در آن‌ها بازی می‌کرد، و شايد راز يک‌دستی بازی‌ها در همين باشد. تنها بازيگری که اجازه نداد اين روند در موردش به طور کامل اجرا شود ترانه بود، احتمالأ به همين دليل هم بازی‌اش متفاوت به نظر می‌رسد، هرچند نقش او در جنس بازی‌اش بی‌تأثير نبوده است.
حالا که صحبت بازی‌ها شد بد نيست به نکته‌ای اشاره کنم؛ من هميشه در پشت دوربين با دقت بازی‌ها را زير نظر می‌گيرم و اگر نکته‌ای به ذهنم برسد آن را با کارگردان در ميان می‌گذارم. با اين اعتقاد که بازی‌ها را بايد فقط کارگردان هدايت کند، به همين دليل کم‌تر پيش می‌آيد که مستقيمأ با بازيگران صحبت کنم؛ به‌خصوص در مورد جزييات کارشان. اين رفتار من از سوی بعضی بازيگران گله‌مندانه نوعی بی‌توجهی به کار و هنر آن‌ها تعبير شده که واقعأ درست نيست. من به نقش و اهميت کار آن‌ها واقفم و می‌دانم که تماشاگر، فيلم را بيش از هر چيز از طريق بازی آن‌ها فهم و درک می‌کند. با همين نگاه است که خود را موظف می‌دانم که در کنار پای‌بندی به اصولی که درست می‌دانم، طوری عمل کنم که موجب رنجش اين عزيزان نشوم.
نکته دوم: هر فيلم حاصل تلاش و زحمت عده زيادی است که تحت مديريت فکری کارگردان در توليد يک فيلم سهم دارند. درباره الی هم از اين قاعده مستثنا نبوده، با اين تفاوت که به نظر من جمعی که برای ساختن اين فيلم متعهد شدند با عشق و علاقه‌ای بيش از حد در خدمت آن بودند. متأسفانه به دليل طبيعت اين گونه همکاری‌ها زحمت و تلاش صادقانه خيلی‌ها ديده نمی‌شود و از امتيازهای معنوی و مادی که نصيب صاحبان اصلی فيلم می‌شود بهره‌ای نمی‌برند. ياد کردن از همه عزيزانی که در اين فيلم همکاری داشته‌اند ممکن نيست ولی مايلم از بچه‌های گروه خودم ياد و از همکاری صميمانه‌شان قدردانی کنم؛ از عليرضا برازنده گرفته تا علی قاضی، علی فياضی، شاهرخ زمانی و اکبر دهقان. اين درست است که هر کس بر اساس حرفه‌ای که دارد و به ازای دستمزدی که می‌گيرد موظف است با رعايت سلسله مراتب شغلی، خدماتی ارائه دهد ولی تلاش بعضی‌ها در کارشان فراتر از انجام تعهدهای حرفه‌ای است، آن‌چه که می‌بينی بيش از همه عشق به کار، عشق به سينما، عشق به آموختن و بالاخره احترام به کسانی است که آن‌ها را نه مدير و سرپرست که بيش‌تر معلم خود می‌دانند. به همين دليل بايد برای زحمت و تلاش‌شان ارج و قرب بيش‌تری قايل شد.
نکته سوم: موفقيت درباره الی در داخل و خارج نشان داد که فرهادی کارش را به‌درستی انجام داده است. رسيدن به اين نقطه آرزوی هر فيلم‌ساز است. به سهم خود از اين امر خوش‌حالم و به او تبريک می‌گويم. فيلم‌های زيادی در تاريخ سينما ساخته شده‌اند که فيلم‌نامه حساب‌شده، تدوين تکان‌دهنده، فيلم‌برداری بی‌نظير، بازی‌های استادانه و کارگردانی ماهرانه‌ای داشته‌اند. به همين دليل هم بسيار تحسين شده‌اند و احيانأ جوايز معتبری را هم گرفته‌اند. مطمئنأ همگی‌مان از تماشای اين نوع فيلم‌ها لذت برده‌ايم و به سازندگان‌شان درود فرستاده‌ايم. فيلم فرهادی هم يکی از همين فيلم‌هاست. به همين اعتبار هم می‌توان او را در نوع خاصی از سينما يکی از اميدهای امروز سينمای ايران دانست و منتظر بود در آينده فيلم‌های باز هم بهتری بسازد. ولی خب اين هم واقعيتی است که اين نوع سينما تفاوت دارد با سينمايی که می‌خواهد با احترام به فرديت و شعور تماشاگر، او را به انديشيدن وادارد. درباره الی با همه ارزش‌های انکارناپذير سينمايی‌اش بجز در مواردی اندک، از جنس اين نوع سينما نيست. سينمايی نيست که کارگردانش بتواند در هر بار نمايش فيلم در کنار تماشاگرانش خود به کشف تازه‌ای برسد. لازم هم نيست حتمأ چنين باشد. علاقه‌مندان به آن نوع سينما بالاخره خواهند توانست فيلم‌های مطلوب خود را پيدا کنند.اتفاقأ شايد سينمای بدنه برای مقابله با فيلم‌های سطحی و آسان‌گيری که امروز سينمای ما را پُر کرده، به فيلم‌هايی نظير درباره الی بيش‌تر نياز داشته باشد؛ فيلم‌هايی که سطح کيفی خوبی دارند، از نظر سينمايی جذاب‌اند و بالاخره می‌توانند تماشاگران بيش‌تری را به سينماها بکشانند. در گذشته هم نمونه‌های موفقی مثل زير پوست شهر رخشان بنی‌اعتماد را داشته‌ايم. اين هم اتفاق خوبی است که برخلاف گذشته اين نوع فيلم‌ها در خارج هم مورد توجه قرار می‌گيرند بدون آن که لازم باشد اهميت و قدر فيلم‌سازانی را که در گذشته سينمای ايران را به جهانيان شناساندند دست کم بگيريم. و با اين آرزو که موفقيت‌های درباره الی باعث نشود کارگردان‌های جوان با الگو قرار دادن آن، خود را از کشف زبان و طرح پيام سينمايی تازه محروم کنند؛ نظير آن‌چه که در گذشته با تقليد از فيلم‌هايی که در جشنواره‌های خارجی مورد استقبال قرار می‌گرفت اتفاق افتاد. در عالم سينما به عنوان مثال هم کيشلوفسکی وجود دارد و هم اسپيلبرگ. هر دو کارگردان‌های بزرگی هستند، هر دو هم می‌توانند به‌حق به فيلم‌هايی که ساخته‌اند مباهات کنند. هرچند درجه موفقيت اقتصادی فيلم‌های آن‌ها با هم فرق دارد. هنر سينما برای بقا و رشد خود به اين تنوع نگاه، جهان‌بينی و سبک فيلم‌سازی نياز دارد. تنها کافی است هر کس راه خود را برود و در تفسير و توضيح اثر خود به اشتباه به جای ديگری ننشيند. عوامل فيلم‌ها هم هنگام کار با اين نخبگان حواس‌شان جمع باشد که در شناخت تفکر و نوع سينمای آن‌ها دچار بدفهمی نشوند تا بعدأ با پيش کشيدن بحث‌های زايد برای فيلم و فيلم‌ساز ايجاد مزاحمت نکنند.
و سخن آخر اين که وقتی چهل‌پنجاه نفر دو ماه برای انجام کار سختی مجبور می‌شوند دور از فضای معمول زندگی‌شان در کنار هم باشند بديهی است که گاهی بين آن‌ها تنش‌هايی به وجود بيايد؛ تنش‌هايی که می‌شود گفت نمک و چاشنی اين نوع همکاری‌هاست، و حتی اگر در مواردی چراغ‌های رابطه کم‌سو شوند بايد آن را هم به فال نيک گرفت چرا که نتيجه شناخت عميق‌تری بوده که در تجربه هم‌سفری ممکن شده است. در مقابل دوستی‌های بسياری هم شکل گرفته که بعضی‌های‌شان ادامه پيدا کرده و آمده تا اکنون. کار در اين پروژه همچنين اين فرصت مغتنم را فراهم کرد که بتوانيم بيش از دو ماه دور از شهر آلوده تهران نزديک به طبيعت زندگی کنيم... نزديک به دريا، جنگل، ابر، باران، گياه و سبز و سبزه. چنين است که گاهی دلم برای آن روزها سخت تنگ می‌شود؛ مطمئنم بقيه هم همين احساس را دارند.


[ / ]





Wednesday, September 23, 2009

سينما كاپری

ستاره‌ها چشمک می‌‌زدند


اين مطلب را برای بخش «سينماهای ما» در شماره 400 ماهنامه «فيلم» نوشته بودم كه از اين شماره جا ماند و آمد اين‌جا. در شماره 399 هم دوست و همكارم بهزاد عشقی مطلبی نوشته كه بخشی از آن هم مربوط به همين موضوع و اهميت سينما كاپری در معتبر شدن موج نوی سينمای ايران است. آن را هم بخوانيد.

خيلی از ما، بسياری از فيلم‌هايی را كه دوست داريم با سينمايی كه فيلم‌ها را در آن ديده‌ايم به ياد می‌آوريم. به‌خصوص در دورانی كه فقط سينما محل فيلم ديدن بود، بعضی از اين سينماها حتی ارج و قربی در حد خود فيلم‌ها و اهميتی بيش از يک ساختمان داشتند. اما البته سينماهايی هم هستند كه به دلايل ديگری برای آدم مهم می‌شوند. مثل سينما ديانای شهرم گرگان، كه اولين فيلم‌های زندگی‌ام را در آن ديدم و همان سال‌ها تعطيل شد و تبديلش كردند به سالن ناهارخوری هتل ميامی كه در كنارش بود و بيست‌وچند سال پيش همراه ساختمان هتل در اختيار نيروی انتظامی قرار گرفت و دو سال پيش هم كل ساختمان تخريب شد و حالا دورش حصار كشيده‌اند و نمی‌دانم قرار است چی به جايش ساخته شود. يا سينما گرگان كه پس از نوسازی اسم مهتاب بر آن گذاشتند و پس از انقلاب، به دليل همجواری با ساختمان مركزی شهربانی، تبديل شد به زندان. يا سينما كاپری شهرمان كه عيد سال 1346 با فيلم آوای موسيقی/ اشک‌ها و لبخندها افتتاح شد و هوايی‌مان كرد. اين سينما در جريان انقلاب سوخت و تا يكی‌دو سال پيش جنازه‌اش آن‌جا بود و اخيراً دارد تبديل به يک مجتمع فرهنگی/ تجاری می‌شود. دو سينمای ديگر شهرمان - مولن‌روژ و امپاير – هم كه تنها سينمای فعال كنونی گرگان هستند به اين دليل كه يادگار همان سال‌ها هستند، برايم عزيزند.

دليلش هر چه باشد، من و خيلی از هم‌نسلان و دوستانم، بيش‌تر پی‌گير سينمای ايران بوديم. كودكی را با فيلمفارسی طی كرديم و نوجوانی و جوانی ما كه قرار بود موقع جدی‌تر شدن‌مان باشد، همزمان شد با جدی‌تر شدن سينمای ايران و ظهور موج نو. به همين دليل سينماهايی كه نمايش‌دهنده اين فيلم‌ها بودند برای‌مان عزيز شد. تا وقتی كه در گرگان بوديم، هنوز موج نو شروع نشده بود. اين موج با كوچ به مشهد شروع شد كه سينماهای بيش‌تری داشت و فيلم‌ها زودتر - گاهی به فاصله يكی‌دو هفته از نمايش در تهران و در مواردی همزمان – در آن‌جا نمايش داده می‌شد. اما بعضی از همين فيلم‌های متفاوت ايرانی كه احتمال پرفروش شدن‌شان كم بود، به آن‌جا نمی‌آمد يا ديرتر می‌آمد. همين فاصله هم برای آدم مشتاق و منتظر، سخت و آزاردهنده بود. توی همين سال‌ها بود كه تماشای آگهی فيلم‌های جديد و متفاوت ايرانی در مجله‌های سينمايی، آينه دق و مايه حسرت می‌شد. و در ميان آن‌ها، آگهی‌های سينما كاپری تهران كه بيش‌تر اين فيلم‌ها در آن نمايش داده می‌شد، وسوسه‌كننده‌تر از همه بود. همه آن‌چه كه به عنوان جاذبه پايتخت برای يک نوجوان يا جوان شهرستانی می‌شود فهرست كرد، برای من در سينما خلاصه می‌شد. فقط به اين دليل دلم می‌خواست به تهران كوچ كنم برای استفاده از موهبت اين همه سينما، تا فيلم‌ها را بتوانم همان روز اول نمايش‌شان ببينم و مجله سينمايی را صبح روز انتشارش از اولين دكه سر راه بخرم و چند روز به انتظار اتوبوس و قطار حامل آن‌ها در شهرم نمانم. سينما كاپری شده بود يک رؤيا. تا فاصله كوچ دائمی به تهران در آذر 1351، يكی‌دو بار كه توانستم به‌زحمت امكان سفر به تهران را جور كنم، به عشق همين قطارقطار سينما، به‌خصوص سينما كاپری بود و از زمانی هم كه به تهران آمدم، خيلی از فيلم‌های ايرانی برتر آن سال‌ها را در اين سينما ديدم.
سينما كاپری تهران (هم‌نام همان سينمای عزيز گرگان) در بهمن 1344 افتتاح شد اما تا سال‌ها، فقط فيلم خارجی نمايش می‌داد. طبق آن‌چه در فيلمشناخت ايران (عباس بهارلو) ثبت شده، اولين فيلم ايرانی كه در اين سينما نمايش داده شد، حاتم طايی (از 30 شهريور 1345) بود؛ آن هم به اين دليل كه تهيه‌كننده‌اش همان صاحب سينما (مهدی ميثاقيه) بود. و رفت تا سه سال بعد كه در 27 مهر 1348، فيلم گاو به عنوان حركتی برای حمايت از اين فيلم متفاوت سينمای ايران، فقط در اين سينما روی پرده رفت. كاپری در نوروز 1349، طلوع (برادران ميناسيان) را نمايش داد و از خرداد اين سال تا سوم شهريور سال بعد، باز اين سينما نمايش‌دهنده فيلم‌های خارجی بود و از اين تاريخ بود كه كاپری تبديل شد به سينمای نمايش‌دهنده فيلم‌های ايرانی. سينما كاپری در آن سال‌ها كه فيلم‌های ايرانی در سه گروه سينمايی نمايش داده می‌شدند، مثل يک سينمای آزاد عمل می‌كرد و مديريتش سليقه‌ای نخبه‌گرا در انتخاب فيلم‌ها داشت. مراسم نخستين جشنواره سپاس (1348) در آن برگزار شد و چند دوره هم نمايش‌دهنده فيلم‌های كانديدای اين جشنواره بود.
كاپری گاهی فيلم‌هايی را همراه يک گروه سينمايی نمايش می‌داد (كه در اين مورد نيز همان سليقه نخبه در انتخاب‌ها رعايت می‌شد) و خيلی وقت‌ها هم تنها سينمای نمايش‌دهنده فيلم‌های هنری و متفاوتی بود كه سينماهای ديگر حاضر به نمايش آن‌ها نبودند. نگاهی بيندازيم به عنوان تعدادی از آن فيلم‌ها كه كاپری در قالب گروه سينمايی نمايش داد: داش آكل، بابا شمل، رشيد، كافر، بلوچ، خاک، تنگسير، سه نفر روی خط و گوزن‌ها. اما اهميت سينما كاپری در نمايش همان فيلم‌های دسته دوم بود كه بجز گاو و طلوع، فهرست قابل توجهی است: پستچی، نفرين، بی‌تا، چشمه، شهر قصه (منوچهر انور، 1352)، آرامش در حضور ديگران، قيامت عشق (هوشنگ حسامی، 1352)، هشتمين روز هفته (حسين رجاييان، 1352)، مغولها، زير پوست شب، اسرار گنج دره جنی، شازده احتجاب، زنبورک، مهر گياه، غريبه و مه، صدای صحرا (نادر ابراهيمی، 1354)، طبيعت بيجان، شام آخر (شهيار قنبری، 1355)، برهنه تا ظهر با سرعت و سرايدار(خسرو هريتاش، 1355)... اگر سينما كاپری نبود، حالا خيلی از اين فيلم‌ها، جزو فيلم‌های بايگانی‌شده سينمای ايران بودند كه هيچ گاه رنگ پرده را نمی‌ديدند و شايد موج نوی سينمای ايران هم معنا و كميت و كيفيت و اعتبار كنونی را نمی‌داشت. بيش‌تر فيلم‌های تک‌سينمای موج نو را در همين سينما كاپری ديدم و اين سينما تبديل شد به خوش‌ترين خاطره دو سال اول كوچ به تهران. بجز چند فيلم كه با دوستم فرهاد در دو سفر سال 50 و 51 و اوايل كوچ در سينما كاپری ديدم، اغلب تنها بودم. پس از پايان كار روزانه، از محل كارم در خيابان سوم اسفند (سرهنگ سخايی فعلی) راه می‌افتادم و از خيابان حافظ پياده می‌رفتم‌تا سينما كاپری. خود مضمون فيلم‌های موج نو (تنهايی آدم‌ها) خيلی با اين حال‌وهوای شخصی جور درمی‌آمد.
ميدانی كه سينما كاپری در آن قرار دارد، در همان زمان نيز همين موقعيت فعلی را داشت. يک طرفش همين ميدان بود كه حكم «چهارراه حوادث» را داشت كه آش درهم‌جوشی بود از انواع رهگذران بی‌تناسب، پر از بی‌كاران، دستفروشان، مسافران، سربازان در مرخصی، عزب‌ها و انواع آدم‌ها متعلق به طبقه متوسط به پايين، همراه با همه جور مغازه‌ای كه همه چيز می‌فروختند و برخی از آن‌ها تا صبح باز بودند. گزارشی در روزنامه‌های آن زمان يادم است كه تيتری با اين مضمون داشت كه در اين ميدان از شير مرغ تا جان آدميزاد پيدا می‌شود و شب‌ها هم نمی‌خوابد. طرف ديگر سينما كاپری دانشگاه تهران و راسته كتابفروشی‌ها بود كه نبض فرهنگی شهر در آن می‌زد و سينما كاپری به اين طرف تكيه داشت. در واقع اين سينما – به قول ادبا – در ملتقای اين دو عرصه متناقض بود، اما اعتبارش را از فيلم‌هايی كه نمايش می‌داد به دست آورده بود كه می‌شد آن را بخشی از پيكره فرهنگی ساختمان‌های ضلع شرقی‌اش تلقی كرد تا ميدانی كه در غرب آن بود. كما اين‌كه سينما عصر جديد، چه آن موقع كه پيش از بازسازی «تخت جمشيد» نام داشت و ساختمانی نيمدار بود كه فيلم‌های خوب اكران دوم نمايش می‌داد و چه پس از بازسازی و در دهه 1360، اعتبارش به فيلم‌هايی بود كه نمايش می‌داد و حالا هم به دليل فيلم‌هايی كه نشان می‌دهد ديگر آن اعتبار را ندارد. اما كاپری با اين‌كه هنگام نمايش فيلم‌های نامتعارف سينمای ايران متكي به تماشاگران فرهنگی جغرافيای بخش شرقی‌اش بود، اما به دليل هم‌جواری با آن «چهارراه حوادث» جغرافيای غربی‌اش، هنگام نمايش فيلم‌های هنری ايرانی، تماشاگر گذری و اتفاقی و تصادفی هم داشت كه گاهی دردسرساز می‌شد. معروف‌ترين جنجال هنگام نمايش مغولهای پرويز كيمياوی رخ داد. اين فيلم، در زمستان 1352 روی پرده رفت كه در دوره آموزشی خدمت نظام بودم و آن را در يک مرخصی آخر هفته ديدم. تماشاگران تصادفی با ديدن عنوان فيلم، به هوای اين‌كه فيلمی جنگی/ تاريخی/ مغولی است، می‌آمدند و ده دقيقه بعد، ناراضی و معترض (گاهی با صدای بلند) سينما را ترک می‌كردند. اين ماجرا در مطبوعات آن زمان هم بازتاب‌های بسياری داشت و نوشتند كه تعداد زيادی از صندلی‌های سينما به تيغ اعتراض تماشاگران تصادفی، جروواجر شده است.
با اين حال سينما كاپری هنگامی كه در موقعيت انتخاب قرار می‌گرفت، حتماً همين دسته از فيلم‌های ايرانی را برای نمايش انتخاب می‌كرد، اما موج نوی سينمای ايران كه حاميان معدودی داشت، در گردش روزگار و با كمک عوامل متعدد، رو به افول گذاشت و اگر سينما كاپری در دوران رونق موج نو هم گاهی فيلم‌های مورد علاقه‌اش را كم می‌آورد، از سال 1353 به بعد بيش از گذشته با كمبود مواجه شد. دو تا از فيلم‌‌های معروف بروس لي - رئيس بزرگ و اژدها وارد می‌شود (رابرت كلوز، 1973) - از جمله در همين سينما نمايش داده شد كه استقبال جوان‌ها كار را به سئانس‌های فوق‌العاده در ساعت‌های پس از نيمه‌شب كشاند و گاهی اين سئانس‌ها تا صبح طول می‌كشيد.
سينما كاپری حالا بهمن نام دارد، اغلب جزو يك گروه سينمايی است و فرقی با سينماهای ديگر ندارد. بازسازی و بالكنش تبديل به سالن دوم شده و نما و سردرش را هم تغيير داده‌اند. تا آن‌جا كه به ياد دارم، سينما كاپری آن سال‌ها سردری با سيمان قهوه‌ای داشت و نئون‌هايی از منحنی‌های هذلولی و ستاره‌های چشمک‌زن (تصوير آشنای شب‌های تهران آن زمان). خاطره اين سينما به رنگ قهوه‌ای ملايمی در يادم است كه شايد حاصل رنگ نمای سينما و در و ديوارش باشد. اين تصوير ذهنی شايد خيلی دقيق نباشد، اما اين امر قطعيت دارد كه ورودی اين سينما آستانه مكانی دل‌پذير و گشاده‌رو و پذيرنده بود كه آدم با اشتياق قدم در آن می‌گذاشت. و خروجی‌اش در انتهای كوچه كنارش، جايی بود كه آدم سلانه‌سلانه و در لابه‌لای جمعيت، همراه با حالی انباشته از احساس‌های اغلب خوش و گاهی ناخوش (در عين حال راضی از تجربه‌ای كه پشت سر گذاشته)، تنهای تنها به هياهوی ميدان مقابل سينما می‌پيوست.


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©