فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, August 29, 2016

رهاورد يک آوانگارد تئاتر

آن‌چه داود رشيدی برای سينمای ايران آورد

اولين بازيگران سينمای ايران، فعالان تئاتر و راديو بودند؛ در آن سال‌ها نگاه تئاتری‌های ايران به مقوله نمايش يک نگاه سنتی بود و حتی چپ‌های تئاتر ايران هم نگاه‌شان به تئاتر كلاسيک بود. هنوز تئاتر مدرن به ايران نيامده بود. مدرنی هم كه می‌گويم چخوف و ايبسن منظورم نيست كه برخی از فرنگ‌برگشته‌ها كم‌وبيش بارقه‌هايی از تئاتر مدرن را با خود به صحنه‌های تئاتر كشور آوردند؛ بيش‌تر منظور تئاتر آوانگارد است كه هنوز به ايران نيامده بود. در اواخر دهه 30 و در اوایل دهه 40 غلبه چيزی كه زنده‌ياد دكتر هوشنگ كاوسی نامش را فيلمفارسی گذاشت باعث شد تئاتری‌ها كه نگاه جدی‌تری به هنر داشتند، از سينمای فارسی رويگردان شوند و سينمای ايران بازيگرهای خودش را توليد كرد. در سال 1348 با فيلم گاو و با شروع سينمای موج نو، تئاتری‌ها با سينما دوباره آشتی كردند اما وقتی داود رشيدی فيلم فرار از تله را بازی كرد به تعبيری يک نقطه عطف در سینمای ايران و مقوله بازیگری‌اش پدید آمد كه البته اين موضوع ارتباطي به كيفيت بازيگری او ندارد و بيش‌تر متكی به نوع حضور اوست. رشيدی تئاتر را در خارج از كشور آموخته بود و وقتی وارد سينما شد، نامش به طور مشخص با در انتظار گودوی ساموئل بكت گره خورده بود و بكت هم البته يكی از مظاهر تئاتر آوانگارد است. رشيدی در نمايش‌های ديگری هم بازی يا كارگردانی كرده بود، اما بيش از همه نامش با همين نمايش‌نامه می‌آمد. من آن زمان نوجوانی بودم كه سينمای ايران را به طور جدی در مطبوعات دنبال می‌كردم. وقتی عكس‌ها و خبرهای حضور داود رشيدی با آن سابقة تئاتری در مطبوعات چاپ شد به نظرم آمد كه يک اتفاق در سينمای ايران و بازيگری در حال شکل‌گیری است؛ اتفاقی که به سينمای آن روز ايران اعتبار می‌بخشد.
موج نو البته سينمای ايران را دگرگون كرد، اما تئاتری‌هايی كه با اين موج به سينمای ايران آمدند يا به آن بازگشتند از جنس همان تئاتری‌هايی بودند كه پيش‌تر هم در آغاز دوره دوم سينماي ايران در آن فعاليت داشتند. اما رشيدی از جنس ديگری و متعلق به دنيای ديگری از تئاتر بود كه جنبه‌ای روشنفكرانه داشت.
آوانگارديسمی كه داود رشيدی وابسته به آن بود، به وزن بازيگری سينماي ايران افزود و اعتبار سينمای ايران را در آن روزگار نزد روشنفكران سخت‌گير ارتقا داد. در بررسی‌های تاريخی پيرامون سينمای ايران به قائل شدن چنين نقشی در مورد داود رشيدی و تأثيرش در سينمای موج نو برخورد نكرده‌ام، اما به نظرم او عيار و اعتبار بازيگری (نه كيفيت آن را) در سينمای ايران را ارتقا داد و با آن پيشينه، وزن و وجاهت بيش‌تری به سينمايی آورد كه تا پيش از موج نو نزد روشنفكران نداشت.

Labels: , , , ,



[ / ]





Sunday, August 28, 2016

همه‌چيز را سياسی می‌كنند

آن‌چه در برنامه «هفت» گذشت و حرف‌های نيمه‌كاره مهمان

روزنامه اعتماد: برنامه «هفت» جمعه‌شب ميزبان هوشنگ گلمكانی بود؛ منتقد كهنه‌كار سينمای ايران كه به تحقيق می‌توان گفت در مدت بيش از سه دهه فعاليت حرفه‌ای، بنابر دلايل گوناگون از جمله روحيه معتدل و جنجال‌گريز كه همواره بر آن تأكيد داشته و دارد تمايل چندانی به گفت‌وگو با روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها از خود نشان نداده است، چه برسد به حضور در‌ تلويزيون با تمام خط‌كشی‌ها و مرزبندی‌هايی كه بعضاً گلايه اقشار گوناگون اجتماع از سياسيون گرفته تا چهره‌های فرهنگی و هنرمندان را به همراه دارد.
هوشنگ گلمكانی در چنين شرايطی برای مناظره با مسعود فراستی دعوت برنامه «هفت» را پذيرفت يا به تعبير بهروز افخمی «گول» خورد و در نشست حاضر شد. او پيش از آغاز صبحت‌هايش‌ درخواست كرد به او اجازه دهند آن‌چه در نظر دارد تمام و كمال بيان كند، چراكه معتقد بود ميزبان همواره زمان كافی و تريبون را در اختيار دارد، اما اداره برنامه تا پايان شرايط متفاوتی را رقم زد و گلمكانی كه با پرسش‌ها و انتقادهايی مواجه شده بود زمانی برای پاسخگويی در اختيار نداشت.
اين اتفاق بنا بر گفته گلمكانی «به رويه‌ای معمول در صداوسيما بدل شده و جای تعجب ندارد.» او در همين رابطه به «اعتماد» می‌گويد: «مسأله اين است كه وقتی در برنامه‌های تلويزيونی صحبت‌ می‌كنيم، بايد از سوی ميزبان فرصتی هم برای جمع‌بندی مباحث در اختيار مهمان قرار گيرد؛ اما به‌طور ناگهانی به شما می‌گويند فرصت نيست و برنامه به پايان می‌رسد.»
بخشی از نشست برنامه «هفت» به تكرار دوباره مواضع مسعود فراستی و بهروز افخمی درباره جشنواره‌ها و فيلم‌های جشنواره‌ای گذشت. ميزبانان برنامه اعتقاد داشتند كه «مديران بنياد سينمايی فارابی در دهه ٦٠ و شخص سيدمحمد بهشتی با همراهی مجله فيلم اين روند را به سينمای ايران تزريق كردند كه موجب شد تنها آثار سينمايی پذيرفته و تاييد شده توسط جشنواره‌های بين‌المللی معتبر جلوه كنند.»
اما اتفاق جالب زمانی رخ داد كه دقايقی از زمان برنامه «هفت» به گفت‌وگوی بهروز افخمی با «ميگل ليتين» كارگردان شيليايی – كه به دعوت جشنواره فيلم عمار در ايران به سر می‌برد – اختصاص يافت و برای نشان دادن اعتبار اين كارگردان به استقبال جشنواره‌های فيلم اسكار، كن و ديگر رويدادهای معتبر جهان متوسل شد.
هوشنگ گلمكانی درباره مواردی از اين دست و انتقادهای مطرح‌شده درباره سينمای جشنواره‌ای می‌گويد: «نقد دوستان اين است كه چرا ما در دوره‌ای از عباس كيارستمی يا محسن مخملباف، تاركوفسكی و پاراجانف حمايت كرده‌ايم. درحالی كه جهان، اعتبار عباس كيارستمی را تاييد كرده‌ و حمايت مجله فيلم از او مايه افتخار است. از طرفی محسن مخملباف به عنوان محصول حوزه هنری در آن دوران نقشی پررنگ در عرصه فرهنگ و سينمای ايران داشت و طبيعی بود كه به آثارش می‌پرداختيم.»
اين منتقد می‌افزايد: «آن زمان كه درباره مخملباف می‌نوشتيم او در سينمای ايران و جريان فرهنگی كشور حضور فعال داشت و مورد حمايت هم بود؛ مشخص نيست چرا چنين رويكردی امروز به عنوان نقطه ضعف ما مطرح می‌شود.»
تناقض‌های مورد اشاره گلمكانی امری رايج در گفتمان رسمی است كه با رويكرد ايدئولوژيک اقدام به نقد آثار هنری می‌كند. اين منتقد می‌گويد: «می‌خواهند ما را وارد بحث‌های سياسي كنند كه من اصلاً علاقه‌ای به آن ندارم. از طرفی هم بدون اعلام اينكه زمان برنامه رو به پايان است، گفتند كه فرصتی نمانده و من ناچار شدم در شرايطی چند جمله آخر را بگويم كه آقای افخمی درحال صحبت بود؛ درحالی كه در يک بحث منصفانه از قبل اعلام می‌كنند چه‌قدر زمان باقی مانده است.»
گلمكانی در توضيح آن‌چه در برنامه گذشت، بيان كرد: «به نظرم تلويزيون، كه نمی‌دانم چه كسی عنوان رسانه ملی به آن داده است، بيش‌تر يک رسانه انحصاری است كه برای راضی نگه داشتن عده‌ای محدود يا ناراضی نكردن اين جمعيت برنامه‌ريزی شده است و همان‌طور كه در بخشی از برنامه اشاره كردم مثل نشريات زرد با حاشيه‌آفرينی و جنجال‌سازی در پی افزايش آمار مخاطبان است. چنين رفتاری اصلاً عجيب نيست و در نهايت فكر می‌كنم مردم به خوبی ديدند چه اتفاقی افتاد.»
با تمام اين تفاسير گلمكانی تأكيد كرد كه «بخش پايانی برنامه آن‌قدر مضحک بود كه حتی نيازی به پاسخگويی نداشت و خواننده منصف خودش در مورد جايگاه كيارستمی و تاركوفسكی و پاراجانف قضاوت خواهد كرد. البته دوستان اصلاً رفتار بدی نداشتند. بهروز افخمی همان بهروز و مسعود فراستی هم همان مسعودی بود كه همواره آن‌ها را به واسطه مواضع‌شان می‌شناسيم و من احساس ناراحتی نكردم و فقط آداب پايان برنامه را به‌جا نياوردند.»
گلمكانی در ابتدای نشست جمعه‌شب به جمله‌ای اشاره كرد كه بعد از برنامه «هفت» در كانال تلگرامی اين برنامه قرار گرفت، مبنی براين‌كه «اقرار هوشنگ گلمكانی و مجله فيلم به اينكه نخستين كتاب درباره پاراجانف را منتشر كرده است!» او در اين رابطه بيان كرد: «جالب است وقتی شما درباره يک فيلم‌ساز كتاب منتشر می‌كنيد اتفاقی منفی تلقی می‌شود.»
دبير شورای نويسندگان مجله فيلم در اين برنامه به رويه جنجال‌آفرين برنامه «هفت» پرداخت و بيان كرد: «كانال تلگرامی برنامه «هفت» با تيتری نوشته بود: «مناظره جنجالی هوشنگ گلمكانی و مسعود فراستی» كه برايم جالب بود چه‌طور وقتی هنوز حرف نزده‌ايم و برنامه‌ای توليد نشده قرار است اين‌جا جنجالی به وجود بيايد. اين نشانه‌ای است كه بايد به آن دقت كنيم.»
او با اشاره به جنجال و حاشيه‌ای كه در جامعه و سينمای ما هست، ‌تنش را سم دانست و اشاره كرد كه تلويزيون به دليل فراگيری بايد جامعه را آرام و از حاشيه دور كند. او يادآور شد: «من تعجب می‌كنم چرا در بعضی از برنامه‌ها تلاش می‌شود مثل نشريه‌های زرد از راه جنجال و حاشيه كار پيش برود و مخاطب جذب شود.» او گفت كه اگر از نظر امنيت ملی هم نگاه كنيم می‌فهميم جامعه نياز به آرامش دارد و با انتقاد از حاشيه‌سازی‌های برنامه هفت گفت كه خود سينما هم جنجال و حاشيه دارد، به اين موضوع دامن نزنيم.
اما افخمی در جواب گلمكانی اين موضوع را تلويحاً رد كرد و گفت: «من فكر می‌كنم سينما در هيچ‌كدام از اشكالش حتی در نوع جشنواره‌ای خيلي بی‌سروصدا نيست. هر برنامه‌ای در تلويزيون درباره سينما بايد جنبه سرگرم‌كننده و حتی كمدی داشته باشد.»
گلمكانی هم درجواب گفت: «كسانی هستند كه اصلاً علاقه‌ای به سينما ندارند. ته ذهن آنها به احتمال زياد اين است كه اين همه كشور اصلاً سينما ندارند مگر چه شده است؟ اين جنجال‌ها و حاشيه‌ها به آن تفكر كمک می‌كند. اين برنامه نبايد به كسانی كمک كند كه علاقه‌ای به سينما ندارند.»
فراستی هم در اين بخش پاسخ گلمكانی را چنين داد: «بحث جنجال نشان می‌دهد كه روحيه تو به‌شدت معتدل و محافظه‌كار است. اين در نوشته‌هايت هست و در ادامه انتشار سی‌وچهارساله مجله فيلم هم حس می‌شود. اين روحيه مال هوشنگ است و روحيه من بدون اين‌كه بخواهم حاشيه درست كنم اين نيست. من قصد ايجاد جنجال نداشته‌ام، اما حرف‌هايم ممكن است جنجالی شود. فضايی كه مسئولان ما در اين سال‌ها درباره سينما ايجاد كرده‌اند فضای مُرده، رودربايستی و تعارف است. فضای رک و صريح و نقد شفاف نيست. طوری مانع بيان نظرات شدند كه تو نتوانستی سال‌ها بگويی «اشک‌ها و لبخندها» را دوست دارم.»
او همچنين گفت: «بعضی از دوستان فرهيخته دوست دارند سينما را عصا قورت داده جلوه دهند. وقتی نمی‌خواهند سينما شاداب باشد و شلوغی‌های طبيعی باشد، نتيجه نوعی از سينما می‌شود كه در آن زندگی طبيعی نيست.»

روزنامه اعتماد، شماره 3611، یکشنبه هفتم شهریور 1395

Labels: , , , , , ,



[ / ]





Saturday, August 27, 2016


روایتی از تاریخ «ماهنامه سینمایی فیلم» در گفت‌وگویی بلند با فریدون جیرانی

لینک ویدئوی گفت‌وگو



مناظره هوشنگ گلمکانی و مسعود فراستی در برنامه سینمایی هفت

لینک ویدئوی مناظره




Labels: , , , , , ,



[ / ]





Wednesday, August 24, 2016

عین یک عاشق


در حاشیه‌ی کتاب «برخورد کوتاه»

برخورد کوتاه
به کوشش: یحیی نطنزی
ناشر: حرفه هنرمند
368 صفحه
25000 تومان

خب چرا برخورد کوتاه؟ این نام به‌سرعت فیلم معروف دیوید لین (1945) را به یاد می‌آورد. اما کتاب ربطی به این فیلم ندارد و حتی در مقدمه‌ی مؤلف هم اشاره و ارجاعی به آن نشده که مثلاً حکایت از علاقه‌ای شخصی باشد. انتخاب این نام بیش‌تر پیروی از سنت استفاده از نام‌های آثار سینمایی و ادبی، به‌خصوص در دنیای ژورنالیسم است. چه بسیار عنوان‌های فیلم‌ها و کتاب‌های مشهور، به‌خصوص در دوسه دهه‌ی اخیر تبدیل به تیتر گزارش‌ها و گفت‌وگوها و نقدها و مقاله‌ها شده‌اند. عین همین عنوان نوشته‌ی حاضر. حالا اگر دنبال وجه تسمیه‌اش بگردیم (که در این مورد هم توضیح داده نشده) می‌توان این‌طور تعبیر کرد که این کتاب، «برخورد کوتاه»ی با منتقدان فعال سه دهه‌ی گذشته از طریق نظرهایشان در زمینه‌ی نقد و یکی از نقدهای نمونه‌ای آن‌ها به انتخاب خودشان است. البته مؤلف در همان سطر اول مقدمه‌اش، کتاب را «چشم‌انداز گذشته و حال نقد فیلم در سینمای ایران» خوانده است اما عملاً از میان فعالان عرصه‌ی نقد در سه دهه‌ی اول (1350 - 1330) فقط یک منتقد (پرویز نوری) در کتاب حضور دارد. علتش هم قالبی محدودکننده است که مؤلف برای کتابش برگزیده؛ این که خود منتقد حاضر به حضور در این جمع (از طریق انتخاب یکی از نقدهایش، نوشتن مقدمه‌ای کوتاه بر آن، انتخاب ده فیلم برگزیده‌ی عمرش و تن دادن به گفت‌وگو) باشد. در غیر این صورت، و بدون مقید شدن به چنین قالبی، طبعاً می‌شد چشم‌انداز دقیق‌تری (با انتخاب‌هایی به سلیقه‌ی مؤلف و بدون گفت‌وگو با منتقدان) ارائه داد.
اما کتاب برای به‌دست دادن تصویری از سه دهه‌ی اخیر، با توجه به قالب انتخابی، کارش را درست انجام می‌دهد؛ تنها چیزی که حالا به نظرم کمبودش احساس می‌شود، مقاله‌ی مفصلی از مؤلف است که این «چشم‌انداز» را با مروری بر نقدها و گفت‌وگوها جمع‌بندی کند. در شکل فعلی، این کار مهم به عهده‌ی خواننده گذاشته شده و کتاب، مواد و مصالح چنین مطالعه‌ای را مهیا کرده است. مؤلف در مقدمه‌اش توضیحاتی درباره‌ی این قالب داده و از منتقدانی اسم برده که مایل بوده در این کتاب حاضر باشند اما هر کدام به دلیلی، حالا نیستند و فهرست یحیی نطنزی به 25 منتقد محدود شده است. حتی اگر فرض کنیم همه‌ی فهرست خیالی او پاسخ مثبت به دعوت مؤلف می‌دادند و مثلاً کتاب با حضور 35 منتقد یا بیش‌تر منتشر می‌شد، باز هم مثل همیشه کسانی در مورد فهرست نهایی چندوچون می‌کردند. بنابراین فارغ از این که خوانندگان در مورد حضور اغلب این منتقدان در کتابی با این هدف و قالب، توافق و در مواردی هم اختلاف‌نظر داشته باشند، در نهایت این یک انتخاب شخصی است که سلیقه‌ای دیگر می‌توانست (در صورت رضایت منتقدان موردنظر) چند نام به این فهرست اضافه و تعدادی را حذف کند.
اما برخورد کوتاه خیلی راحت می‌توانست به یک‌جور «کتاب‌سازی» تبدیل شود. تا پیش از دیدن کتاب، و احتمالاً با شنیدن مشخصات آن، می‌‍‌تواند همین شبهه هم به وجود بیاید، چون کتاب عمدتاً مجموعه‌ای از مطالب چاپ‌شده است که فقط چند گفت‌وگوی تازه، دو نقد جدید و یادداشت‌های چندسطری منتقدان درباره‌ی نقد برگزیده‌شان به آن‌ها اضافه شده است. اما خوش‌سلیقگی و جدیت مؤلف و ناشر باعث شده که نه‌تنها برخورد کوتاه از حاصل یک تلاش کتاب‌سازانه دور شود، بلکه حالا محصول شکیل و مفیدی شده که ممکن است خواننده‌اش در برخورد با آن حتی به یاد عنوان مذموم کتاب‌سازی هم نیفتد. «حرفه: هنرمند» به گواه کارنامه‌اش ناشری بسیار جدی با سلیقه‌ای فراتر از استانداردهای رایج است و فقط همین یک کتاب هم، با جزئیات و ریزه‌کاری‌هایش این را نشان می‌دهد. یحیی نطنزی نیز با انتخاب قالبی مناسب و جذاب که حاصل تجربه‌های ژورنالیستی اوست، و افزوده‌هایی به مواد و مصالح موجود، کتابی فراهم کرده که هم مفید است و هم متفاوت با تجربه‌هایی که تابه‌حال در این زمینه انجام شده است. دلپذیربودن کتاب هم به نظرم حاصل یک تلاش عاشقانه است و نه صرفاً تلاش برای به ثمر رساندن یک طرح انتشاراتی. این استنباط بنده از کل کتاب و حتی لابه‌لای سطور آن است.
مطالب کتاب به ترتیب تاریخ تولد منتقدان مرتب شده و مواد بسیاری برای بررسی دارد. از جمله در یک نگاه، این که از میان 25 منتقد، ده نفر نقدشان بر یک فیلم ایرانی را برای چاپ در این کتاب انتخاب کرده‌اند و بقیه نقد فیلم خارجی را. یا این که اکثریت، نقدهای مثبت‌شان بر فیلم‌هایی که دوست دارند را انتخاب کرده‌اند و معدودی (از جمله دو منتقد قابل پیش‌بینی) نقدی منفی بر فیلمی که دوست ندارند. انتخاب ده فیلم برگزیده‌ی منتقدان در آغاز بخش مربوط به هر منتقد هم در قالب فعلی اولین بار است که انجام می‌شود. چون تابه‌حال در این گونه نظرخواهی‌ها، فیلم‌ها به تفکیک ایرانی و خارجی انتخاب می‌شدند اما این‌بار مثل روش رایج در همه‌جای دنیا، انتخاب‌ها از میان همه‌ی فیلم‌ها، فارغ از کشور سازنده انجام شده‌اند. با مرور این فهرست هم می‌توان دریافت که فقط 9 منتقد نام یک تا سه فیلم ایرانی را در فهرست فیلم‌های محبوب عمرشان آورده‌اند.
اما مهم‌ترین و بهترین بخش کتاب، گفت‌وگوهایی است که نطنزی با منتقدان کرده است. با این که بیش‌تر این گفت‌وگوها قبلاً در مجله‌ی 24 چاپ شده، اما همان زمانی هم که برای این طرح به عنوان یک کار ژورنالیستی برنامه‌ریزی می‌شد راحت‌ترین کار این بود که پرسش‌هایی یکسان – و طبعاً کلیشه‌ای – برای همه‌ی منتقدان در نظر گرفته شود، پرسش‌ها در اختیارشان قرار بگیرد تا جواب‌ها را بنویسند. اما همین حالا هم که پیداست اغلب جواب‌ها کتبی هستند، اما پرسش‌ها تنوع بسیار چشم‌گیری دارند که متناسب با روحیه و کارنامه‌ی هر منتقد طراحی شده و نشان می‌دهد نطنزی در مورد تک‌تک منتقدان تحقیق کرده، کارنامه‌شان را مرور کرده و نکته‌هایی از لابه‌لای کارنامه‌ی آن‌ها و حرف‌ها و نقدهای‌شان استخراج کرده که حتی برای کارآموزان روزنامه‌نگاری هم که علاقه به قالب مصاحبه دارند، می‌تواند مفید و آموزنده باشد. برای بنده که کتاب دلپذیری است. هم به دلیل حضور در آن در کنار تعدادی از همکارانم، و هم به عنوان یک نمونه‌ی شاخص در خوش‌سلیقگی، برای مثال‌زدن.

ماهنامه 24، شماره 79، شهریور 1395

Labels: , , ,



[ / ]





Friday, July 08, 2016


ما مُردیم
او زنده‌ترین است. با این نگاه و این لبخند از همهٔ ما زنده‌تر است. او زندگی را به ما آموخت که بعید می‌دانم آموخته باشیم. آیا ما زنده‌ایم؟
به قول دوستی در یکی از کامنت‌ها: ما مُردیم.

پست‌های اینستاگرام
https://www.instagram.com/houshang.golmakani

زیارت
او خیام زمانه ماست. حافظ و سعدی زمانه ماست. آرامگاهش باید در خور شأن و بزرگی او باشد. فقط نباید در جایی دفن شود. مقبره‌ای اختصاصی، بنایی یادبود برای این مرد بزرگ باید ساخت تا در آینده مأوای دوستدارانش باشد. این یک پیشنهاد به خانه سینماست. یک تقاضا از این نهاد صنفی است. اگر شما هم موافقید این خواسته را در صفحه خودتان مطرح و تکرار کنید.
پی‌نوشت: پیشنهاد ساخته شدن آرامگاه و بنای یادبودی برای کیارستمی بزرگ، بازتاب‌های مثبتی داشت. در همین فاصله هم خبر رسید که گورستانی در اطراف لواسان برای تدفین در نظر گرفته شده که هم انتخابی کیارستمی‌وار و متناسب با روحیه و حال‌وهوای آثارش است و هم امکان بنا کردن آرامگاهی در خور او را بهتر فراهم می‌کند. چه تلخ است که داریم برای تدفین او به طرح و برنامه فکر می‌کنیم، اما شاید این عذابی است که سزاوارش هستیم.
پیشنهاد شما چیست؟ چنین آرامگاهی باید چه‌گونه باشد؟


به سوی آسمان
عروج کیارستمی از نگاه طراح یک نشریه فرانسوی... یعنی اولش این طور تصور کردم چون دوستی از فرانسه برایم فرستاد بدون توضیحی و فکر کردم از نشریات فرانسه است. در امضای البته ناخوانای طراح هم دقت نکردم. اما دوستان دیگری بلافاصله توضیح دادند که این طرح کار مانا نیستانی است. کمی دقت، می‌توانست بدون این توضیحات هم سبک و قلم آشنای طراحش را بر آدم آشکار کند، اما این روزها هوش‌وحواس و صبر و قرار و تمرکز مگر می‌ماند؟ البته برخی هم که یا قبلا طرح را دیده بودند یا آن را شناختند، متلکی هم پراندند.
به هر حال، ظاهر و باطن، قضیه این بود.


L'Institut Mutualiste Montsouris
و این همان بیمارستانی در پاریس است که عباس کیارستمی از آن پر کشید. نگاهی خیال‌باف و خرافاتی می‌گوید ای کاش به آن‌جا نمی‌رفت. و همان نگاه با دیدن عکسی از بیمارستان جم تهران می‌گوید ای کاش به جای این‌جا به بیمارستانی در خارج می‌رفت. مشکل اما در نام و جای بیمارستان نیست. در جایی‌ست که شاید با بررسی جدی پرونده پزشکی او و روند درمانش، بدون اظهار نظرها و برداشت‌های احساساتی و غیرعلمی، چندوچونش روشن شود. البته شاید بشود.
با همه این‌ها، روشن بشود یا نشود، کیارستمی رفته است و به قول شاعر سلف‌اش خیام، پیمانه چو پر شود، فرقی ندارد، چه بغداد و چه بلخ. چه تهران، چه پاریس.


آخرین دیدار است... شما هم بیایید
طرح زیبای حمیدرضا بیدقی با مینی‌مالیسمی کیارستمی‌وار، گذشتهٔ او را با حال ما پیوند می‌زند.


صفحه اول روزنامه لیبراسیون


امروز پر از هوای او بود


[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©