فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, July 08, 2016


ما مُردیم
او زنده‌ترین است. با این نگاه و این لبخند از همهٔ ما زنده‌تر است. او زندگی را به ما آموخت که بعید می‌دانم آموخته باشیم. آیا ما زنده‌ایم؟
به قول دوستی در یکی از کامنت‌ها: ما مُردیم.

پست‌های اینستاگرام
https://www.instagram.com/houshang.golmakani

زیارت
او خیام زمانه ماست. حافظ و سعدی زمانه ماست. آرامگاهش باید در خور شأن و بزرگی او باشد. فقط نباید در جایی دفن شود. مقبره‌ای اختصاصی، بنایی یادبود برای این مرد بزرگ باید ساخت تا در آینده مأوای دوستدارانش باشد. این یک پیشنهاد به خانه سینماست. یک تقاضا از این نهاد صنفی است. اگر شما هم موافقید این خواسته را در صفحه خودتان مطرح و تکرار کنید.
پی‌نوشت: پیشنهاد ساخته شدن آرامگاه و بنای یادبودی برای کیارستمی بزرگ، بازتاب‌های مثبتی داشت. در همین فاصله هم خبر رسید که گورستانی در اطراف لواسان برای تدفین در نظر گرفته شده که هم انتخابی کیارستمی‌وار و متناسب با روحیه و حال‌وهوای آثارش است و هم امکان بنا کردن آرامگاهی در خور او را بهتر فراهم می‌کند. چه تلخ است که داریم برای تدفین او به طرح و برنامه فکر می‌کنیم، اما شاید این عذابی است که سزاوارش هستیم.
پیشنهاد شما چیست؟ چنین آرامگاهی باید چه‌گونه باشد؟


به سوی آسمان
عروج کیارستمی از نگاه طراح یک نشریه فرانسوی... یعنی اولش این طور تصور کردم چون دوستی از فرانسه برایم فرستاد بدون توضیحی و فکر کردم از نشریات فرانسه است. در امضای البته ناخوانای طراح هم دقت نکردم. اما دوستان دیگری بلافاصله توضیح دادند که این طرح کار مانا نیستانی است. کمی دقت، می‌توانست بدون این توضیحات هم سبک و قلم آشنای طراحش را بر آدم آشکار کند، اما این روزها هوش‌وحواس و صبر و قرار و تمرکز مگر می‌ماند؟ البته برخی هم که یا قبلا طرح را دیده بودند یا آن را شناختند، متلکی هم پراندند.
به هر حال، ظاهر و باطن، قضیه این بود.


L'Institut Mutualiste Montsouris
و این همان بیمارستانی در پاریس است که عباس کیارستمی از آن پر کشید. نگاهی خیال‌باف و خرافاتی می‌گوید ای کاش به آن‌جا نمی‌رفت. و همان نگاه با دیدن عکسی از بیمارستان جم تهران می‌گوید ای کاش به جای این‌جا به بیمارستانی در خارج می‌رفت. مشکل اما در نام و جای بیمارستان نیست. در جایی‌ست که شاید با بررسی جدی پرونده پزشکی او و روند درمانش، بدون اظهار نظرها و برداشت‌های احساساتی و غیرعلمی، چندوچونش روشن شود. البته شاید بشود.
با همه این‌ها، روشن بشود یا نشود، کیارستمی رفته است و به قول شاعر سلف‌اش خیام، پیمانه چو پر شود، فرقی ندارد، چه بغداد و چه بلخ. چه تهران، چه پاریس.


آخرین دیدار است... شما هم بیایید
طرح زیبای حمیدرضا بیدقی با مینی‌مالیسمی کیارستمی‌وار، گذشتهٔ او را با حال ما پیوند می‌زند.


صفحه اول روزنامه لیبراسیون


امروز پر از هوای او بود


[ / ]





Friday, July 01, 2016

در جست‌وجوی امنیت

غلبه جنجال و حاشیه بر اصل و متن زندگی فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ما به حدی از اشباع خطرناک رسیده است. البته تجربه چند دهه اخیر نشان داده که ظرفیت جامعه ما در این زمینه زیاد است! وگرنه هر بادکنکی وقتی بیش از حد باد شود، بالاخره می‌ترکد، اما بادکنک ما به طرز معجزه‌آسایی نمی‌ترکد.
با رواج رسانه‌های نوین و رونق گرفتن شبکه‌های اجتماعی، عارضه غلبه حاشیه بر متن به طرز چشم‌گیری افزایش یافته و به‌خصوص حساسیت‌های موجود و غیرمتعارف رسمی و غیررسمی باعث اُوِردُز این عارضه شده و اینک هر گوشه جامعه ما استعداد این را پیدا کرده که از هیچ، مسأله بسازد. این همه حساسیت، البته مانع از آن نشده که آدم‌ها، به‌خصوص نام‌های آشنا و مشهور که حرف‌ها و حرکات‌شان بیش‌تر زیر ذره‌بین است، قدری محتاط‌تر و خویشتن‌دارتر شوند؛ سهل است که گاهی از همین فضا برای خودنمایی استفاده می‌شود اما بیش‌ترین گرایش، همان مسأله ساختن از هیچ است. سخن‌گوی وزارت ارشاد می‌گوید فیلم فروشنده بدون بررسی و صدور مجوز نمایش اکران نخواهد شد (نقل به مضمون)؛ یعنی که اول باید مجوز نمایش فیلم صادر شود بعد اکران شود. یعنی همان روالی که در مورد همه فیلم‌ها طی می‌شود و آدم درمی‌ماند که پس دلیل اعلام این امر بدیهی چیست؟ برای خودنمایی و اعلام وجود است؟ حرفی در مقابل اظهار نظر رییس سازمان سینمایی است؟ (که در کن گفته بود فیلم فروشنده بدون هیچ اصلاحیه‌‎ای قابل نمایش است و در عمل نیز به همین شکل پروانه نمایشش صادر شد.) چرا امری چنین بدیهی اعلام می‌شود؟
به نظر می‌رسد که رفتار جمعی ما به طرز تراژیک و خطرناکی نامتعادل شده و این امر حتی با نیم‌ساعت قدم زدن یا رانندگی در خیابان هم آشکار است، چه رسد به پرسه در فضای مجازی که آدم‌ها به نحو عریان‌تری خود را به نمایش می‌گذراند. تعبیر نگارنده از این رفتار، نوعی احساس ناامنی است که آدم‌ها برای ایجاد حاشیه امنی در اطراف خود، رفتاری خشن و گاه هیستریک نشان می‌دهند. در مورد جنجالی که پیرامون حرف‌های شهاب حسینی بازیگر توانای سینمای ایران پس از موفقیتش در جشنواره کن رخ داده نیز تعبیرم وجود همین احساس اما با مکانیسمی دیگر است. او در کن و پس از دریافت جایزه، روی صحنه جایزه‌اش را به مردم ایران، و پس از بازگشت به کشور و در مصاحبه‌ای آن را به امام زمان (عج) تقدیم کرد و همین دو تقدیم‌نامه متفاوت در دو موقعیت و دو لوکیشن متفاوت، جنجالی به پا کرده، آن سرش ناپیدا. ربط این کار به حس ناامنی چیست؟ چرا چنین اتفاقی افتاده است؟
در طول همین نیم قرن گذشته، هزاران سینماگر در جشنواره‌های مختلف دنیا جایزه گرفته‌اند. چند نفر آن‌ها جایزه‌شان را به مردم کشورشان تقدیم کرده‌اند؟ چند نفرشان، اصلاً جایزه‌شان را به شخص دیگری تقدیم کرده‌اند؟ البته بسیاری از آن‌ها پس از دریافت جایزه از کسی یا کسانی تشکر کرده‌اند، اما به‌ندرت به یاد داریم دریافت‌کننده جایزه، جایزه‌اش را به شخص دیگری تقدیم کرده باشد. نه این که بی‌سابقه باشد؛ ممکن است جایزه‌ای به مادری، پدری یا دوست یا همسری تقدیم شده باشد... اما باید خیلی تلاش و جست‌وجو کرد برای یافتن مصداقش، و به هر حال همین مصداق‌ها هم دلیلی کاملاً شخصی داشته‌اند. ولی با توجه به حرف‌وحدیث‌هایی که طی بیست سال گذشته در مورد جشنواره‌های جهانی، فیلم‌های جشنواره‌ای، توطئه‌های استکبار جهانی از طریق فریب سینماگران ما به وسیله جایزه‌های این جشنواره‌ها در کشور ما از دیدگاه رسمی وجود داشته، سینماگران ایران گرچه مدام برای حضور و رقابت در جشنواره‌های خارجی تلاش می‌کنند و علاقه‌مند به بردن جایزه در این رویدادها هستند، اما در ضمن این نگرانی را هم دارند که موفقیت‌شان، صاحبان آن دیدگاه شکاک را به واکنش وادارد. به‌خصوص در مورد رویدادهای مهم سینمای جهان، این تردید شکاک‌ها و نگرانی سینماگران، همواره بسیار بیش از رویدادهای سینمایی درجه دو و سه است؛ کمااین‌که چنین واکنشی را در مورد مراسم اسکار و جشنواره کن دیدیم. این بار در کن، به‌خصوص جنجال‌ها از روزهای پیش از مراسم پایانی و داده شدن دو جایزه به فیلم فروشنده شروع شده بود. البته اصغر فرهادی طی سال‌های گذشته در رفتن روی صحنه‌های جهانی برای دریافت جایزه به قدر کافی صاحب تجربه و درایت شده، اما شهاب حسینی در این زمینه کاملاً تازه‌کار است. احساس نگارنده این است که او با تقدیم جایزه‌اش به مردم ایران در روی صحنه کاخ جشنواره کن، برای ایجاد همان حاشیه امن، از مردم کشور یارگیری کرد. این همان کاری بود که اصغر فرهادی هم با ادبیاتی دیگر، هنگام دریافت اسکارش انجام داد. این روش دیپلماتیک، تا حدودی شبیه همان کاری‌ست که برخی از سیاست‌مداران کشورمان انجام می‌دهند و مثلاً برخی از سیاست‌ها و اعمال خودشان را – به‌خصوص در مخاطب قرار دادن کشورها و نیروهای متخاصم – به «ملت ایران» نسبت می‌دهند.
نگارنده شهاب حسینی را بابت آن کارش ملامت نمی‌کند، بلکه در حال تبیین روان‌شناسی این اقدام از دیدگاه خود است. ممکن است کسی واقعاً جایزه خودش را در یک رویداد فرهنگی – اعم از دیپلم افتخار و لوح و مجسمه یا حتی جایزه‌ای نقدی – در روی همان صحنه به صورت «تحویل در محل» به کسی که بر صحنه فراخوانده تقدیم کند، اما تقدیم جایزه به «مردم ایران» بیش‌تر حرکتی نمادین و معناگرا است، وگرنه کی داده و کی گرفته؟ معنای ظاهری و رایجش ادای احترام به کل مردم یک کشور و سهیم دانستن آن‌ها در این موفقیت است که بیش‌تر به نوعی تعارف می‌ماند، اما معنی واقعی‌اش فی بطن شاعر. از نظر نگارنده، دلیل این کار همان است که عرض کردم، بدون این که مدرک مستندی در این زمینه داشته باشم. این احساسی حاصل تجربه زندگی در این سرزمین است.
بعد که شهاب حسینی به ایران برگشت، دست به کار نامتعارف و غیرمنتظره‌ای زد و جایزه‌ای را که یک بار به مردم ایران تقدیم کرده بود، بار دیگر به امام زمان تقدیم کرد و جنجال‌ها از همین‌جا آغاز شد. اگر بار اول تقدیم جایزه به مردم ایران با واکنش مثبت دوستدارانش و کسانی که نگاهی مثبت به این اتفاق داشتند روبه‌رو شده بود و مخالفان و شکاکان هم لااقل در برابر این «تاکتیک» سکوت کردند، این بار او متهم به فرصت‌طلبی و مجیزگویی و ریاکاری و به دست آوردن دل کسانی شد که هیچ علاقه‌ای به چنین جایزه‌ها و موفقیت‌هایی ندارند. اقدام شهاب حسینی، چه از روی اعتقاد قلبی باشد و چه حرکتی سیاست‌مدارانه، به دلیل نامتعارف بودنش و هم‌سو بودنش با گرایش‌های اعتقادی مخالفان و شکاکان، با چنین واکنش گسترده‌ای مواجه شد، زیرا به هر حال این تقدیم هم مثل تقدیم اول، از مواردی است که کی داده و کی گرفته؟ با این حال جدا از چنین دوباره‌کاری ناشیانه‌ای، تعبیر نگارنده در حرکت دوم هم حاکی از همان احساس ناامنی یادشده است. او احیاناً تصور کرده تقدیم‌نامه اولش به قدر کافی مطمئن و ایمن نبوده و خواسته آن را – البته با ناشیگری و شاید معصومیت کودکانه‌ای – چهارمیخه کند. بعید می‌دانم در میان مثلاً سینماگران مسیحی که طی دهه‌های گذشته از جشنواره‌های جهانی جایزه گرفته‌اند، یک مسیحی مؤمن وجود داشته باشد که جایزه‌اش را به حضرت مسیح تقدیم کند، زیرا در بیش‌تر دنیا، اعتقادات مذهبی مسأله‌ای درونی و شخصی تلقی می‌شود که به اعلام آن به چنین شکلی نیازی نمی‌دانند اما در این‌جا، تظاهرات مؤمنانه گاهی حالت کاربردی دارد که به تعبیری، از آن استفاده ابزاری می‌شود. واقعاً امام زمان چه نیازی به جایزه جشنواره‌ای داشته که به تعبیر مخالفانش متعلق به «دگرباشان» یا لااقل دشمنان و فریب‌کاران و عمله و اکره استکبار جهانی است؟ و آیا چنین تقدیم‌نامه‌ای باید در تصور شهاب حسینی اقدامی مثبت تلقی شود؟ قطعاً او تصورش مثبت بوده، اما اقدامی که قرار بوده نتایج مثبتی (از هر نوع) داشته باشد، به دلایل یادشده، به ضد خودش بدل شده و حتی اگر امنیت سیاسی برای گوینده‌اش به بار آورده باشد (که بعید است)، به امنیت (و موقعیت) اجتماعی و فرهنگی او صدمه زده است. حتی اگر تظاهرات مؤمنانه را به رسمیت بشناسیم و استفاده ابزاری از آن را هم سزاوار ملامت ندانیم، شهاب حسینی که بازیگر توانا و جوانی است، هنوز موفقیت‌های بیش‌تری پیش رو دارد و می‌توانست با دوراندیشی و تدبیر، چنین عزم کند که نخستین جایزه بعدی‌اش را به امام زمان تقدیم کند که لااقل چنین تلقی نشود که روغن ریخته را نذر امامزاده کرده است.
جدا از لحظه اعلام نتیجه آرا در رویدادهای رقابتی سینمایی، یکی از دغدغه‌های نامزدهای دریافت جایزه، چند جمله‌ای است که معمولاً برنده‌ها پس از دریافت جایزه‌شان بر صحنه می‌زنند، و بعد هم نحوه مدیریت این موفقیت. متأسفانه سینماگران ما در چنین موقعیت‌هایی، بیش از هر چیز باید در اندیشه جمله‌ها و تدبیرهایی باشند که امنیت آن‌ها را در برابر موج‌های منفی این موفقیت‌ها تضمین کند و پرسش اساسی این است: آیا موفقیت فی‌نفسه خطرآفرین و نگران‌کننده است یا این که ما دچار چنین موقعیت متناقضی هستیم؟

ماهنامه تجربه، شماره 44، تیر 1395

Labels: , , ,



[ / ]





Tuesday, May 31, 2016

همه چیز برای فروش

ستون هفتگی گرکدن (اعتماد) / 34


همراه تصویرهایی از حضور اصغر فرهادی و گروهش که برای شرکت در نمایش‌های فیلم فروشنده به کن رفته بودند، یک ویدئوی تقریباً پنج دقیقه‌ای هم در فضای مجازی منتشر شده بود از پایان نمایش رسمی فیلم در سالن اصلی کاخ جشنواره و تشویق و ابراز احساسات تماشاگران به طور ایستاده. در خبرها و گزارش ها از حضور فیلمی در جشنواره‌ای و تحسین و تشویقی که نثار آن فیلم شده، کلمات و توصیف‌هایی به کار می‌رود که گاهی ممکن است به نظر اغراق‌آمیز بیاید. این جمله که «جماعت ده دقیقه ایستاده بودند و کف و سوت می‌زدند» شاید نهایت معنای واقعی‌اش این باشد که عده‌ای یکی‌دو دقیقه ایستادند و تشویق کردند. اما این‌جا، در این ویدئوی منتشرشده اغراقی در کار نیست. خود ویدئو چهارونیم دقیقه است و البته از ابتدای تشویق‌ها در آن نیست. این‌جور وقت‌ها معمولاً تشویق‌ها با شروع عنوان‌بندی پایانی فیلم آغاز می‌شود و نمی‌دانم طول تیتراژ پایانی فروشنده چقدر است (تیتراژهای پایانی، اغلب طولانی‌اند) و به هر حال ما در این ویدئو، صحنه را از جایی می‌بینیم که نمایش تیتراژ هم به آخر رسیده، چراغ‌های سالن روشن شده، تماشاگران ایستاده‌اند و تک‌وتوکی هم در حال برخاستنند. در انتها هم پیداست که فرهادی برای پایان دادن به این «وضعیت» گروهش را به‌سوی بیرون از سالن هدایت می‌کند و همراه با حرکت آن‌ها در میان ردیف صندلی‌ها به‌سوی خروجی، موج تشویق‌ها فروکش می‌کند. بنده البته فقط یک بار به کن رفته‌ام و در جشنواره‌های دیگر هم چنین تشویقی را به یاد ندارم.
تا این‌جا بیش از دویست کلمه توضیح داده‌ام که به کجا برسم؟ به این که با یک دودوتا چهارتای ساده، خبر «ده دقیقه تشویق ایستاده تماشاگران کاخ جشنواره کن پس از نمایش فیلم فروشنده» نه‌تنها اغراق نیست، بلکه کم هم حساب شده. در واقعیت، بیش از این‌ها بوده و آخرش هم خود کارگردان کات داده. حالا این سؤال هم ممکن است پیش بیاید که خب، منظور؟ البته منظور که تا حدی روشن است. یعنی فیلمی از سینمای ایران در مهم‌ترین جشنواره سینمایی دنیا چنین توسط انبوه تماشاگران که اغلب‌شان فیلم‌بین حرفه‌ای و برخی سینماگر حرفه‌ای هستند تحسین شده. برندگان یک جشنواره را تعدادی انگشت‌شمار به عنوان داور انتخاب می‌کنند، اما این‌جور تشویق، با این کمیت و کیفیت، کار یکی‌دو نفر نیست. هیچ‌جوری نمی‌شود آن را برنامه‌ریزی کرد. نه وزارت امور خارجه فرانسه، نه اتحادیه اروپا، نه لابی صهیونیسم بین‌المللی و نه کل استکبار جهانی نمی‌توانند چنین رویداد و منظره‌ای را برنامه‌ریزی و مدیریت کنند. این اتفاقی خودجوش است.
حالا آقای بهروز افخمی ادعا کرده جشنواره کن جشنواره دگرباشان است. زمانی آدم توی یک گپ دوستانه و در گرماگرم شوخی‌های «بی‌منظور» حرفی می‌زند و می‌گذرد و کسی هم دنباله‌اش را نمی‌گیرد که چی گفتی؟ منظورت چی بود؟ و زمانی در یک رسانه عمومی که هر کلمه گوینده و حتی لحنش معنا دارد و حساب‌وکتاب دارد. آقای افخمی که فیلم‌سازی مورد توجه و نظرکرده و «متعهد» است و خودش ده سال پیش در همین جشنواره مورد بحث فیلم داشته و در آن شرکت کرده و روی فرش قرمزش رفته، آیا واقعاً معتقد است که جشنواره کن جشنواره دگرباشان است یا همین‌جوری یک چیزی گفته؟ بعید است همین‌جوری گفته باشد. آقای افخمی می‌داند چنین حرفی چه معنایی دارد و به سود و زیانش فکر کرده. بنده وکیل مدافع جشنواره کن نیستم. بحثم سر همین نگاه و گفتنش است و ترکش‌های آن. معنی چنین حرفی در فرهنگ عمومی همه جوامع این است که شرکت‌کنندگان در چنین جشنواره‌ای، چه به عنوان سینماگری که فیلمش در این جشنواره است و چه کسی که به هر عنوانی در آن حضور پیدا می‌کند، این‌کاره است. هیچ توجیه و معنای دیگری ندارد. حالا فارغ از آن جماعت بسیار اندکی که در کل دنیا و از جمله در سرزمین خودمان دگرباش هستند، با آن تعداد باز هم اندکی که دگرباش نیستند اما حقوق آن‌ها را به رسمیت می‌شناسند، اکثریت مردم دنیا در برابر چنین انگ و نشانی گارد دارند و درست یا غلط، آن را توهین به خودشان تلقی می‌کنند، به‌خصوص در کشور ما که چنین انگی، چه در عرف اخلاقی جامعه و چه در قوانین جاری، مذموم است و پیامدهای اجتماعی و قانونی دارد. آن وقت گوینده، ادعا و اتهام یا فرضیه‌ای را مطرح می‌کند که نه تنها شامل همه گردانندگان و سیاست‌گذاران آن رویداد بلکه همه کسانی می‌شود که در آن شرکت می‌کنند، از جمله همکاران خود گوینده و خود شخص گوینده که یک بار در آن شرکت کرده است. البته آقای افخمی این هنر را دارد که به کمک جلوه‌های ویژه و سایر ترفندهایی که بلد است، فرضیه‌اش را محدود کند به ده سال اخیر که خودش به کن نرفته. واقعاً این چه استدلالی است؟ به صرف وجود چند فیلم و چند نفر با ویژگی مورد نظر آقای افخمی، آیا می‌توان این امر را به کل جشنواره‌ای تعمیم داد و آن وقت از آن بهره‌برداری سیاسی کرد؟ خوب دقت کنید که صرفاً به دلیل وجود عده‌ای سینماگر با ویژگی مشخص معلومی، یکی بگوید که مثلاً سینما حرفه آدم‌های فلان‌کاره است. آن وقت به خود آقای افخمی به عنوان یک سینماگر برنمی‌خورد؟
البته افخمی در برنامه اخیر «هفت» تلاش کرد با توضیح درباره این نظرش، موضوع را به مدیران و گردانندگان جشنواره کن محدود و از سینماگران و شرکت‌کنندگان اعلام برائت کند! اما پیدا بود که این نوعی دست و پا زدن است. نامبرده در این میان پاسخ گفتن به اظهار نظر و اعلام تعجب یک‌جمله‌ای نگارنده در اینستاگرام را هم از یاد نبرد. (که نوشته بودم: «ای بابا... این که از فراستی هم جلو زد.») البته شخصاً آن قسمت از برنامه را ندیدم اما پاسخ گفتن به یک جمله حداکثر ده‌هزار تیراژی در یک رسانه میلیونی، آن هم با لحنی گویا شبیه سایر موارد منکوب‌کننده در این برنامه، ادامه همان سیاست آشنای «هفت» در دوره تازه‌اش است. حالا با دو جایزه‌ای که فروشنده در جشنواره کن گرفته، قاعدتاً باید افخمی معتقد باشد که همان مدیران و سیاست‌گذاران دگرباش جشنواره به داوران خود (که یک سینماگر ایرانی هم در میانشان هست) دیکته کرده‌اند که جایزه بازیگری و فیلم‌نامه را به شهاب حسینی و اصغر فرهادی بدهند و نخل طلایشان را به فیلم تند و چپ‌روانه کن لوچ همیشه چپ، چون برخلاف ظاهرشان حتماً آن‌ها یک چیزشان می‌شود.
کلاً سیاست داشتن فقط برای ما خوب است و دیگران هم اگر سیاستی دارند، در صورتی خوب است که مطابق سلیقه ما باشد، وگرنه مذموم و امپریالیستی و صهیونیستی و دگرباشی است. تقلیل دادن هر رویداد فرهنگی به سطح تحلیل‌های سیاسی (به قصد بهره‌برداری سیاسی) کار اهل سیاست است، در حالی که ما افخمی را به عنوان یک سینماگر می شناختیم. اما با شروع دوره تازه برنامه «هفت» هر چه می‌گذرد بیش‌تر دچار این تردید می‌شوم که حسن‌نیتی در پس آن برای پیشرفت یا حل مشکلات سینمای ایران وجود دارد. سهل است که می‌توان به سوءنیت هم فکر کرد.

هفته‌نامه کرگدن، شماره 6 (شماره مسلسل: 58)، سه‌شنبه 11 خرداد 1395

Labels: , ,



[ / ]





Sunday, May 29, 2016

عصای دست ما

انتشار دو مرجع سترگ و باارزش

به طرزی کاملاً تصادفی، حاصل کار پژوهش دو همکار عزیز و دقیق و سختکوش‌مان، هر دو در زمستان 94 منتشر و به نوعی خیال‌مان از دو بابت راحت شد. یکی جلد چهارم فیلمشناخت ایران، کار سترگ و باورنکردنی عباس بهارلوی سابقاً متخلص به غلام حیدری، که در آغاز راه غیرممکن می‌نمود و هرچه زمان می‌گذشت، با توجه به افزایش تولید فیلم در دهه گذشته، کار سخت‌تر می‌شد. هرچند که به نظر می‌رسد چون فیلم‌ها نزدیک به سال‌های زمان حاضر ساخته شده‌اند، فراهم کردن مواد و اطلاعات مربوط به آن‌ها آسان‌تر است اما خود بهارلو در مقدمه دردمندانه‌اش توضیح داده است که اصلاً این جوری نبوده و کار دشوارتر از تدارک جلدهای قبلی این مجموعه بوده است. البته توضیح‌های شفاهی مکرر بهارلو، وضعیت وخیم‌تری را توصیف می‌کند که او در روایت کتبی‌اش قدری تخفیف داده است و به هر حال امیدواریم اوضاع موجود باعث انصراف او از ادامه این کار بزرگش نشود.
دومین اثر مورد بحث هم کتاب‌شناسی کامل و به‌روزشده سینما در ایران است که اصغر یوسفی‌نژاد در ادامه دغدغه قابل‌احترام چندساله‌اش که علاوه بر معرفی و نقد برخی از کتاب‌های سینمایی در ماهنامه فیلم و جمع‌آوری فهرست و مشخصات همه کتاب‌های هر سال برای «کتاب سال سینمای ایران» ماهنامه فیلم، اینک همه آن‌ها را با قالب و ساختاری دیگر، در یک جلد گردآوری کرده است.
جلد چهارم فیلمشناخت ایران حاوی مشخصات و خلاصه داستان نزدیک به ششصد فیلم از هشت سال است. تیتراژ فیلم‌ها در این سال‌ها مفصل‌تر شده‌اند و بنابراین جلد چهارم هم نسبت به جلد سوم که حاوی مشخصات و داستان حدود 540 فیلم از محصولات ده سال سینمای ایران بود، حدود 320 صفحه قطورتر است. به همین نسبت، به دلیل طولانی‌تر شدن مشخصات فیلم‌ها، جلد چهارم فهرست نام‌هایش هم طولانی‌تر است. از حدود 650 صفحه جلد سوم تقریباً 160 صفحه‌اش فهرست نام‌هاست، و جلد چهارم که حدود 860 صفحه است، تقریباً 230 صفحه فهرست دارد. اصرار بهارلو در ثبت عنوان‌بندی کامل انتهای فیلم‌ها، از جمله فهرست همه کسانی که در انتهای فیلم‌ها از آن‌ها تشکر می‌شود یکی از دلایل حجیم شدن دو جلد اخیر است، در حالی که این نام‌ها عموماً به کار کسی نمی‌آید، حتی اغلب صاحبان این نام‌ها که به‌ندرت ممکن است حتی بدانند که نام‌شان در چنین کتابی آمده است؛ برای پژوهشگران سینمای ایران هم بعید است این قسمت از فهرست نام‌ها کاربردی داشته باشد. اگر در فهرست‌های انتهای کتاب دقت کنید، نام‌های بسیاری را می‌بینید که در برابرشان فقط شماره یک مدخل نوشته شده و اغلب این‌ها همان کسانی هستند که در عنوان‌بندی فیلمی از آن‌ها تشکر شده است. با این حال کمال‌گرایی بهارلو باعث شده که از این بخش از عنوان‌بندی فیلم‌ها چشم‌پوشی نکند، شاید نام آشنا یا مشهوری در میان آن‌ها باشد که پژوهشگری بابت آن تشکر کنجکاو دلیل و نقش آن فرد در آن فیلم شود، یا کسی از این میان در آینده به شهرت و اهمیت و اعتبار دست یابد و این هم بشود جزو کارنامه او. به هر حال چنین دقت و کمال‌گرایی و وسواسی بجز افزایش حجم کتاب و بالا بردن قیمتش هیچ ضرر دیگری ندارد و حتی می‌شود چنین نتیجه گرفت که هرچه کامل‌تر بهتر! فقط نگرانیم این تورم حجم کتاب و پیامدهایش باعث توقف در این مجموعه ماندگار و تحسین‌برانگیز شود. به جرأت می‌توانم ادعا کنم که عباس بهارلو سختکوش‌ترین و دقیق‌ترین مورخ و پژوهشگر سینمای ایران است که همین چهار جلد فیلمشناخت حتی برای کارنامه یک عمر پژوهشگری مایه اعتبارات فراوان است (و فقدانش می‌توانست کمبودی عظیم برای مطالعات سینمایی ایران باشد) اما می‌دانیم که بهارلو چند کتاب باارزش تحلیل و پژوهشی دیگر هم دارد که جای تحسین و تشکر دارد.
البته متأسفانه دسترنج او آن گونه که شایسته است بازتابی در جامعه فرهنگی (و حتی در جامعه سینمایی) ندارد. جلد چهارم در هشتصد نسخه منتشر شده و تیراژ جلد سوم حتی 550 نسخه بود (که در برابر 2200 نسخه جلدهای اول و دوم رقم‌های اندکی هستند). هرچند که با معیارهای جامعه ما قیمت این کتاب‌ها ظاهراً گران است، اما نباید تولید و قیمت‌گذاری چنین کتاب‌هایی را کیلویی با کتاب‌های دیگر مقایسه کرد؛ به‌خصوص که در همه جای دنیا چنین کتاب‌هایی را نهادهای دولتی منتشر می‌کنند، در حالی که فیلم‌شناخت‌ها را ناشری خصوصی منتشر کرده است که به طور طبیعی باید حساب دخل‌وخرج را داشته باشد. درست به خاطر همین اوضاع است که به دلیل افزایش هزینه تولید کتاب و کاهش میل به کتابخوانی در جامعه، اغلب ناشران با استفاده از امکانات فنی جدید که امکان چاپ کتاب در تیراژهای پایین را می‌دهد (در حالی که در گذشته، چون چاپخانه‌ها حداقل قیمت پنج هزار نسخه چاپ را از ناشران می‌گرفتند، تیراژهای پایین‌تر از دوسه هزار نسخه برای ناشران صرف نمی‌کرد)، کتاب‌ها را در تیراژهای خیلی پایین چاپ می‌کنند که همین تعداد هم در مدتی طولانی به فروش می‌رسد و با توجه به این که دستمزد مؤلفان بر اساس تیراژ محاسبه می‌شود، انگیزه مالی کافی برای چنین کارهای پرزحمتی نزد آن‌ها نمی‌ماند. کتاب‌شناسی سینما در ایران هم چنین وضعیتی دارد و ناشری خصوصی آن را در ششصد نسخه چاپ کرده و امیدواریم دست‌کم تعداد قابل‌توجهی از این گونه کتاب‌ها برای کتابخانه های کشور خریده شوند.
اصغر یوسفی‌نژاد که هم‌چنان پس از سال‌ها پشتکارش برای گردآوری همه کتاب‌های سینمایی و ثبت مشخصات آن‌ها را از دست نداده است، طبق توافق با مسعود مهرابی، محتویات کتاب‌شناسی او را که مشخصات کتاب‌ها تا سال 1379 را در بر می‌گرفت (منهای کاتالوگ جشنواره‌ها، جزوه‌ها، گاهنامه‌ها، سالنامه‌ها و تقویم‌های سینمایی) مبنای کارش قرار داده و با به‌روز کردن آن، تا امسال به رقم 2870 کتاب رسیده است؛ با همان تقسیم‌بندی و همان قالب کتاب‌شناسی مهرابی. در واقع حالا صاحب یک جلد کتاب‌شناسی هستیم که همه آن‌چه می‌شود نامش را «کتاب سینمایی» گذاشت در آن گرد آمده است. خسرو دهقان هم مقدمه کوتاهی به سبک آشنایش بر این کتاب نوشته است. هم یوسفی‌نژاد و هم بهارلو در مقدمه‌های‌شان فروتنانه به این موضوع اشاره کرده‌اند که ادعا ندارند نتیجه کارشان کامل است و هیچ نقصی ندارد. ولی ما در مورد این دو موضوع، هیچ منبع کامل‌تر دیگری سراغ نداریم و این‌ها به‌واقع عصای دست ما در مسیر کارمان هستند. بنابراین دست این دو مؤلف بی‌ادعا و زحمتکش را می‌بوسیم و قدرشناس و سپاسگزارشان هستیم.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©