این چند فیلم...
خوابم میآد...رضا عطاران که بجز بازیگری سابقه کارگردانی سریالهای تلویزیونی هم دارد (سریالهایی که مورد توجه منتقدان نیز قرار گرفتند) در نخستین فیلم سینماییاش هم به همان اندازه اعتبار کارنامهاش موفق است.
خوابم میآد (که عطاران ناچار شد نام قبلیاش
رضا هرگز نمیخوابد را به دلیل مضحکی عوض کند و اگر دلتان خواست دلیلش را از خودش بپرسید) یک کمدی دیوانهوار و خاص است؛ همان چیزی که از عطاران انتظار میرود. فیلم با اشارهای کافکاوار شروع میشود اما فیلمساز، کابوسهای گرگوار سامسا را تبدیل به لحظههای مفرحی میکند؛ حتی زمانی که این گرگوار عطاران توی صندوق عقب ماشینی در حال سقوط به درهای عمیق است. گاهی هم شخصیت اصلی فیلم، وودی آلن را در
پولو بردار و فرار کن به یاد میآورد. با این حال، رضای عطاران بیش از هر کسی شبیه خود عطاران است. و فیلمش هم یک فیلم عطارانی است.
برف روی کاجها...پیمان معادی دوره آغاز کارش به عنوان فیلمنامهنویس، آمیخته با جنجال
کافه ستاره بود اما وقتی دو بازی فوقالعاده او را در دو فیلم درخشان اخیر اصغر فرهادی دیدیم همه آن جنجالها از یادها رفت و بازیگر خوبی را شناختیم که بعد روی صحنه تئاتر هم همان قدر خوب بود و حالا هم یک کارگردان خوب؛ کارگردانی که آن قدر اعتمادبهنفس دارد که فیلم اولش را سیاهوسفید گرفته و از جاذبههای عامهپسند آشکارا دوری کرده. مهناز افشار فیلمش بیشتر یک بازیگر خوب است تا ستاره فیلمهای عامهپسند، و چه انتخاب خوبی کرده با گزینش حسین پاکدل برای بازی در نقش همسر او. چهره (و پرسونای) نجیب و دلپذیر پاکدل طی حدود سی سالی که او را به شکلهای مختلف (عمدتأ در تلویزیون) میشناسیم در این نقش به چالش کشیده میشود اما در پایان، تماشاگر حتی در تصور و قضاوت احتمالی خودش درباره این شخصیت هم دچار تردید میشود.
بغض... فیلم اول رضا درمیشیان یک غافلگیری تمامعیار است. او که چند تجربه دستیاری مهرجویی در فیلمهای اخیرش داشته از این فرصتها درس اندوخته اما مشقش را طبق سرمشق استاد ننوشته. حتی از مستند
جادوگر که درمیشیان دو سال پیش درباره علیرضا زریندست ساخته نمیشد
بغض را حدس زد. ساختن فیلم اول در خارج از کشور، آن هم بیشترش توی کوچهها و خیابانهای ابرشهری مثل استانبول خیلی دل و جرأت میخواهد. شانس بزرگ درمیشیان – که قطعأ نتیجه انتخابهای هوشیارانه اوست – این است که چهار سینماگر بزرگ و ماهر سینمای ما در شکلگیری فیلم اولش همراه او بودهاند: نظامالدین کیایی صدابردار که کوهی از تجربه است و تجربه کار در غربت را هم دارد، تورج اصلانی که او هم به رغم جوانی فیلمبرداری با تجربه است، هایده صفییاری که حالا دیگر تدوینش یکی از شاخصههای فیلمهای خوب سینمای ایران است و محمدرضا دلپاک که با صداگذاریاش به فیلمها روح میدمد.
گیرنده...غافلگیری دیگر امسال
گیرنده ساخته مهرداد غفارزاده است. فیلمی شلوغ، پرشخصیت، با لوکیشنهای مختلف، با روابط متعدد و تودرتو، مدام در رفتوآمد و به تعبیری یک فیلم جادهای، با یک ایده مرکزی و تعداد زیادی ایده فرعی، پر از کشمکش که همه اینها باید با ریتمی تند اجرا و پرداخت و تدوین شود. با این که فقر از سروروی تولید میبارد اما نتیجه کار، قابلقبول و تماشایی است و حتی با تغییر در استراتژی تدوین، صداگذاری و موسیقی متناسب با حالوهوای فیلم میتواند تبدیل به یک
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه ایرانی شود. غافلگیری و نکته اصلی و مهم
گیرنده این است که برخلاف آنچه از خلاصه داستانش برمیآید و انتظار تماشای فیلمی تبلیغاتی و سفارشی را در بیننده ایجاد میکند، اتفاقأ یک کمدی تلخ و سیاه اجتماعی است که ربطی به آن انتظار اولیه ندارد. مثل کل سینمای ما و تماشاگرانش که مدام همه را غافلگیر میکنند.
یک روز دیگر...
یک روز دیگر در ادامه موجی از شیوه داستانگویی غیرکلاسیک ساخته شده که بیش از یک دهه است در سینمای دنیا – و ایران – رواج پیدا کرده، تبدیل به یک جریان شده و اینک حتی میتوان گفت به نوعی کلاسیک شده است. داستانهای متقاطع، رفتوبرگشتهایی در زمان، داستانکهای مینیمال که رشتهای آنها را به هم پیوند می دهد، داستانهایی بیقهرمان، بدون شخصیت اصلی، پر از شخصیتهای کمحضور و هماندازه، بدون اوج و فرودهای دراماتیک آشنا... نخ داستانکهای فیلم تازه حسن فتحی پنج هزار یورو پولی است که یک خانواده مهاجر ایرانی در پاریس، درحادثهای از دست میدهند و طی یک روز این پولها دستبهدست میشود و آخر روز پولها بار دیگر به جای اولش برمیگردد. در این «ادیسه پول!» با آدمهای مختلفی همراه میشویم از ملیتهای مختلف. ایرانی، فرانسوی، سومالیایی، لهستانی، عرب، چینی، ژاپنی، اسپانیایی، آمریکایی و...
سه و نیم...
سه و نیم با آن که یک شوخی با اسم فیلم اول نقی نعمتی –
آن سه – به نظر میرسد، اما اصلأ فیلم شوخطبعانهای نیست؛ که تلخ و تیره است. با هیچ چیز هم نمیشود این تلخی را پنهان کرد.
سه و نیم بیش از آن که فیلم شخصیتها باشد، فیلم فضا و روایت است. باران و سرما و مه و درختهای برهنه و شیشههای بخارگرفته ماشینها عناصر اصلی این فضای دلگیر و غمآلود هستند.
آن سه که نمایش عمومی نداشت و فقط در چند جشنواره خارجی نمایش داده شده و
سه و نیم هم به نظر نمیرسد سرنوشتی جز این داشته باشد. البته منهای معیارهای سخت ممیزی در مورد این گونه فیلمها، حتی اگر ممیزی هم کاری به کارشان نداشته باشد، فیلمهایی از نوع آثار نقی نعمتی، بدون توقع حمایتهای رسمی یا پذیرش عام از سوی بدنه سینما، حداکثر میتوانند جای اندکی در حاشیه سینمای اکران داشته باشند. با این حال این نوع سینما و این دسته از فیلمسازان هم باید حضور و فعالیت داشته باشند زیرا به ظرفیتهای بصری و مضمونی و روایی سینمای ما تنوع و قوت میدهند.
مـتـن کـامـل
[
لـيـنـک بـه مـطـلـب /
اظـهـار نـظـر
]