فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Wednesday, April 26, 2017

کسی که مثل هیچ‌کس نیست

از چهل سال پیش که «م. قائد» را شناختم، در توصیفش همیشه این به ذهنم می‌رسد که او یگانه و بی‌همتاست. بی‌همتا به این معنا که محمد قائدشرفی شبیه هیچ کسی نیست. و هیچ‌کس به او شباهتی ندارد. آدمی‌ست غیرمتعارف، غیرکلیشه‌ای، با رفتار و – بیش‌تر – ادبیات و لحنی خاص خودش. چه در نوشتن و چه در مکالمه‌ای حتی ساده. کم‌تر اتفاق می‌افتد که یک جمله ساده را همان جور ساده بگوید. می‌توانم حیرت یک راننده تاکسی یا یک گارسون رستوران را در جریان یک مکالمه یا کلنجار احتمالی با او تصور کنم. حتماً پیچش و تلمیحی در ادبیات یا لحنش هست. اما هیچ ادا و اصول و جلوه‌گری تصنعی هم در این تفاوتش نیست. یعنی متفاوت‌نمایی نمی‌کند. اصالتاً این‌جوری است. خیلی کنجکاوم بدانم مثلاً در ده‌دوازده‌سالگی یا پانزده‌سالگی توی شهرش شیراز چه شکلی بوده و به‌خصوص چه جوری حرف می‌زده. حتماً با هم‌سن‌وسال‌هایش متفاوت بوده است.
از سال 1355 که با او در روزنامه «آیندگان» آشنا شدم، همین‌جوری بوده. یک روشنفکر تیپیک که به خاطر رنگ خرمایی ریش و مویش می‌شد او را با یک روشنفکر غربی اشتباه گرفت. همیشه فکر می‌کردم وقتی در خیابان‌های پاریس یا نیویورک قدم بزند اهالی آن‌جا او را یک بومی تصور می‌کنند و کسی شرقی نمی پنداردش. آن موقع موهای وسط سرش البته کم‌پشت بود اما هنوز کاملاً خالی نشده بود. ریشش به قاعده همین سال‌ها بود؛ گاهی کمی بلند و گاهی کمی کوتاه، روی چانه بلندتر از روی گونه‌ها، با سبیل پرپشت تاب‌داده به سوی بالا، که پیپ کشیدنش هم ژست روشنفکرانه او را کامل می‌کرد و گاهی حتی شلوار بنددار هم به این مجموعه اضافه می‌شد. ادبیاتش زبانزد بود. ظهر که می‌شد و مثلاً می‌خواست خوراک دل وجگر مرغ سفارش بدهد می‌گفت «امعا و احشای ماکیان». از آبدارخانه روزنامه هم که می‌خواست نیمرویی برایش بپزند «بیضه ماکیان» سفارش می‌داد. وقتی می‌خواست کسی را از ادامه بحث و جدلی باز دارد فرمان به «کفایت مذاکرات» می‌داد و این حتی گاهی به معنای «خفه شو!» هم بود. خیلی وقت‌ها هم تلفظ کلمات را به شکلی کنایی عوض می‌کند که اگر کسی او را نشناسد فکر می‌کند درستش را نمی‌داند اما آن‌هایی که می‌شناسندش می‌دانند که دارد به‌اصطلاح کرمی می‌ریزد.
تیپ روشنفکرانه‌اش که هم تصویر آشنای زیگموند فروید را به ذهنم می‌آورد و هم آلبرت شوایتزر را (و احتمالاً بسیاری از چهره‌های دیگر را به ذهن کسان دیگری می‌آورد) با خنده‌های خاصش کامل می‌شود و همه این‌ها البته مانع از آن نشده بود که همان چهل سال پیش در حین جدلی با یک همکار میان‌سال، صندلی فلزی را از پشت یکی از میزها برندارد که با آن به او حمله کند.
مجموعه خصوصیاتش از او – که آن وقت‌ها مطالبش را با امضای «م. قائد» می‌نوشت – برایم چهره‌ای غبطه‌برانگیز ساخته بود که هم مطالب عمیق هنری و فرهنگی می‌نوشت، هم سیاسی، هم یادداشت و مقاله، هم سرمقاله، هم ترجمه مطالب دشوار از همه رقم (و بیش‌تر فرهنگی و هنری)، هم نقد فیلم، نقد هنرهای تجسمی، نقد موسیقی و... یک آدم جامع‌الاطراف با نثر فاخر و گاه دیریاب که او را هرچه بیش‌تر از دسترس دور می‌کرد. حتی لوکیشن هم به تقویت این حس کمک می‌کرد. دفتر تودرتو و پیچ‌درپیچ روزنامه «آیندگان» در آن سال‌ها طوری بود که امکان نداشت کسی در اولین بار مراجعه‌اش به آن‌جا راه را گم نکند. قسمت اصلی تحریریه روزنامه در یک سالن نسبتاً بزرگ بود و سرویس ورزشی و تحریریه صفحه «فرهنگ» در دو اتاق دیگر، انتهای راهرویی جدا از آن سالن بزرگ. اتاق «فرهنگ» آن پشت بود که حتی از توی تحریریه اصلی دیده هم نمی‌شد و باید خودت را به آستانه درش می‌رساندی تا داخلش دیده شود. و منِ جوان شهرستانیِ تازه از سربازی برگشته، خیلی آرزو داشتم که بروم چند ساعت توی آن اتاق فقط بنشینم که ببینم آن‌جا چه خبر است و اصحاب و اهل «فرهنگ» با هم چه می‌گویند. عنوان «فرهنگ» ابهتی داشت که با هیبت «م. قائد» معنا پیدا می‌کرد و او در دوره‌ای دبیر این صفحه هم بود. او از نظر تقویمی فقط چهار سال از من بزرگ‌تر است، اما حداقل چهل سال داناتر.
شرح و توصیف خصوصیات قائد و احیاناً خاطراتی از او را می‌توانم باز هم ادامه بدهم اما کوتاه کنم با ابراز این توضیح و شادمانی که در سال‌های بعد و به‌خصوص پس از به وجود آمدن تحولاتی در ساختار و تحریریه روزنامه در آستانه انقلاب و چند ماه پس از آن امکان نزدیک‌تر شدن به او را پیدا کردم و به‌خصوص چند هفته هم‌جواری – و درواقع «هم‌اتاق» شدن – با او در محلی ناشناخته پس از توقیف و تعطیلی روزنامه در تابستان سال 58 تبدیل به خاطره‌ای شد که ارتباط و پیوند با او را تداوم بخشید؛ گیریم با تماس‌های تلفنی گاه‌وبی‌گاه (و اغلب طولانی) و تبادل ای‌میل و دیدارهایی به فاصله هر چند سال یک بار. در این سال‌ها قائد به‌جای یک روزنامه‌نگار تمام‌وقت که بیش‌تر وقتش به آماده کردن مطالب دیگران می‌گذشت (مثلاً در مجله «صنعت حمل‌ونقل» - یا به قول خودش «بنگاه ترابری»- و مجله «پیام امروز») تبدیل به نویسنده‌ای تمام‌وقت شد که حالا دیگر بیش‌تر می‌نویسد و تکنولوژی هم این امکان را به او داده که به محض نوشتن، به قول خودش آن را در فضای مجازی «هوا کند» و نیازی به ناشر و نشریه نداشته باشد.
در این سال‌ها جدا از موضوع نوشته‌هایش (که طیفی وسیع از بازنگری‌های تاریخی تا موضوع‌های روز را دربر می‌گیرد)، آن‌چه هم‌چنان برایم غبطه‌برانگیز و دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد، یکی نحوه استدلال و نثر قائد و به‌خصوص طنز خیلی خیلی خاص اوست و دیگر ارجاع‌های فراوان به انواع شواهد در نوشته‌هایش. گاهی در یک پاراگراف صد کلمه‌ای از یک مقاله‌اش ده ارجاع به منابع و آدم‌ها و رویدادهای مختلف وجود دارد که حتی مکانیسم خلق آن پاراگراف را هم برایم اسباب حیرت می‌کند. نمی‌دانم پیش از نوشتن آن پاراگراف به آن نکته‌ها و ارجاع‌ها فکر می‌کند و منابع را گرد می‌آورد و می‌نویسد یا پاراگراف را می‌نویسد و ارجاع‌های گنگ و کلی را بعداً با مراجعه به منابع کامل می‌کند؟ آیا آن نکته‌ها و ارجاع‌ها (هرچند به شکلی کلی) در ذهنش هست که آن پاراگراف را می‌نویسد یا برای هر نکته‌ای که می‌خواهد بنویسد می‌رود تحقیق می‌کند و منابع را یادداشت می‌کند و بعد مطلبش را می‌نویسد؟
اما تکنیک او و فرآیند نوشتنش هر چه که هست (و در یک موقعیت خیالی خیلی دلم می‌خواهد از سر تا ته شاهد روند نوشتن یکی از مقاله‌هایش باشم) مهم‌ترین نکته‌ای که نوشته‌های او را تأثیرگذار و در یادها ماندگار می‌کند همان نثر و طنزش است. طنزی بسیار نیش‌دار، گاهی بودار، گزنده و اغلب جسورانه که حتی استدلال‌های گاه نه‌چندان قانع‌کننده را قوام می‌بخشد و آن‌ها را تبدیل به نگاه و حکمی متقاعدکننده می‌کند.
محمد قاعد اهل رودربایستی و تعارف نیست. اهل مجیزگویی و مجامله و مداهنه نیست. از کلیشه بیزار است. پای‌بند سنت‌ها نیست (یادم نمی‌آید او را در مجالس ختم و ترحیم دیده باشم). اهل مرثیه و نوستالژی نیست. بیش‌ترین نوشته‌های مورد علاقه‌ام از میان آثار او در دو کتاب مجموعه مقاله‌اش - «دفترچه خاطرات و فراموشی» و «ظلم، جهل و برزخیان زمین» - است و یکی از مقاله‌هایی که از آن میان بسیار دوست دارم، در کتاب اول درباره احمد شاملو نوشته است؛ که در «کتاب جمعه» با او همکاری می‌کرد و سرمقاله‌های آن مجله هفتگی را می‌نوشت. مقاله‌ای بی‌تعارف، جامع، بسیار متفاوت درباره یک چهره محبوب و معاصر ادبی که خیلی ساده می‌توانست به‌آسانی تبدیل به نقل مقداری خاطره، آمیخته به نوستالژی و حسرت و دریغ و مرثیه و احیاناً مقداری تحلیل و شرح شیوه کار و مثلاً سلوک و رفتار و اخلاق شاملو شود. اما چنین نشده و حاصلش برای شخص بنده یک کلاس درس، چه در روزنامه‌نگاری و چه در نوع نگاه است. و همین‌طور است سایر مقاله‌های او در زمینه‌های مختلف که حتی اگر خود موضوع هم مورد علاقه و کنجکاوی‌ام نباشد، اما تکنیک کارش و جزییات هر مقاله برایم بسیار آموزنده است.
این نوشته البته قرار است فقط یادداشتی کلی باشد در وصف محمد قائد؛ وگرنه می‌توانستم مقاله‌ها و کتاب‌هایش را در برابرم بگذارم و همه این جزییات و ظرافت‌ها را، و جزییات و ظرافت‌های بیش‌تری را، یک به یک زیرشان خط بکشم و نشان‌تان بدهم. آن کار البته درخور یک رساله و کتاب است که محمد قائد سزاوارش هم هست.

دوماهنامه‌ی سینما و ادبیات، شماره 59، نوروز 1396

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©