فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, July 01, 2016

در جست‌وجوی امنیت

غلبه جنجال و حاشیه بر اصل و متن زندگی فرهنگی و اجتماعی و سیاسی ما به حدی از اشباع خطرناک رسیده است. البته تجربه چند دهه اخیر نشان داده که ظرفیت جامعه ما در این زمینه زیاد است! وگرنه هر بادکنکی وقتی بیش از حد باد شود، بالاخره می‌ترکد، اما بادکنک ما به طرز معجزه‌آسایی نمی‌ترکد.
با رواج رسانه‌های نوین و رونق گرفتن شبکه‌های اجتماعی، عارضه غلبه حاشیه بر متن به طرز چشم‌گیری افزایش یافته و به‌خصوص حساسیت‌های موجود و غیرمتعارف رسمی و غیررسمی باعث اُوِردُز این عارضه شده و اینک هر گوشه جامعه ما استعداد این را پیدا کرده که از هیچ، مسأله بسازد. این همه حساسیت، البته مانع از آن نشده که آدم‌ها، به‌خصوص نام‌های آشنا و مشهور که حرف‌ها و حرکات‌شان بیش‌تر زیر ذره‌بین است، قدری محتاط‌تر و خویشتن‌دارتر شوند؛ سهل است که گاهی از همین فضا برای خودنمایی استفاده می‌شود اما بیش‌ترین گرایش، همان مسأله ساختن از هیچ است. سخن‌گوی وزارت ارشاد می‌گوید فیلم فروشنده بدون بررسی و صدور مجوز نمایش اکران نخواهد شد (نقل به مضمون)؛ یعنی که اول باید مجوز نمایش فیلم صادر شود بعد اکران شود. یعنی همان روالی که در مورد همه فیلم‌ها طی می‌شود و آدم درمی‌ماند که پس دلیل اعلام این امر بدیهی چیست؟ برای خودنمایی و اعلام وجود است؟ حرفی در مقابل اظهار نظر رییس سازمان سینمایی است؟ (که در کن گفته بود فیلم فروشنده بدون هیچ اصلاحیه‌‎ای قابل نمایش است و در عمل نیز به همین شکل پروانه نمایشش صادر شد.) چرا امری چنین بدیهی اعلام می‌شود؟
به نظر می‌رسد که رفتار جمعی ما به طرز تراژیک و خطرناکی نامتعادل شده و این امر حتی با نیم‌ساعت قدم زدن یا رانندگی در خیابان هم آشکار است، چه رسد به پرسه در فضای مجازی که آدم‌ها به نحو عریان‌تری خود را به نمایش می‌گذراند. تعبیر نگارنده از این رفتار، نوعی احساس ناامنی است که آدم‌ها برای ایجاد حاشیه امنی در اطراف خود، رفتاری خشن و گاه هیستریک نشان می‌دهند. در مورد جنجالی که پیرامون حرف‌های شهاب حسینی بازیگر توانای سینمای ایران پس از موفقیتش در جشنواره کن رخ داده نیز تعبیرم وجود همین احساس اما با مکانیسمی دیگر است. او در کن و پس از دریافت جایزه، روی صحنه جایزه‌اش را به مردم ایران، و پس از بازگشت به کشور و در مصاحبه‌ای آن را به امام زمان (عج) تقدیم کرد و همین دو تقدیم‌نامه متفاوت در دو موقعیت و دو لوکیشن متفاوت، جنجالی به پا کرده، آن سرش ناپیدا. ربط این کار به حس ناامنی چیست؟ چرا چنین اتفاقی افتاده است؟
در طول همین نیم قرن گذشته، هزاران سینماگر در جشنواره‌های مختلف دنیا جایزه گرفته‌اند. چند نفر آن‌ها جایزه‌شان را به مردم کشورشان تقدیم کرده‌اند؟ چند نفرشان، اصلاً جایزه‌شان را به شخص دیگری تقدیم کرده‌اند؟ البته بسیاری از آن‌ها پس از دریافت جایزه از کسی یا کسانی تشکر کرده‌اند، اما به‌ندرت به یاد داریم دریافت‌کننده جایزه، جایزه‌اش را به شخص دیگری تقدیم کرده باشد. نه این که بی‌سابقه باشد؛ ممکن است جایزه‌ای به مادری، پدری یا دوست یا همسری تقدیم شده باشد... اما باید خیلی تلاش و جست‌وجو کرد برای یافتن مصداقش، و به هر حال همین مصداق‌ها هم دلیلی کاملاً شخصی داشته‌اند. ولی با توجه به حرف‌وحدیث‌هایی که طی بیست سال گذشته در مورد جشنواره‌های جهانی، فیلم‌های جشنواره‌ای، توطئه‌های استکبار جهانی از طریق فریب سینماگران ما به وسیله جایزه‌های این جشنواره‌ها در کشور ما از دیدگاه رسمی وجود داشته، سینماگران ایران گرچه مدام برای حضور و رقابت در جشنواره‌های خارجی تلاش می‌کنند و علاقه‌مند به بردن جایزه در این رویدادها هستند، اما در ضمن این نگرانی را هم دارند که موفقیت‌شان، صاحبان آن دیدگاه شکاک را به واکنش وادارد. به‌خصوص در مورد رویدادهای مهم سینمای جهان، این تردید شکاک‌ها و نگرانی سینماگران، همواره بسیار بیش از رویدادهای سینمایی درجه دو و سه است؛ کمااین‌که چنین واکنشی را در مورد مراسم اسکار و جشنواره کن دیدیم. این بار در کن، به‌خصوص جنجال‌ها از روزهای پیش از مراسم پایانی و داده شدن دو جایزه به فیلم فروشنده شروع شده بود. البته اصغر فرهادی طی سال‌های گذشته در رفتن روی صحنه‌های جهانی برای دریافت جایزه به قدر کافی صاحب تجربه و درایت شده، اما شهاب حسینی در این زمینه کاملاً تازه‌کار است. احساس نگارنده این است که او با تقدیم جایزه‌اش به مردم ایران در روی صحنه کاخ جشنواره کن، برای ایجاد همان حاشیه امن، از مردم کشور یارگیری کرد. این همان کاری بود که اصغر فرهادی هم با ادبیاتی دیگر، هنگام دریافت اسکارش انجام داد. این روش دیپلماتیک، تا حدودی شبیه همان کاری‌ست که برخی از سیاست‌مداران کشورمان انجام می‌دهند و مثلاً برخی از سیاست‌ها و اعمال خودشان را – به‌خصوص در مخاطب قرار دادن کشورها و نیروهای متخاصم – به «ملت ایران» نسبت می‌دهند.
نگارنده شهاب حسینی را بابت آن کارش ملامت نمی‌کند، بلکه در حال تبیین روان‌شناسی این اقدام از دیدگاه خود است. ممکن است کسی واقعاً جایزه خودش را در یک رویداد فرهنگی – اعم از دیپلم افتخار و لوح و مجسمه یا حتی جایزه‌ای نقدی – در روی همان صحنه به صورت «تحویل در محل» به کسی که بر صحنه فراخوانده تقدیم کند، اما تقدیم جایزه به «مردم ایران» بیش‌تر حرکتی نمادین و معناگرا است، وگرنه کی داده و کی گرفته؟ معنای ظاهری و رایجش ادای احترام به کل مردم یک کشور و سهیم دانستن آن‌ها در این موفقیت است که بیش‌تر به نوعی تعارف می‌ماند، اما معنی واقعی‌اش فی بطن شاعر. از نظر نگارنده، دلیل این کار همان است که عرض کردم، بدون این که مدرک مستندی در این زمینه داشته باشم. این احساسی حاصل تجربه زندگی در این سرزمین است.
بعد که شهاب حسینی به ایران برگشت، دست به کار نامتعارف و غیرمنتظره‌ای زد و جایزه‌ای را که یک بار به مردم ایران تقدیم کرده بود، بار دیگر به امام زمان تقدیم کرد و جنجال‌ها از همین‌جا آغاز شد. اگر بار اول تقدیم جایزه به مردم ایران با واکنش مثبت دوستدارانش و کسانی که نگاهی مثبت به این اتفاق داشتند روبه‌رو شده بود و مخالفان و شکاکان هم لااقل در برابر این «تاکتیک» سکوت کردند، این بار او متهم به فرصت‌طلبی و مجیزگویی و ریاکاری و به دست آوردن دل کسانی شد که هیچ علاقه‌ای به چنین جایزه‌ها و موفقیت‌هایی ندارند. اقدام شهاب حسینی، چه از روی اعتقاد قلبی باشد و چه حرکتی سیاست‌مدارانه، به دلیل نامتعارف بودنش و هم‌سو بودنش با گرایش‌های اعتقادی مخالفان و شکاکان، با چنین واکنش گسترده‌ای مواجه شد، زیرا به هر حال این تقدیم هم مثل تقدیم اول، از مواردی است که کی داده و کی گرفته؟ با این حال جدا از چنین دوباره‌کاری ناشیانه‌ای، تعبیر نگارنده در حرکت دوم هم حاکی از همان احساس ناامنی یادشده است. او احیاناً تصور کرده تقدیم‌نامه اولش به قدر کافی مطمئن و ایمن نبوده و خواسته آن را – البته با ناشیگری و شاید معصومیت کودکانه‌ای – چهارمیخه کند. بعید می‌دانم در میان مثلاً سینماگران مسیحی که طی دهه‌های گذشته از جشنواره‌های جهانی جایزه گرفته‌اند، یک مسیحی مؤمن وجود داشته باشد که جایزه‌اش را به حضرت مسیح تقدیم کند، زیرا در بیش‌تر دنیا، اعتقادات مذهبی مسأله‌ای درونی و شخصی تلقی می‌شود که به اعلام آن به چنین شکلی نیازی نمی‌دانند اما در این‌جا، تظاهرات مؤمنانه گاهی حالت کاربردی دارد که به تعبیری، از آن استفاده ابزاری می‌شود. واقعاً امام زمان چه نیازی به جایزه جشنواره‌ای داشته که به تعبیر مخالفانش متعلق به «دگرباشان» یا لااقل دشمنان و فریب‌کاران و عمله و اکره استکبار جهانی است؟ و آیا چنین تقدیم‌نامه‌ای باید در تصور شهاب حسینی اقدامی مثبت تلقی شود؟ قطعاً او تصورش مثبت بوده، اما اقدامی که قرار بوده نتایج مثبتی (از هر نوع) داشته باشد، به دلایل یادشده، به ضد خودش بدل شده و حتی اگر امنیت سیاسی برای گوینده‌اش به بار آورده باشد (که بعید است)، به امنیت (و موقعیت) اجتماعی و فرهنگی او صدمه زده است. حتی اگر تظاهرات مؤمنانه را به رسمیت بشناسیم و استفاده ابزاری از آن را هم سزاوار ملامت ندانیم، شهاب حسینی که بازیگر توانا و جوانی است، هنوز موفقیت‌های بیش‌تری پیش رو دارد و می‌توانست با دوراندیشی و تدبیر، چنین عزم کند که نخستین جایزه بعدی‌اش را به امام زمان تقدیم کند که لااقل چنین تلقی نشود که روغن ریخته را نذر امامزاده کرده است.
جدا از لحظه اعلام نتیجه آرا در رویدادهای رقابتی سینمایی، یکی از دغدغه‌های نامزدهای دریافت جایزه، چند جمله‌ای است که معمولاً برنده‌ها پس از دریافت جایزه‌شان بر صحنه می‌زنند، و بعد هم نحوه مدیریت این موفقیت. متأسفانه سینماگران ما در چنین موقعیت‌هایی، بیش از هر چیز باید در اندیشه جمله‌ها و تدبیرهایی باشند که امنیت آن‌ها را در برابر موج‌های منفی این موفقیت‌ها تضمین کند و پرسش اساسی این است: آیا موفقیت فی‌نفسه خطرآفرین و نگران‌کننده است یا این که ما دچار چنین موقعیت متناقضی هستیم؟

ماهنامه تجربه، شماره 44، تیر 1395

Labels: , , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©