فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Sunday, April 03, 2016

ميوه‌کاران و کمپوت‌سازان

ديوار بلند ميان سينمای ما و ادبيات ما

چند سال پیش که پرونده‌ای درباره ارتباط ادبیات و سینمای ایران در ماهنامه فیلم تدارک دیدیم، مطلبی در آن پرونده نوشتم که موضوعش کدر بودن این رابطه بود. حالا با گذشت چند سال و با وجود ساخته شدن چند اقتباس سینمایی از آثار ادبی در سال‌های اخیر – مثل جامه‌دران، چهل‌سالگی و پل خواب، و البته محاسبه دو فیلمی که نرگس آبیار بر اساس آثار خودش ساخته – در بر همان پاشنه می‌چرخد. هنوز هم سينما و ادبيات در سرزمين ما ميانه خوبی با هم ندارند و از اين فاصله و گسست رابطه، سينما بيش از ادبيات صدمه ديده است. جلوه بارز اين فاصله و جدايی شمار اندک فيلم‌هايی است که از آثار ادبی اقتباس شده‌اند. در همان پرونده، پاسخ فيلم‌سازان ایرانی به پرسش ما که درباره داستان‌های ايرانی مورد علاقه‌شان بنويسند، جلوه‌ای ديگر از اين بی‌اعتنايی بود. به‌خصوص که تعداد بيش‌تری از سينماگران، اصلأ از پاسخ به اين نظرخواهی به دلايل مختلف سر باز زدند.
شواهد (يعنی همين اندک فيلم‌های اقتباس‌شده از آثار ادبی) نشان می‌دهد که فيلم‌نامه‌نويسان و فيلم‌سازان ما به ادبيات بی‌اعتنا يا لااقل کم‌اعتنايند، در حالی که در همه جای دنيا، آثار ادبی يک منبع غنی برای فيلم‌نامه‌نويسان هستند به طوری که سال‌هاست جايزه اسکار در رشته فيلم‌نامه به دو بخش اريژينال و اقتباسی تقسيم شده ‌است. اقتباس از ادبيات کهن فارسی برای سينما دشوار است (بردن داستان‌ها به دوران قديم هزينه‌های توليد را بالا می‌برد و فيلم‌های تاريخی معمولأ تماشاگر زيادی ندارند؛ و به‌روز کردن آن داستان‌ها هم کار هر کسی نيست). سال قبل از انتشار آن پرونده، عليرضا محمودی مقاله‌ای نوشت درباره اين که چرا سينماگران ايران به اقتباس از آثار ادبيات معاصر فارسی رغبتی ندارند. بررسی او بيش‌تر معطوف به دلايل فنی اين امر بود و ادبيات نوين هم به نظر محمودی به دليل گرايش نويسندگان به قالب‌های مدرن، «ضد قصه» هستند و به ملزومات و نيازهای صنعت سينما پاسخ نمی‌دهند. اگر اين استدلال را به عنوان يک اصل کلی بپذيريم، اما فضای روانی موجود ميان سينماگران و ادبيات (و نويسندگان) شايد نقش مهم‌تری در ايجاد اين فاصله داشته باشد. زيرا با وجود درستی استدلال محمودی، در کل، پس تکليف اين همه کتاب‌های غيرايرانی که مشکل داستان‌گويی هم ندارند و برخی از آن‌ها لقمه‌های آماده‌ای برای اقتباس هستند و مشکل کپی‌رایت در میان نیست و نویسندگان‌شان یا مُرده‌اند یا این‌جا با سازندگان فیلم‌ها چشم‌درچشم نمی‌شوند، و آن دسته از داستان‌های فارسی که جزو آثار «ضد قصه» به شمار نمی‌روند چيست؟
واقعيت اين است که فيلم‌سازان و فيلم‌نامه‌نويسان ما هميشه به دنبال سوژه‌های تازه هستند و اغلب می‌شنويم که در هر محفل و نشستی از دوست و آشنا می‌پرسند تازگی چه کتابی خوانده‌اند که داستانش به درد فيلم شدن می‌خورد، اما انتظار اغلب آن‌ها از ادبيات، فقط يافتن سوژه برای نوشتن يک فيلم‌نامه است. در مورد چنين موضوعی البته امکان يک نظرسنجی دقيق وجود ندارد زيرا اين از پرسش‌هايی است که امکان سنجيدن صداقت پاسخ‌دهنده وجود ندارد و فقط می‌توان به استنباط‌ها تکيه کرد. به نظر می‌رسد که اغلب به دنبال کوتاه‌ترين راه می‌گردند و کم‌تر با ادبيات داستانی به عنوان «وسيله‌ای برای تزکيه روح و روان» برخورد شده است.
دکتر عبدالحسين زرين‌کوب در کتاب نقد ادبی، ادبيات را سخنانی تعريف کرده «که از حد سخنان عادی برتر و والاتر بوده و مردم آن سخنان را در خور ضبط و نقل دانسته‌اند و از شنيدن آن‌ها دگرگون گشته‌اند و احساس غم و شادی يا لذت و الم کرده‌اند.» از نظر ويليام هزليت منتقد و نويسنده انگليسی قرن نوزدهم، «رمان، داستانی است که براساس تقليدی نزديک به واقعيت، از آدمی و عادات و حالات بشری نوشته شده باشد و به نحوی از انحا شالوده جامعه را در خود تصوير و منعکس کند.» ژان‌پل سارتر در کتاب ادبيات چيست؟ نويسنده را کسی توصيف کرده که «جهان را چنان که هست مطرح می‌کند.» می‌توان گذشته از تعريف‌های مکانيکی و شکلی درباره ادبيات، تعريف‌های بسياری از نويسندگان و انديشمندان درباره ذات و جوهر ادبيات پيدا کرد، اما برای خيلی از فيلم‌نامه‌نويسان، ادبيات بيش‌تر به عنوان منبع سوژه‌های دم دست برای اقتباس مطرح است تا وسيله‌ای برای تزکيه روح و روان، يا حتی منبعی برای آموختن داستان‌گويی، فضاسازی، شخصيت‌پردازی يا ديالوگ‌نويسی. سهل است که خيلی‌ها در اين سال‌ها گاهی برای اقتباس کردن نه به دنبال کتاب و رمان، که به دنبال فيلم‌های قابل اقتباس می‌گردند؛ و حتی در مورد آن‌هايی که خودشان از کتابی اقتباس شده‌اند، تماشای فيلم‌ها برای‌شان آسان‌تر از خواندن کتاب منبع اقتباس است! و تازه وقتی هم که از يک داستان خارجی اقتباس می‌شود، گاهی منبع اقتباس را تا جايی که ممکن است، پنهان می‌کنند که در آن صورت، اسمش ديگر اقتباس نيست و چيز ديگری‌ست. حتی در مورد اقتباس از ادبيات غيرفارسی، با آن که قضيه کپی‌رايت هم مانعی نيست، گويی شرم دارند اعلام کنند که داستان را از ديگری گرفته‌اند و فيلم‌نامه را نوشته‌اند. بايد به نظر برسد که اين داستان از ذهن خود آن‌ها تراوش کرده است.
اما در مورد اقتباس از داستان‌های معاصر فارسی، موضوع کمی پيچيده‌تر است. در اين مورد به دليل حضور صاحبان آثار، آن نوع «اقتباس» موصوف اغلب دشوار است اما تاريخچه موضوع در سينمای ايران باعث شده سينماگران و نويسندگان نتوانند با هم به تفاهم برسند. در اين مورد، البته نقش نويسندگان در ايجاد فضايی روانی که منجر به ايجاد فاصله بين اين دو شاخه هنری در کشور ما شده، بيش از سينماگران است. اغلب فعالان عرصه ادبيات، به عنوان پُرشمارترين گروه روشنفکران هنری در کشور ما، به خاطر سابقه سينمای ايران، حتی هنوز هم اغلب نگاهی تحقيرآميز و از بالا به سينمای ما دارند. اين نگاه، در مورد سينمای هنری و روشنفکرانه ايران، فقط اندکی مهربانانه‌تر است. از سوی ديگر بيش‌تر آن‌ها درکی غيرحرفه‌ای از مقوله اقتباس از ادبيات در سينما دارند. شايد مشهورترين پرونده در اين زمينه، اقتباس مسعود کيميايی از داستان اوسنه بابا سبحان (محمود دولت‌آبادی) برای ساخت فيلم خاک (1352) بود که دولت‌آبادی با انتشار جزوه‌ای، فيلم‌ساز را بابت برداشت‌های متفاوتی که او از کتابش کرده بود سرزنش کرد. اين ماجرا در حافظه جمعی سينمای ايران به عنوان يک مناقشه دافعه‌برانگيز باقی مانده است. دو سال پيش از آن هم کيميايی از همين زاويه بابت اقتباس از داش آکل صادق هدايت، شماتت شده بود در حالی که خود هدایت وجود و حضور نداشت اما مدعیان و معترضان و نکته‌گیران کم نیستند. انتقادهايی کم‌وبيش مشابه هم نثار اقتباس امير نادری از اثر معروف صادق چوبک (تنگسير) در همان سالی شد که خاک ساخته شده بود. اغلب نويسندگان ما اين اصل را ناديده می‌گيرند که اثر قلم آن‌ها برای فيلم‌ساز و فيلم‌نامه‌نويس، فقط در حکم ماده خام است. شايد فيلم‌ساز فقط نکته‌ای، جنبه‌ای، خطی يا بخشی از يک داستان را پسنديده و می‌خواهد با آن ماده خام، داستان خودش را بنويسد و فيلم خودش را بسازد. اتفاقأ به تعبيری کار درست را فيلم‌سازی می‌کند که آن «ماده خام» را در قالب ذهن خودش می‌ريزد. فيلم‌ساز مصورکننده افکار نويسنده نيست. ضمن اين که هيچ جای نگرانی نيست؛ حتی اگر فيلم‌سازی از يک داستان باارزش فيلم بدی بسازد، چيزی از ارزش و اعتبار اصل اثر کم نمی‌شود. کتاب با تمام ارزش و قدرتش موجود است و استوار ايستاده است.
شايد اگر تاريخچه اقتباس ادبی در سينمای ايران با آثار هوشنگ مرادی‌کرمانی آغاز می‌شد، حالا از اين حيث اوضاع خيلی فرق می‌کرد. و همين حالا هم اگر نويسندگان ما آموزه اساسی اين نويسنده خوش‌قلم و واقع‌بين و فروتن را بپذيرند، اين فضای روانی اندکی تغيير کند و فاصله موجود ميان اهل ادبيات و سينماگران کوتاه شود. تعبير جالب مرادی‌کرمانی (ميوه نويسنده و کمپوت فيلم‌ساز) که نشان از درکی حرفه‌ای و واقع‌بينانه از رابطه نويسنده و فيلم‌ساز دارد باعث شده که آثار او رکورددار تعداد اقتباس‌ها در سينمای ايران باشد. اگر اين واقع‌بينی وجود نداشت، حالا سينمای ايران از تعدادی فيلم‌های باارزش و ماندنی که بر اساس داستان‌های او ساخته شده‌اند، محروم مانده بود.
سال‌هاست که در جهان، آثار ادبی بر سینما تأثیر می‌گذارند و در یکی‌دو دهه اخیر تأثیر سینما بر ادبیات اثبات شده است. حتی سینمای بدنه یا جریان اصلی در همین یکی‌دو دهه به ساختارهای روایتی روی آورده که ادبیات منبع قابل‌توجهی در این زمینه است. سینمای ایران با ورود نسل جدید سینماگران صاحب کفایت و مهارت قابل‌توجهی در زمینه کارگردانی و اجرا شده اما همان مشکل کلیشه‌ای باستانی – ضعف فیلم‌نامه – مانع از ارتقای کیفیت فیلم‌ها می شود، و حیف است. منبع عظیمی به نام ادبیات در دسترس است و به آن بی‌اعتناییم.

دوماهنامه سینما و ادبیات، شماره 51، فروردین 1395

Labels: , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©