فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Sunday, March 20, 2016


در جست‌وجوی تماشاگر متفاوت

سینمای نو» و روزگار رفته»

هفت شماره سینمای نو زمانی منتشر شد که دوازده‌سیزده ساله بودم و این مجله اصلاً به شهر ما گرگان نمی‌آمد. و راستش – دروغ چرا؟ - تا سال‌ها بعد از وجودش اطلاع نداشتم. سینمای نو نشریه ماهانه مجله هفتگی ستاره‌سینما بود؛ آن هم در دوره‌ای که این مجله بیش‌تر و اصلاً به سینمای جهان می‌پرداخت و کاری به سینمای ایران نداشت، در حالی که بر فضای پیرامون ما در شهر کوچک‌مان فیلم ایرانی غلبه داشت. سوای این، تنگنای مالی هم مانع از آن بود که در آن سن‌وسال، به‌جز فیلم و هنر که بیش‌تر توجهش به سینمای ایران بود و من خواننده‌اش بودم، بتوانم مجله دومی را هم در هر هفته بخرم. در مرور شماره‌های آبان 1345 تا خرداد 1346 مجله ستاره‌سینما – دوره‌ای که سینمای نو منتشر می‌شد – دیدم آگهی‌های کوچکی برای این مجله در آن چاپ شده؛ «مجله‌ای برای تماشاگران متفکر». اما احتمالاً در این تاریخ من خواننده ستاره‌سینما هم نبوده‌ام و از انتشار سینمای نو بی‌خبر مانده‌ام؛ هرچند که گفتم آن مجله به شهر ما نمی‌آمد و اگر هم می‌آمد بعید می‌دانم که خواننده‌اش می‌شدم، چون در دوازده سالگی هنوز جزو «تماشاگران متفکر» نشده بودم و اگر هم می‌دیدم و می‌خواندم بعید است که چیزی سر درمی‌آوردم؛ به‌خصوص که کم‌تر نشانی از سینمای ایران در این مجله پیدا می‌شد و فیلم‌های خارجی مورد بحث در آن‌ها هم به‌ندرت آن‌هایی بود که به شهر ما می‌آمد یا ما تماشاگرش بودیم و الفتی با آن‌ها داشتیم.
ستاره‌سینما دوسه سال پیش از انتشار سینمای نو و سه سال پس از آن ماهنامه دیگری منتشر می‌کرد که خیلی سرراست، اسمش ماهانه ستاره‌سینما بود و من خواننده و مشتاق و پیگیر این دومی بودم. شانزده ساله شده بودم و کم‌کم داشتم «تماشاچی متفکر» می‌شدم. آن چند شماره ماهنامه پیش از سینمای نو را هم بعدها که آرشیویست شدم دیدم، اما با دوره سوم ماهانه ستاره سینما که از 1349 (نه هر ماه و به طور منظم) تا 1351 دوازده شماره‌اش – با سه سردبیر: تقی مختار، جمال امید و بهمن مقصودلو – منتشر شد، الفت محکمی داشتم که آن حکایت دیگری است. (شماره دوازدهم به عنوان شماره‌ای از یک «دوره جدید» و فقط همین یک شماره به سردبیری مقصودلو منتشر شد.)
اما سینمای نو... خب آن را در زمان خودش نمی‌خواندم و حالا در مرور هفت شماره‌اش، طبعاً از منظر امروز نگاهش می‌کنم، ولی چون در همان زمان خواننده پیگیر مجله‌های سینمایی بودم می‌توانم خودم را تا حدودی در آن زمان و آن موقعیت هم فرض کنم؛ همین که مثلاً اگر سینمای نو را در آن زمان می‌دیدم و می‌خواندم از بیش‌تر مطالبش چیزی سر درنمی‌آوردم، مجله برایم جذابیتی نمی‌داشت چون هیچ عکس رنگی از فیلم‌ها و بازیگران نداشت و به اجتمال زیاد، پس از رفع کنجکاوی چنان‌چه پولی هم برای خواندنش می‌داشتم پس از یکی‌دو شماره از خریدنش دست می‌کشیدم. قیمت مجله بیست ریال (دو تومان!) بود، در حالی که قیمت مجله هفتگی ستاره‌سینما (و همچنین فیلم‌وهنر) یک تومان بود. مشکل تأمین بودجه برای خریدن این مجله‌ها برای خیلی از نوجوانان امروز غیرقابل‌درک است. مطالب سینمای نو بیش‌تر درباره فیلم‌های خاص‌پسند زمانش بود که برخی اصلاً به شهرهای کوچک نمی‌آمدند، یا درباره فیلم‌هایی که در انجمن‌ها و مراکز فرهنگی تهران نمایش داده می‌شدند که تکلیف آن‌ها هم روشن بود. بنابراین چنین مجله‌ای هیچ سنخیتی با پسرکی شهرستانی از طبقات زیرین جامعه نداشت؛ که تازه در دسترسش هم نبود.
تا این جا مدام دارم از «فاصله»ای می‌گویم که میان موضوع مورد بحث و خواننده شاید بالقوه‌اش – مثلاً خودم – بود. در نگاه امروز، می‌توان با قطعیت گفت که سینمای نو بی‌تردید جدی‌ترین مجله‌ای بود که برای «تماشاگر متفکر» زمان خودش منتشر شد. دوره قبلی ماهانه ستاره‌سینما جدا از چند مطلب جدی و جدی‌نما، چیزهایی هم برای تماشاگر متفنن داشت. وضعیت دوره آخر ماهانه ستاره‌سینما (که انتشارش از آبان 49 و درست چهار سال پس از آغاز انتشار نخستین شماره سینمای نو شروع شده بود) اصلاً با زمان انتشار سینمای نو فرق داشت. جامعه ظرف چند سال متحول شده بود، پوست انداخته بود، و شاید هم چون خودم «تماشاچی متفکر» شده بودم این‌طور فکر می‌کردم؛ اما مهم‌ترین نشانه‌اش این بود که موج نوی سینمای ایران شروع شده بود. یک سال پس از نمایش قیصر و گاو انتشارش شروع شده بود و این امکان وجود داشت که لااقل اگر هم عکس رنگی روی جلدش چاپ می‌کند، عکس فیلم ایرانی چاپ کند. عکس روی جلد هر یازده شماره دوره آخر ماهانه ستاره‌سینما از فیلم‌های ایرانی بود. دوبار عکس فریاد (برادران میناسیان)، دوبار عکس آدمک (خسرو هریتاش)، دوبار عکس صحنه و پشت‌صحنه داش آکل (مسعود کیمیایی) و عکس‌هایی از رضا موتوری (کیمیایی)، خداحافظ تهران (امیر نادری) و عکسی از ناصر ملک‌مطیعی «به خاطر فیلم سه‌قاپ» (زکریا هاشمی) روی جلدهای شماره‌های دیگر. (شماره‌های چهارم و پنجم در یک جلد، در نوروز 1350 منتشر شد و روی جلد شماره دوازدهم یک طرح انتزاعی و بی‌ربط و مثلاً روشنفکرانه چاپ شده بود.) در آن زمان آن‌قدر فیلم جدی ایرانی ساخته می‌شد که بتوان هم عکس آن‌ها را روی جلد یک ماهنامه جدی سینمایی چاپ کرد (گرچه سینمای تجاری و فیلمفارسی هم به صفحاتی از ماهانه ستاره سینما نفوذ کرد).
کمی از سینمای نو فاصله گرفتم، اما برای توضیح تفاوت دو دوران، لازم است. سینمای نو در اوج دوران فردین و گنج قارون منتشر شد، بنابراین فیلم ایرانی در آن جایی نداشت. تنها مطلب سینمای نو درباره فیلم ایرانی، نوشته انتقادی و طنزآمیز پرویز دوایی – با امضای «پیام» - درباره امیرارسلان نامدار (اسماعیل کوشان) بود که آن هم از صفحه ثابت دوایی در انتهای مجله سپیدوسیاه نقل شده بود. مطالب سینمای نو مثل هر مجله جدی دیگری در آن دوران، ترجمه از منابع خارجی بود. تنها مطالب اریژینال شماره اول، علاوه بر آن نوشته طنزآمیز دوایی، سه نقد کوتاه از او و دو صفحه «راهنمای فیلم» از شمیم بهار با همان نگاه آشنای سختگیرانه‌اش بود که به فیلم‌ها ستاره و دایره سیاه می‌داد. در شماره اول از هشت فیلمی که برای هر کدام یک پاراگراف نوشته، فقط به فیلم آرامگاه عشق (فریتز لانگ) دو ستاره و به احمق مرا ببوس (بیلی وایلدر) و حادثه‌ای در ترن (کوستاگاوراس) یک ستاره داده و بقیه فیلم‌ها دایره سیاه گرفته‌اند. از پسران کتی الدر (هنری هاتاوی) و جاسوسی با شلوار توری (فرانک تشلین) و مسابقه بزرگ (بلیک ادواردز) گرفته تا مودستی بلز (جوزف لوزی) و سمسار/ مردی از گذشته (سیدنی لومت) و طبعاً آوای موسیقی/ اشک‌ها و لبخندها (رابرت وایز) که آن را فیلمی طولانی و ملال‌آور با احساسات رقیقه و مناظر سالزبورگ توصیف کرده که «در نتیجه وجود جولی اندروز هم در فیلم مؤثر نیست».
در شماره دوم دو فیلم یک ستاره و شش فیلم با دایره سیاه در این دو صفحه «راهنمای فیلم» مرور شده‌اند؛ مثل شماره سوم. شماره چهارم و پنجم این صفحه را ندارد و هر هشت فیلم شماره ششم دایره سیاه دارند: حرفه‌ای‌ها (ریچارد بروکس) [یک وسترن پوچ و توخالی]، ساعت 25 (هانری ورنوی) [بسیار بد، کند و سخت و سنگین]، عربسک (استنلی دانن) [داستانی بسیار بغرنج، قهرمانانی... بی‌منطق،... فریبنده، غلو، تصنع، سطحی، محیرالعقول، اداهای غریب]، کتاب آفرینش (جان هیوستن) [تصنعی، متظاهرانه، بسیار طولانی و کند و خسته‌کننده]، ماتاهاری (ژان لویی ریشار) [درهم می‌پاشد... از دست می‌رود]، مرد (مارتین ریت) [تکراری، گنگ، غیرمنطقی، سرد و کند و الکن، شعارهای مصورشده، متظاهرانه]، هدف متحرک (جک اسمایت) [تقلید، ضعیف] و البته دکتر ژیواگو (دیوید لین): «نشانی از پاسترناک ندارد... ازدست‌رفته... 193 دقیقه بسیار خسته‌کننده، احساسات رقیقه، چشم‌های اشک‌زده...». شماره آخر صفحه «راهنمای فیلم» ندارد و سردبیر بابت غیبت شمیم بهار به خواننده‌ای توضیح داده که او گفته فیلم قابل بحثی برای نوشتن وجود ندارد.
مطالب ترجمه‌شده بخش عمده شماره‌های مختلف مجله است. پرکارترین مترجمان مجله هم جمشید ارجمند، پرویز دوایی، هوشنگ بهارلو و منوچهر درفشه هستند و اسماعیل نوری‌علا، فریدون معزی‌مقدم، کامران شیردل، خجسته امیریان، ف [فیض‌الله] پیامی، هایده نصیری، مهران رهگذر و منصور محمودی نیز هر کدام یک یا دو مطلب ترجمه کرده‌اند و برخی از مطالب ترجمه‌شده هم اسم مترجم ندارند. مطالب ترجمه را به چند دسته عمده می‌توان تقسیم کرد:
- درباره (یا گفت‌وگو با) کارگردان‌ها و به‌ندرت بازیگران: سیدنی لومت، مای زترلینگ (بازی‌های شبانه)، بی‌بی آندرسون، اینگرید تولین، آلن کاوالیه (عصیانگر)، شوستاکوویچ، جیلوپونته کوروو، ویتوریو دسه‌تا، جری لوییس، مونتگمری کلیفت، توتو (گفت‌وگوی اوریانا فالاچی)، ژاک تاتی، فرانکلین شافنر، ایزنشتین (خاطرات)، اریک رومر، جرج کیوکر، لوکینو ویسکونتی (نوشته خودش)، جان هیوستن، آلن رنه، پیرپائولو پازولینی، آلفرد هیچکاک، فرانک پری، رومن پولانسکی، ساتیا جیت‌رای و کریس مارکر.
- درباره فیلم‌ها: سمسار/ مردی از گذشته (سیدنی لومت)، بازی‌های شبانه (مای زترلینگ)، مسابقه بزرگ (بلیک ادواردز)، اقتباسی ایتالیایی از اولیس جویس
- و موضوع‌ها: اروتیسم در سینمای سوئد، مقاله‌ای از فردریک روسیف، تاریخچه شیرین سینما، استیلای سادیسم، فیلم‌شناسی چند فیلم‌بردار، می‌کی ماوس، کتاب در سینما، در ستایش سریال، چخوف در سینما.
اما نقدهای مجله، به‌جز دوسه یادداشت کوتاه ترجمه‌شده از منتقدانی گمنام، همه اریژینال هستند. پرکارترین منتقد مجله کیومرث وجدانی است که علاوه بر نقدهای کوتاهش بر فیلم‌های متعدد، پنج مقاله مفصل و ماندنی در سینمای نو دارد: اولی مقاله‌ای درباره «جیمز باندها»ست، آن هم در زمانی که هنوز فقط چهار فیلم از این مجموعه ساخته شده بود. و بعد مقاله‌هایی درباره جری لوییس، فدریکو فلینی، دو مسیح (شاه شاهان/ فروغ بی‌پایان نیکلاس ری و انجیل به روایت متی پیرپائولو پازولینی)، و مقاله‌ای با عنوان «چند کلمه درباره سینما» که حاوی دیدگاه‌های او در این زمینه است. نوشته‌های کیومرث وجدانی در سینمای نو بخش مهمی از هویت این مجله و کارنامه خود اوست. دومین منتقد پرکار سینمای نو پرویز دوایی است که همه نقدها و ترجمه‌هایش در این مجله را با اسم مستعار معروفش «پیام» امضا کرده است. جدا از نقدهای کوتاه دوایی در این مجله، نقد بلند معروفش بر آگراندیسمان (میکل‌آنجلو آنتونیونی) هم در شماره آخر سینمای نو چاپ شده است. نکته جالب این است که فصلی از کتاب گفت‌وگوی مشهور فرانسوا تروفو با هیچکاک که بعدها دوایی آن را به‌طور کامل ترجمه و منتشر کرد، در شماره ششم سینمای نو با ترجمه هوشنگ بهارلو چاپ شده است. مقاله مفصل «در ستایش سریال» هم که دوایی ترجمه کرده و در این مجله چاپ شده، مدتی بعد به عنوان جزوه‌ای مستقل و کوچک به مناسبت برگزاری یکی از دوره‌های جشنواره فیلم‌های کودکان و نوجوانان منتشر شد.
پس از وجدانی و دوایی، سومین منتقد پرکار مجله، البته با فاصله، سردبیرش بیژن خرسند است که چند مطلب ترجمه هم در سینمای نو دارد و حتماً رتق‌وفتق امور مجله باعث کم‌تر نوشتن این نویسنده پرکار شده، هرچند که احتمالاً برخی از مطالب کوتاه بی‌امضای مجله، از جمله خبرهایی که در صفحه‌های اول آن چاپ می‌شده هم کار اوست. بله، سینمای نو صفحه‌های خبری هم داشته اما به سیاق روح کلی مجله، بیش‌تر خبرها از کارگردان‌ها بوده و در این صفحه‌ها خبرهایی از کارگردان‌های متفاوت ایرانی هم – که آن زمان بیش‌تر مستندساز بودند – چاپ می‌شده است؛ از جمله کامران شیردل و هژیر داریوش که خود آن‌ها یکی‌دو نقد و مقاله هم در مجله دارند. مثل نقد خواندنی کامران شیردل بر هشت‌ونیم فلینی و گزارش هژیر داریوش از نخستین جشنواره بین‌المللی کودکان و نوجوانان و مقاله‌اش با عنوان «اخلاقیات و معنویات در کار ارزیابی فیلم».
با نگاه امروز، غلبه مطالب ترجمه بر نوشته‌های اریژینال یک کاستی چشم‌گیر سینمای نو است، اما رسم آن روزگار همین بود و در دسترس نبودن آرشیوهای فیلم برای نوشتن بررسی‌های مفصل بر فیلم‌ها و کارگردان‌های جهان، چاره‌ای جز پناه بردن به منابع خارجی نمی‌گذاشت. اما همینی هم که در بخش نوشته‌های اریژینال هست، تحسین‌برانگیز است. باز با نگاه امروزی، انگار نثر و رسم‌الخط و نشانه‌گذاری مطالب، به‌خصوص ترجمه‌ها، نیاز به ویرایش و تجدیدنظر دارد؛ چیزی که در آن زمان به نظر نمی‌رسید ایرادی داشته باشد. «می»های چسبیده به فعل، «به»های چسبیده به اسم و قید و صفت، فاصله‌های نالازم قبل و بعد از گیومه‌ها و ویرگول‌ها و نقطه‌ها، کلمه‌های بی‌دلیل به هم‌چسبیده و بی‌دلیل جدامانده و انواع نکته‌های فنی مشابه که حالا این همه نسبت به آن‌ها حساسیت پیدا کرده‌ایم، آن موقع فت و فراوان توی مجله‌ها بود؛ حتا در مجله‌ای جدی و روشنفکرانه مثل سینمای نو و در مطالب نویسنده سخت‌گیری مثل شمیم بهار.
در نگاه امروزی دیگری، قطع سینمای نو اندازه غیرمتعارفی برای یک مجله سینمایی است؛ چیزی بین رقعی و جیبی. تصور نگارنده این است که این قطع، الگوبرداری از نشریه پرطرفدار روشنفکرانه آن زمان کتاب هفته بود که مؤسسه کیهان منتشر می‌کرد و با این‌که در هیچ جای این هفت شماره اسمی از طراح صفحه‌بندی سینمای نو نیست، به نظرم می‌رسد باید کار مرتضی میمز باشد که طراح صفحه‌بندی کتاب هفته و در همان زمان ستاره‌سینماهم بود. سبک او در صفحه‌آرایی سینمای نو کاملاً پیداست.
عجیب این است که سینمای نو حتا یک صفحه هم آگهی ندارد. با آن که سردبیر در پاسخ به اعتراض خواننده‌ای بابت قیمت بالای مجله توضیح داده که هزینه‌های تولید مجله بالاست، و با این که این مجله زیرمجموعه ستاره‌سینما بوده اما انگار هیچ کوششی جهت گرفتن آگهی برای این مجله نمی‌شده و حتا چندتا از آگهی‌های ستاره‌سینما هم به سینمای نو سرریز نکرده است. این مشکل همیشگی مجله‌های سینمایی بخش خصوصی در تاریخ سینمای ایران بوده که بخش تبلیغات و جذب آگهی نداشتند. کسانی غیرموظف و موردی در این زمینه و در مقاطعی با آن‌ها کار می‌کرده‌اند اما معمولاً کار جذب آگهی به صورت غیرمتمرکز و غیرحرفه‌ای را به صورت یک فعالیت جانبی، خود ناشران و مدیران و در مواردی سردبیران مجله‌ها انجام می‌دادند که این روش هیچ‌گاه نتیجه مطلوبی نداشته است. از این زاویه، استثنایی در مجله‌های سینمایی بخش خصوصی نبود و کارشان را به جایی می‌رساند که می‌شد در توصیف وضعیت‌شان واژه «گدابازی» را به کار برد. روشی به نام «اسپانسرینگ» هم که در آن زمان به ذهن و گوش کسی نرسیده بود. بنابراین سرنوشت مجله‌ای مثل سینمای نو که می‌خواست متکی بر تک‌فروشی باشد، از پیش معلوم بود؛ مجله‌ای که می‌خواست از طریق دوتومانی‌های «تماشاچی متفکر» به انتشارش ادامه بدهد، اما به عنوان یک ترفند جذب خواننده، هرچند برای جلوه روشنفکرانه‌اش جلد رنگی نداشت، اما همه عکس‌های رو و پشت جلد و صفحه‌های دو و ماقبل آخرش بدون استثنا عکس زنان معروف و جوان بازیگر بود. نشریات جدی بخش خصوصی از این سبک «گدابازی» و برخورد و تفکر غیرحرفه‌ای در مورد تبلیغات بسیار صدمه دیدند و همین باعث شد که همه آن‌ها عمر کوتاهی داشته باشند و نتوانند به اندازه مجله‌های عامه‌پسند تأثیرگذار باشند.
●●●
برمی‌گردم به سال‌های 1345 و 1346 که نوجوان دوازده‌سیزده ساله گرگانی از «گروهبان‌محله» راه می‌افتاد به سمت مرکز شهر، میدان شهرداری، که فیلم‌وهنر یا گاهی ستاره‌سینما بخرد. اول می‌رفت جلوی دفتر نمایندگی کیهان که این مجله‌ها را هم می‌آورد. اگر آن‌جا در بساط آقای صحرایی مثلاً چشمش می‌افتاد به یک مجله تازه کوچک به نام سینمای نو، چه واکنشی نشان می‌داد؟ زیر نگاه کنجکاو و سخت‌گیر آقای صحرایی با ترس‌ولرز نگاهی به چند صفحه‌اش می‌انداخت و البته مهم‌تر از هر چیزی به قیمتش... و چه تصمیمی می‌گرفت؟ چه می‌کرد؟ اگر پولش را داشت و مرتب هر شماره آن را می‌خرید چه اتفاقی می‌افتاد؟ آیا آدم دیگری می‌شد؟ آیا همان زمان تماشاگر متفکری می‌شد؟ ای کاش می‌شد این لحظه‌های ترس و تردید و حسرت را با جادویی تا ابدیت کش داد.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©