فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, February 23, 2016

روزگار نو و زخم کهنه

ستون هفتگی اعتماد / 32

- کهنه و نو یعنی قدیم و جدید، یعنی گذشته و حال (شاید هم آینده)، یعنی دیروز و امروز (شاید هم فردا)، یعنی سنت و مدرنیته، یعنی چه بودیم و چه شدیم (یا می‌توانیم بشویم)، یعنی گاوآهن و ماشین، یعنی مکانیک (و آنالوگ) و دیجیتال، یعنی رئالیسم و نئورئالیسم، یعنی فرمالیسم و نئوفرمالیسم، یعنی جزم‌اندیشی و نواندیشی، حتی یعنی فاشیسم و نئوفاشیسم!
- کهنه و نو یعنی چینی‌بندزن و ظرف یک‌بارمصرف، یعنی چاپار و انفجار اطلاعات، یعنی کاغذ اخبار و اینستاگرام، یعنی دوربین‌های بیست کیلویی و دوربین‌های GoPro، یعنی لابراتوار و لپ‌تاپ، یعنی چندین قوطی سلولوئید و دی‌سی‌پی، یعنی حکیم‌باشی و مهندسی ژنتیک، یعنی چرتکه و ماشین‌حساب، یعنی گارسه و کامپیوتر...
- کهنه و نو یعنی زمانی انگشت شست را که رو به بالا به سمت کسی می‌گرفتی، معنای دشنام و توهین می‌داد و حالا کم‌کم دارد مثل جاهای دیگر دنیا معنای تحسین و تأیید پیدا می‌کند، یعنی سیستم چهارسه‌سه و سه‌پنج‌دو (یا چهارپنج‌یک و انواع نوین دیگرش)، یعنی عزیز اصلی و سیدمهدی رحمتی، یعنی قزمیت و اُسکل، یعنی «وارد شدن» و «ورود پیدا کردن»!
به مناسبتی همین روزها رفتم به دیروز، به گذشته، به قدیم، به کهنه. به چهل‌پنجاه سال پیش. به خانه پدری و محله قدیمی در مشهد؛ شهری که دیگر نمی‌شناسمش. به راننده تاکسی گفتم کمی راهش را دورتر کند و از ارگ بگذرد؛ خیابان رویایی من که در یک محدوده چهارصد، پانصد متری 9 سینما داشت. برادوی من. سینماهای هشت‌ ریالی، ده‌ ریالی، دوازده ریالی. راسته نیکل ادئون. خیابان انبوه دوچرخه‌ها در کنار هر سینما. خیابان کافه‌قنادی مینا، باغ‌ملی و دکه‌های مطبوعاتی مقابلش که معبدهای کوچک من بودند. حالا دیگر این خیابان شباهت اندکی با خیابانی که می‌شناختم دارد. سینماهای مولن‌روژ و آسیا توی خیابان‌های فرعی منشعب از ارگ هستند که ندیدم چه به روزشان آمده. از جایی که سینما سعدی بوده که گذشتم نفهمیدم کدام یک از این ساختمان‌های جدید سینما سعدی بوده. رفیقم کجایی؟ دقیقأ کجایی؟ به جای سینماهای همسایه/ دوقلوی کریستال و متروپل اسکلت فلزی عظیمی در حال بالارفتن (نمی‌دانم تا چند طبقه) است. از سینماهای فردوسی و هما و کریستال فقط درهای آهنی سفید و بزرگ و کهنه‌ای مانده و ویرانه‌ای در پشت آن‌ها. مصداق مُرده‌های بی کفن و دفن. سینما ایران هم مثل بقیه مغازه‌های همجوارش در آن کوچه کوتاه بن‌بست تبدیل به بازار طلا و جواهر شده است. نه، این خیابان جدید دیگر هیچ جاذبه‌ای برایم ندارد، حتی پر از دافعه است.
در میان ترافیک فشرده و ناآشنا، تاکسی پیچید به سمت بالا. میدان سعدی را برای مترو آش و لاش کرده بودند اما ساختمان آجرنمای پانسیون سعدی هنوز در حاشیه میدان بود، البته متروک. جایی که برای دیدار جمشید اکرمی که در مشهد خدمت سربازی‌اش را می‌گذراند یک نیمروز گرم رفتم و سال‌ها بعد فهمیدم آن هم‌اتاقی‌اش که در تمام آن یک ساعت ملاقات روی تخت بغلی خوابیده بود، محمد قائد بوده... بعد رسیدم به سینما دیاموند که حالا تبدیل به چند سالن شده اما تقریبأ شمایل آشنای ظاهرش را کماکان حفظ کرده است. تعدادی از بهترین فیلم‌های عمر سال‌های جوانی و نوجوانی را در این سینما دیدم. سینمای رویایی پنجشنبه‌شب‌ها سانس هفت بعدازظهر. ولی بقیه خیابان دانشگاه هم منهای بیمارستان شاهرضا (امام رضا) هیچ شباهتی به خیابانی که می‌شناختم ندارد. مثل فلکه تقی‌آباد که غریبه است و خیابان خودمان احمدآباد که نه از درخت‌های زیبای بلندش در آن چیزی مانده و نه از پیاده‌روهای دوتایی‌اش در دو طرف خیابان. احمدآباد که کم‌ترین شباهت را به آن خیابان خرم و دلگشای قدیم دارد. خیابان از یک طرف چند متر عقب نشسته، درخت‌های روح‌نواز بلندش همه قطع شده، میدان احمدآباد تبدیل به چهارراه شده و آن بولوار بهشت‌گونه ملک‌آباد تا بالا (که دیگر نرفتم ببینم و بیش‌تر غصه بخورم) هیچ، هیچ نشان آشنایی ندارد. همه چیزهای کهنه، همه چیزهای گذشته در خدمت نو، در خدمت ماشین، در خدمت مدرنیته، در خدمت پول و تجارت و کاسبی حذف شده...
بیمارستان فرح ضمیمه بیمارستان قائم شده و توی خیابان کنارش، خانه قدیمی ما و خانه کنارش صاف شده برای ساخته شدن پارکینگ طبقاتی، گرچه هنوز دو درخت کاج توی حیاط‌مان را نمی‌دانم چرا از جا درنیاورده‌اند. باری... همه این‌ها را گفتم تا به این‌جا برسم که حول‌وحوش بیمارستان قائم، توی خیابان پرستار و فرعی‌هایش پر شده از مطب دکتر، درمانگاه، مجتمع پزشکی، داروخانه و آزمایشگاه. جمعیت شهر اگر از یک میلیون نفر در سال‌های مورد اشاره‌ام حالا سه برابر شده باشد، اما تعداد این چیزها شاید بیش از ده برابر شده، آیا این معنایش افزایش کیفیت و کمیت شاخص‌های بهداشتی است؟ مثل تهران که توی محله ما هر چند ماه یک داروخانه جدید باز می‌شود که بیش‌تر لوازم آرایشی و بهداشتی و ابزار کمکی و پیشگیری و مواد تقویتی می‌فروشند. آیا معنایش افزایش متوسط سن است که نیاز به این چیزها را افزایش داده؟ پژوهش در این زمینه کار من نیست، اما همین جور حسی چنین به یاد می‌آورم که در روزگار کهنه با وجود پایین بودن استانداردهای بهداشتی و درمانی و پزشکی، درد و مرض و افسردگی به وسعت و شدت روزگار نو نبود. مثال‌های فراوانی در فرهنگ ما و زبان فارسی وجود دارد، حاکی از این که گرچه در برخی زمینه‌ها نو را حلاوتی دگر است، در بعضی امور دیگر کهنه‌اش گواراتر.

روزنامه اعتماد، شماره 3473، سه‎‌شنبه 4 اسفند 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©