فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Thursday, September 03, 2015

مرگ، دو سال پس از آغاز پیری

ایرج كریمی را از دست دادیم

یار دیرین ما، همكار گران‌قدر و بی‌جانشین‌مان ایرج كریمی از میان ما رفت. ساعت ۲ و ۴۰ دقیقه‌ی بعدازظهر یازدهم شهریور، پس از چند سال كلنجار با چند بیماری سمج، مرگ‌بارترین‌شان، سرطان خون، در چند ماه اخیر سرانجام او را از پای درآورد. دو ماه آخر را در بیمارستان بستری بود و چند نوبت شیمی‌درمانی برای پیوند مغز استخوان افاقه نكرد و ایرج تسلیم شد. هرچند كه در دیدارها و مكالمه‌های سال‌های اخیر موضوع اصلی صحبت‌ها همین چیزها بود درباره‌ی بیماری‌های فک و دندان و استخوان و دوبینی و مراجعه به دكتر و آزمایشگاه و بیمه و تأثیر فلان دارو و غیره، اما روحیه‌اش به طرز عجیبی قوی بود. گزارش وضعیتش را با آه و ناله نمی‌داد و همیشه طنزی قاطی حرف‌هایش می‌كرد تا اوضاعش را تعدیل كند. خشمش را سر موضوع‌های مختلف بروز می‌داد اما از مظلوم‌نمایی و ناله كردن بیزار بود.
دو سال پیش در شماره‌ی ۴۶۱ ماهنامه‌ی «فیلم» (مرداد ۱۳۹۲) در صفحه‌اش «تماشاگر»، مطلبی نوشت به بهانه‌ی نگاهی به فیلم آیا برامس را دوست دارید (آناتول لیتواک، ۱۹۶۱) با عنوان «شصت‌سالگی». از میان مضمون‌های مختلف فیلم، ایرج روی مضمون پیری تأكید كرده بود و بدون آن‌كه خیلی موضوع را آشكار كند، داشت درباره‌ی موضوعی می‌نوشت كه چون او را می‌شناختم، حال و وضعش را می‌دانستم و به‌خصوص درباره‌ی پیری زیاد حرف زده بودیم، مطمئن بودم كه دارد حدیث نفس می‌كند. كشف این موضوع نیاز به هوش زیادی نداشت و وقتی پس از خواندن مطلب باهاش تماس گرفتم تا حرف دلم را به او بگویم، انكار نكرد اما همان طور كه در نوشته‌اش هم بود، در مكالمه هم برخلاف خودم خویشتن‌دار بود. جایی از اوایل آن مطلب نوشته بود: «شصت سالگی فقط گویای یک سن‌و‌سال نیست بلکه برچسبی است که ناگهان بر هستی مرد می‌خورد. مثل گرفتار شدن به یک نوع مرض و بیماری است که آدم تا ثانیه‌ی قبل از ابتلا در سلامت کامل است و مهم‌تر از آن از دید دیگران تن‌درست به حساب می‌آید. و تنها تفاوت دردناک و حتی تراژیک در مورد این مثال آن است که اگر حتی خودت هم به رغم شصت سالگی هم‌چنان احساس تن‌درستی و بدتر از آنْ احساس نشاط را داشته باشی مریض، و بد جوری هم مریضْ مریضِ لاعلاج، به حساب می‌آیی.»
ایرج اینک دو سال پس از آن مطلب كه به قول خودش به آستانه‌ی پیری رسیده بود، با آن‌كه كم‌وبیش از بیماری‌های مختلفش خبر داشتیم، اگر نه ناغافل اما زود از میان ما رفت. او نویسنده‌ و منتقدی بی‌جانشین، و همكاری بود كه نوشته‌هایش بیش از بقیه مورد توجه خوانندگان قرار می‌گرفت. هر بار با چاپ یک مطلبش، پیام‌های بسیار در تحسین نوشته‌هایش دریافت می‌كردیم و مثل همه‌ی ما او هم از دریافت این بازتاب‌های مثبت سر ذوق می‌آمد و دورخیز می‌كرد باز هم برای نوشتن. ایرج از نیمه‌ی سال گذشته به خاطر ساختن آخرین فیلم بلندش نیمرخ‌ها كم‌تر می‌نوشت و آخرین نوشته‌اش نقدی بر فیلم پرویز (مجید برزگر) در شماره‌ی ۴۸۳ (آذر ۱۳۹۳) مجله بود.
درباره‌ی ایرج باید بیش‌تر نوشت. این چند سطر، كه سه‌چهار ساعت پس از مرگ او نوشته می‌شود فقط واكنشی سریع به این رویداد غم‌انگیز است. یادداشت را با پاراگراف پایانی همان مطلب «شصت‌سالگی»اش به پایان می‌رسانم كه همان روز خواندنش، مثل پتک بر فرقم كوبیده شد و دست بردم به گوشی تلفن و شماره‌اش را گرفتم تا بگویم: «غوغا كردی ایرج!»
آن جمله‌ها این بود: «نظر من را بخواهید، یکی از تفاوت‌های مهم میان پیری و جوانی در بصیرتی است که پیرها در مقایسه با جوانان نسبت به مرگ دارند. این بصیرت می‌تواند در بهترین صورت‌ها هم‌چون دانشی بر غنای زندگی فرد بیفزاید. راستش گذاشته بودم تا این تفاوت را در فیلمی یا داستانی بیاورم ولی ارزشش را دارد تا در این مقاله‌ی شصت سالگی‌ام خرجش کنم: جوان فکر می‌کند به وصال محبوب نرسد می‌میرد، پیر می‌داند برسد هم می‌میرد.»

Labels: , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©