فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, September 18, 2015

رسم جوانمردی و حیای جنوب‌شهری

مجید جوانمرد که پس از سال‌ها دست به کار ساختن فیلمی شده، از راه نرسیده پایش کشیده شد به چهارراه حوادث، آن هم در مجادله‌ای با امین حیایی که بازیگر فیلم تازه‌اش آدم باش بود. حیایی در انتهای مصاحبه‌ای با روزنامه بانی‌فیلم گفته بود: "سرِ کار آقای جوانمرد واقعاً اذیت شدم و هنوز هم با ما تسویه حساب نکرده‌اند." همین. جوانمرد هم چند روز بعد در نامه‌ای به همان روزنامه، جواب این یکی جمله را با چند جمله داده بود که: "در عرض سی سال سابقه کاری من در سینمای ایران... کسی را به یاد ندارم که از دست بنده ناراحتی و رنجشی دیده باشد... الا فقط همین مورد خاص که از طرف آقای سوپراستار ما ادعا شده است." و بعد سر درددلش باز شده که: "بدان که این اذیت و آزار از سوی بنده نبوده، برعکس و حقیقتاً از طرف خود شما بوده که باعث دل‌خوری شخص من و دیگر همکاران در آن پروژه شده است. دریافت دستمزدی بالا از تهیه‌کننده ضعیفی چون من و بهانه‌های متعدد که برای کار می‌تراشیدید که بک‌گراند آن مادیات بود و بالا رفتن زمان فیلم‌برداری به مدت پانزده روز بیش‌تر از موعد برنامه‌ریزی و مبلغ دویست میلیون تومان خسارت و اضافه هزینه باعث آزار چه کسی می‌تواند شود؟" و اعتراف کرده: "تنها اعتراض و خواهشی که از شما داشتم این بود که خواستم قسط آخر را که مبلغی خیلی کم‌تر از خسارت وارده بود از شما تخفیف بگیرم که هنوز جواب مثبتی نداده و دو فقره چک از من به گرو برداشته‌اید و اصلاً فکر این نبودید که بنده بعد از سال‌ها بی‌کاری و دربه‌دری اکنون خواسته بودم فیلمی تهیه کنم تا از پرتو آن بتوانم نفسی بکشم." و نصیحتش کرده که: "آقای حیایی، حرمت و احترام پیش‌کسوتان را داشته باشید. بنده در طول فعالیت کاری‌ام با بزرگانی چون مهدی فتحی، خسرو شکیبایی، پرویز پرستویی، جمشید هاشم‌پور، داریوش ارجمند و دیگر هنرمندان اصیل این سینما کار کرده‌ام و هیچ‌گاه این مسائل بین ما نبوده و دوستانی صمیمی و مخلص بوده‌ایم و هستیم، شما که جای خود دارید [؟]، ولی بدان که یادت باشد در عرض آن یکی‌دو ماهی که با هم بودیم هیچ‌وقت درباره فیلم و هنر و سینما یا کتاب که باید نقل مجلس هنرمندان باشد، با هم بحث نکردیم و همه‌ش صحبت ما حول محور پول و دستمزد و مادیات می‌گشت. متأسفم آقای حیایی... شما مرا نمی‌شناسید و نمی‌دانید که جزو کدام دسته از فیلم‌سازان و نحله فکری هستم؛ فیلم‌سازانی که یک عمر شرافتمندانه و با مرامی حرفه‌ای و دور از هیاهو و جنجال و بدون ادعا بوده‌اند و به دیگران احترام گذاشته و باعث آزار کسی نشده‌اند. آقای حیایی... شما بچه بامعرفت جنوب شهر، بازیگر علاقه‌مند گذشته که دربه‌در دنبال نقش می‌گشتید، بچه خوش‌تیپ و استیل و بااستعداد که درکی بالا برای فهمیدن نقش‌ها و کاراکتر دارید، زحمت کشیدید تا به این موفقیت رسیده‌اید. حتی خودم بارها گفته‌ام که شما یکی از بازیگران مورد علاقه بنده هستید، اما یک چیز کم دارید... برو به آن فکر کن." و در نهایت این که: "همین فیلم آدم باش که با من کار کرده‌اید و باعث شرمندگی شما شده به‌جرأت می‌توانم بگویم یکی از فیلم‌های برتر و خوب شماست و شاید علتش این باشد که با کسی کار کردید که کارش را بلد است و به کارش اهمیت می‌دهد. اما تو حواست نبود..."
خب طبیعی است که اشک آدم درمی‌آید در این اوضاع و ترجیح می‌دهد به جای هر توضیح و تفسیری سرش را پایین بیندازد که کسی اشک‌هایش را نبیند. به قول آن مونولوگ راجندرا کومار در فیلم قلبت را به من بگو، دستت را به من بگیر در صحنه‌ای که داشت تنها و سردرگریبان، نیمه‌شبی توی خیابان خلوتی – نمی‌دانم در کلکته بود یا حیدرآباد یا یکی از شهرهای ایالت گجرات – می‌رفت، اگر اشتباه نکرده باشم گفت: "آه... چه روزگاری شده..." شاید هم یکی دیگر توی فیلمی دیگر این را گفته یا اصلاً چیز دیگری گفته و بنده قاطی کرده‌ام بر اثر غلیان احساسات. توی این وضعیت حواس که نمی‌ماند برای آدم.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©