فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, September 22, 2015

سلمانی‌های زندگی من

ستون هفتگی اعتماد / 19

در تناسبی غریب و تقدیری با عنوان این ستون محترم، پیشواز مهر و مدرسه از جمله مترادف بود با کچلی. حالا اوضاع فرق می‌کند و بچه ها اغلب با سلام و صلوات، لای پر قو، طوری که آب توی دل‌شان تکان نخورد، با موهای آراسته روانه مدرسه می‌شوند، اما هزار سال پیش، در دوره ما این‌جوری نبود.از جمله مقررات خدشه‌ناپذیر مدرسه «کچل کردن» بود؛ عنوانی مرسوم و رایج برای مراسم غیررسمی کوتاه کردن موها با نمره یک یا دو. آن‌هایی که می‌خواستند دیرتر – محض صرفه‌جویی – به سراغ سلمانی محل بروند با نمره یک می‌زدند و کسانی که دل‌شان می‌خواست به جای پیدا بودن پوست سرشان سیاهی موها پیدا باشد با نمره دو. با رشد سریع موها در آن سن و سال، که حدود یک سانت در ماه بود، باید هر هفته کله را به دست «اکبر سلمانی» - که پارسال مرحوم شد – می‌سپردیم. گاهی چند روز هم لفتش می‌دادیم، اما باید شانس می‌آوردیم و از چشم ناظم یا مدیر مدرسه پنهان می‌ماندیم.
یکی از کاربردهای آیین صف کشیدن صبحگاهی این بود که مدیر و اغلب ناظم، لای صف‌ها راه می‌رفت تا مثلاً نظافت بچه‌ها را بازدید کند. تمیزی و آراستگی لباس که با وضع مالی عمومی بچه‌ها زیاد قابل تأکید نبود و نهایتش به کسانی که لباس‌شان پاره بود توصیه می‌کرد بدوزند یا وصله بزنند. اما بیش‌ترین کاربرد این صف‌ها کنترل اندازه موی سر و گاهی – به‌طور تصادفی – ناخن‌ها و کثیفی زیر آن‌ها بود. ناظم راه می‌افتاد توی صف و نگاهی به کله‌های بچه ها می‌انداخت. از جلوی برخی سریع رد می‌شد، جلوی بعضی کمی مکث می‌کرد. موی بعضی را هم اندازه می‌گرفت. ابزار اندازه‌گیری‌اش انگشت شست و سبابه بود. اگر موی کسی به دست می‌آمد، یعنی می‌توانست با این دو انگشتش بگیرد، یعنی که بلند است. بسته به میزان بلندی، ناظم واکنش نشان می‌داد: «کوتاه کن.»، «فردا این‌جوری نیایی مدرسه.»، «گوساله این چه وضعیه؟» و... در مواردی هم ترکه زدن به کف دست و گوش پیچاندن و پس‌گردنی بود و تهدید. معلوم هم نبود این بچه‌های زبل چه جوری مدتی از گزند نگاه‌های مراقب، خودشان را پنهان نگه داشته‌اند.
موی کوتاه فقط جزو مقررات مدرسه رفتن نبود. حتی باید عکس‌های شش‌درچهاری هم که یک هفته قبل از شروع مهر در عکاس‌خانه می‌گرفتیم برای نام‌نویسی و الصاق به پرونده و کارنامه، با موی کوتاه گرفته می‌شد. در دو هفته آخر شهریور، سر سلمانی‌ها شلوغ و البته کارشان راحت بود. فقط با ماشین نمره یک یا دو سروکار داشتند و از مدل دادن و آلاگارسون کردن خبری نبود. ماشین‌های‌شان هم دستی بود. هنوز ماشین برقی نیامده بود. استدلال این بود که بچه‌ها باید به درس و مشق‌شان می‌رسیدند نه به قر و فر. یک استدلال بهداشتی هم در کار بود: در فقدان توجه عمومی طبقات زیر متوسط به بهداشت فردی – امکانات که نبود – کوتاه نگه داشتن موی بچه ها لااقل کار تمیز نگه داشتن این قسمت از بدن را راحت‌تر می‌کرد.
در دوره دبیرستان – آن موقع دوره راهنمایی نبود – وضع فرق می‌کرد و می‌توانستیم موها را کمی بلندتر کنیم. در حد دو سه سانت. اجازه آلاگارسون کردن و گیسو پریشان کردن و مدل دادن نبود، البته اغلب بچه‌ها یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های‌شان همین رسیدگی به سر و وضع‌شان – لباس و موها – بود. سن‌وسال هم اقتضا می‌کرد که سرها و گوش‌ها بجنبند. چند دبیرستان دخترانه هم در همان نزدیکی بود و این امر ضرورت چنین توجهی را تشدید می‌کرد. البته گاهی صف بازدید ناظم و مدیر نیز در کار بود و تلاش برای در امان ماندن از نگاه آن‌ها؛ اما شاید حتی موقع راه رفتن توی حیاط مدرسه هم ناغافل در تیررس نگاه مراقبان قرار می‌گرفتی و تذکر و توبیخ و تهدید و پس‌گردنی نثارت می‌شد: «فردا این‌جوری نیایی مدرسه‌ها.»
سال سوم دبیرستان، بهار 1348، پیش از آغاز امتحان‌های ثلث سوم، جمع‌مان کردند توی حیاط دبیرستان ابن‌سینای گرگان. از قبلش تذکر داده بودند که امتحان‌های ثلث سوم در راه است، به جای ور رفتن با موهای‌تان و رفتن جلوی مدرسه دخترانه حواس‌تان به درس‌تان باشد، بروید موهای‌تان را کوتاه کنید. عده‌ای به این توصیه عمل کردند و عده‌ای نه. آقای ناظم قیچی به دست آمد توی صف و یک قبضه از موهای وسط سر هر کسی که هنوز موهایش را کوتاه نکرده بود، برید و گذاشت کف دستش؛ از جمله من. سرم را با نمایشی از تنبه و ندامت پایین انداختم، اما موهایم آن قدر بلند و پرپشت بود که پس از پایان صف، با مقداری دستکاری، قسمت قیچی‌شده کاملاً پنهان شد و نیازی به رفتن به سلمانی نبود. البته با وزیدن باد یا دست خوردن به موها، شیار خالی شده پیدا می‌شد، اما استفاده از چنین موقعیتی، سوژه‌ای برای سرگرمی هم بود. یکی‌دو روز موها را به همان شکل حفظ کردم تا این که باز در معرض نگاه ناظم قرار گرفتم و این بار شیار مطمئن دیگری به طور متقاطع روی سرم انداخت که دیگر چاره‌ای جز کوتاه کردن موها برای اندوختن علم و دانش نماند. جدا از چند ماه کچلی دوران پیش از مدرسه که حکایتش را یک بار نوشته‌ام و این کچلی‌های اجباری مدرسه، کچلی موروثی که از بیست‌سالگی شروع شد، داستان دیگری است که ادامه یافت و همین شد که حالا اسم این ستون شده «کچلیات».

روزنامه اعتماد، شماره 3349، سه‌شنبه 31 شهریور 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©