فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, August 18, 2015

زغال‌های زندگی ما

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 14

تلگرام و واتس‌اپ و غیره را روی mute گذاشته‌ام. هرچه پیامک و اقلام دیگر می‌رسد، برسد. دیگر با هر دینگ‌ودینگی نمی‌روم سراغ گوشی تا ببینم آن لابه‌لا نشانی از آیکون پروفایل انتظار هم هست یا نه. گاه‌وبی‌گاه کرکره‌اش را پایین می‌کشم و اقلام رسیده را وارسی می‌کنم. حالا چند ماه هم هست که به اپلیکیشن اینستاگرام مجهز شده‌ام و صفحه‌ای در آن باز کرده‌ام و گاه‌وبی‌گاه پست‌هایی می‌گذارم و پست‌های دیگران را ورق می‌زنم. اخیراً چندتا پست گذاشته‌ام در ادامه همین دغدغه‌هایی که توی چند «کچلیات» اخیر مندرج در «کرگدن» به آن‌ها پرداخته‌ام. به همین تخریب طبیعت و معماری و چهره نسبتأ قدیم تهران به بهانه بازسازی بناهای فرسوده. عکس‌هایی می‌گیرم از بناهای بزرگ در حال ساخت؛ به‌خصوص اگر چندتا کنار هم باشند. عنوان این سری پست‌ها را گذاشته‌ام «کابوس سازندگی». حالا که تعداد این پست‌ها بیش‌تر شده و می‌تواند بیش‌تر از این هم بشود، مانده‌ام که نکند برخی خوانندگان فکر کنند از سر نوستالژی پیرمردانه دارم با این چیزها مخالفت می‌کنم. البته به‌شدت اهل نوستالژی هستم، اما این موضوع ربطی به نوستالژی ندارد. خیلی ساده بحث سلامت و امنیت و زیبایی است. مثلاً وقتی هوا آلوده بشود و آدم بابت مواد و وسایل و عناصر آلوده‌کننده اعتراض کند، این که ربطی به نوستالژی ندارد.
داشتم به همین عنوان «کابوس سازندگی» فکر می‌کردم که یاد حرفی از عباس کیارستمی افتادم که در جریان توضیح اهمیتی که لوکیشن در فیلم‌هایش دارد، گفت: «من سرطان لوکیشن دارم!» البته منظور او از این تعبیر هنرمندانه حساسیت فوق‌العاده به یافتن لوکیشن‌هایی برای فیلم‌هایش است که هم به معنا و عمق فیلم‌هایش و هم به زیبایی بصری آن‌ها بیفزاید. به قرینه همین تعبیر، حالا فکر می‌کنم «سرطان سازندگی» برای موضوع مورد نظرم حتی گویاتر از «کابوس سازندگی» است. اگر سرطان کیارستمی یک حساسیت خوش‌خیم و مفید است که به نتایج درخشانی در فیلم‌هایش می‌انجامد، سرطان سازندگی در این شهر و این سرزمین یک بیماری به‌شدت بدخیم و رو به گسترش است که دارد کار همه‌مان را می‌سازد.
مسئولیت تخریب طبیعت و محیط‌ زیست و معماری سنتی فقط هم متوجه دولت نیست. البته در نهایت، باز همه چیز متوجه دولت است، اما حتی اگر برخی موانع قانونی نبود، خود ملت همیشه در صحنه چیزی از طبیعت این سرزمین باقی نگذاشته بود. تصور روزهایی را بکنید که باران شدیدی در شهر می‌بارد و جوی‌ها به دلیل گرفتگی طغیان می‌کنند. بعد که مأموران بخت‌برگشته سر می‌رسند، خروارها زباله و اغلب مواد و ظرف‌های پلاستیکی از راه‌آب‌ها بیرون می‌کشند. خب این‌ها را که دولت نمی‌ریزد، همین مردم نازنینی می‌ریزند که شهر و طبیعت را زباله‌دانی خودشان کرده‌اند. برای هر نفر هم که یک مأمور نمی‌شود گماشت.
اخیراً مستندی ساخته شده درباره روند تخریب جنگل‌های استان اردبیل. طبق اطلاعات ارائه‌شده در این فیلم و تصویرها و نقشه‌های ماهواره‌ای، جنگل‌های این استان سال به سال دارند کم‌تر و کوچک‌تر می‌شوند. البته تخریب جنگل‌های کم‌وسعت کشور محدود به این استان نیست، اما چوب حاصل از جنگل‌های دیگر، گویا عمدتاً به مصرف‌های صنعتی می‌رسد، ولی دلیل آب رفتن جنگل‌های اردبیل حیرت‌انگیز، تأسف‌بار و گریه‌آور است. طبق اطلاعاتی که این فیلم می‌دهد، بیش‌تر درختان قطع‌شده این منطقه صرف تولید زغال می‌شود. باورتان می‌شود؟ این شغل عده‌ای از افراد محلی است که برای مصرف رستوران‌ها و سایر مصرف‌کنندگان زغال‌دوست، درخت‌ها را قطع می‌کنند و در کوره‌های زغال‌سازی برای رفاه حال شهروندان محترم و نیازمند فراوری می‌کنند. خب اگر پنجاه‌شصت سال پیش بود، می‌شد چنین تفسیر کرد که زغال بخش قابل توجهی از سوخت مورد نیاز مردم را تأمین می‌کند، اما حالا که سوخت‌های جایگزین دیگری وجود دارد، پس چرا مصرف زغال مردم این‌قدر زده بالا؟ تحقیقات سازنده این فیلم نشان می‌دهد که مردم و رستوران‌ها برای چاق کردن قلیان و پختن کباب به زغال نیاز دارند و کباب با زغال خوشمزه‌تر است! قلیان را هم که با چیز دیگری نمی‌شود کشید گویا. تازه مصارف دیگر و گسترده‌تر برپاکردن منقل با زغال‌هایی در اندازه‌های مختلف و فراوری شده با انواع اسانس‌ها هم که جای خود دارد؛ و چه جایی هم. خب سرنوشت و لیاقت چنین ملتی آیا نابودی جنگل‌ها و محیط زیستش نیست؟ برای کباب درست کردن و قلیان کشیدن و قلیان به پا کردن باید جنگل‌ها را نابود کرد؟ توی یکی از سریال‌های آیتمی اخیر مهران مدیری، خبرنگار تلویزیون میکروفن را جلوی دهان هر رهگذری که می‌گرفت و از او می‌پرسید برای تعطیلات آتی برنامه‌اش چیست، جوابی با این مضمون می‌داد که مقداری جوجه‌کباب می‌گیریم می‌رویم شمال. واقعاً هم این شده تفریح مردم. برای پختن جوجه‌کباب در طبیعت هم که کپسول گاز با خودشان نمی‌برند؛ یا شاخه‌های درختان را می‌شکنند یا زغال‌هایی می‌خرند که از سوزاندن درختان همین جنگل‌ها تهیه شده. مستند یادشده حکایت‎‌هایی می‌گوید از جنگ‌وگریز زغال‌سازان محلی و جنگلبان‌ها که البته ثمر چندانی ندارد، چون ریشه موضوع درون خود ملت است. اگر این تقاضاها و نیازهای کاذب در مردم وجود نداشته باشد، کسب‌وکاری چنین گسترده و ویرانگر هم به وجود نمی‌آید.
یکی از همکارانم می‌گوید سر خیابان‌شان یک دکه مطبوعاتی هست که مثل اغلب دکه‌ها چیزهای دیگر هم می‌فروشد؛ از جمله زغال. «هر بار که از کنار این دکه رد می‌شوم، یکی از شرکا در حال جداکردن زغال‌های درون کیسه‌های بزرگ، جهت تقسیم کردن‌شان برای مصرف‌های گوناگون است. مگر این مردم چه‌قدر زغال مصرف می‌کنند؟»

روزنامه اعتماد، شماره 3319، سه‌شنبه 27 مرداد 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©