فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, August 10, 2015

نفس‌تنگی

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 13

کابوس‌ها که تمامی ندارند، حتی موقع وارسی گوشی به امید رسیدن پیامی از گودو. در عین ناامیدی، کرکره را پایین می‌کشم شاید در عمق آن سیاهی و تاریکی، آیکون پروفایل انتظار ظاهر شود، اما خبری نیست و هرچه زمان می‌گذرد، این امید کم‌تر و کمرنگ‌تر می‌شود. روز و شب هم ندارد. حالا دیگر کابوس‌ها بیش‌تر در روزها هجوم می‌آورند. در روز که واقعیت سهمگین‌تر خودش را به رخ می‌کشد. داربست‌ها، اسکلت‌های بتونی و فلزی، تاورکرین‌ها، میکسرها و صداهای ساخت‌وساز کابوس مداوم‌اند. صدای همان میکسرها، مته‌ها، اره‌های آهن‌بُر، جوشکاری، سنگ‌بری...
هفته پیش برای نخستین بار رفتم به «خانه/ موزه استاد انتظامی» در کوچه احمدی، منطقه قیطریه. گاه‌وبی‌گاه از این کوچه می‌گذرم، اما این بار ایستادم و مکث کردم و نگاه کردم. البته که برخلاف سال‌های نه چندان دور، جای پارک پیدا نمی‌شد. ماشین را جلوی پارکینگ خانه روبه‌رو گذاشتم و به سفارش مدیر موزه سوئیچ را به همکارش دادم که در صورت لزوم آن را جابه‌جا کند. شرح ویژگی‌های موزه بحث دیگری است؛ دارم از بلایی که بر سر این کوچه آمده می‌گویم.
آن طور که خود عزت‌الله انتظامی گفته، این خانه را سال 1347 به قیمت 310 هزار تومان خریده است. در واقع یکی از دوستانش کل خانه‌های این کوچه را ساخته و بیش‌ترشان را به دوستان و آشنایان فروخته است. خانه روبه‌رویی هم متعلق به استاد علی نصیریان بوده است. پنج‌شش سال پیش با احداث خیابان اندرزگو و تعریض خیابان قیطریه، انتهای این کوچه بن‌بست به جایی باز شد که از یک طرف خیابان اندرزگو شروع می‌شود و از طرف دیگرش بولوار کاوه. کوچه شد محل رفت‌وآمد ماشین‌ها. البته روند تخریب کوچه از حدود پانزده سال پیش آغاز شده بود، اما از آن پس این روند سرعت گرفت. کسانی که در سال‌های پیش‌ترش این کوچه را دیده‌اند، حتماً به یاد دارند که چه جور کوچه‌ای بود. از ابتدای غربی‌اش در خیابان بوعلی که وارد می‌شدی، اولش یک کارخانه یخ‌سازی بود. بیست‌سی متر جلوتر کوچه قوسی می‌خورد و بعد وارد قسمتی از آن می‌شدی که انگار در سرزمینی دیگر است. دو طرف کوچه ردیف خانه‌های ویلایی یک طبقه بود. سرسبز و پرگیاه و دلگشا. با دیواره‌های نرده‌ای که درختان و گیاهان لابه‌لای آن‌ها را پوشانده بود. هر خانه یک در کوچک داشت و دری بزرگ‌تر برای پارکینگی با ظرفیت یک ماشین. بقیه حیاط باغی بود پر از دارودرخت. یاس‌ها و اطلسی‌ها و نسترن‌ها و سایر گل‌ها و گیاهان قدکشیده و آویخته، لمیده بر بالای نرده/ دیوارها به کوچه سرریز کرده بودند و چنان منظره‌ای بود که هوش از سر می‌برد. به «کوچه عشاق» معروف بود. خلوت بود و آرام. عطر یاس‌ها و سایر گل وگیاه‌ها هم فضا را می‌ساخت. (جای پرویز دوایی خالی که آن‌جا را توصیف کند.) خبری از رفت‌وآمد رهگذران و ماشین‌های عبوری نبود. فقط اهل محل، ساکنان همان بیست‌وچند خانه می‌آمدند و می‌رفتند. در انتهای کوچه خانه بزرگ‌تری بود که پس از باز شدن بن‌بست، بیش‌تر معلوم شد که چه حیاط زیبایی دارد، با چمن یکدست، تابی در یک سو و یادگارهایی کم‌وبیش باقی ماند از Belle Epoque، از دوران طلایی و خوش این کوچه زیبا و بی‌نظیر. اما همان موقع هم معلوم بود که با توجه به تعریض خیابان‌های همجوارش و باز شدن انتهای کوچه به خیابانی پررفت‌وآمد، این حیاط و خانه هم ماندنی نیست؛ که نبود و خیلی زود جایش را به بنایی چندطبقه و تجاری داد.
داشتم می‌گفتم که از حدود پانزده‌بیست سال قبل، آن خانه‌های زیبای ویلایی یک‌به‌یک جایشان را به مجتمع‌های مسکونی پنج‌شش طبقه دادند. پنج‌شش سال قبل که کوچه از حالت بن‌بست درآمد معلوم بود همان چند ویلای باقی‌مانده هم به‌زودی تخریب خواهند شد. باز شدن انتهای مسیر درواقع تیر خلاص بود بر پیکر این کوچه رؤیایی. هفته گذشته که به آن‌جا رفتم و ایستادم و تماشا کردم، دیگر هیچ شباهتی به کوچه‌ای که می‌شناختم نداشت. غصه‌ام گرفت. خانه استاد انتظامی – که در جریان تدارک کتاب «آقای بازیگر» بارها به آن‌جا رفته بودم – البته برای کاربری متفاوتی به‌کل بازسازی شده، با معماری متفاوت اما همچنان در یک‌طبقه با سالن نمایشی در زیرزمین و کافی‌شاپی روی بام. تنها خانه ویلایی باقی‌مانده در این کوچه، در همسایگی غرب خانه استاد است. داشتم تحسینم را نثار صاحب این خانه می‌کردم که مرا از اشتباه درآوردند: درواقع صاحبش بیش از سه برابر قیمت روز روی آن قیمت گذاشته و به امید روزی نشسته که مشتری مرغوب پیدا شود که بالاخره پیدا هم می‌شود. در این شرایط بد هم نیست. چون یک خانه ویلایی با آن مشخصات در محاصره مجتمع‌های آپارتمانی و در چنان کوچه‌ای محکوم به فناست؛ حالا دست‌کم صاحبش روی این ویرانی قیمت بالاتری گذاشته است. این همان وضعیتی است که خانه زیبای عباس کیارستمی حدود یک کیلومتر آن طرف‌تر، در انتهای کوچه بن‌بستی در محله چیذر، گرفتارش شده است. این خانه و خانه قرینه‌اش در کنار آن، اینک در گودال میان ساختمان‌های بلندی که دیواربه دیوار آن‌ها ساخته شده، دچار نفس‌تنگی شده‌اند. این‌ها آیا مصداق کابوس نیستند.

روزنامه اعتماد، شماره 3313، دوشنبه 19 مرداد 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©