فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 07, 2015

همه حال‌شان خوب است

در دنیای تو ساعت چند است؟
نویسنده و کارگردان: صفی یزدانیان
مدیر فیلم‌برداری: همایون پای‌ور
تدوین: فردین صاحب‌الزمانی
موسیقی: کریستف رضاعی
صدابرداران: جهانگیر میرشکاری، مهدی ابراهیمی‌زاده
طراح چهره‌پردازی: افروز بوجاریا
مدیر هنری و طراح صحنه و لباس: ایرج رامین‌فر
بازیگران: لیلا حاتمی، علی مصفا، زهرا حاتمی، ابراهیم ضمیر، کریستف رضاعی
تهیه‌کننده: علی مصفا
100 دقیقه
گیله‌گل/ گلی ابتهاج (لیلا حاتمی) که از فرانسه به ایران برگشته، از فرودگاه به رشت می‌رود تا در خانه قدیمی مادرش اقامت کند. هنگام ورود به رشت، فرهاد (علی مصفا) از او استقبال می‌کند. گلی که فرهاد را نشناخته، از دیدن او تعجب می‌کند و با این که او چند بار خودش را معرفی می‌کند، گلی او را نمی‌شناسد. فرهاد که در زمان دانشجویی همکلاسی گلی بوده، در حال حاضر مغازه قاب‌سازی دارد و در همان‌‌جا به بچه‌ها زبان فرانسه درس می‌دهد. او در تمام سال‌هایی که گلی در خارج از ایران بوده همدم و همنشین حوا (زهرا حاتمی) مادر گلی بوده است و تمام اوقات فراغتش را در خانه او گذرانده است. گلی از این که فرهاد مدام او را دنبال می‌کند مرتب با او دعوا می‌کند و در یکی از جروبحث‌هایش اجازه می دهد تعدادی رهگذر، به تصور ایجاد مزاحمت، او را کتک بزنند. چند روز بعد گلی که از کارش پشیمان شده، برای عذرخواهی به مغازه او می‌رود ولی با در بسته مواجه می‌شود و اثری از او نمی‌یابد. بعد از چندی فرهاد با یک چمدان به منزل گلی می‌رود و بعد از گشودن چمدان، یادگارهای به‌جا مانده از دوران کودکی را به او نشان می‌دهد و درباره آن‌ها صحبت می‌کند. گلی کم‌کم عشق فرهاد را باور می‌کند. فرهاد هم آن‌قدر حرف می‌زند که همان‌جا خوابش می‌برد.

در همان ابتدای فیلم، گیله‌گل (گلی) که از خارج آمده برای رفتن به رشت سوار اتوبوسی می‌شود که یک لحظه از نگاه او می‌بینیم تلویزیونش فیلمی نشان می دهد اما تصویری که از آن بر پرده می‌افتد قاعدتأ حتی برای تماشاگر پیگیر سینمای ایران هم نباید چندان آشنا باشد. فقط تصویری‌ست از یک قایق کوچک اسباب‌بازی. این نمایی‌ست از فیلم کوتاه قایق‌های من که یزدانیان ده سال پیش ساخته و حالا با دیدن در دنیای تو ساعت چند است؟ به این نتیجه می‌رسم که این ارجاعی شخصی و حاوی چند نکته است که برای دریافتنش هوش چندانی لازم نیست. یکی دل‌بستگی ریشه‌دار و عمیق فیلم‌ساز به این موضوع و این حال‌وهوا که پیداست با خاطره‌ای دور و هنوز تازه پیوند دارد و ساخت این فیلم‌ها هم نوعی تراپی در ارتباط با آن موضوع قدیمی است؛ و دوم این که گویا ساختن قایق‎‌های من یک جور دست‌گرمی برای شکل گرفتن در دنیای تو ساعت چند است؟ بوده است. این جور فیلم‌ها را با عنوان «نوستالژیک» توصیف می‌کنیم که در ذات این عنوان، دریغ و حسرت و حتی گاهی سانتی‌مانتالیسم – رقیق یا غلیظ – وجود دارد. صفی یزدانیان بنا به همان رویکرد و روحیه آشنایی که از معاشرت با او یا خواندن نوشته‌هایش می‌توان دریافت، لااقل از سانتی‌مانتالیسمش آگاهانه و عامدانه دوری کرده، اما دریغ و حسرتی اگر در کار نبود ساختن این دو فیلم هم منتفی بود و ضرورتی نداشت.
در سکانس پایانی در دنیای تو ساعت چند است؟ هم که فرهاد به جای دردل صریح ترجیح می‌دهد چمدان قدیمی خاطراتش را مثل مثل سفره دل در برابر گلی بگشاید، در جمله‌ای که میان این دو ردوبدل می‌شود می‌فهمیم او قایق دوران کودکی‌اش را نیز در میان خرت‌وپرت های قدیمی و عزیزش نگه داشته است. در قایق‌های من ارجاع به آتش عشقی قدیمی به دوران کودکی برمی‌گردد و در فیلم اخیر به زمان جوانی و دوران دانشجویی. آن‌جا هم نام شخصیت اصلی (با بازی علی مصفا) فرهاد است؛ در همان شهر و همان لوکیشن یا خانه‌ای بسیار شبیه آن. یک جا هم که عشق قدیمی (آن بار با نام مریم) را که حالا ازدواج کرده و نام همسرش علی است (علی یاقوتی؟) و فرزندی دارد در گورستان می‌بینیم زاویه دوربین طوری‌ست که چهره‌اش پیدا نیست اما انگار خود لیلا حاتمی‌ست. آن‌جا به طور مشخص، این دو دخترعمه - پسردایی هستند و این‌جا دو آشنای خانوادگی. آن‌جا فرهاد خارج بوده و برگشته، و این بار گلی پس از بیست سال از فرانسه برمی‌گردد. پیداست که فرهاد در همه این سال‌ها عاشق گلی مانده، تنها مانده، به جای کوه کندن برای اثبات عشق، از خودش تندیس صبوری بنا کرده و در برابر جفای محبوب به خدمتگزاری مادر او پرداخته است. انگار او یکی از عاشقان عارفی است که در فراق عاشق‌تر می‌ماند تا وصال، زیرا می‌داند چنین عشقی ماندنی‌تر است. حتی به نظر می‌رسد فرهاد که فرانسه را گویی فقط در خواب‌هایش (آن هم با حضور گلی در هر یک از این رؤیاها و فقط به عشق او) دیده، زبان فرانسوی را هم تنها به عشق گلی آموخته و حالا به مرتبه معلمی نیز رسیده است؛ هرچند بابت لهجه نادرستش در خیال مورد طعن و کنایه رقیب قرار می‌گیرد. شخصیت زنی با چتر و کلاه پوستی در تابلویی از دگا که قاب می‌کند و به گلی هدیه می دهد، از نگاه و در ذهن او خود گلی است. در آموختن طرز تهیه پنیر فرانسوی هم طعمی از همین عاشقیت هست. فرهاد عاشقی درک‌نشده است که در برخورد اول، محبوب جفاکار حتی او را به یاد هم نمی‌آورد، با این حال پا پس نمی‌گذارد. به تعبیر عامیانه‌اش منت‌کشی هم می‌کند اما هنوز به جای باوراندن احساسش، بیش‌تر سوءتفاهم ایجاد می‌کند. فرهاد از سوی گلی تحقیر می‌شود، سرزنش‌ها و بی‌اعتنایی‌های او را تحمل می‌کند (در سکانس‌های مربوط به گذشته هم می‌بینیم کنایه‌ها و سرزنش‌های مادر گلی را نه‌تنها تحمل می‌کند که از جان و دل می‌پذیرد) و هم‌چنان پای‌بند این عشق یک‌طرفه می‌ماند. برای خوشایند محبوب گریزپا رقیب عشقی‌اش – علی یاقوتی – را به یاد گلی می‌آورد و حتی نشانی آرایشگاه علی را در انزلی پیدا می‌کند و به گلی می‌دهد که حتی می‌تواند نوعی خوش‌خدمتی حقیرانه تلقی شود اما در همان شهر، در حالی که حاصل یک خوش‌خدمتی دیگرش – پنیر فرانسوی – را برای گلی آورده مورد عتاب او قرار می‌گیرد و بعدش به خاطر او از رهگذرهای فضول کتک می‌خورد. یادگارهای مانده از گلی، بر همه روح و ذهنش تأثیر می‌گذارد، حتی شباهت دختربچه‌های تصویری در کتابی فرانسوی که از گلی باقی مانده و حالا کتاب درسی او برای فرانسوی آموختن به دو دختربچه با همان شکل و شمایل شده. تصور فرهاد از آنتوان (مرد زندگی گلی که فرهاد با وجود دغدغه‌اش در این باره حتی جرأت نمی‌کند درباره او صریح از گلی بپرسد) مستقیم از درون تصویر موسیو لوگران در همان کتاب می‌آید و با عکس مشترک گلی و آنتوان جلوی کافه‌ای در پاریس ترکیب می‌شود و آن سکانس خیالی برخورد فرهاد با رقیب در مغازه قاب‌سازی‌اش را شکل می‌دهد.
در قایق‌های من کودک عاشق فقط نگاه می‌کند؛ عشقی انفعالی که گویی حاصل فقدان جسارت است. پیداست که محبوب این عشق را دریافته و با نگاهش – و فریادش در دهانه چاه – او را به خود می‌خواند و منتظر اظهار عشق است اما حتی توصیه و تشویق پدر برای رفتن به سوی مریم هم در فرهاد اثری نمی‌گذارد. شاید به همین دلیل است که او قایقش را به جای انداختن در حوضچه یا آن برکه خیلی کوچک توی حیاط، روی خشکی به دنبال خود می‌کشاند و به این ترتیب، ناکامی این عاشق صبور خیلی طبیعی و معقول به نظر می‌رسد و در هر دو فیلم، بیش‌تر به درد این می‌خورد که قایق، تجسمی از ناکامی باشد (فیلم‌ساز حتی با ظرایف کوچکی مثل بند کفش باز فرهاد هم شخصیت‌سازی می‌کند). در آن فیلم کوتاه، وقتی فرهاد پس از سال‌ها به خانه متروک پدربزرگ می‌رود و قایق قدیمی‌اش را از اعماق گذشته بیرون می‌کشد، این اسباب‌بازیِ حالا رنگ‌ورورفته بیش از هر چیز یادآور از دست دادن است تا رسیدن. تجسمی از حسرت و ناکامی است تا عشقی آتشین. زمانی دایی‌اش به او گفته بود زیرزمین خانه پدربزرگ معجزه می‌کند و اگر قایقش را در آن بیندازد تبدیل به کشتی می‌شود. حالا که می‌آید و باقی‌مانده قایقش را از زیرزمین درمی‌آورد و «به یاد آن‌وقت‌های مریم» به اسکله می‌رود و همان طوری که به مریم گفته بود تا صبح آن‌جا می‌ماند، دستی زنانه (دست مریم؟) وارد قاب می‌شود و قایق را از روی نیمکتی که فرهاد در کنارش چرت می‌زند برمی‌دارد. با صدای بوق کشتی‌ای که بر دریا می‌گذرد، فرهاد بیدار می‌شود. قایق او – به نشانه گذشته، عشق قدیمیِ ازدست‌رفته – محو شده، و تبدیل به کشتی‌ای شده که کم‌کم در افق کوچک و محو می‌شود و گویی فرهاد را با خود به سرزمین‌های دیگر می‌برد. فرهاد که بیدار می‌شود دنبال قایقش نمی‌گردد، بلکه به کشتی‌ای که دور می‌شود نگاه می‌کند و انگار آن معجزه را باور کرده و این همان قایق اوست که به معجزه‌ای تبدیل به کشتی شده است. فرهاد را در سکانس اول قایق‌های من در اتاقی کوچک و خلوت با وسایلی مختصر در کنار چمدانش می‌بینیم. پیداست که هنوز آرام و قرار نگرفته. هنوز مسافر است و خانه‌به‌دوش؛ یا از جایی آمده یا می‌خواهد برود. همه زندگی‌اش در یک چمدان خلاصه شده. مثل چمدان انتهای در دنیای تو ساعت چند است؟ در این‌جا هم او را تنها و بی‌کس می‌بینیم (جایی از فیلم از فرهاد می‌شنویم که او از روسیه آمده و نام خانوادگی‌اش – یروان – یادآور ایروان ارمنستان است). یکی از آن آدم‌های مرموز و بی‌نشان فیلم‌هایی که دوست داریم.
لحن دلپذیر و خویشتن‌دارانه یزدانیان در قایق‌های من حالا در دنیای تو ساعت چند است؟ به پختگی و عمق بیش‌تری رسیده است. چیزهایی در هر دو فیلم هست که شاید سهمی در روایت نداشته باشد اما این فضای عاشقانه را می‌سازد. ارجاع او به فیلم‌ها و فیلم‌سازان محبوبش هرچند سرراست، اما از جنس خود فیلم، و آن هم خویشتن‌دارانه است. مثل نماهای تارکوفسکی‌وار به سبک تابلوهای «طبیعت بی‌جان» در هر دو فیلم (مثل آن سطل یک‌وری روی زمین زیر باران در قایق‌های من و برخی از تصویرهای در دنیای تو ساعت چند است؟) یا نمایش فیلم‌های هشت میلی‌متری قدیمی با تک‌نوازی گیتار بر آن‌ها که یادآور سکانسی از پاریس، تگزاس (ویم وندرس) با نوای گیتار رای کودر بر این تصویرهاست اما انگ تقلید بر آن‌ها نمی‌توان زد. این‌ها همه حاکی از رسوب کردن آن علایق در ذهن و دنیای فیلم‌ساز است که حالا تبدیل به چیزهایی متعلق به او شده و دنیای شخصی خود او را آفریده است. رفت‌وبرگشت‌های فیلم‌ساز در زمان، فارغ از تمهیدهای فنی، بیش‌تر در خدمت این ایده محوری‌ست که گذشته نگذشته، تمام نشده و در حال و اکنون جاری‌ست و به همین دلیل این قدر در وضعیت شخصیت‌های داستان تأثیر می‌گذارد. در قایق‌های من صدای حال در گذشته و صدای گذشته در حال می‌آید و تصویرهایی از حال و گذشته به هم کات می‌شوند. فرقش این است که برخی از صداهای دوران حال، طنین گذشته را هم دارند؛ و صداهای حال، معلوم نیست حاصل مکالمه‌ای تلفنی هستند یا گفت‌وگویی حضوری. صدای مریم در ابتدای فیلم که برای فرهاد پیام تلفنی می‌گذارد اصلاً کیفیت صدای تلفنی را ندارد و مکالمه‌های بعدی نیز در حالت تعلیقی میان حضور و غیاب طرفین گفت‌وگو باقی می‌مانند. آن‌ها در حال مکالمه‌ای تلفنی‌اند یا گفت‌وگویی حضوری؟ یا که اصلاً همه این‌ها در ذهن فرهاد می‌گذرد؟ فرهاد کوچولو که روی پله خانه قدیمی نشسته (در وضعیت امروزی خانه)، ورود فرهاد در زمان حال را می‌بیند که وارد خانه می‌شود، هم‌چنان که در در دنیای تو ساعت چند است؟ هم این گونه تداخل زمان‌ها – آدم‌های حال در گذشته، و گذشته در حال – وجود دارد. حتی گلی به شکل غریب و نامنتظری در لباس مردانه و با کلاه شاپوی پدرش – آقای ابتهاج – در حیاط خانه قدم می‌زند و در را به روی پیرمرد همسایه می‌گشاید که او را به عنوان آقای ابتهاج به قدم‌زنی در خیابان دعوت می‌کند.
در دنیای تو ساعت چند است؟ فیلم دلپذیر و به‌اصطلاح «حال‌خوب‌کن»ی فارغ از عصبیت موجود در فضای پیرامون و فیلم‌های دوروبرمان است. از فضاسازی و عناصر بصری موجود در آن، تا اسم آدم‌ها و مکان‌ها در خدمت همین ایده و فضا، و همین هدف و رویکرد هستند؛ حتی اگر داستان فیلم درباره ناکامی و عشق ازدست‌رفته باشد. دیوارهای کهنه و ترک‌خورده و کوچه‌های فقیرانه هم به جای این که جلوه و کارکردی اجتماعی یا مثلاً سیاسی داشته باشند، در خدمت فضای بصری فیلم هستند. همین طور عناصر دیگری مانند محله «ساغری‌سازان»، «آش طوطی»، لیوان تاشوی مدرسه، مدرسه مختلط، نوستالژی، بوی پوست پرتقال روی بخاری، تلمبه آب، دوچرخه، آکاردئون، باران (که در فیلم‌های دیگر معمولاً برای ایجاد یا تشدید تنش استفاده می‌شود)... حالا می‌خواهد اسمش وارش (بارش) باشد یا بارون.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©