فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, July 28, 2015

 گوسفندهای زندگی من

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 11

دزد زده بود به ماشینم. برای باز کردن کاپوت، شیشه‌اش را شکسته بود و کامپیوترش را برده بود، ماشین را داده بودم برای تعمیر. داشتم با وسایل نقلیه عمومی می‌رفتم سر کار. توی یکی از تکه‌های طولانی مسیر خانه‌ - دفتر، نشستم ردیف آخر یک وَن و مثل همه حاضران شروع کردم به وارسی اقلام رسیده به گوشی، به انتظار پیامی از گودو. ارتباط اینترنتی برقرار نمی‌شد و خبری از اقلام جدید نبود. گرچه در آن تنگنای وَن مطالعه روزنامه و مجله و کتاب دشوار است، اما دل به دریا زدم و کیفم را وارسی کردم، دیدم کتابی که خواندنش را شروع کرده بودم همراهم نیاورده‌ام. چشم دوختم به جلو. سر مسافر جلویی در قاب نگاهم بود. به کسانی که بی‌خواب شده‌اند، توصیه می‌کنند که برای به خواب رفتن شروع کنند به شمردن گوسفندهای یک گله خیالی. من برای سپری کردن ثانیه‌های پیش رو تا مقصد، شروع کردم به شمردن موهای سفید مسافر جلویی؛ و فکر کردم واقعاً اگر آدم تمرکز کند و زیاد هم دست‌انداز سر راه نباشد، می‌شود تارهای سفید موهایش را شمرد. وسط شمردن، حواسم رفت به کله‌های دیگر و دیدم همه سیاه است. تازه فهمیدم که آن وسط، سن من از همه بیش‌تر است.
یادم هست که زمانی هر جا می‌رفتم، تقریباً سنم از همه کم‌تر بود و حالا هر جا می‌روم تقریباً سنم از همه بیش‌تر است. در این فاصله چه اتفاقی افتاده؟ خب پاسخش حتماً این است که در این فاصله، زمان گذشته است. خب بله، اما چرا این‌قدر زود گذشته که آدم نتواند خودش را برای چنین تغییر و اتفاق بزرگی آماده کند؟ زمانی اگر می‌شنیدیم که سن‌وسال‌دارها می‌گویند «دنیا دو روزه» یا «زمان مثل برق و باد می‌گذره» و تعبیرهایی از این قبیل، فکر می‌کردیم این‌ها حرف‌های پیرهاست، بس که دو دهه اول عمر خوش می‌گذشت و ریتم زندگی و گذشت زمان مثل دهه‌های بعد نبود. حالا که شش دهه از عمر گذشته و دهه هفتم شروع شده می‌بینم «حکمت عامیانه» خیلی وقت‌ها درست می‌گوید. و می‌بینم پیشرفت دانش که حتی گاهی در خلقت موجودات هم دست می‌برد و کار دارد به جایی می‌رسد که با مرگ سلولی هم مبارزه کند و شاید زمانی رؤیای دیرین بشر، یعنی عمر جاودان هم محقق شود (البته اگر با اوضاعی که پیش آمده، چیزی از عمر جهان باقی مانده باشد)، اما هنوز انسان نتوانسته در عامل «زمان» دست ببرد، آن را دستکاری کند، کُند یا متوقف کند یا به عقب برگرداند.
هفت سال است که هر شش ماه یک‌بار به زادگاهم گرگان می‌روم و با ده‌بیست نفر از دوستان و هم‌محله‌ای‌های زمان کودکی و نوجوانی، روزی را در طبیعت زیبای آن‌جا دور هم جمع می‌شویم و فارغ از زمان و مکان، وقت را بیش‌تر با خاطرات همان سال‌های عزیز می‌گذرانیم. هر بار هم از این گردهمایی عکس و فیلم می‌گیرم و با آمیختن فیلم‌های دوست دیگری از همین جمع، مثلاً «مستند»ی سرهم می‌کنم و در سفر بعدی آن را برای دوستان همان جمع سوغات می‌برم. اسم این گردهمایی را گذاشته‌ایم «پیمان النگدره» (که نام جنگلی در حاشیه شهر است) و حالا تعداد این‌ها به چهارده رسیده. توی هر نشست سعی می‌کنم موضوعی پیدا کنم تا هر کدام از دوستان دوسه‌چند دقیقه رو به دوربین درباره آن موضوع حرف بزنند. موضوع نشست بهار پارسال «شصت سالگی» بود، چون تقریباً همزمان با همان نشست، خودم شصت ساله شده بودم. بیش‌تر دوستانم یکی‌دوسه سال قبل این مرز را پشت سر گذاشته بودند. هر کدامشان چند دقیقه رو به دوربین حرف‌ها و احساسشان را دراین باره گفتند. اغلب گفتند به این موضوع فکر نمی‌کنند و احساس شصت سالگی ندارند. یکی‌دو نفر حرف‌های عارفانه زدند که نگاهی مثبت به موضوع بود. چندتایی احساس «تسلیم و رضا» داشتند. یک نفر به دلیل اتفاق مهم و مثبتی که اخیراً در زندگی خانوادگی‌اش افتاده احساس می‌کرد شصت سالگی تبدیل به تولد دوباره‌ای برای او شده. در این میان فقط یک نفر بود که احساسی شبیه من داشت و این احساس را در قالب جمله‌هایی ابراز کرد که خلاصه‌اش می‌شود این: «فرصت کمی برای تحقق آرزوهای دور و دراز به سرانجام نرسیده دارم. و این حس ناخوشایندی است.»
نوبت که به من رسید رو به دوربین دوست دوران کودکی، چیزهایی گفتم که خلاصه‌اش می‌شود این: «بحث در واقعیت گریزناپذیر پنجاه و شصت و هفتاد و احتمالاً هشتاد و زبانم لال نود سالگی نیست. مشکلم با ریتم رسیدن به این ایستگاه‌هاست. در دو دهه اول زندگی ریتم گذشت سال‌ها خیلی کند بود و پر از اتفاق، اما با وجود پرحادثه بودن دهه‌های اخیر زندگی اجتماعی‌مان، انگار ریتم روانی زندگی از دهه سوم به بعد چنان شتابی می‌گیرد که حاصلش می‌شود تحقق همان تعبیر عامیانه دو روز بودن دنیا و تشابه سرعت و شتاب عمر و زندگی به برق و باد. جدا از این که از نظر روانی احساس «پیرمردی شصت ساله» را – آن گونه نگاهی که در کودکی و نوجوانی به آدم‌هایی در این سن و سال داشتیم – ندارم، اما واقعیت فیزیکی عنصری به نام زمان ربطی به احساس ندارد و انگار در شصت سالگی آدم وارد اتاق انتظار ابدیت می‌شود...»
"آقا... آقا... پاشو رسیدیم." مسافر کناری‌ام بود که داشت بیدارم می‌کرد تا خودش بتواند پیاده شود. گویا به هر حال گوسفندها را شمرده بودم.

روزنامه اعتماد، شماره 3302، سه‌شنبه 6 مرداد 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©