فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, July 21, 2015

تابستان‌های باشکوه و طولانی

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 10

تابستان‌های‌مان، گرم به‌اندازه لازم و کافی و خوش‌بختانه طولانی و باشکوه بود. تابستان از اواسط خرداد شروع می‌شد که موقع تمام شدن امتحان‌های آخر سال تحصیلی بود و وعده این که چه روزهای خوشی در راه است، تحمل روزهای امتحان و درس خواندن‌های سخت آن روزها را آسان‌تر می‌کرد. آن سال‌ها می‌گفتند تابستان یاور فقر است و منظور فقیرهای بی‌خانمان بود که سرپناه نداشتند و تابستان می‌توانستند هر جا پیدا می‌کنند حتی بدون رواندازی بخوابند. مثل حالا هوا دم کرده و آزاردهنده نبود. فصل فراوانی – و البته ارزانی – میوه‌ها بود، فصل خوابیدن تا هر ساعت روز بدون ضرورت بیدار شدن برای مدرسه، فصل فرصت برای کشف‌های تازه، فصل حادثه‌ها و خروج از مدار روزمرگی و تکرار، فصل سفر و ییلاق، فصل آب‌تنی در رودخانه، خشک شدن زیر آفتاب دلپذیر، فصل رشد و گیاه و دار و درخت، فصل بالا رفتن از درخت‌های میوه برای میوه چیدن و درخت‌های دیگر برای دستبرد زدن به لانه پرنده‌ها، فصل چیدن توت از درخت و خوردنش همان بالا، فصل هسته زردآلو، چیدن زردآلوهای بی‌هسته در طبق‌های چوبی برای خشک شدن و گوگرد اندود شدن، فصل نسیم بر پوست و لای موها...
و برای من، به‌اضافه همه این‌ها، تابستان یعنی سینما. یعنی فرصت بیش‌تر برای سینما رفتن. یعنی سینمای تابستانی که حالا پدیده‌ای متروک و از حیث اقلیمی ناممکن است. (آیا نسل امروز تصوری از سینمای تابستانی دارد؟) تابستان یعنی تخیل، یعنی فصل رؤیا بافتن. یعنی بیرون آمدن از آب رودخانه، دراز کشیدن روی علف‌ها زیر آفتاب، در حالی که اولش توأم با کمی لرز و کبودی لب‌ها بود و بعد که کم‌کم گرما به زیر پوست نفوذ می‌کرد، می‌شد با چشم‌های نیم‌بسته خیال بافت؛ در حالی که از پشت پلک، آفتاب یکپارچه به رنگ آتش درآمده بود و گاه، لحظه‌ای از لای پلک‌ها مثل تیری از نور خودش را به مردمک می‌رساند. می‌شد خیال را ادامه داد تا وقتی که دیگر پوست سوزش آفتاب را طاقت نمی‌آورد... و این خیال‌ها همه آمیخته بود با سینما، با آخرین فیلم‌هایی که می‌دیدم، فیلم‌هایی که قرار بود ببینم، مجله‌های سینمایی و فیلم‌هایی که آرزو می‌کردم خودم بازیگرش باشم... به‌اضافه خیال‌های رمانتیک نوجوانی.
تابستان یعنی موهبت. مثل حالا نبود که آدم از فرط گرما آرزو کند ای کاش تابستان زودتر تمام شود. تازه حالا آلودگی هوا و ترس از کمبود آب هم جزو نگرانی‌های جدی است و دلیلی برای آرزوی پایان تابستان. آن‌وقت‌ها عصرها و غروب‌های تابستان می‌شد از خانه بیرون زد و در سایه درخت‌ها قدم زد. حالا حتی نیمه‌شب هم باقی‌مانده هرم گرما و آلودگی هوای دم کرده، نفس آدم را می‌گیرد. به نظر نمی‌رسد که حالا دیگر کسی قدم زدن در خیابان را به عنوان تفریح به رسمیت بشناسد.
طولانی بودن تابستان در ذهن و خاطراتم فقط به دلیل طولانی‌تر بودن روزهای این فصل نسبت به روزهای بقیه فصل‌ها نبود. این طولانی بودن جنبه روانی داشت و مربوط می‌شد به حجم حادثه‌ها و خاطرات این فصل. از وقتی که به یاد دارم، و احتمالاً شروعش به آغاز سال‌های تحصیل در مدرسه برمی‌گردد، تا کنون گردش ماه‌های سال را به شکل نموداری از یک مدار بسته در ذهن داشته‌ام که تابستان در آن از همه فصل‌ها طولانی‌تر است. نوروز مربعی دوهفته‌ای است که به دلیل تعطیلاتش، بقیه فروردین و دو ماه دیگر بهار با قوس ملایمی به سوی بالا می‌رود. سپس خطی صاف و افقی و بلند به سمت چپ که تابستان را نشان می‌دهد. از انتهای این خط صاف، باز خطی با همان قوس ملایم به سمت پایین می‌آمد و انتهایش به گوشه مربع نوروز سال بعد وصل می‌شد، با این فرق که زاویه ماه اسفند به دلیل شیب پایان سال از بقیه ماه‌ها متفاوت است! در آغاز دهه هفتم عمر، هنوز ماه‌ها و سال‌ها را این گونه سپری می‌کنم، حتی اگر تابستان‌هایش همان تابستان‌های رؤیایی نباشند.
«[آن تابستان] برای اولین بار در عمرم از نزدیک با درخت و آب و رودخانه آشنا می‌شدم و دست به ساقه‌های گندم می‌زدم... تمشک و پونه و شبدر را می‌دیدم و با هم آشنا می‌شدیم... آدم دلش می‌خواست در تمام کوره‌راه ها بدود، ته تمام معبرهای کوهستانی را کشف کند، از تک‌تک درخت‌ها بالا برود، بالای تمام خانه‌هایی که آلوچه و گوجه خشک‌کرده بودند سربکشد. یک شادی دائمی و پیوسته از دیدار آب و آفتاب و برق آفتاب بر سطح آب در آدم بود. آدم می‌خواست در این گستره وسیع یونجه‌زارها بدود و بدود و بدود و همه‌چیز را، همه آبی آسمان و عطر نان‌ها و طعم تمشک و صدای سیرسیرک‌ها را یک‌جا و با هم بنوشد و جزو تن خودش بکند. آدم هر شب خسته از بازی و دویدن‌ها، با ذهنی پر از تصاویر قشنگ روز، لبخند بر لب به خواب می‌رفت... و با نهایت اشتیاق برای مقابله با روز نو، برای دویدن در روز و با نوید لذت‌های بی‌پایانی که در هر روز تازه برای او در هر خم راه نهفته بود، چشم از خواب سحری بیدار می‌کرد.» (پرویز دوایی، «بازگشت یکه‌سوار»، ص 236)
تا‌بستان یعنی این.

روزنامه اعتماد، شماره 3296، سه‌شنبه 30 تیر 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©