فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, July 14, 2015

بحران اقتصادی به زبان ساده

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 9

همین‌جوری که با هر دینگ‌دینگی گوشی را بالا و پایین می‌کنم و نشانی از گودو نمی‌بینم، با خود فکر می‌کنم حالا که این‌طوری است به جایش یک تفسیر اقتصادی مبذول دارم، شاید به درد این برهه از تاریخ و جغرافیایمان و احتمالاً 1+5 و سازمان جهانی پول بخورد. از جمله در مورد مسئله حساس تورم، به‌خصوص اگر جای ورم هم به‌شدت درد کند. مقام‌های مسئول که به روی خودشان نمی‌آورند، اما بالاخره یکی باید به ما ملت صبور توضیح بدهد که چرا پول ملی‌مان این‌قدر بی‌ارزش شده است. همین‌جوری بنزین را در عرض چند سال از صد تومان به هزار تومان رساندن که هنر نیست. یا خریدن یک دانه سنگگ به 1500 تومان. چند هفته پیش نزدیک‌های رودهن از وانتی‌های هندوانه‌فروش یک عدد هندوانه خریدم (باز هم هندوانه). فروشنده آن را وزن کرد و گفت: 21 تومان؛ شما 20 تومان بدید. هزار تومان هم تخفیف داد، یک عدد هندوانه شد بیست هزار تومان. همان‌طوری که این بار گران را به دوش می‌کشیدم تا آن را توی ماشین بگذارم، یادم آمد که پدرم در اوایل دهه 40 یک خانه سه‌خوابه با ایوان و حیاط و حوض و باغچه در خیابان احمدآباد مشهد (که مشهدی‌ها می‌دانند محله گران شهر بوده) خرید به قیمت ده هزار تومان؛ و حالا، پنجاه سال بعد، من یک هندوانه خریده‌ام به دو برابر قیمت آن خانه. کسی هست که جواب بدهد چه اتفاقی افتاده و چرا افتاده؟
در همان دهه، چند سال بعد، زمانی که پدرم ماهی سیصد چهارصدتا تک‌تومانی حقوق ماهانه‌اش بود، بانکی به نام بانک عمران، یک جایزه ویژه ابتکاری برای دارندگان حساب‌های پس‌انداز اعلام کرده بود که خیلی وسوسه‌کننده بود: «مادام‌العمر ماهی دو هزار تومان.» پدر، که این رقم پنج‌شش برابر حقوق ماهانه‌اش بود، به هوای برنده شدن جایزه با مبلغ اندکی حساب پس‌انداز در بانک عمران باز کرده بود و گاهی خانوادگی می‌نشستیم و خیال می‌بافتیم که: «آخ اگر این جایزه مادام‌العمر ماهی دو هزار تومان را ببریم، دیگر تا آخر عمر راحتیم!» آن موقع که سال‌های سال قیمت یک عدد مداد یک ریال و بهای سوار شدن به تاکسی پنج ریال بود، پدر نمی‌دانست که اگر برنده جایزه می‌شد و الان زنده بود، آن دو هزار تومان جایزه‌اش را چنانچه حالا به یک نانوایی سنگگی می‌برد فقط یک دانه نان بهش می‌دادند و چون پول خرد برای دادن بقیه‌اش ندارند، می‌گتند دفعه بعد. دفعه بعد هم آدم خجالت می‌کشد پانصد تومان را یادآوری کند و بنابراین گاهی یک عدد نان دو هزار تومان تمام می‌شد. البته بعضی از شاطرها هم یک تکه نان اضافه می‌دهند به جای پول خرد بقیه‌اش. راستی دیده‌اید که اخیراً در نانوایی‌ها هم دستگاه «پوز» یا کارت‌خوان گذاشته‌اند برای پرداخت پول نان؟
چند روز پیش لابه‎‌لای انبوه پیامک‌ها و تصویرهایی که مدام توی گوشی‌ها سرازیر می‌شود، یک نمودار ساده را نمی‌دانم کدام آدم باذوقی کشیده بود و برای نمایش کاهش ارزش پول مملکت به اشتراک گذاشته بود و اسمش را هم با سادگی و صداقت گذاشته بود «کتاب اقتصاد». این نمودار شامل یک چهار ضلعی و چند تا فلش است که از آن بیرون آمده. توی چهار ضلعی نوشته شده هفده هزار تومان، روی خط هر فلش یک سال نوشته شده و در نوک هر فلش اسم یک کالا. یعنی واضع دانشمند این نمودار می‌خواهد بگوید با هفده هزار تومان، در هر یک از این سال‌ها چه می‌شده خرید. حالا این که چرا عدد غیررُند هفده هزار تومان را انتخاب کرده نمی دانم، اما این موضوع اهمیتی هم ندارد. شما فرض کنید پانزده هزار تومان یا بیست هزار تومان. بر اساس این نمودار، در سال 1342 با این مبلغ می‌شده یک خانه خرید (عرض نکردم؟ حالا پدر بنده رفته یکی ارزان‌ترش را خریده)، در سال 1350 می‌شد یک پیکان خرید، در سال 1360 یک موتورسیکلت، در سال 1370 یک دوچرخه، در سال 1380 یک حلقه لاستیک ماشین، و در سال 1394 که ما اکنون افتخار حضور در آن را داریم، یک عدد کیک و نوشابه. خب دیگر از این ساده‌تر نمی‌شود بحران اقتصادی را توضیح داد. البته مورد آخری را فکر می‌کنم این هموطن دانشمند ما کمی اغراق کرده، چون کیک و نوشابه را ارزان‌تر از این هم می‌شود خرید. حتی مواردی مشاهده شده که کیک و نوشابه رایگان هم به مناسبتی بین حضار توزیع شده، اما شاید نوع کیک و نوشابه مورد نظر ایشان از جنس متفاوت و مرغوب‌تری بوده، ولی می‌شود چیزی در همین مایه‌ها جایگزینش کرد و اصل موضوع که اثبات تورم دردناک و بی‌رحمانه است، تفاوتی ندارد. مثلاً شما فرض کنید یک همبرگر و نوشابه یا یک ساندویچ سوسیس کوکتل یا بندری با نوشابه، فوقش با یک پیاله سیب‌زمینی سرخ کرده در ظرف‌های سرطان‌زای یک‌بار مصرف که معلوم نیست با چه روغنی سرخ شده. کم‌وبیش، پایه‌های استدلال و تشریح، قوی است.
اوضاع شبیه وضعیتی است که مثلاً توی خانه‌ات نشسته‌ای و ناگهان می‌بینی یکی با ماشین دیوار خانه را خراب کرد و آمد توی هال و پذیرایی. طرف پیاده می‌شود و حتی نگاهی هم به تو نمی‌کند و فوقش اگر هم بکند، نگاهی ملامت‌بار است که این چه بود سر راه ما سبز شد؟ کلی از این وضعیت‌های مشابه را می‌توان مثال زد؛ اما کی حوصله‌اش را دارد؟ و اصلاً چه فایده؟

روزنامه اعتماد، شماره 3292، سه‌شنبه 23 تیر 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©