فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, June 30, 2015

مبادا از یادم بروی

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 7

می‌خواهم فیلمی تماشا کنم. قبلش گوشی را می‌گذارم کنار دستم، محض‌احتیاط. توی سینما یا تئاتر که قطعاً گوشی را خاموش می‌کنم یا می‌گذارمش روی سایلنت. هرچه باداباد. اما توی خانه، هر ده‌پانزده دقیقه یک‌بار سری به محموله‌های رسیده می‌زنم، شاید خبری باشد و پشت کرکره، آیکون پروفایل انتظار هم باشد. البته هر چه زمان می‌گذرد احتمالش کم‌تر می‌شود، اما بشر به امید زنده است. راستش بستگی به فیلمی که می‌بینم هم دارد. ممکن است فیلم با قدرت مرا با خود ببرد تا آخر و بعدش بروم سراغ گوشی. طبق معمول قبل از شروع فیلم، سری به گوشی می‌زنم. توی چیزهایی که رسیده، یک ایمیل هست از کیومرث پوراحمد که فیلم‌نامه تازه‌اش را فرستاده برای نظرخواهی. داستانی است با محور آلزایمر که دغدغه همه ما در این سن‌وسال است. جرقه‌اش با بهاریه‌ای که اسفند 93 برای شماره نوروز ماهنامه فیلم نوشت زده شد. آن‌قدر زیبا و تکان‌دهنده است که همان اول که خواندم بهش پیشنهاد کردم آن را به فیلم‌نامه تبدیل کند و تا دچار آلزایمر نشده زود فیلمش را بسازد. موضوع را جدی گرفت و زود دست‌به‌کار شد و فیلم‌نامه را با همراهی فرید مصطفوی نوشت. فیلم‌نامه خواندم کند است و باید بگذارم آن را سر فرصت در اولین جمعه پیش‌ رو بخوانم.
دی‌وی‌دی مستندی را که همراه فیلم‌های دیگری که باید ببینم به دستم رسیده در دستگاه می‌گذارم و دکمه «پلی» را می‌زنم. روی دی‌وی‌دی فقط اسم فیلم نوشته شده و نمی‌دانم چیست. شروع که می‌شود متوجه می‌شوم یک مستند پرتره است درباره یک هنرمند آشنای معاصرمان. فیلم‌ با تصویرهای به‌اصطلاح «اوتی» شروع می‌شود که چند سال است بهمن کیارستمی استفاده از آن‌ها را در تدوین مستند برای شیرینی و ملاحت فیلم رواج داده و این روش، خیلی خوب جواب می‌دهد؛ به‌خصوص در مستندهای زندگی‌نامه‌ای که معمولاً مجموعه‌ای از کله‌های سخنگو (talkingheads) است. چهره‌های آشنا یک‌به‌یک ظاهر می‌شوند و هر کدام چیزی می‌گویند که به موضوع فیلم مربوط نیست. و ناگهان خودم! اِ... من این‌جا چه می‌کنم؟ من کی به این‌جا رفتم؟ کی این فیلم را ساخته؟ کی پشت دوربین است؟ چرا چیزی یادم نمی‌آید؟ زمانی حضور آدم در یک مستند می‌توانست یک حادثه در آن سال از زندگی تلقی شود؛ حالا چرا اصلاً یادم نمی‌آید چه جوری این اتفاق افتاده؟
فکر می‌کنم شاید همین‌جوری که فیلم جلو می‌رود چیزهایی یادم بیاید. اما نمی‌آید. فیلم جلو می‌رود و در چند جا، بسته به موضوع، جمله‌هایی از من هم هست. اما باز هم چیزی یادم نمی‌آید. کم‌کم نگران می‌شوم. یاد فیلم همچنان آلیس می‌افتم که بر اساس کتابی ساخته شده و شخصیت اولش آلزایمر زودرس می‌گیرد. جولین مور امسال برای بازی در آن اسکار گرفت. یکجا که موقع تماشای آن مستند حیرت‌زده می‌شوم، جایی است که ظاهراً سازنده فیلم از افراد جلوی دوربین پرسیده شخص سوژه فیلم به نظر شما چه رنگی است؟ با خودم می‌گویم: از آن سؤال‌های روان‌شناسانه! اتفاقاً تدوینگر همان اوایل این بخش جمله‌ای از من را گذاشته که می‌پرسم: «دارید سؤال‌های روان‌شناسانه می‌کنید؟» امیدوار می‌شوم که هنوز عقلم سر جایش است. اولین پاسخ جلوی دوربین از استاد بزرگی است که شخص سوژه فیلم را خاکستری توصیف کرده. با خودم فکر می‌کنم عجب توصیف جالبی. چنین توصیفی فقط به ذهن چنین استادی می‌رسد. فیلم جلو می‌رود، زمان روانی کش می‌آید و در این زمان کش‌آمده با خودم فکر می‌کنم: من به این سؤال چه جوابی داده‌ام؟ اصلاً جوابی داده‌ام یا همان جمله‌ای که اول این بخش از من گذاشته‌اند به معنای این است که شاید مقاومت کرده‌ام و جوابی نداده‌ام؟ چند نفر او را آبی توصیف می‌کنند، یکی سبز، دو نفر دیگر هم خاکستری... و من ظاهر می‌شوم... چه رنگی را گفته‌ام؟ خاکستری! حیرت... پاسخ همان استاد بزرگ را به این سؤال داده‌ام. از این بابت خوش‌حال می‌شوم اما از این که تا آن لحظه یادم نیامده چه جوابی داده‌ام غمگین می‌شوم.
فیلم تمام می‌شود و باز هم آن روز را یادم نمی‌آید. غیر از این چیزهایی که توی فیلم هست و حتماً از میان دقایقی طولانی انتخاب شده دیگر چه گفته‌ام؟ تقریباً مطمئنم یک خاطره مشخص از او که حاصل یکی از همکاری‌هایمان هست در روز مصاحبه گفته‌ام که به نظرم خیلی خوب روحیه شخصی و نوع سلوک حرفه‌ای‌اش را نشان می‌دهد. اگر کارگردان یا تدوینگر فیلم بودم حتماً از آن استفاده می‌کردم، اما شاید طولانی بوده و با ریتم قسمت‌های دیگر تناسبی نداشته یا شاید از نظر آن‌ها اهمیتی نداشته و حذفش کرده‌اند. حالا این مهم نیست. مهم همان است که چرا چیزی به یادم نمی‌آید؟
همین حالا که دارم این چیزها را می‌نویسم، مطمئنم اطرافیانم از این ماجرا سوءاستفاده خواهند کرد. در تمام طول و عرض زندگی این اتفاق افتاده، اما باز هم پند نمی‌گیرم. خودم قبل از دیگران ضعف‌هایم را می‌گویم، سفره دل باز می‌کنم و از این حرف‌ها علیه خودم استفاده می‌شود ولی باز هم تکرار می‌کنم. گریزی نیست. مثل نقص‌های مادرزادی است. مثل همین کچلی است که با کلاه‌گیس اتفاقاً اوضاع بدتر و آشکارتر می‌شود... و البته در این میان یک نگرانی از همه مهیب‌تر و سنگین‌تر است. آیا کار آن‌قدر خراب می‌شود که دیگر با هر دینگ‌دینگ یا صدای مشابهی به طرف گوشی نروم؟ که گوشی را به‌جا نیاورم؟ که یادم برود در انتظار گودو هستم؟

روزنامه اعتماد، شماره 3281، سه‌شنبه 9 تیر 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©