فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, June 16, 2015

لطفاً فروشی نيست

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 5

اين روزها كه كلی گروه‌های وايبری و واتس‌اپی و تلگرامی درست شده و آدم مدام بمباران می‌شود. خب واضح و مبرهن است كه موقع رانندگی نبايد موبايل‌بازی كرد، اما من به دليل وضعيت اضطراری‌ام در راه‌بندان يا پشت چراغ‌قرمز فقط يک آن سر می‌زنم به پشت كركره گوشی در جست‌وجوی آيكون پروفايل انتظار. اگر زمانی، در دوران پيشاوايبر و قلّت دينگ‌دينگ‌ها و صداهای مشابه اميد بيش‌تری بود، حالا كثرت آن‌ها حكم كاهدانی را پيدا كرده كه آدم در آن بايد دنبال سوزن بگردد. با اين حال انگار اين چيزها جزو «مزايا» حساب می‌شود و دل كندن از آن‌ها و ناديده گرفتن‌شان دشوار است؛ حتی اگر احتمال رؤيت آيكون پروفايل انتظار در ميان آن‌ها روزبه‌روز كم‌تر شود.
چراغ چهارراه كه سبز می‌شود و گوشی را روی صندلی كنارم می‌گذارم و راه می‌افتم، همان چند پيامكی را كه در زمان توقف ديده‌ام در ذهن مرور می‌كنم و از خود می‌پرسم واقعاً مخاطب و مشتری آن‌ها چه كسانی هستند و معنای‌شان چيست؟ مثلاً اين: «روزی سه ساعت گريه، اونم ده روز، اون هم قبل از عروسی؟! باور كنيد قانونه!» بعد هم اضافه كرده كه با ارسال عدد فلان به شماره بهمان در ازای هر پيام 75 تومان می‌توانيم از «قوانين عجيب و غريب» باخبر شويم. يا اين يكی: «دلت می‌خواهد با بالون هوای گرم پرواز كنی؟ دوست داری در يک زيردريايی آشپزی كنی؟ هر روز يک پيشنهاد جديد و جالب در دنيای غيرممكن‌ها.» جل‌الخالق! برای اين يكی بايد كلمه sad را به فلان شماره فرستاد. هر پيام 120 تومان.
اما اين يكی پيامک، هدف و مخاطبش معلوم است: «زعفرانيه، 300 متر تک‌واحدی، خوش‌نقشه، تراس بزرگ، ديد و نور عالی...» در هيچ كشوری نديده‌ام كه اين همه ساختمان در دست تخريب و بازسازی باشند. به شكلی ديوانه‌وار و اغراق‌آميز و ويرانگر. نمی‌دانم كه اين اسمش رونق است يا بحران. از جهتی، يعنی از خيلی جهات كه قطعاً بحران است مثلاً از زاويه پاسخ اين سؤال: آيا اين همه واحد مسكونی برای جمعيت موجود مورد نياز است؟ می‌گويند هزاران واحد در همين تهران عزيز خالی است و در واقع صاحبان اين واحدها آن‌ها را می‌خرند يا می‌سازند و به عنوان سرمايه نگه می‌دارند. چون اقتصاددان نيستم اين پرسش غيركارشناسانه را مطرح می‌کنم كه اگر اين همه واحد مسكونی و غيرمسكونی بلااستفاده است پس حتماً نيازی به آن‌ها نيست. اما چرا قيمت ساختمان و مسكن چنين رشدی داشته؟ به‌قاعده وقتی كالايی يا خدماتی خيلی خواستار دارد و كمياب است قيمتش بالا می‌رود. من اگر چندصد تن سنگ سالامبرپا داشته باشم (كه نمی‌دانم چنين سنگی وجود دارد يا نه و چيست و به چه دردی می‌خورد) و كسی هم خواهانش نباشد نمی‌فهمم چرا بايد چنين متاعی قيمتی داشته باشد و انبارش كنم. آن قدر اوضاع گيج‌كننده است و از طرفی قيمت بالای مسكن و افزايش مداوم قيمتش چنان واقعيت مسلمی است كه بعيد می‌دانم توانسته باشم منظورم را توضيح بدهم و اصلاً نفس اين سؤال احمقانه به نظر نرسد.
بسازوبفروش‌ها شهر را به تسخير خود درآورده‌اند و تا همه ما را درون اين مواد و مصالح دفن نكنند دست‌بردار نيستند. تا بيخ شهر، تا دامنه كوه‌های شمال تهران، كه ديگر بيش از آن امكان ساخت‌وساز نيست پيش رفته‌اند. زمانی اين قسمت‌های شهر محل خانه‌های ويلايی بود كه به فاصله از همديگر ساخته می‌شدند و بين‌شان هواخور و جای نفس كشيدن بود. حالا تا آن بيخ، مجتمع‌های چندين و چند واحدی ساخته‌اند و آدم احساس نفس‌تنگی می‌كند. استاد گران‌قدر رياضی دوره دبيرستانم كه در همسايگی ما خانه‌ای دارد كه بيش از چهل سال پيش ساخته، می‌گويد همه خانه‌های دور و بر ما را كوبيده‌اند و مجتمع ساخته‌اند. فقط ما مانده‌ايم. بسازوبفروش‌ها مدام می‌آيند درِ خانه و زنگ می‌زنند و يا تماس می‌گيرند كه: می‌فروشيد؟ كلافه‌مان كرده‌اند. به‌زور می‌خواهند بفروشيم.
همين چند روز پيش، توی خيابان اصلی نزديک منزل، ديدم جلوی درِ خانه‌ای بنر بزرگی زده‌اند كه با خطی درشت روی آن نوشته شده: «اين ملک فروشی نيست.» تا به حال ديده بوديم كه برای فروش چيزی اعلان بزنند، نه برای نفروختن آن. مثل مغازه‌هايی در مناطق پررفت‌وآمد كه جلوی‌شان اعلانی می‌زنند كه فلان چيز را نداريم يا نشانی فلان جا را نمی‌دانيم، لطفاً سؤال نكنيد. صاحب آن ملک هم حتماً آن قدر آمده‌اند زنگ درِ خانه‌شان را زده‌اند و پرسيده‌اند «می‌فروشيد؟» كه كلافه شده و اعلانی به اين بزرگی زده كه قاعدتاً از صدتا فحش خانوادگی برای پرسندگان بايد بدتر باشد، اما قطعاً اين جماعت كک‌شان هم از اين بابت‌ها نمی‌گزد. هيچ بعيد نيست مثلاً مار و عقرب رها كنند توی خانه مردم، يا مثلاً شايعه بسازند كه اين ملک ايدز دارد يا جن دارد تا صاحب ملک را عاصی و مجبور به فروش كنند. اصلاً بعيد نيست. پای چند (چند؟) ميليارد در ميان است؛ شوخی كه نيست. حالا من بيايم با هر دينگ و ديلينگی بپرم به طرف گوشی در انتظار گودو.

روزنامه اعتماد، شماره 2369، سه‌شنبه 26 خرداد 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©