فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, June 02, 2015

از خودمان مچکریم

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 3

در مقابل چند تا «دیلینگ‌دیلینگ» و «دینگیلینگ» و «دیلیلنگ» و «دینگیلیاینگ» مقاومت کردم اما با شنیدن یک «دینگ‌دینگ» اختیار از کف دادم و گوشی را برداشتم. در یک نگاه، نشانی از آیکون پروفایل انتظار نیست. بنابراین سر فرصت، محموله را یک‌به‌یک نگاه می‌کنم. یکی از آن‌ها «قطعه» بامزه‌ای است که به نوعی وصف این روزهای ماست: «اون‌قدر گوشی تو دستمه که وقتی می‌ذارمش زمین گریه می‌کنه... بغلی شده.» درست است؛ اما برعکس‌اش. یعنی اگر گوشی آدم‌ها از دسترس‌شان خارج شود صاحب گوشی به گریه می‌افتد. به طرز دیوانه‌واری آدم‌ها به گوشی‌شان وابسته شده‌اند. گوشی‌های آدم‌ها مثل صندوقچه اسرارشان شده و خیلی خیلی نزدیک به آن‌چه در سر و ذهن‌‎شان می‌گذرد، لااقل اشانتیون‌شان توی گوشی‌شان هست. برای همین است که سازمان سیا و موساد و مشابهان این همه روی کنترل ترافیک این دستگاه کوچک جادویی افشاگر تلاش و سرمایه‌گذاری می‌کنند. توی واتس‌اپ یک انیمیشن زیبای هنرمندانه آمده در وصف همین موقعیت که کار یک انیماتور ژاپنی است. مردی سرش با زاویه کم‌تر از نود درجه توی گوشی‌اش است و در حال راه رفتن به ستونی می‌خورد و موقع افتادن کیفش به لباس خانم رهگذری بند می‌شود؛ لباس جر می‌خورد اما خانم متوجه نمی‌شود و به راهش ادامه می‌دهد. می‌رود روی نیمکتی که گربه‌ای بر آن خفته می‌نشیند و ریق گربه بدبخت را درمی‌آورد. دکتری که حواسش به گوشی‌اش است به‌ جای آمپول زدن به باسن مریض به کله او می‌زند و بیمار را کله‌پا می کند. خانمی با بیمار کله‌‎پا عکس سلفی می‌گیرد. آن طرف هم ماشینی که حتماً راننده‌اش در حال ور رفتن با گوشی‌اش بوده تصادف می‌کند و زن می‌رود با بقایای ماشین و جسد راننده عکس سلفی می‌گیرد. مأموران آتش‌نشانی با تشک نجات کنار ساختمانی که آتش گرفته مستقرند اما سرشان توی گوشی‌های‌شان است و آدم‌ها از بالای ساختمان به بیرون از تشک می‌افتند. فضانوردی با سفینه‌اش به فضا پرتاب می‌شود و او هم وقتی در سیاره‌ای با ماسک هوا از سفینه بیرون می‌آید همچنان در حال مراوده با گوشی‌اش است. از روی سفینه معیوب براده آتش روی گوشی می‌افتد و چند لحظه بعد، گوشی می‌سوزد و دودش بلند می‌شود. فضانورد هم انگار که با سوختن گوشی اکسیژنش قطع شده، می‌افتد و می‌میرد. یک طنز تلخ و سیاه با پرداخت و فضایی ماکابر که برایم یادآور فیلم عجیب و نفس‌گیر فیلم‌ساز کم‌کار سوئدی روی آندرشون است؛ همو که فیلم اخیرش پارسال در جشنواره ونیز خرس طلا گرفت و من با فیلم قبلی‌اش شما زنده‌ها (یا آی آدم‌ها، 2007) کشفش کردم و بعد هم همه فیلم‌های کارنامه کوچک و عجیب و منحصربه‌فردش را دیدم.
اوضاع تقریباً همین‌جوری است. خب من البته وضعم فرق می‌کند، چون منتظر یک پیام حیاتی و اضطراری هستم اما همه انگار همین‌جوری موقعیت‌شان اورژانسی است. گویی همه منتظر چیزی هستند. منتظر گودو. همه به وضعیت اضطرار رسیده‌اند. در موقعیت استیصال و انتظار. حتی وقتی صدایی از گوشی نیامده، گوشی توی دست‌مان است و لرزشی هم حس نکرده‌ایم، و نبض چراغ کوچکش هم نمی زند، همین‌جوری بی‌خودی روشنش می‌کنیم و نگاهی به آن می‌اندازیم، بالا و پایینش می‌کنیم، شاید آن پشت و پسله چیزی باشد که دفعه قبل از چشم‌مان پنهان مانده باشد.
کمی که از این افکار فلسفی درمی‌آیم و بقیه محموله را که نگاه می‌کنم می‌بینم بیش‌ترشان درباره «آزاد شدن بنزین» است. از ساعتی پس از اعلام این خبر، ملت خوش‌ذوق و پابه‌توپ، مثل همه موارد مشابه شروع کرده‌اند به خبررسانی و تفسیر و بیش از هر چیز مضمون کوک کردن. تقریباً همه‌شان بامزه است و به عنوان سپر دفاعی ملت در برابر سختی‌ها و اجحاف‌ها و ناملایمات، این بار هم چنین سیستمی بیش از همه کارآمد است یا لااقل ملت همیشه در صحنه، این روش را بیش از هر روش دیگری می‌شناسد و می‌پسندد و به کار بردنش در حد مقدورات اوست. در یکی از آن‌ها، در مراسم خواستگاری پدر عروس گفته مهریه دخترم صد بشکه بنزینه، و پدر داماد به پسر گفته: بریم یک دختر گازسوز پیدا کنیم. در «قطعه» دیگر از قول رندی شیرازی آمده که: «هر بار فکر می‌کنیم دیگه امکان نداره از این بدبخت‌تر بشیم، مسئولان محترم سوپریزمان می‌کنند.» یکی عکس منتسب به دانشجویی تبریزی را فرستاده که در اعتراض به گران شدن بنزین با الاغ به دانشگاه رفته. دیگری پیشنهاد کرده که به عنوان اعتراض، در فلان روز به پمپ‌بنزین‌ها نرویم و یکی هم توی واتس‌اپ یادداشتی جدی فرستاده حاوی مقایسه ای آماری از قیمت بنزین در ایران و سایر کشورهای تولیدکننده نفت که قیمت در همه آن‌ها از کشور عزیز ما پایین‌تر است. یک مقایسه هم هست بر اساس درآمد سرانه کشورها که آن را هم چه عرض کنم. یک آمار دیگر هم هست از میزان افزایش چند قلم کالای مصرفی در سال های 80 و 84 با سال 92 که در آخر با جمله «احمدی‌نژاد عزیز مچکریم» به پایان می‌رسد.
خلاصه مضمون‌ها و تفسیرهای بنزینی زیاد است و با افتخار به ملت رشیدمان، نقل آن‌ها را با این یکی به پایان می‌رسانم: «بنزین لیتری پنج‌هزار تومان هم که بشه، تعطیلات اون هفته همگی شمال!» آدم لذت می‌برد از این روحیه و این همه استقامت.

روزنامه اعتماد، شماره 3259، سه‌شنبه دوازدهم خرداد

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©