فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Wednesday, May 27, 2015

دور از ویلای مایکل جکسون

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 2

همان‌جور که کف دستم را با لذت مرغوبی روی پوست سرم می‌کشم، اول یک صدای «دینگ‌دینگ» از گوشی‌ام می‌آید که پیداست مال وایبر است، بعد چند تا «دیلینگ‌دیلینگ» که تازه فهمیده‌ام صدای واتس‌اپ است، بعد دو تا «دیلیلینگ» که گمانم مال تلگرام باشد. صدای اس‌ام‌اس هم باید «دینگلینگ» باشد که این سه تا خیلی شبیه همدیگرند و تشخیص‌شان از همدیگر مشکل است. حالا البته دیگر کم‌تر کسی از اس‌ام‌اس استفاده می‌کند و تقریباً تنها اس‌ام‌اس‌هایی که می‌آید پیام‌های تبلیغاتی یا اطلاع‌رسانی است، یا مناسبت‌های مختلف را تبریک و تسلیت می‌گویند. سیستم اطلاع‌رسانی بانکی که در آن حساب داریم، پیامک می‌فرستد که مثلاً یک نفر هفده‌هزار تومان یا 75 هزار تومان (پیداست بابت خرید یک یا چند شماره قدیمی مجله) به حسابتان ریخته و گاهی هم پیام می‌آید که چندصدهزار تومان از آن برداشته شده بابت زدن به زخمی. البته این قسمت آخرش دیگر توی پیامک بانک نیست. در اس‌ام‌اس‌های این ماه‌ها، پیام‌های تبلیغاتی برای فروش ویلاهایی در شمال زیاد است: «اکازیون، محمودآباد، فلان‌قدر زمین، بهمان‌مترمربع بنا. استخر و سونا و جکوزی، فول آپشن، باغ ژاپنی، چه و چه و چه.» ممکن است پیام‌های بی‌صاحب دیگر چند روزی روی گوشی‌ام بمانند اما این‌ها را زود، یعنی همان لحظه پاک می‌کنم. اصلاً حوصله شمال را ندارم، حتی اگر ویلایی به بزرگی و زیبایی ویلای مرحوم مایکل جکسون داشته باشم یا به اندازه ویلای آن رئیس مافیای قاچاق مواد مخدر آمریکای لاتین. کی بود؟ اسمش یادم نیست. مهم هم نیست. همه آن‌ها بالاخره یک یا چند تا از این ویلاهای بزرگ و زیبا دارند. اصلاً چرا راه دور بروم؟ به اندازه ویلای رئیس مافیای چوب‌بری و جنگل‌کشی خودمان که آن را هم اسمش را نمی‌دانم. بله؛ عرض می‌کردم اگر از این ویلاهای چیز هم داشته باشم، حاضر نیستم به شمال بروم.
آخرین باری که به شمال رفتم ده‌دوازده سال پیش بود و عزم کردم که دیگر نروم. مگر این که به زور ببرندم یا مجبور باشم؛ به هرحال زوری بالای سرم باشد. تا حالا که بر عزمم مانده‌ام. تحمل تماشای بلایی که بر سر این خطه آمده، یا خود مردم بر سرش آورده‌اند، برایم سخت است. آن سال سفر آخر که اوضاع آن جوری بود (توی مستند رضا بهرامی‌نژاد – ساحل‌نشینان – که تازه مال قبل از آخرین سفرم بود، وضعیت آن زمان به‌خوبی ثبت شده)، حالا حتماً صد برابر شده است. حکایت‌هایش را شنیده‌ام. در آن سفر رفته بودیم جاده دوهزار و سه‌هزار در جنوب تنکابن. همسفر آن سالم که عید امسال رفته بود همان‌جا، می‌گفت آن‌جا دیگر شباهتی به وضعیت آن سالش ندارد، بس که ساخته‌اند و در واقع خراب کرده‌اند. ویران کردن جنگل‌ها و سواحل و علم کردن برج‌ها و مجتمع‌ها و اردوگاه‌ها و تأسیسات ویرانگر یک طرف، زباله‌ای که ملت شریف تولید و نثار باقی‌مانده طبیعت می‌کنند نیز همان طرف. طاقتش را ندارم. یعنی حرص می‌خورم و از عمرم چیزی باقی نمانده که آن را این جوری تلف کنم. راستی این قضیه یک طرف دیگر – یک عامل بازدارنده دیگر – هم دارد، و آن هم راه رسیدن به شمال است. چند سال پیش، یک‌بار که قرار بود به ویلای دوستی در کندلوس بروم، در کمربندی کرج چنان ترافیکی بود که پس از تونل همان کمربندی از ابتدای جاده چالوس دور زدم و برگشتم. در روزهای تعطیل، وقتی داستان‌های دوست و آشنا را می‌شنوم که در جاده‌های شمال و منتهی به شمال ساعت‌ها توی راه‌بندان بوده‌اند، به طرز خبیثانه و هیستریکی خوشحال می‌شوم که جزو آن جمعیت درراه‌مانده نبوده‌ام. خدا به فریاد برسد وقتی که بزرگراه شمال واقعاً (واقعاً؟) ساخته شود. آن وقت نمی‌دانم از شمالِ زمانی زیبا چه خواهد ماند. خوشحالم که آن موقع دیگر زنده نیستم تا بشنوم یا احیاناً ببینم.
حالا البته این دینگلینگ اس‌ام‌اس نبود که شنیده بودم. کرکره روی گوشی را با انگشت پایین می‌کشم که ببینم آن زیر چه خبر است. (این هم از وارونگی دوران دیجیتالیسم است که برای دیدن آن طرف، به جای بالا بردن کرکره باید آن را پایین کشید.) نه؛ توی پیام‌های وایبری نشانی از آیکون پروفایلی که انتظارش را می‌کشم نیست. دمغ بقیه را مرور می‌کنم. چند تا پیام واتس‌اپ هست و تلگرام و یکی هم اینستاگرام که یک کاربر جدید، یکی از عکس‌هایم را لایک زده. دو تا پیام تلگرام اعلام ورود دو نفر دیگر از فهرست کانتکت‌هایم به عرصه تلگرام‌دارهاست، اما آن دیلینگ‌دیلینگ‌های پی‌درپی و فراوانی که شنیدم، مال روزنامه‌ها بود. یک گروه واتس‌اپ داریم که هر روز یکی از دوستان لطف می‌کند و نیم‌تای بالای صفحه اول روزنامه‌ها را از سایتی، جایی برمی‌دارد و می‌فرستد برای اعضای گروه. کار خوبی است. مثل تماشای بساط دکه روزنامه‌فروشی‌ها و مرور تیترهای روزنامه‌هاست. کلاً عادتی خوب و فرهنگی است که آدم بخواهد از چیزها سر دربیاورد، اما پول خرج روزنامه نکند. کلاً همه به مفت‌خوانی عادت کرده‌اند. تیترهای درشت راحت خوانده می‌شوند، اما تیترهای کوچک‌تر را اگر بخواهیم با بزرگ‌تر کردن تصویر آگراندیسمان کنیم وضوح تصویر کم می‌شود و اغلب قابل خواندن نیست. لطفاً مسئولان رسیدگی کنند.

روزنامه اعتماد، شماره 3253، سه‌شنبه 5 خرداد 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©