فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, May 19, 2015

وقتی که از هند اومدم...

ستون هفتگی روزنامه اعتماد / 1

همان‌طور که مشغول کارم، ضمناً حواس گوشم به گوشی‌ام هست که اگر بیب زد بروم سراغش. خوش‌بختانه اس‌ام‌اس و وایبر و واتس‌اپ و تلگرام و ایمیل هر کدام صدای هشدار متفاوتی دارند. البته صدای هشدار اس‌ام‌اس شباهت‌هایی با واتس‌اپ و تلگرام دارد که باید کم‌کم گوشم تفاوت‌های‌شان را پیدا کند. او تازه به تلگرام مجهز شده بود اما کم‌تر از آن استفاده می‌کرد. واتس‌اپ هنوز نداشت، از اس‌ام‌اس هم مدت‌ها بود که استفاده نمی‌کرد. بیش‌تر از وایبر استفاده می‌کرد، بنابراین گوشم به هشدار وایبر حساس‌تر است. اینستاگرام که اصلاً هشدار صوتی ندارد، ضمن این که از اینستاگرام استفاده نمی‌کرد و خیالم راحت است. از ایمیل هم که تقریباً هیچ. راحت. گاهی البته صدای هشدار کم شدن ذخیره باتری را با هشدار وایبر اشتباه می‌گیرم و گوشی را که برمی‌دارم متوجهش می‌شوم. گاهی هم – با این که گوشم به گوشی بوده – نگاهی به آن می‌اندازم که ببینم نبضش می‌زند، چراغش روشن می‌شود یا نه؟ که آیا چیزی رسیده که من صدایش را نشنیده‌ام؟ گوشی قبلی‌ام چراغ چشمک‌زن هشدارش مثلاً هر یک ثانیه یک‌بار روشن می‌شد و چشمک می‌زد؛ این یکی گوشی جدید فاصله چشمک‌هایش بیش‌تر، حدود سه برابر است. توی چنین حال‌وهوایی هم زمان روانی کش می‌آید، اما در مواردی می‌بینم که بعله، با وجود حس انتظار، گویا حس شنوایی لحظه‌ای غفلت کرده و چراغ هشدار روشن و خاموش می‌شود...
توی همین فکرها هستم که مسیر مرغ خیال را عوض می‌کنم و از خود می‌پرسم: حالا که عنوان این ستون را «کچلیات» گذاشته‌ام، آیا لزومی دارد که مطالبش هم در مورد کچلی باشد یا نه؟ بعد به این نتیجه می‌رسم که نه، منطقش می‌تواند این باشد که این چیزها تراوشات ذهن کسی است که کله‌اش مو ندارد؛ و چون مغز که منبع این خزعبلات است نزدیک‌ترین فاصله را با سطح بیرونی کاسه سر دارد، جایی که به قول علما جلوه‌گاه آن است، می‌شود موضوع‌های بی‌ربط را به سطح کاسه سر هم ربط داد. از طرفی اخیراً داستان کچل شدنم در دوران کودکی را برای مجله «اندیشه پویا» نوشتم و حالا دلیل ندارد که آن را این‌جا تکرار کنم. البته ناگفته نماند کچلی فعلی (که بارقه‌هایش از بیست سالگی شروع شد و منشأ ارثی دارد) ربطی به کچلی دوران کودکی که منشأ بهداشتی داشته، ندارد. شاید هم روزی داستان این یکی را هم شرح دادم که می‌دانم دغدغه خیلی‌هاست. بعد فکر کردم «کچلیات» می‌تواند با این منطق چیزی شبیه شطحیات هم باشد. با خودم گفتم اصلاً هر جا که مرغ خیال پرید، با او می‌روم و این وسط، البته گوشم به بیب‌های گوشی هم هست و گاهی نگاهی به چراغ هشدارش هم می‌اندازم، تا گوشی را بردارم و روشنش کنم و ببینم اگر آیکون‌های این رسانه‌های ارتباطی ظاهر شده، با انگشت اشاره کرکره لفاف رویی را پایین بکشم و ببینم توی اقلام رسیده آیا تصویر پروفایل وایبری آشنای انتظار هم پیداست یا نه. این بود که فکر کردم می‌شود به هر چیزی، هر موضوعی نوک زد. مثلاً «نگارخانه‌ای به وسعت یک شهر» که عجب فکر خوبی است و آدم هر انتقادی هم به جزییاتش داشته باشد، نمی‌تواند منکر کلیات و امتیازهایش شود؛ طرحی که عادت‌های بصری ما را در نگاه به پیرامون‌مان، در شهری که زندگی می‌کنیم، عوض می‌کند و آدم حس خوبی پیدا می‌کند که شهرداری و شرکت‌های تبلیغاتی لااقل ده روز از خیر پول درآوردن از تابلوهای شهر گذشته‌اند؛ البته اگر بعداً تلافی‌اش را سرمان درنیاورند. هر کس طبعاً در این ده روز تعداد محدودی از تابلوهای نصب‌شده را دیده و بعید است کسی راه بیفتد و کل تابلوهای شهر را تماشا کند، اما از همین دیده‌های محدود، حقیر این طور استنباط می‌کند که تنوع سلیقه در آن‌ها رعایت نشده، آثار مدرن در میان‌شان اندک است و به‌خصوص ترکیب رنگ‌ها از یک خانواده و بیش‌تر از رنگ‌های سرد است. رنگ گرم در این آثار ندیدم. بنده ندیدم، دیگران را نمی‌دانم. همین جوری که سر چهارراه، پشت چراغ قرمز، ایستاده‌ام و در انتظار سبز شدن چراغ، یکی از این تابلوها را سر فرصت تماشا می‌کنم، رنگ قرمز چراغ، تلافی‌اش را درمی‌آورد و سر ثانیه ششم می‌ایستد تا از گرمای این قرمزی سیراب شوم. زمان می‌ایستد و فکر می‌کنم هرچند این چراغ‌های ثانیه‌شمار معکوس بعضی وقت‌ها درجا می‌زنند، همین تمهید ساده چه‌قدر برای سلامت روان جامعه مفید است و چرا زودتر از این‌ها به کار گرفته نشده بود؟ سیزده‌چهارده سال پیش در سفری به هند، این شمارش معکوش را سر چهارراه‌ها دیدم و به مبتکرش آفرین گفتم و فکر کردم چرا در مملکت ما از چنین روش ساده‌ای برای مردمی که اعصاب به‌سامانی ندارند و خود این قضیه هم در سفرهای شهری اعصاب‌شان را بیش‌تر می‌خراشد، استفاده نمی‌شود؟ از آن سفر که برگشتم، چند هفته بعد دیدم چراغ‌های شماره معکوس سر گذرگاه‌های تهران هم ظاهر شد و چه خوب شد. خوش‌حال شدم، کلاً زود خوش‌حال می‌شوم. ماشین پشتی بوق می‌زند و می‌بینم چراغ سبز شده و من هنوز ایستاده‌ام. ضمن این که نبض گوشی هم دارد چشمک‌های دعوت‌کننده‌ای می‌زند. بروم ببینم چه خبر است...

روزنامه اعتماد، شماره 3247، سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©