فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, May 04, 2015

چندوجهی بودن یک موضوع به ظاهر ساده

گفت‌وگوی هوشنگ گلمکانی و حمیدرضا صدر درباره «من دیه‌گو مارادونا هستم»

نشریه روزانه سی‌وسومین جشنواره فیلم فجر: ممنونم آقای هوشنگ گلمکانی از این که خواسته و خودآگاه در لحظه‌ای که آقای حمیدرضا صدر از من پرسید: «به همین زودی گفت‌وگو کنیم؟» و معلوم بود تصمیم‌شان را گرفته‌اند که این کار را نکنند، با یک جمله‌ی روان‌شناسانه مشکل را حل کردید و گفتید: «خُب کم صحبت می‌کنیم». ممنونم آقای صدر که با تمام ناخوش‌احوالی که دارید گرما به این گفت‌وگو بخشیدید. این هم آن گفت‌وگوی گرم و کوتاه:

حمیدرضا صدر: تو دوبار فیلم را دیده‌ای؟
هوشنگ گلمکانی: بله. البته بار اول فیلم را کامل ندیدم.
ح.ص: تماشای چنین فیلم‌هایی نیاز به هوشیاری دارد.
هـ.گ: چرا؟
ح.ص: به دلیل دیالوگ‌های پی‌درپی و تمام‌نشدنی فیلم؛ و هم‌چنین آنارشی حاکم بر صحنه‌ها که بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند.
هـ.گ: حمید، من مدام دنبال بهانه‌ای می‌گردم تا کنایه‌ای به تو بزنم بابت کوچ از سینما به فوتبال. ما را دلتنگ نوشته‌های سینمایی‌ات کرده‌ای.
ح.ص: ولی این مقوله بیش از حد تکراری و البته ملال‌آور شده.
هـ.گ: تکراری هم که باشد لازم است و من از آن دست نمی‌کشم! حالا هم می‌خواهم بگویم بحث درباره‌ی این فیلم را حتماً به این دلیل قبول کردی که لااقل اسمش به فوتبال ربط دارد!
ح.ص: بله نام دیه‌گو مارادونا در عنوان فیلم جای ویژه‌ای دارد. فیلم با اشاره به او آغاز شده و با نشان دادن تصاویری از او تمام می‌شود.
هـ.گ: بفرما! پس درست حدس زدم. بنابراین موضوع به قوت خودش باقی است و اصلاً تکراری نیست.
ح.ص: شاید حق با تو باشد. بیا بحث را از همان صحنه‌های پایانی شروع کنیم؛ از مارادونا...
هـ.گ: آن مسابقه‌ی تاریخی را که حتماً خوب یادت مانده...
ح.ص: البته. ولی این‌جا غیر از گلی که مارادونا با دست به انگلیس زد، یکی از گل‌هایی که برای ناپولی هم زده نشان داده می‌شود، یعنی دامنه‌ی مضمونی این شخصیت برای اثر فقط در آن گل با دست خلاصه نمی‌شود.
هـ.گ: همان گل شیرجه‌ای که با سر می‌زند و ربطی به آن مسابقه جنجالی آرژانتین با انگلیس در جام جهانی 1986 ندارد.
ح.ص: در حقیقت با یک لوپ روبه‌رو هستیم. اول فیلم به این نکته در کلام اشاره می‌شود و آخر فیلم هم جنبه بصری‌اش را نشان می‌دهد. حین تماشای فیلم هم نمی‌دانیم کجا قرار داریم و به نظر می‌رسد مدام به نقطه‌ی اول برمی‌گردیم. نقطه‌ای که درست هم نمی‌دانیم کجاست. یعنی این‌که روایت‌ها تغییر می‌کنند. همین‌جا بگویم با دیدن من دیه‌گو مارادونا هستم یاد فیلم‌های مختلف افتادم. یکی از آن‌ها فیلم بدو لولا، بدو (تام تیکور) است که اتفاقی می‌افتد و...
هـ.گ: ...و روایت‌های مختلف از اشکال مختلف اتفاق در صورت تغییر در یک قسمتش را می‌بینیم.
ح.ص: و خصوصاً آخر فیلم که می‌گوید این پایان تلخ را تغییر بده و یکی از دو شخصیت گلاب آدینه در فیلم از مرگ رهایی پیدا می‌کند و همه، کودکانه، به هم تبریک می‌گویند، این شباهت بیش‌تر می‌شود. در بدو لولا، بدو یکی از دو پایان تلخ اول واقعی‌تر است، ولی فیلم با روایت سوم که ترکیب قصه‌های پریان را دارد تمام می‌شود. این‌جا هم فیلم در چنین قابی ما را دست می‌اندازد.
هـ.گ: بدو لولا، بدو هم مثل فیلم من دیه‌گو مارادونا هستم منطق دیوانه‌واری دارد. البته در مقایسه، بدو لولا، بدو فیلم نسبتاً خلوت‌تری بود. من دیه‌گو مارادونا هستم فیلم شلوغی پر از شخصیت‌های مختلف است.
ح.ص: می‌دانم تو این‌جور فیلم‌ها را که شخصیت‌ها در یک برداشت پُرشمار هستند و درون هم می‌لولند و دائماً حرکت می‌کنند دوست داری. می‌دانم راهنمایی و اداره‌ی این همه بازیگر در یک فضای محصور و کوچک کار ساده‌ای نیست، به‌خصوص وقتی فیلم‌ساز بخواهد برداشت‌های بلند بگیرد. می‌توانم حدس بزنم پشت صحنه‌ی این فیلم چه‌قدر پردردسر بوده و احتمالاً چه‌قدر هم تماشایی و بامزه. امیدوارم روزی فیلم پشت صحنه‌ی آن را ببینم.
هـ.گ: فضای دیوانه‌وارش را دوست دارم و برخلاف تو که شاید از آنارشی فضایش کلافه شدی، من آن را دوست دارم. این اولین فیلم توکلی با این مشخصات و فضاست. همه‌ی فیلم‌هایش کم‌جمعیت است و ریتم آرامی دارد. وقتی فیلم را دیدم خیلی تعجب کردم.
ح.ص: جدا از مضمون و مفهوم، ساختش آشکارا یک چالش اساسی بوده است. موقعیت‌های ابسورد فیلم خیلی وودی آلنی است؛ خصوصاً آخر فیلم. اگر توکلی را ببینم از او حتماً می‌پرسم که کدام‌یک از فیلم‌های وودی آلن را دوست دارد.
هـ.گ: من البته توی یکی از صحنه‌های شلوغ یاد برادران مارکس افتادم... یکی از نکته‌های فیلم به نظرم این است که مضمونش شبیه فیلم‌های دیگر توکلی است (قضیه‌ی بحران خلاقیت یک هنرمند در خلق اثر هنری که پرسه در مه از این نظر یک مثال است). اما در آن فیلم‌ها، داستان با جدیت، شدت و در فضایی عصبی می‌گذرد و این‌جا با طنزی البته تلخ اجرا می‌شود. به نظرم این فیلم یک نقطه‌عطف در کارنامه‌ی توکلی است.
ح.ص: فضای خود خانه هم عجیب است. منطق مهندسی یا بهتر بگویم هندسی ندارد. نمی‌توان دریافت کی در کجای خانه قرار دارد و پیوند عناصر خانه چه‌‎گونه است.
هـ.گ: من هم گاهی دچار اشتباه می‌شوم. مثلاً درخت و موتورسیکلت را کنار آشپزخانه‌ای می‌بینم که مطمئن نیستم آشپزخانه است یا جای دیگر.
ح.ص: حتی در صحنه‌های خارجی هم این ماجرا وجود دارد. مثلاً آن‌جایی که برای اولین بار بابک با ماشین می‌ایستد، خانه از لحاظ فیزیکی با چشم و تصور تماشاگر بازی می‌کند و خطوط افقی در تصویر یکی نیستند. یا مثلاً جایی که پدر در برابر تلویزیون می‌نشیند، کاملاً با مکانی که اهالی خانواده به قاب تلویزیون خیره شده‌اند فرق دارد. از آن‌جا که فیلم پر از گفت‌وگوهای وقفه‌ناپذیر است، و یادآور گروچو مارکس، اجازه بده بگویم در صحنه‌ای که تعدادی از شخصیت‌ها کنار چندین دختر پیاده‌شده از اتوبوس جلوی خانه جمع می‌شوند و درهم می‌لولند و هرکسی حرف خودش را می‌زند، و سپس مردی از آن‌سوی در تقاضای چاقو می‌کند و چاقویی از بیرون قاب وارد شده و دست‌به‌دست می‌گردد تا به او برسد، یادآور صحنه‌ای از فیلم شبی در اپرا است که آن همه آدم در آن اتاق کوچک بی‌اعتنا در هم می‌لولند و منطقی هم در آن فضا وجود ندارد.
هـ.گ: حق با تو است. ضمناً چاقو هم سالم توسط افراد درگیر به مقصد می‌رسد! خانه معماری عجیبی دارد. در ضمن اگر دقت کرده باشی با این که همه با هم پرخاش می‌کنند و به نظر می‌رسد موضوعی خیلی بحرانی و جدی پیش آمده، ولی انگار قضیه در عمقش برای کسی چندان هم جدی نیست. یعنی اگر در همان لحظه یک اتفاق بزرگ بیفتد همه خیلی راحت این را می‌پذیرند و برای‌شان اهمیتی ندارد. این فضا، به نظرم طنز تلخی دارد و در اجرا خیلی خوب درآمده است.
ح.ص: بهانه‌ی این بحث‌ها یعنی شکستن شیشه و برگشتن پی‌درپی به نقطه‌ی اول، که نوعی مک‌گافین اثر هم هست، هوشمندانه برنامه‌ریزی شده است. شروع این بهانه و ارتباطش با دنیای ذهنی نویسنده با ظرافت خوبی ساخته شده، و به این دلیل آدم رودست می‌خورد.
هـ.گ: فصل‌بندی فیلم هم فصل‌بندی ابسورد و دیوانه‌واری متناسب با دنیای فیلم است. همه‌ی آن جمله‌ها که در فصل‌بندی‌ها می‌آیند، کاملاً بی‌ربط با موضوع هستند و در هر جای فیلم و به عنوان فصل دیگری می‌توانند بیایند! به نظرم همه چیز این دنیای دیوانه‌وار خیلی متناسب است. راستی من یک مورد فوتبالی دیگر هم در فیلم پیدا کردم و نمی‌دانم تو متوجه شدی یا نه؟
ح.ص: چی بود؟
هـ.گ: یقه‌ی لباس بابک شبیه یقه‌ی لباس اریک کانتونا بود که همیشه یک‌طرفش را بالا می‌داد!
ح.ص (با خنده): تو که خیلی فوتبالی‌تر از من شده‌ای! این را باید از توکلی پرسید که آیا این طراحی آگاهانه بوده یا نه. و یادمان باشد صحنه‌ای که به قهوه‌خانه می رود ما تلویزیون را نمی‌بینیم، اما صدای گزارش فوتبال به گوش می‌رسد که صدای مزدک میرزایی است. همان جایی که بابک با صاحب موتورسیکلت، که در نمای متوسطی تند با او حرف می‌زند، روبه‌رو می‌شود.
هـ.گ: فیلم راوی‌اش را هم عوض می‌کند. اول با روایت صابر ابر شروع می‌شود و سپس سراغ سعید آقاخانی می‌رود و از جایی به بعد او راوی می‌شود. یعنی توکلی از اول قرارداد این دنیای بی‌منطق و آنارشیستی را با تماشاگر می‌بندد. دقت کن که همان اول فیلم نوشته می‌شود: «یک سال بعد»! خب، ما کدام قسمت از چه ماجرایی را در چه زمانی دیده‌ایم که حالا بگوییم: یک سال بعد؟! هنوز هیچی ندیده‌ایم! و این فوق‌العاده است! یکی دیگر از نکته‌های این دنیای شلوغ و درهم، تیتراژ فیلم است که اسم همه‌ی عوامل، بدون عنوان‌شان، در کنار هم می‌آید؛ یعنی معلوم نیست کی به کیه!
ح.ص: در حقیقت معرفی شخصیت‌های فیلم با گره خوردن به یکدیگر و این‌که چه نسبتی با هم دارند، معرفی می‌شوند. این‌که آن برادر دیگری است و مثلاً پسرخاله‌ی یکی دیگر، نمونه‌اش را در فیلم عشق و مرگ وودی آلن دیده‌ایم. چیزی که بسترسازی ترکیب هرج‌ومرج‌گونه‌ی رخدادها را آغاز می‌کند و البته لحن طنزآمیزی هم دارد و در عین حال به‌دقت کارشده و شبیه فرشی است که رج‌به‌رج بافته شده است.
هـ.گ: دیالوگ‌ها هم بسیار خوب‌اند و به‌خصوص پیوندشان به همدیگر خیلی خوب نوشته شده است.
ح.ص: ترکیب کلی حرف زدن شخصیت‌ها و واژه‌هایی که بر زبان می‌‎آورند بازگوکننده‌ی گفت‌وگوهای اطراف‌مان و یا حتی خودمان هستند. ناسزاهایی که شخصیت‌‎ها پی‌درپی به یکدیگر می‌دهند نشان‌دهنده این است که هرگز درک متقابلی در این محیط حاکم نخواهد شد. مشابه ناسزاهایی هستند که میان افراد طبقه‌ی متوسط دوروبر خودمان فراوان می‌شنویم. ظاهر شخصیت‌ها و روابط حاکم بر آن‌ها تا حد بسیاری فرهنگ طبقه‌ی متوسط را به نقد می‌کشد. تنها جایی که آن‌ها را در سکوت می‌بینیم، جایی است که به تلویزیون خیره شده‌اند و اخبار بیماری ابولا را دنبال می‌کنند و این‌جا بار دیگر فیلم ما را به بازی می‌گیرد؛ چرا که می‌دانیم این آدم‌ها هرگز دغدغه شیوع چنین بیماری را در آن‌سوی مرزها ندارند، اما در عین حال به بیماری بزرگ‌تر سوءتعبیر در برابر هم دچار هستند. یعنی آن‌جایی که باید سکوت کنند و گوش دهند، حرف می‌زنند و حرف.
هـ.گ: جنبه تقدیری ماجرا هم، که از همان موضوع مارادونا شروع می‌شود، قابل بحث است. طبعاً مارادونا وقتی خیز برداشته برای زدن آن ضربه‌ی سر، خب از اولش که تصمیم نداشته با دست گل بزند، اما ناگهان موقعیتی پیش آمده که دیده نمی‌تواند با سر گل بزند و از دستش استفاده کرد و آن جنجال به پا شد. اما همین باعث شد آرژانتین بازی را ببرد و بعد قهرمان شود. این قهرمانی میلیون‌ها پیامد داشت؛ از زندگی مارادونا و تیم ملی آرژانتین گرفته تا تیم انگلیس و میلیون‌ها حادثه‌ی کوچک و بزرگ در آرژانتین و انگلیس؛ و حتماً خیلی جاهای دنیا، که حاصل همین اتفاق و تصمیم کوچک بود. درست مثل همان گلی که خداداد عزیزی به استرالیا زد. توپ جلوی پای دروازه‌بان روی زمین خورد، اما ناهمواری زمین باعث شد توپ از روی پای دروازه‌بان پرید و گل شد. اگر آن ناهمواری کوچک روی زمین وجود نداشت، آن توپ گل نمی‌شد و ایران به جام جهانی نمی‌رفت و در نتیجه میلیون‌ها اتفاق نمی‌افتاد. این قضیه‌ی «منطق اتفاق» و «تأثیر پروانه‌ای» توی فیلم خوب از کار درآمده است.
ح.ص: احتمالاً به همین دلیل یاد بدو لولا، بدو افتادم. آن‌جا در هر سه روایتی که دختر می‌رود تا پسر را نجات بدهد، یک چیز کوچکی است که رشته‌ی حوادث را تغییر می‌دهد. منتهی این‌جا پیوند رخدادها نمی‌خواهد تا آن حد آشکار توجه بیننده را جلب کند.
هـ.گ: آن تغییر ممکن است فقط در زندگی یک یا چند نفر بیفتد ولی در مثالی که زدم، اتفاقاتی می‌افتد که در زندگی میلیون‌ها نفر تأثیر می‌گذارد.
ح.ص: در خود فیلم هم اشاره می‌شود مارادونا توپ را با دست وارد دروازه کرد و همه می‌دانستند و دیدند چه کرده؛ خودش، بازیکنان و میلیون ها تماشاگر در سراسر جهان. همه، جز داور مسابقه. همه، جز او که باید می‌دید و ندید. مارادونا آن‌جا اعتراف نکرد که چه کرده و به شادی‌اش ادامه داد. منتهی این‌جا ما در فیلم به‌درستی نمی‌دانیم چه گذشته. نمی‌دانیم چه کسی باید پاسخ‌گوی چه چیزی باشد؟ در حالی که به نظر می‌رسد هریک از این آدم‌ها می‌خواهند پاسخ‌گوی همه چیز باشند؛ حتی کارهایی که انجام نداده‌اند. دلم می‌خواست در مورد صحنه‌آرایی و فیلم‌برداری فیلم حرف بزنیم ولی خب باید یک بار دیگر آن را ببینم. در یک جمع‌بندی می‌توانم بگویم توکلی دست به چالش قابل‌توجهی زده. پیش‌بینی می‌کنم واکنش تماشاگران متفاوت باشد، چون ذات چنین آثاری بازتاب‌های چندوجهی را می‌طلبد.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©