فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 22, 2015

بورژوای کوچکِ کوچک

روز مبادا
نویسنده و کارگردان: فائزه عزیزخانی
مدیر فیلم‌برداری: مجید گرجیان
تدوین: پگاه احمدی
صدابردار: میرشجاع گراکویی
طراح صحنه و لباس: سعید هنرمند
بازیگران: هدیه تهرانی، شیرین آقارضاکاشی، ولی‌الله عزیزخانی، وحید عزیزخانی، مجید عزیزخانی، سمیرا مدنی
تهیه‌کنندگان: نگار اسکندرفر، محمد احمدی
90 دقیقه
مادر هوای رفتن کرده و زندگی‌اش رنگ دیگری گرفته... اما اهل خانه او را باور نمی‌کنند.

در صحنه‌ای از فیلم کوتاهی که فائزه عزیزخانی در ابتدای سال 1390 با عنوان خانه سنگ ندارد ساخته، پدرش ولی‌الله عزیزخانی که این بار موضوع اصلی فیلم است، در پاسخ به سؤال دختر فیلم‌سازش که آیا عینکی که بر چشم دارد متعلق به [احتمالاً یکی از بستگان مرحوم‌شان] آقای قدیمی است یا نه، انکار می‌کند و می‌گوید عینک را خودش خریده. او توضیح می‌دهد که از عینک آقای قدیمی فقط یک بار استفاده کرده و این عینک را خودش خریده، و بعد البته نشان می‌دهد که عینک آقای قدیمی هنوز توی کشوی میزش است و برای رفع اتهام اضافه می‌کند که نمره عینک آقای قدیمی با نمره چشم او فرق دارد. این صحنه، فقط با دو تغییر عیناً به فیلم تازه فیلم‌ساز جوان و خوش‌ذوق مکتب کیارستمی [با نزدیکی بیش‌تری به فیلم‌های خانوادگی علیرضا داودنژاد] منتقل شده است؛ نه این که فائزه عزیزخانی آن صحنه را در این فیلمش بازسازی کرده باشد، بلکه همان نما را این‌جا هم استفاده کرده. فرقش این است که در روز مبادا، آقای قدیمی در صدایی که از فیلم‌ساز (ایستاده پشت دوربین، در حضوری خودآگاه) می‌شنویم تبدیل شده به «عمو رضا» و قسمت‌های پایانی نمایی که از آن فیلم کوتاه چهار سال پیش برداشته و معلوم می‌شود عینک فرد مرحوم هنوز توی کشوی اوست حذف شده است. با این حذف، البته این بار بیش‌تر شک می‌کنیم که شاید این واقعاً عینک عمو رضا است و در آن فیلم کوتاه که علناً می‌بینیم عینک آقای قدیمی هنوز نزد پدر است و با این که او از اختلاف نمره عینک مرحوم قدیمی و نمره چشم خودش می‌گوید، شاید فکر کنیم آن را برای «روز مبادا» نگه داشته تا در صورت نیاز شیشه عینک را مطابق چشم خودش عوض کند، و حتی چه‌بسا که تا به حال این کار را کرده باشد!
این صحنه، مثل برخی دیگر از صحنه‌های روز مبادا، و سه فیلم کوتاهی که فائزه عزیزخانی با همین سبک و سیاق، و به همین زیبایی و دقت و ظرافت با اعضای خانواده‌اش ساخته، شاخص مکتبی سینمایی است که در دنیا گرچه مشابه‌هایی دارد اما به نام سینمای ایران و به‌خصوص عباس کیارستمی شناخته می‌شود. عزیزخانی که روز مبادا نخستین معارفه رسمی و جدی ما با اوست، بلوغ و پختگی و استحکامی را در کارش نشان می‌دهد که فرسنگ‌ها با کارهای ناپخته مقلدان متوهم و ناآگاه کیارستمی فاصله دارد. این گونه مستندنمایی، به نظرم حتی گامی فراتر از مکتبی که به آن وابسته است می‌گذارد و فیلم‌ساز تاش و به تعبیری touch شخصی خودش را هم در اثرش بر این سبک شناخته‌شده می‌گذارد. اگر کیارستمی نابازیگران را می‌آورد و ضمن تلقین‌های درازمدت بر آن‌ها، در موقعیت‌هایی قرارشان می‌دهد تا لحظه‌های مورد نظر او را خلق کنند؛ و اگر داودنژاد با اعضای خانواده‌اش عملاً داستان‌هایی را بازآفرینی می‌کند که در خیلی از موارد داستان بودن‌شان آشکار است (در کلاس هنرپیشگی او حتی یک سکانس وهم‌آمیز کابوس‌وار می‌سازد که آشکارا جدا از این سبک مستندنمایی قرار می‌گیرد)، اما عزیزخانی جهانی سینمایی اما به‌شدت واقع‌نما و مستندگونه با اعضای خانواده‌اش خلق می‌کند که به‌زحمت می‌توان در آن واقعیت و داستان – سینما و زندگی – را از هم تفکیک کرد. این حاصل، جدا از این که به‌شدت وابسته به «آن» و شم و خلاقیت هنرمند است، نتیجه ممارست و زندگی و عشق و «اعتقاد» او به این نوع سینماست. و البته یک اتفاق «طبیعی» هم افتاده که چنین خانواده‌ای نصیب فیلم‌ساز شده است. در فقدان هر یک از این سه عنصر اساسی، فیلم‌های عزیزخانی لطف و گرما و استحکام کنونی را نداشت. به‌خصوص اهمیت حضور مادر فیلم‌ساز – خانم شیرین آقارضاکاشی – را نباید دست‌کم گرفت. او بازیگری حرفه‌ای نیست اما بنا به باوری که می‌توان حکمت عامیانه و به تعبیری علم لدنی خواند، معتقد است انسان در طول زندگی مدام در حال بازی است و حتی اگر دیگران – ناظران و تماشاگران دنیای واقعی – نفهمند و ندانند که شخص در حال بازی است، اما «خدا که می‌داند.» با این حال همو در روز مبادا در سکانس‌های بسیاری به قدر یک بازیگر توانای حرفه‌ای، بازیِ اگر نه تکنیکی و متدیک، که به‌شدت باورپذیر و تأثیرگذاری می‌کند. حتی پیش از آن و در فیلم دیگر عزیزخانی (پشت‌بام، تابستان 1390)، مادر در دو سکانس آشپزخانه و پشت‌بام، نه در برابر اعضای خانواده‌اش بلکه در مقابل دختر جوانی که نقش دختر دوم او را به شیوه آشنای بازیگران تازه‌کار بازی می‌کند، نقش‌آفرینی درخشانی دارد. اما مرحوم ولی‌الله عزیزخانی بدون تلاشی برای بازیگری – و بی‌نیاز از آن – بیش‌تر «خودش» است و همین خود او برای جایگاهی که در «داستان» فیلم دارد، کفایت می‌کند و جذاب و دلپذیر است. سادگی و بدویت لودهنده‌ای که در کلام و چهره‌اش هست، از او سیمای مرد محافظه‌کاری را می‌سازد، شبیه اغلب مردان ایرانی طبقه متوسط. قضیه عینک عمو رضا (یا آقای قدیمی)، پیوند تنگاتنگی دارد با خانه‌ای که بیست سال پس از ساختش هنوز نمای آن سنگ‌کاری نشده و او سال‌هاست قصد دارد آن را بفروشد تا با تبدیلش به مسکنی دیگر و به دست آوردن مبلغی پول نقد برای کسب‌وکار، نگران مسکن و معاش آینده خانواده نباشد؛ همین‌ها پیوند دارد با نوع کسب‌وکار محافظه‌کارانه فعلی‌اش که فروشگاه کوچکی از وسایل خانگی در زیرزمین خانه است، همچنین با مضمون و محتوای شعرهایش، با ترسش هنگامی که پسر خانواده ترانه «یار دبستانی» را می‌خواند و نگران است مبادا دیگران از پنجره بشنوند (و خودش به این ترس هم اعتراف می‌کند)، با نوع نرمش و ورزش بی‌حاصلی که در حیاط خانه برای حفظ سلامتی می‌کند، و با رمانتیسیسم رقیقش که در توصیف آن می‌گوید: «دلم می‌خواد یکی منو دوست داشته باشه، منم اونو دوست داشته باشم. یعنی عاشق هم باشیم؛ حتی اگه یک سگ باشه!» اما مثل همه لطیفه‌هایی که پیرامون جنگ ابدی زن و مرد ساخته می‌شود، درباره همسرش می‌گوید: «اگه این خانم به بهشت بره، من میرم جهنم!» و همان جاست که مادر در جواب ملامت‌های فرزندانش بابت اضافه وزن همین جمله پدر را شاهد می‌آورد که: «بفرما! هیکلم را برای کی بسازم؟»! ضمن این که هر دو با صداقت اعتراف می‌کنند علاقه‌ای به هم ندارند و البته نگران همدیگرند. (این مثال‌ها و موارد نه فقط از روز مبادا بلکه از کل فیلم‌های «خانوادگی» فائزه عزیزخانی استخراج شده است.)
اعتقاد و ایمان به تنیدگی واقعیت و زندگی در این نوع سینما، چنان است که واقعاً نه فقط برای بیننده بلکه برای خود پدیدآورندگان این دنیا – کارگردان و بازیگرانش – جدا کردن آن‌ها از هم دشوار است. مادر از سویی نگران است که مبادا تماشاگر، این اتفاق‌ها را و این حرف‌ها را واقعیت زندگی و باورهای او تصور کنند (یعنی مایل است تماشاگر این‌ها را بازی و داستان بداند)، اما از سوی دیگر به گفته خودش و دختر کارگردانش مدام بابت نکته‌ها و حرف‌هایی که اعتقادی به آن‌ها ندارد و خلاف واقعیت و باورهایش می‌دانسته با او کلنجار داشته است. با این حال اکنون ما و آن‌ها (آن‌ها بیش‌تر) می‌دانیم که ریشه عظیم و اصلی این نوع سینما در زندگی و واقعیت است، حتی اگر اعضای خانواده در فیلمی که تعبیر «واقعیت داشتن» برای تماشاگر محتمل‌تر از هر برداشت و تعبیر «سینمایی» است، پدرشان را آدمی ترسو و بی‌دست‌وپا (و با صفاتی دیگر در همین مایه‌ها) معرفی کنند. این جنبه خودافشاگرانه، این خودزنی (حتی خودویرانگری) هم از آن روحیه‌های کمیاب این خانواده است که وجودش منجر به چنین فیلمی شده و بی‌آن، چنین کیفیت و حس‌وحالی ناممکن بود. این البته وجه تناقض‌آمیز خرده‌بورژوازی است که با وجود محافظه‌کاری ذاتی طبقاتی (چه فردی و چه اجتماعی) گاهی دست به کارهای جسورانه‌ای می‌زند؛ درست مثل کار جسورانه کل همین خانواده در خلق این فیلم‌ها. (مادر در آغاز روز مبادا، برای تهدید پدر می‌خواهد با جسارت اسناد خانه را آتش بزند، اما با دیدن شعله اولیه با نگرانی، آن را با دستش خاموش می‌کند.) فیلم بورژوای کوچکِ کوچک (ماریو مونیچلی، 1977) را به یاد دارید؟ همین آوار سهمگین و بی‌تردید واقعیت بر فیلمی چون روز مبادا بود که باعث شد با این که فیلم دارای فیلم‌نامه‌ای دقیق با پایانی مشخص (مرگ مادر) بوده، با وقوع مرگ پدر در واقعیت، این پایان در نسخه نهایی فیلم تغییر کند. پدر با آن همه احتیاط و مدارا، با آن ورزش‌های توی حیاط برای حفظ سلامتی، آن مغازه توی زیرزمین، آن همه محافظه‌کاری و آینده‌نگری، آن رمانتیسیسم رقیق و آن همه نقشه برای تأمین آینده خانواده، دوسه هفته پس از پایان فیلم‌برداری، در سفری به کیش برای دیدار از خانواده پسر بزرگش، هنگام شنا در تنهایی، قلبش در ساحل از حرکت ایستاد و کارگردان با وقوع این حادثه چنین پایانی برای فیلمش ساخت. روز مبادا و فیلم‌های دیگر فائزه عزیزخانی دستمایه‌ای مهم و قابل‌تحسین هستند نه فقط برای بحث‌های روان‌شناسانه و جامعه‌شناسانه، بلکه برای تبیین و موشکافی در نوعی سینما که برخلاف ظاهرش، بسیار دشوار و پیچیده است، حتی اگر کسانی آن را به عنوان ثبت یک جور «دورهمی‌های خانوادگی» تحقیر کنند و ارزش و اهمیتش را نفهمند. روز مبادا هشدار می‌دهد که «روز مبادا» بسیار نزدیک‌تر از آن است که تصور می‌کنیم؛ حتی برای ما!

با درد به خدا نزدیک‌ترم

گفت‌وگویی در آشپزخانه با فائزه عزیزخانی و شیرین آقارضاکاشی
کارگردان و بازیگر فیلم «روز مبادا»


بیش از بیست‌سال است خانه نبش خیابان «قائم سیزدهم» در آن محله نسبتاً تازه شمال غرب تهران، همان‌جور که توی فیلم هم دیده می‌شود، برخلاف خانه‌های دیگر خیابان، هنوز نمای سنگی ندارد. اتفاقاً فائزه عزیزخانی چهار سال پیش فیلم کوتاهی ساخته با عنوان خانه سنگ ندارد که اشاره‌اش به همین نمای ناتمام خانه پدری است و در آن فیلم، پدر شخصیت اصلی است. بجز این خانه بی‌سنگ، همه چیز این خانه و خانواده در فیلم‌های دختر بزرگ خانواده در هم تنیده شده؛ دختری که سال‌هاست مدام توی خانه دوربین دستش است و اعضای خانواده به این عادت و علاقه او نه‌تنها تن داده‌اند بلکه با او همراهی کرده‌اند و حاصلش یک دستاورد زیبایی‌شناسانه بی‌نظیر است در نسبت سینما و زندگی. بجز فیلم کوتاه اولش تأخیر (1384) سه فیلم کوتاه دیگر فائزه عزیزخانی پیش از روز مبادا نیز حاصل همین به‌اصطلاح تعامل خانوادگی و همین حال‌وهوایی است که در نخستین فیلم بلندش می‌بینیم. همه حیرت‌انگیزند و حضور خانواده در آن‌ها فوق‌العاده است. محصولاتی چندوجهی از ترکیب زندگی و سینما. حالا هیچ جوری نمی‌توانم این مجموعه را در ذهنم از هم جدا کنم و فکر می‌کنم می‌شود این فیلم‌ها و این تجربه را (که همه حاصل برخورد آگاهانه آدم‌های «داستان» به وجود دوربین در برابرشان است) مواد و مصالح چند سمینار و گردهمایی و کارگاه آموزشی کرد. روز مبادا درباره تدارک یک مادر برای استقبال از مرگ است، اما تقدیر این بود که پدر دوسه هفته پس از پایان فیلم‌برداری، ناگهان درگذشت و به این ترتیب پایان فیلم را در نسخه نهایی تغییر داد. پیشنهاد کردم گفت‌وگو درباره این فیلم، به دلیل طبیعت و جنس روز مبادا مشترکاً با این دختر و مادر – کارگردان و بازیگر اولش – در همین خانه‌ای باشد که یکی از شخصیت‌های اصلی فیلم است و به طور خاص، در آشپزخانه که یکی از مکان‌های اصلی داستان فیلم است؛ جایی که مادر بتواند وسط مصاحبه چای بریزد و پذیرایی کند و آخرش هم غذاهایی را که در آن‌جا پخته، با سلیقه در ظرف‌ها بکشد و ما را به سر میز ناهار دعوت کند. یک مادر آشنای دوست‌داشتنی که مثل خیلی از مادران پیرامون‌مان خودش را وقف خانواده کرده و از درد و زحمت برای خانواده گریزان نیست و توی یکی از فیلم‌های دخترش – الان یادم نیست کدام یکی – در برابر اعتراض دختر دیگرش که تسلیم شدن او به دردهای زندگی را نکوهش می‌کند، می‌گوید: «با درد به خدا نزدیک‌ترم.»

● شما جزو شاگردان کارگاه‌های عباس کیارستمی بودید و طبیعی‌ست که نگاه سینمایی‌تان نزدیک به او باشد ولی من فیلم شما را به فیلم‌های خانوادگی علیرضا داودنژاد نزدیک‌تر دیدم. این گونه فیلم‌ها برای جوان‌ها بسیار سینمای غلط‌اندازی است و فکر می‌کنند این نوع فیلم‌سازی بسیار ساده است که با یک دوربین و جمع کردن اعضای خانواده و یک خط داستانی معمولی فیلمی می‌سازند. البته طی این سال‌ها از این نوع فیلم‌ها بسیار ساخته شده که عموماً هم بد و ناموفق بودند، طوری که باعث بدنامی آن نوع سینما هم شده، برعکس سرمشق‌ها و الگوهای‌شان. این سینمای مورد علاقه شماست یا تحت تأثیر سینمای کیارستمی به این سمت کشیده شدید؟
فائزه عزیزخانی:
سینمای مورد علاقه‌ام است. من قبل از این که وارد کارگاه‌های آقای کیارستمی بشوم، سال 1384 فیلم کوتاهی به نام تأخیر با گروهی حرفه‌ای ساخته بودم که احساس می‌کردم آن را دوست ندارم. دلیل این دوست نداشتن را هم متوجه نمی‌شدم. بعدها که وارد کارگاه‌های آقای کیارستمی شدم دلیلش را متوجه شدم: من بر خلاف فیلم‌های کوتاه دیگرم یا همین فیلم روز مبادا آن فیلم‌نامه را به طور کلاسیک دکوپاژ کرده بودم و به همین دلیل چیزی که می‌خواستم اتفاق نیفتاده بود. در کارگاه‌های آقای کیارستمی هنرجویان ملزم بودند همه ذهنیت‌‌شان را بیرون بریزند و فارغ از خوب یا بد بودن، باکیفیت یا بی‌کیفیت بودن، دست به تجربه‌های جدید بزنند و به قول معروف قدری شیطنت کنند.
● یعنی نوع سینمای روز مبادا را دوست داشتید ولی مثل خیلی‌ها نمی‌دانستید که چه طور حاصل شده؟
عزیزخانی:
دقیقاً. تصمیم دارم دوباره فیلم‌نامه تأخیر را بسازم؛ چون خیلی دوستش دارم و متأسفانه آن زمان، حداقل برای خود من، حاصلی نداشت.
● استعداد بازیگری مادرتان را چه‌گونه کشف کردید و او را چه‌طور مجاب کردید که در فیلم‌تان بازی کند؟
عزیزخانی:
مادرم در فیلم کوتاهی به نام پشت‌بام که در تابستان سال 90 ساخته بودم بازی کرده بود. از بچگی مدام این جمله مادرم در زندگی ما تکرار می‌شد: «ما خودمان بازیگریم و همیشه در زندگی بازی کرده‌ایم.» آن قدر این جمله برای ما تکرار شده بود که در ناخودآگاهم بی‌تأثیر نبود و با خودم می‌گفتم چه کسی بهتر از او می‌تواند این نقش را بازی کند؛ نقش اول زندگی‌ای که خودش قهرمان آن بوده است؟ قبل از پشت‌بام در ابتدای سال 90 یک مستند بیست دقیقه‌ای هم به نام خانه سنگ ندارد ساخته بودم که شخصیت اصلی‌اش پدرم بود. البته تفاوتی که آن فیلم‌ها با روز مبادا داشت این بود که در طول فیلم‌برداری آن دو فیلم کوتاه، دوسه ایده به ذهنم آمده بود که آن‌ها را اضافه کردم؛ کاری که در روز مبادا مطلقاً انجام ندادم و همه چیز طبق فیلم‌نامه ساخته شد. زمان ساخت آن فیلم‌ها بود که متوجه شدم هم پدر و هم مادرم جلوی دوربین بسیار راحت هستند.
● خب مادر محترم و دلپذیر، وقتی می‌گفتید «همیشه در زندگی بازی کرده‌ایم....» منظورتان چه بود؟
شیرین آقارضاکاشی:
...واقعیت بود.
● به هر حال این، هم می‌تواند نوعی نگاه عامیانه باشد و هم فلسفی؛ اما بازی جلوی دوربین با بازی زندگی متفاوت است. مواردی در زندگی‌تان پیش آمده بود که عامدانه و آگاهانه توانسته بودید طوری نقش بازی کنید که مردم و اطرافیان فریب بازی شما را بخورند؟
آقارضاکاشی:
من در زندگی‌ام همیشه آگاهانه بازی کرده‌ام. همیشه اعتقاد دارم خداوند ناظر رفتارم است و حتی اگر مشغول بازی هستم، او نظاره‌گر من است. گاهی آدم خوش‌حال نیست ولی باید به اطرافیان نشان می‌دادم که خوش‌حالم. هیچ‌وقت اجازه ندادم کسی درونم را بفهمد. در طول زندگی‌ام به‌ندرت اتفاق افتاده که بچه‌ها متوجه بگومگو یا اختلاف بین من و پدرشان شده باشند.
● فکر می‌کردید بازی جلوی دوربین هم به همین صورت است؟
آقارضاکاشی:
کاملاً. دوربین که از خدا بالاتر نیست که برایم سخت و مشکل باشد!
● به هر حال شما جلوی تماشاگر چیزی را وانمود می‌کنید و باید برای او قابل باور باشد. فکر می‌کنید رفتارتان برای خدا قابل باور بوده؟
آقارضاکاشی:
چون هیچ وقت دوست نداشتم سختی و درد و رنجم را با دیگران تقسیم کنم، فکر می‌کنم خدا همیشه تحسینم کرده. البته برعکس، شادی‌هایم را خیلی سریع به همه اطلاع می‌دهم. وقتی دخترم پیشنهاد بازی در فیلمش را به من داد اصلاً تعجب نکردم. او شرایط مالی مناسبی نداشت برای کمک به او پذیرفتم که در فیلمش بازی کنم. همیشه دوست دارم به بچه‌هایم در زمینه‌ مورد علاقه‌شان کمک کنم.
● نقش‌تان در فیلم، خیلی به خودتان نزدیک است؟
آقارضاکاشی:
بسیار زیاد. البته بعضی جاها رفتار شخصی من این جوری نیست. مثلاً من در طول زندگی‌ام حتی یک بار هم دست در جیب همسرم نکردم. برای من خیلی مشکل بود که آن صحنه دزدی از مغازه را بازی کنم ولی به خاطر فیلم‌نامه آن را انجام داده‌ام.
● مقاومتی هم در برابر آن ایده نکردید؟
آقارضاکاشی:
چرا، ولی فایده‌ای نداشت. فائزه می‌گفت کاری را که از تو می‌خواهم انجام بده؛ این فقط یک فیلم است.
● خط داستانی روز مبادا من را یاد اپیزود خواب‌نمای مجموعه قصه‌های مجید انداخت. بی‌بی خواب می‌بیند در آستانه مرگ است و این خواب باعث می‌شود خود را آماده سفر آخرت کند. آن را دیده‌اید؟
عزیزخانی:
نه. یادم نیست.
آقارضاکاشی: من دیده‌ام و یادم هست.
● البته در آن فیلم بی‌بی از این قضیه مضطراب و نگران است ولی این‌جا مادر با آرامش تقدیرش را می‌پذیرد.
آقارضاکاشی:
البته من با فائزه در این مورد صحبتی نکرده‌ام ولی فکر می‌کنم دلیل درک و برداشت او راجع به سفر آخرت مادر، آماده بودن همیشگی من برای این سفر است. من از جوانی در خانه یک ساک مسافرتی دارم که در آن وصیت‌نامه و وسایل مربوط به سفر آخرت را آماده نگه داشته‌ام. همیشه آماده مرگ هستم.
● دفترچه خاطرات هم دارید؟
آقارضاکاشی:
قبلاً داشتم و می‌نوشتم ولی الان ندارم. به‌هرحال این روحیه من است و فکر می‌کنم فائزه با شناخت از من، فیلم‌نامه را این طوری نوشته بود.
عزیزخانی: خط اصلی داستان مربوط به مادرم است. این قضیه خواب دیدن و قربانی کردن گوسفند و آماده سفر آخرت بودن، موتیف تکرارشونده‌ای در زندگی شخصی ما است که ادامه دارد. البته اخیراً – پس از مرگ پدرم – نوع خواب‌ها تغییر کرده و حالا پدرم به دنبال مادر می‌آید.
● روابط خانوادگی که در فیلم می‌بینیم چه‌قدر به واقعیت نزدیک است؟
عزیزخانی:
فیلم تاریخ‌نگاری ده تا پانزده سال گذشته خانواده من است و خیلی از حساسیت‌ها و گفت‌وگوهای افراد خانواده در فیلم، در ده‌پانزده سال اخیر بسیار کم‌رنگ‌تر شده. مثلاً برادرم وحید که در فیلم می‌بینیم وحید چند سال اخیر نیست و رفتارهای دوران بلوغ او را در فیلم آورده‌ام. البته فیلم متأثر از واقعیت‌های جاری در این خانواده است، ولی قدری گسترده‌تر شده و مسائل و مشکل‌های مثلاً همسایه‌ها هم در فیلم دخیل شده‌اند.
● فیلم‌نامه دقیق نوشته شده بود؟
عزیزخانی:
فیلم‌نامه اولیه حدود 130 صفحه بود. آقای کیارستمی فیلم‌های کوتاه من را دوست داشتند و وقتی با ایشان تماس گرفتم گفتند من فیلم‌نامه 130 صفحه‌ای نمی‌خوانم؛ حتماً چیزی زیاد دارد، کمش کن! کلی با فیلم‌نامه کلنجار رفتم تا تبدیل شد به 90 صفحه. آن را نزد ایشان بردم و قرار شد بعد از مطالعه تماس بگیرند. چند روز گذشت و خبری نشد. خودم تماس گرفتم و پرسیدم فیلم‌نامه را خواندید؟ گفت: دوست نداشتم فیلم‌نامه تمام شود، چون خیلی عالی است. مرتب آن را می‌خوانم و می‌خندم و لذت می‌برم...
● این نوع فیلم‌نامه به‌شدت متکی به اجراست و آن دلپذیری و شیرینی منوط به درآمدن در اجرا است. تصمیم‌گیری درباره خوب یا بد بودن فیلم‌نامه بسیار سخت است؛ اما به‌هرحال کیارستمی هوش بالایی دارد و با توجه به این که کارهای کوتاه شما را دیده و دوست داشته، به درستی تشخیص داده است. اما یک فیلم‌نامه فوق‌العاده هم می‌تواند به‌راحتی در اجرا نابود شود. تولید آن چه‌گونه شکل گرفت؟
عزیزخانی:
این گفته شما را که این فیلم‌نامه بستگی به اجرا دارد خیلی از کسانی که فیلم‌نامه را نخوانده بودند، بعد از دیدن فیلم به من گفتند. برای همه این سوال مطرح بود که چه‌طور آقای کیارستمی فیلم‌نامه را قبل از ساخت تأیید کرده بود چون این فیلم، فیلم اجرا است نه فیلم‌نامه. نکته‌ای که برای خودم خیلی جالب بود این است که در مرحله تدوین متوجه شدم که فیلم‌نامه چیزی کم دارد. البته الان هم نمی‌دانم که دقیقاً چه چیزی کم دارد! فکر می‌کنم اگر هر کسی جای من بود و آقای کیارستمی فیلم‌نامه‌اش را تأیید کرده بود، دیگر سراغ ارتقای کیفیت فیلم‌نامه نمی‌رفت. ولی من حتی پس از آن به قدری با فیلم‌نامه کلنجار رفتم که می‌ترسیدم خرابش کنم.
● چه کارهایی با فیلم‌نامه انجام دادید؟ فقط رتوش کردید یا تغییرات اساسی دادید؟
عزیزخانی:
فقط رتوش کردم و کمی جزییات اضافه شد.
● پایان فیلم‌نامه همین جوری بود؟
عزیزخانی:
فیلم‌نامه با مرگ مادر به پایان می‌رسید؛ برخلاف نظر آقای کیارستمی که آن را دوست نداشتند و حتی گفتند: من این پایان را نمی‌فهمم، من هم‌چنان اصرار داشتم که به همان صورت بماند. نمی‌خواستم فیلم‌نامه پایان باز داشته باشد و برخلاف الگوی کیارستمی، می‌خواستم این اتفاق برای مادر بیفتد. فیلم‌برداری طبق فیلم‌نامه انجام شد و بیست روز پس از پایان آن، پدرم فوت کردند و بین فیلم‌برداری و تدوین دوسه ماه فاصله افتاد. بعد از مرگ پدر احساس کردم که پایان فیلم به نظرم تصنعی است و نمی‌توانم آن را به عنوان پایان فیلم در نظر بگیرم؛ چون دیگر اعتباری در واقعیت نداشت.
● اصلاً طبیعت این نوع سینما هم تأثیر واقعیت بر فیلم را اقتضا می‌کند.
عزیزخانی:
دقیقاً. البته ابتدا فکر می‌کردم که احساساتی شده‌ام و مثلاً قرار است به‌نوعی حضور پدرم را در فیلم ثبت کنم اما پس از گذشت زمان به این نتیجه رسیدم که اگر زمان مرگ پدرم دوسه سال قبل از ساخت این فیلم بود، حتماً تأثیرش را در فیلم‌نامه می‌گذاشت و پایان فیلم با مرگ پدر به سرانجام می‌رسید. پس از آن اتفاق، مدام فیلم‌هایی را که از مراحل تشییع و خاک‌سپاری پدر تهیه کرده بودیم نگاه می‌کردم و در نهایت تصمیم گرفتم که پایان فعلی را در فیلم بگذارم.
● پایان فعلی بازسازی همان روزها و همان موقعیت است؟
عزیزخانی:
نه. این فیلم‌هایی است که همان روزها دختر آقای محمد احمدی از ما گرفته بود. من سه‌چهار سالی بود که مدام به‌اصطلاح "دوربین‌روشن" زندگی می‌کردم؛ دوربین موبایلم همیشه روشن بود و مرتب یا عکس می‌گرفتم یا فیلم‌برداری می‌کردم! این عادتی بود که خانواده و اطرافیان به‌خوبی آن را می‌شناختند و عادت کرده بودند. به پگاه احمدی گفتم که دوربین روشن بماند و از تمامی مراحل و لحظات فیلم‌برداری کند. هیچ صحنه‌ای بازسازی نشده.
● پس از جشنواره هم انتهای فیلم را تغییر دادید...
عزیزخانی:
انتهای فیلم را تغییر ندادم فقط برداشت آخر مغازه را تغییر دادم.
● اما یادم هست که در نمای آخر، مادر با چمدان سفر در کنارش، تنها در حیاط نشسته است... به سراغش می‌روید و بعد خبر مرگ پدر می‌رسد.
عزیزخانی:
بله بله، آن را هم عوض کردم.
● حالا مادر روی پله‌های بالای خانه نشسته. در آن پایان به نظر می‌رسید که مادر، انگار که از زندگی خسته شده و عازم سفر است و موقعیت قدری دراماتیک بود. ولی پایان فعلی به جنس این فیلم نزدیک‌تر است. چرا آن را تغییر دادید؟
عزیزخانی:
به همین دلیل که موقعیت دراماتیکی بود!
● نمای پایان فعلی هم که مادر تنها در مغازه پدر نشسته، در آن نسخه نبود.
عزیزخانی:
بله. این نما را هم بعداً گذاشتم.
● هنوز البته جواب سؤالم را نگرفته‌ام: چه کردید حاصلش شد روزمبادا؟ خیلی‌ها که این نوع فیلم‌سازی را دوست دارند و فکر می‌کنند خیلی آسان است، بدون زحمت و تدارک قبلی می‌روند سراغ آن. ولی می‌دانم که روز مبادا فیلم پرزحمتی است؛ منهای حضور مادر که یکی از ارکان این فیلم است، و همان شانسی است که پوراحمد با حضور مادرش داشت. ولی حضور همین مادر هم بدون سنجیدگی و تناسب سینمایی نتیجه‌اش این نمی‌شد. چه کارهایی کردید؟ نماهای چندبرداشتی زیاد داشتید؟
عزیزخانی:
فراوان. ما 35 روز فیلم‌برداری داشتیم. آقای کیارستمی مدام به من می‌گفت برو ماکت فیلمت را بساز و بیاور. من همراه با مادرم، چون در دسترسم بود، شروع کردم به ساختن ماکت. در حین ساخت متوجه شدم که خیلی ساده ممکن است یکی از شانس‌های مهمم را از دست بدهم: این که شخصیت اصلی ما، شخصیت‌سازی نکند. متوجه شده بودم که مادرم در برداشت‌های مختلف فرم می‌گیرد و به حس بازیگری می‌رسد.
● یعنی نقش، آرتیستی می‌شد.
عزیزخانی:
دقیقاً. در نهایت ماکت فیلم را، تا انتها، با دختر دیگری ساختم. نکته بعدی این بود که مادرم اصرار داشت فیلم‌نامه را بخواند و می‌گفت تا نخوانم بازی نمی‌کنم! در جریان ساخت یکی از فیلم‌های کوتاهم دچار اختلاف شده بوده بودیم و بعد از ساخت آن فیلم هم احساس نارضایتی داشت و اشک من را درآورد! راستش قدری هم ترسیده بودم و با خودم فکر می‌کردم نکند در حین فیلم‌برداری منصرف شود. یکی‌دو سکانس هم بود که واقعاً وحشت داشتم و نمی‌دانستم مادرم با آن‌ها چه‌طور کنار می‌آید؛ سکانس اتاق خواب، سکانس وصیت‌نامه و...
● ...که خیلی هم خوب بود.
آقارضاکاشی:
خیلی خوب بود ولی شبیه مال من نبود!
● یعنی چی؟ یعنی چه‌طور نبود؟
آقارضاکاشی:
مادر من ارثیه‌اش را به طور مساوی بین بچه‌هایش تقسیم کرده بود.
● البته این که تفاوت‌های واقعیت و داستان است.
آقارضاکاشی:
من می‌گفتم این وصیت‌نامه متعلق به من نیست. فکر می‌کردم باید همان طور که من می‌خواهم وصیت‌نامه خوانده شود.
عزیزخانی: ما تا برسیم به این مرز که "مادر شما فکر نکن که همه این فیلم و مسائل به نام شما نوشته می‌شود"، خودش یک قصه طولانی بود. مثلاً برای صحنه اتاق خواب، نه پدر و نه مادرم اصلاً زیر بار نمی‌رفتند و می‌گفتند ما بازی نمی‌کنیم. من مجبور شدم قدری دیالوگ‌های این صحنه را تغییر بدهم. البته خودشان هم در این تغییر دیالوگ نقش مهمی داشتند.
● منطق فیلم شما این است که دختر جوان خانواده مشغول ساخت ماکت فیلمی‌ست که قرار است اصلش بعداً ساخته شود. بنابراین تپق زدن یا بازی آماتوری و به‌اصطلاح غیرسینمایی، کاملاً طبیعی است.
عزیزخانی:
البته درصد کمی از تپق‌ها و فضای ناشیانه فیلم تعمدی است. بعضی جاها خارج از مدیریت من بود و چون می‌دیدم که در همان جهت و راستای فیلم است، می‌پذیرفتم و کنار می‌آمدم. اتفاقاً این مسأله در همان سکانس وصیت‌نامه به وجود آمد و من در زمان تدوین به همان برداشت انجام‌شده رضایت دادم.
● سکانس وصیت‌نامه را چند برداشت گرفتید؟
عزیزخانی:
هفت برداشت. البته اگر نظر مادرم بود دوست داشت فیلم‌نامه خودش را اجرا کند! خیلی جاها مادرم می‌گفت که من به عنوان دختر خانواده دوربین را آورده‌ام در خانه و بین اعضای خانواده و حالا چه‌طور می‌خواهم بگویم که این زندگی واقعی ما نیست؟ یعنی فقط قرار است با عوض کردن نام مادر بگویم این زندگی واقعی ما نیست؟ برایش توضیح می‌دادم که مثلاً این صحنه و این سکانس هیچ ارتباطی به زندگی واقعی ما ندارد. می‌گفت: به هر حال من دارم این صحنه را بازی می‌کنم و به نوعی این سند را دارم امضا می‌کنم. همین موضوع برایش نوعی احساس ناامنی ایجاد کرده بود و فکر می‌کرد مشغول پرده‌برداری از زندگی خصوصی او هستم. تصور می‌کرد اگر در بخشی از این پرده‌برداری جاهایی شبیه خودِ واقعی او نیست، در ذهن مخاطب نوعی تفکر به وجود بیاید که این شخصیت واقعی مادر و اعضای خانواده است.
● البته این قضیه را می‌شود به جامعه خودمان – و شاید کل دنیا – هم تعمیم داد که باعث سوءتفاهم‌هایی هم می‌شود؛ یعنی واقعیت معیار ارزیابی فیلم‌ها می‌شود؛ در حالی که مشغول گفتن داستان هستیم. این نوع فیلم‌سازی در بالاترین نقطه حساسیت قرار می‌گیرد و بازیگر هم وضعیت دشواری دارد.
آقارضاکاشی:
کاملاً. به‌خصوص این که مثلاً در سکانس وصیت‌نامه آن طور نامحترمانه با همسرم صحبت کنم...
● حتی اگر یک بازیگر حرفه‌ای هم در فیلمی بازی کند که نام شخصیت فیلم نام اصلی خودش باشد، برایش سخت است.
عزیزخانی:
دقیقاً. حتی خانم هدیه تهرانی هم با این قضیه مشکل داشتند. در فیلم‌نامه اولیه، خانم تهرانی دفتر کاری داشت که من و مادرم به آن دفتر می‌رویم و مدتی پشت در معطل می‌مانیم. خانم تهرانی گفتند: مگر من دفتر کار دارم؟ اگر قرار است واقعیت من را نشان بدهی، پس این دفتر کار چیست؟ من در نهایت فیلم‌نامه را به شکل فعلی تغییر دادم و خیلی هم خوش‌حالم که این کار را کردم.
● عالی شده. بازی او حاصل چه فرایندی بود؟
عزیزخانی:
یک بخش مربوط به همان مرحله فیلم‌نامه تا اجراست. آقای کیارستمی با تمام اعتمادی که به من داشت و حتی گفت: «برو فیلم بلندت را بساز» وقتی گفتم می‌خواهم خانم تهرانی در فیلم باشد، گفت: حالا برو بساز تا ببینیم چه می‌شود. من مطلقاً به هیچ گزینه دیگری جز خانم تهرانی فکر نکرده بودم و تصمیم هم نداشتم که بازیگر دیگری را جای‌گزین کنم. او تنها انتخاب من بود.
● توضیحی هم نداری. انتخابت او بوده!
عزیزخانی:
دقیقاً! روز سوم فیلم‌برداری پلان‌هایی را که گرفته بودیم بردیم دفتر آقای کیارستمی و بعد از دیدن آن‌ها رضایت دادند تا با خانم تهرانی صحبت کنند. بعد از موافقت خانم تهرانی دو جلسه با ایشان صحبت کردم و بخشی از پلان‌ها را دیدند. زمان فیلم‌برداری صحنه‌های مربوط به ایشان، من پلان‌ها را به ترتیب کردم. در فیلم‌نامه هم همه اعضای خانواده آرام‌آرام یخ‌شان باز می‌شود و واقعاً هم تا حد زیادی برداشت اول برای این‌که یخ واقعی فضا بشکند بی‌تأثیر نبود؛ یعنی ما از برداشت اول تا برداشت ششم‌هفتم که رسیدیم، خود آن اتفاق رخ داد. این را هم اعتراف کنم که پلان‌های مربوط به این سکانس را اصلاً تمرین نکرده بودیم و من فقط دکوپاژم را تمرین کردم. فقط لحظه فیلم‌برداری فیلم‌نامه را دادم و تمام سعی‌ام این بود که مادرم دیالوگ‌ها را حفظ نکند. حتی او اصرار داشت که فیلم‌نامه را به او بدهم و می‌گفت که دیالوگ‌ها را فراموش می‌کند.
● یعنی اصلاً دورخوانی فیلم‌نامه نداشتید؟
عزیزخانی:
اصلاً. فقط دو برادرم فیلم‌نامه را خوانده بودند. آن جوری امتیاز بزرگی را از دست می‌دادم.
● بازیگر نقش نامزد برادرتان بازیگر است؟
عزیزخانی:
نه، دوست من است. به‌هرحال اصلاً تمرین نداشتیم و درواقع تمرین‌ها با فیلم‌برداری شروع می‌شد. پنجاه سکانس فیلم ما پلان‌سکانس گرفته شده بود که در زمان تدوین کات خورد.
● چه‌قدر هم خوب است که اصراری روی ساختار پلان‌سکانس نداشتید... بیش‌ترین برداشت مربوط به کدام صحنه است؟
عزیزخانی:
یکی از برداشت‌هایی که خیلی تکرار شد و هم‌چنان از آن راضی نیستم، جایی است که مادر دفترچه خاطراتش را نشان می‌دهد. برداشت دیگر مربوط به شمارش پول‌ها است. هنوز هم از آن‌ها رضایت ندارم.
● سخت‌ترینش کدام بود؟
عزیزخانی:
دلهره‌آورترین برداشت همان وصیت‌نامه بود ولی سخت‌ترین برداشت مربوط به پلان‌های مسجد بود. خیلی خیلی سخت بود. دو روز کار کردیم تا به برداشت راضی‌کننده برسیم. یک پلان‌سکانس هشت دقیقه‌ای بود که در تدوین کات خورد. خیلی هم سخت بود. همه اعضای گروه، که فوق‌العاده همراهی کردند، سر آن پلان‌سکانس خسته شده بودند و با من قهر کردند!
● آن خانم‌جلسه‌ای سکانس مسجد بازیگر است؟
عزیزخانی:
نه، ایشان دوست صمیمی مادرم هستند و برای اعضای خانواده ما حکم خاله را دارند. با توجه به این که من از پنج‌شش سالگی با ایشان آشنایی دارم، اصلاً فکر نمی‌کردم قبول کنند. مادرم با او صحبت کرد و در عین ناباوری پذیرفتند.
● یکی از مهم‌ترین نکته‌های این فیلم، فیلم‌برداری آن است و فیلم‌بردار به‌خوبی توانسته این آماتوریسم و فی‌البداهگی را از کار دربیاورد و در خدمت ساختار فیلم باشد. واقعاً روی لبه باریکی حرکت کرده است.
عزیزخانی:
مجید گرجیان جزو پدیده‌های جدید فیلم‌برداری است که به‌زودی از او بیش‌تر خواهیم شنید. ایشان بیش‌تر فیلم‌برداری مستند انجام داده که قطعاً در این نوع فیلم که من ساخته‌ام بی‌تأثیر نبوده است. روز مبادا پنجمین فیلم داستانی است که او فیلم‌برداری کرده. علاوه بر این که به‌شدت فیلم‌نامه را دوست داشت و با آن ارتباط برقرار کرد، ما خیلی زود به زبان مشترک رسیدیم. زمان تولید برای من خیلی اهمیت داشت که اعضای گروه بتوانند با پدر و مادرم ارتباط خوبی برقرار کنند. مجید گرجیان همه خصوصیات لازم را به حد کمال دارد.
● برای شما بازی در کدام صحنه‎ها خیلی سخت بود؟
آقارضاکاشی:
سکانس مسجد، چون مرتب تکرار می‌شد. من باید زمین می‌نشستم و به خاطر کمردرد و درد زانو خیلی برایم مشکل بود. هم‌چنین سکانس وصیت‌نامه، چون دیالوگ‌هایش موافق میلم نبود.
● فیلم را با تماشاگران هم دیده‌اید؟
آقارضاکاشی:
چند بار. بار اول فیلم را در کنار خانم رخشان بنی‌اعتماد و آقایان پناهی، برزگر، کلانتری و... دیدم؛ خیلی خندیدم و خیلی هم گریه کردم!
عزیزخانی: عکس‌العمل‌های مادرم خیلی جالب بود؛ یک تماشاگر درجه یک است. با فیلم های‌های گریه کرد و قاه‌قاه خندید!
● بازی در فیلم‌های دیگران را هم می‌پذیرید؟
آقارضاکاشی:
همیشه فکر می‌کنم در هر برهه‌ای از زندگی رسالتی داریم که باید آن را انجام بدهیم. قبل از این فیلم اصلاً به بازیگری در سینما علاقه‌ای نداشتم ولی الان از آن خوشم آمده است. خیلی هم لذت بردم از حضور بچه‌های گروه؛ از گرمی و صمیمیت گروه. احساس می‌کنم که شاید با حضورم در این فیلم توانسته باشم حرفی بزنم که بعضی خانواده‌ها بتوانند تغییراتی در رفتار و زندگی‌شان بدهند.
● اگر به شما فیلم‌نامه‌ای پیشنهاد بشود که هیچ ارتباطی با زندگی خودتان نداشته باشد یا حتی نقش منفی به شما پیشنهاد بشود حاضرید بازی کنید؟
آقارضاکاشی:
نه‌نه، چون خودم آدمی منفی نیستم!
عزیزخانی: اما من فکر می‌کنم هر نقشی را می‌توانند بازی کنند چون بازیگر فوق‌العاده بااستعدادی هستند.
● به نظر من هم در بعضی صحنه‌ها در حد یک بازیگر توانای حرفه‌ای بودید.
عزیزخانی:
بدون اغراق شاید حدود صد کاراکتر مختلف از ایشان می‌شناسم که کاراکتر این فیلم فقط یکی از آن‌هاست که اتفاقاً شباهتی به زندگی روزمره او ندارد. نکته جالب این‌جاست که بدون این‌که فضای زندگی شخصی او، فضای بازیگری و سینمایی باشد به شکل هوشمندانه‌ای ظرافت مطالبی را که به او انتقال می‌دهید دریافت و اجرا می‌کند. شاید خودش نتواند تحلیلی در این مورد داشته باشد و به صراحت درباره آن صحبت کند، ولی به اعتقاد من بازیگر فوق‌العاده‌ای است.
● من هم با شما موافقم!
عزیزخانی:
یعنی اگر نقش منفی هم بود قرارداد می‌بندیم!
● خوش‌بختانه الگوی کیارستمی شما را گول نزده و این فیلم هویت خودش و امضای شما را دارد. می‌خواهید همین نوع فیلم‌سازی را ادامه بدهید؟
عزیزخانی:
واقعاً الان هیچ جوابی ندارم. در حال حاضر سلیقه‌ام این نوع سینما است و داستان‌هایی هم که می‌نویسم از همین نوع هستند.
● فیلم بعدی را هم با خانواده خودتان می‌سازید؟
عزیزخانی:
نه. البته در مورد خانواده است ولی با خانواده خودم نمی‌سازم. خانواده خودم وارد قصه می‌شوند، ولی شخصیت‌های اصلی نیستند.
● البته غافل‌گیری‌اش می‌تواند این باشد که از مادرتان استفاده کاملاً متفاوتی بکنید.
عزیزخانی:
بله. حتماً. کار خیلی مشکلی است. وقتی می‌خواستم روز مبادا را بسازم هیچ پشتوانه‌ مالی نداشتم. خیلی هم مصّر بودم که حتماً همین فیلم‌نامه را بسازم. در نهایت با کمک و همراهی اعضای خانواده‌ام سرمایه‌ای فراهم کردم و تولید را شروع کردم. هیچ‌کس هم جز آقای کیارستمی مشوق من برای ساخت این فیلم نبود. همه به‌نوعی مرا بر حذر داشتند از ساخت آن. نقش آقای کیارستمی در این فیلم، ساخت فیلم شیرین بود. این خیلی مهم‌تر از توصیه‌ها و راهنمایی‌های ایشان بود. چون فقط کسی که شیرین یا پنج را ساخته باشد می‌تواند راحت بگوید: برو و فیلمت را بساز، اگر بد شد آن را می‌گذاریم در کمد! آقای کیارستمی نه تنها من، بلکه تمام هنرجویان کارگاه‌های آموزشی‌اش را بی‌نهایت پشتیبانی می‌کند و به آن‌ها جسارت لازم را برای تجربه‌های تازه و جدید می‌دهد. من معمولاً در گفت‌وگوهایم برای این فیلم، این جمله را مدام تکرار می‌کردم که: "متأسفانه آقای کیارستمی سر صحنه فیلم من حضور نداشتند." این جمله را این‌جا تصحیح می‌کنم: "شاید با حضور آقای کیارستمی، فیلم به سمت‌وسوی دیگری می‌رفت و این فیلم ساخته نمی‌شد."
● در دوره‌هایی آدم‌هایی شانس‌هایی به دست می‌آورند و اتفاق‌هایی می‌افتد؛ مثل قصه‌های مجید که اگر نقش بی‌بی را شخص دیگری، یا یک بازیگر حرفه‌ای، بازی می‌کرد اصلاً قصه‌های مجید چیز دیگری می‌شد. خیلی از فیلم‌های خوب تاریخ سینمای ایران حاصل همان شانس‌ها و دوره‌ها و اتفاق‌های تاریخی هستند.
عزیزخانی:
همین طور است. خود من اگر قدری دیرتر فیلم‌برداری این فیلم را شروع می‌کردم، بزرگ‌ترین شانس این فیلم را از دست می‌دادم چون همبازی ایشان – پدرم – دیگر زنده نبودند.
آقارضاکاشی: خداوند همه چیز را برایش قشنگ چیده و آماده کرده بود.
● این هم تعبیر جالبی است. البته نقش شما هم خیلی مهم است. نوع تربیت و هم‌نشینی و زندگی‌ای که با هم داشته‌اید، حتماً در نتیجه‌ای به نام فائزه عزیزخانی و فیلمش تأثیر داشته است.
آقارضاکاشی:
امیدوارم نتیجه خوبی بوده باشد.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©