فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Thursday, May 14, 2015

این جوری شد که کچل شدم

یادآور سیاه‌قلم‌های کته کولویتس از دنیای بینوایان کف جامعه

این عکس نئورئالیستی – با این آدم‌های نیمدار و به‌خصوص آن دیوار پوسته‌پوسته‌شده – که یادآور سیاه‌قلم‌های کته کولویتس از دنیای بینوایان کف جامعه است، تقریباً 58 سال پیش در گرگان گرفته شده. کنار خانه‌مان. من همین پسرک سردرگریبان پایین سمت چپ عکس هستم در کنار خواهر بزرگ‌ترم. زن جوان سمت چپ عکس مادرم است که برادر کوچک‌تر چندماهه‌ام را در بغل دارد. بقیه حاضران در عکس، همسایه‌ها هستند. مناسبت و کاربرد عکس و شأن نزولش را نمی‌دانم. یکی از انگشت‌شمار عکس‌های باقی‌مانده پنج‌سال اول زندگی. برای بیننده بی‌طرف، ظاهراً عکسی معمولی است اما برای من حکایتی دردناک در خود نهفته دارد. اگر دقت کنید، همه دارند طبق معمول به دوربین نگاه می‌کنند ولی نگاه من رو به پایین است. توی عالم خودم هستم و دردمندانه دست چپم را بر چهره گذاشته‌ام. انگار که یا دندانم درد می‌کند (دندان‌درد در سه سالگی هم از آن حرف‌هاست) یا می‌خواهم بزنم زیر آواز. اما نه. نمی‌دانم کیفیت چاپ عکس، وقتی که شما آن را می‌بینید، چطور است، اما من در نسخه اوریژینالش، الان که دارم نگاه می‌کنم می‌توانم لکه‌هایی را که آن زمان روی سرم بوده تشخیص بدهم. آن زخم‌ها را. لکه‌های کچلی را.
به طرز عجیبی هنوز آن لحظه را به یاد دارم که مادر داشت سرم را می‌جورید و در لابه‌لای موهایم کندوکاو می‌کرد که ناگهان چشمانش از وحشت گرد شد، جیغی کشید، دو دست را بر سرش کوبید و فریادزنان از اتاق به ایوان دوید، شیون سر داد و همسایه‌ها را خبر کرد. دومین بار بود که این اتفاق می‌افتاد و خاطره مصیبت بار اول باعث شده بود که مادر چنان منقلب و گریان شود. بار اولش چند ماه قبل بود که مادر متوجه زخمی در لابه‌لای موهایم شده بود اما چون نمی‌دانست موضوع چیست آن بار شیون نکرد. مرا برد پیش دکتر، و با تشخیص غلط آقایان اطبا (امکانات که نبود؛ علم که این‌قدر پیشرفت نکرده بود)، پمادی اشتباهی دادند که باعث شد زخم به‌سرعت سراسر کله مبارک را بپوشاند و تبدیل بشود به کچلی. مصیبتی بود. قرار شد سرم را به‌اصطلاح برق بیندازند که نمی‌دانم اصطلاح علمی‌اش چیست. در گرگان که شهر بزرگ‌تری بود امکان برق انداختن وجود نداشت و پدر مرا به کردکوی برد. تصویر گنگ آن روز را هم به یاد دارم که مرا زیر دستگاه مستقر کردند و پدر و آقای دکتر رفتند گوشه‌ای پنهان شدند تا اشعه بر کله مبارک تابانده شود اما به آن‌ها آسیبی نرسد.
اما فقط هم این نبود. باید باقی‌مانده موها و کرک‌های روی سر همراه زخم‌ها از بیخ کنده می‌شد تا مرض ریشه‌کن شود. این قسمت را هم خوب به یاد دارم. هر چند روز یک بار مادرم زیور خانم همسایه‌مان را که بندانداز بود خبر می‌کرد تا سرم را بند بیندازد. سوزش بند انداختن به آن کله مجروح به جای خود، بعد هم باید روی زخم‌ها تنتور زده می‌شد که سوزش را شدیدتر می‌کرد. وقتی زیور خانم داشت سرم را بند می‌انداخت و تنتور می‌زد، مادر اشک‌ریزان و مویه‌کنان به سرم فوت می‌کرد یا با بادبزن باد می‌زد تا سوزش را کاهش دهد. من هم در تمام این مراحل در حال اشک ریختن و عربده‌زدن‌های مذبوحانه بودم.
این درمان به گفته مادر، حدود سه ماه طول کشید تا کم‌کم زخم خوب شد. خودم که غیر از همین سوزش‌های موقع بند انداختن و تنتور زدن زیاد حالی‌ام نبود و جورکش اصلی در این میان، مادر بود. موهایم دوباره درآمد، اما چند ماه بعد بود که روزی مادر، نگران آن تجربه، داشت لای موهایم را می‌جورید که برسرزنان به ایوان دوید. بار دیگر، عیناً همان ماجرای چند ماه پیش تکرار شد، فقط با این تفاوت که در این فاصله، دستگاه برق انداختن به گرگان آورده بودند و نیازی نشد برای این کار به کردکوی برویم. باز همان بندانداختن‌ها، همان تنتور زدن‌ها، همان نعره‌های من و گریه‌های مادر در لابه‌لای باد زدن و فوت کردن.
مادر همیشه از آن ماجرا به عنوان یکی از تجربه‌های تلخ زندگی‌اش یاد می‌کند چون گویا در آن ماه‌ها خیلی رنج کشید و غصه خورد. بعدها وقتی که بیماری درمان شد و موهایم درآمد، و خودم دیگر ماجرا را فراموش کرده بودم، مادر با اشاره به موهای پرپشتم، تجدید خاطره می‌کرد. قربان‌صدقه‌ام می‌رفت و می‌گفت باورش نمی‌شود پس از آن اتفاق صاحب چنان موهای انبوهی شده باشم. دست می‌کشید روی موهایم و گاهی مثل مارگزیده‌ها نگاهی به لابه‌‎لای آن‌ها می‌انداخت، بعد سرم را می‌بوسید و خدا را شکر می‌کرد.
آن کچلی که توی این عکس هم ثبت تاریخی شده، یک بیماری ناشی از ضعف‌های بهداشتی آن دوران بود که چند ماه طول کشید و بعد هم تمام شد و من صاحب یک خرمن مو شدم. اما این کچلی که حالا می‌بینید، ربطی به آن ماجرا ندارد و ارثی است. مشخص‌ترین میراث وراثتی پدر برای من و برادری که نوزادی‌اش را در عکس می‌بینید، همین کچلی است که از بیست سالگی شروع شد و آن هم ماجراهای مفصل خودش را دارد که از حوصله و موضوعیت این یادداشت خارج است. آن خرمن موها که تا بیست سالگی نمی‌دانستم چگونه می‌توانم مهارش کنم، طی حدود پانزده سال به یغمای زمان رفت و این یکی دیگر هیچ درمانی نداشت؛ تا هنگامی که دیگر از آن تارهای باقی‌مانده در اطراف سر هم اعلام انصراف دادم و شدم همین دسته‌گل بی‌گلبرگی که الان در خدمت‌تان هستم.

اندیشه پویا، شماره 25، اردیبهشت 1394

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©