فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 01, 2015

کمی دوستم داشته باش

زاون قوکاسیان (1393 - 1329)

ــ می‌دانم دوستم نداری...
ــ نه‌فقط دوستت ندارم، که از ریختت هم بیزارم!
مکالمه‌ای شوخ با همین مضمون و محتوا، بارها بین‌مان شکل گرفت و آخرش هم خنده و شوخی بود و اعلام وعده‌ای از سوی او که تا فلان روز فلان مصاحبه یا گزارش را برایم می‌فرستد، و تهدید از سوی من که اگر باز همین جوری شلخته باشی مطلبت را پس می‌فرستم.
سنت سرزمین ما این است که در چنین مناسبت‌هایی همه در ذکر و ستایش مناقب و اخلاق و رفتار حسنه عزیز تازه‌درگذشته می‌گویند اما من می‌خواهم چیزهای دیگری بگویم که شاید برخی را خوش نیاید؛ ولی جهت رفع نگرانی سنت‌گرایان همین اول بگویم که برای رعایت سنت‌ها، بار دیگر به همان سنت‌ها بازخواهم گشت و «هپی‌اند» برقرار خواهد بود. جان کلام این است که اگر می‌خواهیم قدر و ارزش کسی را ارج نهیم، به نظرم بهتر است جایگاه واقعی او را – هرچه هست – توضیح دهیم و با اغراق در بذل و بخشش القاب و صفت‌ها، دیگران را گمراه نکنیم. زاون قوکاسیان آن قدر کارهای مثبت کرده و آن قدر وجودش در زمینه‌های مختلف مثبت بوده و خودش آن قدر نازنین بوده که نیازی نیست عنوان و جایگاه غیرواقعی برایش جعل کنیم. مثل عنوان «منتقد». منتقد کسی است که نقد می‌نویسد یا – با مسامحه – در تریبونی عمومی مثل رادیو و تلویزیون نقد شفاهی می‌گوید. نگارنده حتی پنج نوشته از زاون که بشود عنوان نقد بر آن‌ها گذاشت به یاد نمی‌آورد. به او عنوان «پژوهشگر» داده‌اند، در حالی که هیچ‌یک از آثار مکتوب به‌جامانده از زاون تناسبی با واژه «پژوهش» ندارد. شاید اطلاق‌کنندگان این عنوان به زاون، مصاحبه‌های صوتی/ تصویری که چند سال پیش با همراهی دوست و همکارمان جواد طوسی با سینماگران برای موزه سینما انجام دادند، سند چنین عنوانی تلقی کنند، اما این کار فقط تلاشی برای جمع‌آوری مواد و مصالحی شایسته عنوان «تاریخ شفاهی» است که شاید بعدها، کسانی از آن‌ها برای پژوهش‌های‌شان استفاده کنند. «پژوهش» یعنی جست‌وجو برای یافتن مواد و اطلاعاتی پراکنده حول یک موضوع، و بعد تدوین آن‌ها بر اساس دیدگاه پژوهشگر (حتی دیدگاهی بی‌طرفانه) و در نهایت استنتاج از این جست‌وجو و تدوین و تألیف. مثلاً محمد تهامی‌نژاد، یک پژوهشگر سینمایی به معنای واقعی است. زاون هیچ‌گاه چنین نکرد و پژوهشگر نبود.
اما واقعاً هدف از نسبت دادن این عنوان‌ها به افراد، به‌خصوص درگذشتگان، چیست؟ دلم می‌خواهد در مراسم ختم خودم حواسم جمع باشد و وقتی از این حرف‌ها درباره‌ام می‌زنند و نسبت‌های ناروا می‌دهند، از توی تابوت بلند شوم و بگویم: «خانم ها و آقایان، دروغ می‌گویند! من این چیزهایی که ایشان می‌گویند نیستم.»و دوباره بتمرگم. مگر مرحوم خلدآشیان هانری لانگلوا منتقد و پژوهشگر بود؟ همان نقشی که در نمایش فیلم‌های کمیاب و خارج از جریان رسمی اکران عمومی داشت، همان ترویج گردآوری و حفظ فیلم‌های تاریخ سینما که به تأسیس سینماتک فرانسه انجامید و نقشی عظیم بر سینماگران فرانسه و از همان طریق بر سینمای دنیا گذاشت و نامش را جاودانه کرد مگر نقش کمی است؟ چیزی شبیه و در مقیاسی کوچک‌تر و با ابعاد کمّی و کیفیت متفاوت که مرحوم مغفور احمد جورقانیان انجام داد و در حد خود، عطش برخی از دوست‌داران سینما به تماشای فیلم‌های متفاوت را فرونشاند. چه بسا در سرزمینی دیگر و با مناسباتی دیگر، آدم‌هایی مثل جورقانیان می‌توانستند در حد خودشان تبدیل به یک هانری لانگلوا شوند؛ البته منهای اندوخته‌های تئوریک‌شان. از این جور مثال‌ها باز هم می‌شود پیدا کرد.
زاون قوکاسیان بانی انتشار چند کتاب سینمایی بود که اینک جزو اندوخته و گنجینه ادبیات سینمایی کشور هستند؛ کتاب‌هایی جدی درباره مهم‌ترین سینماگران این سرزمین. همت و پشتکار او، خلوص کودکانه او که در دل همه می‌نشست، و پیگیری‌های مکررش در تماس با سینماگرانی که موضوع این کتاب‌ها هستند و نویسندگانی که مقاله‌های این کتاب‌ها را نوشته اند، تنها دلیل به ثمر رسیدن آن‌ها بود. همه این کتاب‌ها یا مجموعه‌ای از مقاله‌ها هستند یا گفت‌وگوهایی طولانی با یک سینماگر، درباره کارنامه او یا یک فیلمش. وقتی به یاد می‌آوریم که او بانی تدارک و انتشار نخستین کتاب درباره یک فیلم ایرانی (چشمه، آربی اوانسیان) در تاریخ ادبیات سینمایی کشور بوده، نمی‌توان اهمیتش را نادیده گرفت. اصلاً مهم نیست که با معیارهای امروز، این کتاب کم‌حجم که حدود چهل سال پیش منتشر شده، کتاب ضعیف یا سردستی است؛ نفس این حرکت شایسته تحسین است و دارای نقشی تاریخی.
البته کتاب‌های زاون – همان طوری که اشاره شد – یا مجموعه‌ای از نوشته‌های دیگران است یا حرف‌های دیگران. حتی در مواردی، گفت‌وگوها هم حاصل قلم دیگران بود و او فقط اول کار موتور را به حرکت درآورده بود. مثلاً کل کتاب‌های زاون که حاوی گفت‌وگوهایش با بهرام بیضایی است آشکارا نثر بیضایی را دارند و پیداست خود او، آن‌ها را از اول تا آخر نوشته و چه بسا گفت‌وگویی هم در کار نبوده یا پرسش‌های کتبی به استاد داده شده و هیچ بعید نیست در جریان شکل‌گیری کتاب و مکتوب کردن پاسخ‌ها، پاسخ‌های دیگری هم به آن‌ها افزوده شده باشد که اصلاً زاون مطرح نکرده است. اما اهمیتی ندارد. مهم این است که سماجت او منجر به پدید آمدن منابع گران‌بهایی شده است. کتاب‌های دیگرش هم مجموعه‌ای از مقاله‌ها و یادداشت‌های دیگران بود که حضور خودش در آن‌ها محدود به مقدمه‌ای کوتاه و ساده می‌شد که معلوم نبود از شروع نوشته شدن تا چاپ شدنش چه مراحلی را طی کرده است. این هم مهم نیست، چون همین دورخیز و پیگیری و پشتکار و سماجت او منجر به انتشار چند کتاب درباره برخی از مهم‌ترین سینماگران کشور شده است. آفرین به همتش. خود من چند بار به درخواست او برای نوشتن درباره فیلم یا سینماگری برای چاپ در کتاب‌هایش پاسخ مثبت دادم. حتی یک بار پروژه مفصلی را به او به عنوان تکلیف شب خودم درباره سینماگری که در حال تدارک کتابی درباره‌اش بود پیشنهاد کردم که طبعاً پذیرفت و کلی وقت برایش گذاشتم، اما فکر می‌کنید چه شد؟ همه دست‌نوشته مفصلم را گم کرد و آخرش هم پیدا نشد! این مال زمانی است که هنوز کامپیوتر نداشتم و فایل و بک‌آپی در کار نبود. من هم که هیچ‌وقت اهل چرکنویش/ پاکنویس نبوده‌ام؛ مطلب رفت که رفت! چنین اتفاقی می‌تواند موجب یک دل‌خوری عمیق و طولانی بشود، اما بیش‌تر به دلیل شیرینی و معصومیت کودکانه زاون، این اتفاق فقط کاربردش در حد چند متلک و شوخی در مکالمه‌های بعدی‌مان باقی ماند و واقعیتش این بود که آخرش (توی همان اولین مکالمه‌مان پس از گم شدن مطلب) گفتم: «فدای سرت زاون!»
اما بحث‌هایم سر مطالبی که برای چاپ در مجله می‌داد بسیار جدی و گاهی طوفانی بود. بس که شلخته و بی‌دقت بود. البته – خوش‌بختانه! – تعداد مطالبی که به ما داد زیاد نبود. چون زیاد اهل نوشتن نبود. چندتا گفت‌وگو بود و چندتا گزارش جشنواره (اغلب جشنواره وین). شاید چون سخت‌گیری و حساسیت مرا می‌دانست پرهیز می‌کرد از مطلب دادن به ما. اما بعضی از مطالب و گفت‌وگوهایش را که خیلی برایش اهمیت داشت دلش می‌خواست در «فیلم» چاپ بشود. چند مطلب آخرش را البته تایپ‌شده فرستاد، اما زمانی که هنوز مطالبش دست‌نویس بود، آماده کردن مطالبش از زندگی سیرم می‌کرد. شلخته و وارفته. خیلی از کلمه‌هایش خوانده نمی‌شد و نکته‌های ضدونقیض و جمله‌های بی‌معنی و بیهوده توی مطالب فت‌وفراوان بود. در طول خواندن و ویرایش مطالب (که اغلب در حد بازنویسی مطالب بود) بارها ناچار می شدم با او تماس بگیرم و برای کشف رمز برخی از کلمه‌ها و جمله‌ها تن به مکالمه‌ای توان‌فرسا بدهم. جالب بود که همه ایرادهایی را که می‌گرفتم بدون هیچ بحث و مقاومتی قبول می‌کرد، و آتشم می‌زد وقتی پس از مقداری خراشیده شدن حنجره و فرسوده شدن اعصاب و روان، با همان شور و معصومیت کودکانه، و البته با خونسردی حرص‌آوری می‌گفت: «خب خودت که استادی؛ درستش کن!» و این‌جا بود که جیغم درمی‌آمد: «مرد حسابی، شلختگی‌های تو را من باید ماله بکشم؟ اصلاً من باید بفهمم منظورت از این جمله کوفتی چیه که درستش کنم؟ این که اصلاً معنی نداره. برای درست کردن این اطلاعات غلط، این اسم‌های غلط، یعنی باید مورد به مورد به منبعی مراجعه کنم تا مطمئن بشم؟ این که اسمش ویرایش نیست؛ عملگی و بیگاریه. این نکته‌های ضدونقیض را چه کنم؟ کدامش درسته؟ دیوانه‌م کردی زاون! دیگه ازت مطلب قبول نمی‌کنم.»
من حرص می‌خوردم و او می‌خندید و بیش‌تر حرصم را درمی‌آورد. تازه از زمانی هم که مطالبش را تایپ‌شده می‌فرستاد، معلوم بود که خودش تایپ نکرده و فقط شکل مشکل عوض می‌شد. دست‌نویس مغشوشش را می‌داد برایش تایپ کنند و بدون یک بار خواندن و غلط‌گیری، آن را می‌فرستاد. حالا اگر دست‌نویس کنارم بود شاید می‌توانستم خطش را بخوانم. اما دست‌نویس آشفته او را کسی غلط‌وغلوط تایپ کرده بود و همان جوری آن را فرستاده بود برای ما. این بود که وقتی به کلمه و جمله نامفهومی می‌رسیدم، باید زنگ می‌زدم به خودش؛ که چون احیاناً در آن لحظه دست‌نویس همراهش نبود یا سرش به کاری گرم بود و اصلاً یادش نبود چی نوشته، می‌گفت: «خودت که استادی؛ خب درستش کن!» و آتش می‌گرفتم از این همه خونسردی و استادی! داستان‌ها دارم از این جور مکالمه‌هایم با زاون، که حالا به درد تجدید خاطره و خندیدن و به یاد آوردن صفای کودکانه زاون می‌خورد که باعث شده بود همه این قدر دوستش داشته باشند و چنین روابط گسترده‌ای با آدم‌های مختلف اهل سینما و فرهنگ و هنر داشته باشد. با همین روحیه بود که پس از آن همه فریاد و کلنجار، مثل بچه‌ها صدایش را پایین می‌آورد و طلب محبت می‌کرد:
ــ می‌دونم دوستم نداری. ولی یه کمی دوستم داشته باش لطفاً...!
و دوستش داشتم، هرچند آزارم می‌داد اما این رابطه عشق و نفرت جذابیتی داشت که نمی‌شد از آن دل کند.
همیشه خدا شُروشُر عرق می‌ریخت؛ حتی در هوایی که نیازی به عرق کردن نبود. گویا بیماری‌ای داشت که عارضه‌اش عرق‌ریزان بود. اغلب دستمالی برای خشک کردن عرق سروکله‌اش در دست داشت اما آن قدر به این وضعیت عادت کرده بود که گاهی – بسته به موضوع بحث، اگر هیجان‌انگیز بود – پاک کردن عرق را فراموش می‌کرد و دقایقی طولانی همان جور خوی کرده جلوی آدم می‌نشست و آدم را به دلاشوب می‌انداخت. همیشه هم عجله داشت. این تصویر از آن رو در ذهنم مانده که او را بیش‌تر در تهران می‌دیدم. در سفرهای کوتاهش به تهران اغلب می‌خواست کارهای مختلفی را سروسامان بدهد و زود برگردد به اصفهان؛ و می‌دانید که همیشه هم با یک دست چند هندوانه و خربزه برمی‌داشت، بنابراین هر وقت به دفتر مجله می‌آمد، عجله داشت. اگر قرار بود مطلبی بدهد، زود آن را می‌داد و می‌رفت، چون عاقبتش را می‌دانست. تا قبل از این که نگاهی به مطلب بیندازم و شروع کنم به غر زدن بابت همان چیزهای همیشگی، قرار بعدی‌اش را بهانه می‌کرد و فلنگ را می‌بست. گرچه بالاخره من باید سراغ مطلبش می‌رفتم و می‌خواندم و باز شروع می‌کردم به تماس گرفتن و غر زدن، اما از نظر روانی، حداقل فایده‌اش برای او این بود که این حرف‌ها رودررو – چشم در چشم – مطرح نمی‌شد و کار به عرق‌ریزان مضاعف نمی‌کشید و احیاناً برخورد فیزیکی هم پیش نمی‌آمد!
اما زاون قوکاسیان در دوران جوانی جزو اسطوره‌های دنیای کوچکم بود. از زمانی که در سینمای آزاد فیلم هشت میلی‌متری می‌ساخت و من هنوز دستم و حتی چشمم به دوربین هشت میلی‌متری نخورده بود. زاون آن زمان جزو بزرگان سینمای آزاد بود. در همه جشنواره‌ها و محافلش حضور داشت (حتی خارج از اصفهان)؛ حضوری پرصلابت و غبطه‌برانگیز. فیلم‌هایش – در فلق، عروس کهن و فصلی دیگر – همه جا بود و به‌خصوص این آخری چند جایزه برد. آن‌چه که به یادم مانده از آن فیلم‌ها این است که ریتم کندی داشتند مثل چشمه، و حال‌وهوای مسیحی – به‌خصوص ارمنی – داشتند، باز هم مثل چشمه. حالا اگر امکانش پیدا بشود و اتفاقی فیلمی هشت میلی‌متری ببینیم حتماً به نظرمان – به‌خصوص از حیث فنی – بسیار ابتدایی می‌آیند اما آن زمان که دوران پیشادیجیتال بود (دوران گاوآهن بود، حتی در عرصه هشت میلی‌متری دوران آنالوگ هم نبود. یک وضعی بود!) این فیلم‌ها و آدم‌ها ابهتی داشتند. زاون با آن اندام تنومند، موهای فرفری، سبیل نسبتاً باریکِ کمی تاب‌داده به بالا، اسمی شیک و دور از دسترس، و آن نقد و نظرهای پرطمطراق و گاه غلط‌انداز درباره فیلم‌هایش در مطبوعات، جایگاهی بلند برای او در ذهنم ساخته بود. بعدها هیچ‌گاه امکان دیدن آن فیلم‌ها را پیدا نکردم اما یکی‌دو فیلمی که در اوایل دهه 1360 ساخت، به نظرم چیز دندان‌گیری نبودند. بعد هم که در زمینه فیلم ساختن کم‌کار شد و پرداخت به کتاب ساختن و جشنواره برگزار کردن و بعد تدریس در دانشگاه.
با این حال آدم‌ها معمولاً بابت کارهایی که می‌کنند ارزیابی می‌شوند و نه کارهای نکرده‌شان. زاون حدود پانزده کتاب منتشر کرد، چند جشنواره برگزار کرد، تدریس سینما کرد و بیش از همه، و مهم‌ترین کاری که کرد، ترویج و پایدار نگه داشتن عشق به سینما در شهرش بود. نگارنده اهل ادعا و تئوری صادر کردن نیست، اما لحظه‌هایی فقط و فقط به این فکر کنید که اگر زاون قوکاسیان در اصفهان نبود، آیا موقعیت سینما در این شهر همین است که بود؟ قطعاً نبود. به قول بهمن فرمان‌آرا اثر بزرگ زاون، خودش بود. زاون مرد بزرگی بود.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©