فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Thursday, April 23, 2015

لب جوی و گذر عمر

پسر بودن / Boyhood
نویسنده و کارگردان: ریچارد لینکلیتر
مدیر فیلم‌برداری: لی دانیل، شین کلی
تدوین: ساندرا آدر
بازیگران: ایلار کولترین (میسن ایوان جونیور)، پاتریشا آرکت (الیویا ایوان)، لورلی لینکلیتر (سامانتا ایوان)، ایتن هاوک (میسن ایوان سینیور)، لیبی ویلاری (مادربزرگ میسن)، مارکو پرلا (بیل ولبروک)، براد هاوکینز (جیم)
محصول 2014، آمریکا
164 دقیقه
سال 2002. میسن ایوان جونیور شش‌ساله و خواهر بزرگ‌ترش سامانتا با مادر مجردشان الیویا در تگزاس زندگی می‌کنند. خانواده به همراه الیویا به هیوستن نقل‌مکان می‌کنند؛ چون او قصد دارد در دانشگاه هیوستن تحصیل کند. میسن نگران است که با نقل‌مکان کردن آن‌ها پدرشان نتواند او و خواهرش را پیدا کند. در هیوستن پدر آن‌ها بچه‌ها را با خودش به بولینگ می‌برد و پس از این که آن دو را به خانه می‌رساند، میسن و سامانتا از پشت پنجره شاهد جروبحث پدر و مادرشان هستند. در سال 2004 الیویا میسن را با خود به یکی از کلاس‌هایش در دانشگاه می‌برد و او را با استادش بیل ولبروک آشنا می‌کند. الیویا و بیل ازدواج می‌کنند و دو فرزند بیل از ازدواج قبلی‌اش هم با آن‌ها زندگی می‌کنند. بیل به الکل معتاد می‌شود و وقتی رفتارش بچه‌ها را به خطر می‌اندازد، الیویا بچه‌ها را با خودش نزد دوستی می‌برد و برای طلاق اقدام می‌کند. در سال 2008 الیویا که در دانشگاه روان‌شناسی درس می‌دهد با دانشجویی به نام جیم ازدواج می‌کند...

در دوران مدرسه، یک بار برای درس «کاردستی» به ما تکلیف کردند در قوطی یا گلدانی یک دانه لوبیا بکاریم و نتیجه کارمان را به کلاس ببریم. این تکلیف درسی انگیزه‌ای شد برای کاشتن گیاهانی دیگر در یک قوطی حلبی و تماشای بالیدن‌شان. در روزگاری که زمانه شتاب امروز را نداشت و آدم اغلب وقت زیاد می‌آورد، گاهی ساعت‌ها می‌نشستم به تماشای این گیاهان کوچک و هنوز باور دارم که احساس می‌کردم آن‌ها در همان ساعت‌هایی که کنارشان نشسته‌ام و تماشای‌شان – و گاهی نوازش‌شان – می‌کنم، اندکی رشد کرده‌اند. وقتی به‌سختی از این تماشا دست می‌کشیدم و گیاه را ترک می‌کردم، ساعت‌هایی دیگر یا فردا این رشد کاملاً آشکارتر بود. حالا به نظر می‌رسد درباره این مفهوم «زندگی» و «طبیعت» و «زمان» و «تحول» هر کس به فراخور نگاه و دانشش می‌تواند فلسفه ببافد، تفسیر و تعبیر کند و دست‌کم انشا بنویسد. پسر بودن نمونه‌ای مشابه از نمایش تفسیرپذیر همین چرخه زندگی و گذشت زمان است. کاترین مادربزرگ میسن و سامانتا، جایی در اوایل فیلم که پدر بچه‌ها (ایتن هاوک) را پس از مدتی می‌بیند، جمله‌ای ساده و حتی عامیانه و بسیار آشنا با لحنی عادی و ساده – نه مثلاً با کنایه‌ای نیش‌‎دار – خطاب به داماد سابق و در پی بوسه‌ای بر گونه او می‌گوید: «زمان مثل باد می‌گذرد...» شاید هیچ چیز مثل نمایش زندگی و گذشت زمان در این فیلم مصداق چنین مفهومی در سینما نباشد.
در روزگار نو، انگار مفاهیم کهن را باید بازتعریف کرد. در سینمای آمریکا، از جمله مصداق‌هایی که برای «حماسه» وجود دارد فیلم‌هایی هستند که زندگی شخصی را طی دوره‌ای طولانی، یا زندگی یک یا چند نسل را در دوره‌های تاریخی مختلف نشان می‌دهند؛ زندگی‌های اغلب پرحادثه، پر از سختی و فرازونشیب، پر از بزنگاه‌هایی تعیین‌کننده و آزمون‌های انسانی که مدام مسیر زندگی آدم‌ها را عوض می‌کند. اما پسر بودن هم به عنوان یک «حماسه» معرفی و پذیرفته شده؛ که با آن معیارهای آشنا و کهن، هیچ نشانی از حماسه‌گی ندارد. حالا در کشاکش‌های جهانی که یک سرش جنگ‌های متعدد ایدئولوژِیک و قبیله‌ای است، یک طرفش یارگیری و لشکرکشی‌های منطقه‌ای، که حاصلش خشونتی وحشیانه و دیوانه‌وار و بی‌سابقه است، و از آن طرف تخریب محیط زیست و برهم زدن نظم طبیعت جهان را در آستانه نابودی قرار داده و در متن همه این‌ها می‌توان میلیون‌ها نمونه از حماسه‌های کهن کلاسیک یافت، زندگی ساده و بی‌حادثه کودکی شش‌ساله تا پایان دوره تین‌ایجری، و در کنارش سایر اعضای خانواده، یک «حماسه» خوانده شده است. با همین تعبیر، قطعاً زندگی حشره‌هایی که در مستند میکروکاسموس (1996) دیدیم، هر کدام برای خودشان یک حماسه‌اند. این‌ها حماسه‌های خیلی خیلی ساده و خیلی خیلی عادی هستند.
بخش مهمی از حماسه تلقی شدن این فیلم استثنایی، دقیقاً حاصل همین استثنایی بودن نحوه تولیدش است. فیلم‌های بسیاری دیده‌ایم که داستان زندگی فردی طی دوره‌ای چندساله در آن‌ها روایت شده، اما شیوه تولیدشان همان شیوه متعارف سینمای دنیاست (طی چند ماه فیلم‌برداری) که گذشت زمان در آن‌ها به وسیله گریم و سایر تمهیدهای آشنای سینمایی القا می‌شود. ساخته شدن فیلم طی دوازده سال با همان بازیگران، و پرهیز از هر گونه تمهید فنی غیرواقعی، حسی از نمایش گذشت زمان به این فیلم داده که با هیچ فیلم سینمایی دیگری قابل مقایسه نیست. حتی سری فیلم‌های مستند سِوِن آپس که فیلم‌سازان هر هفت سال یک بار به سراغ سوژه‌های‌شان می‌روند، به رغم ادعای واقعیتی که سینمای مستند دارد، حسی از یک واقعیت برنامه‌ریزی‌شده را القا می‌کنند اما فیلم داستانی پسر بودن بسیار واقعی‌تر از آن‌ها جلوه می‌کند. انتخاب مقطعی از زندگی دو تن از شخصیت‌های اصلی فیلم – میسن و سامانتا – مهم‌ترین عاملی است که احساس گذشت زمان را القا می‌کند، زیر آن‌ها در سال‌های طبیعی بیش‌ترین رشد جسمانی‌شان هستند، در حالی که اگر این داستانی درباره آدم‌هایی در سن‌وسال پدر و مادرشان بود، هم‌چنان که در خود فیلم هم می‌بینیم، تغییرهای آن‌ها چندان چشم‌گیر نبود. یکی دیگر از نکته‌های مهم و خلاقانه کار ریچارد لینکلیتر این است که در این داستانی که روایت می‌کند، در این لحظه‌هایی که انتخاب می‌کند، هیچ اتفاق و حادثه مهمی نمی‌افتد. درواقع هیچ درامی در آن شکل نمی‌گیرد، با این حال تماشاگر کنجکاو و پیگیر شخصیت‌های فیلم است. از سوی دیگر، پسر بودن به عنوان فیلمی شخصیت‌محور، چندان به آدم‌هایش نزدیک نمی‌شود و روان‌کاوانه نیست. ما این آدم‌ها و حتی شخصیت اصلی‌اش میسن را چندان از نزدیک نمی‌شناسیم. میزان شناخت ما از آن‌ها، چیزی در حد شناخت‌مان از همسایه و همکارمان است. میسن و سامانتا در طول سال‌های داستان فیلم دوره پرتب‌وتاب بلوغ را از سر می‌گذرانند اما در آن‌چه می‌بینیم تب‌وتابی نیست. مادرشان که از ابتدای فیلم بیوه است در طول آن دوازده سال ارتباط و زندگی با چهار مرد را تجربه می‌کند اما تنها نقطه بحرانی این روابط ناسازگاری و رفتار ناخوشایند بیل است که منجر به جدایی آن‌ها می‌شود؛ با این حال فیلم‌ساز از همین موقعیت هم آسان و به‌سرعت می‌گذرد. فیلم‌ساز هیچ تلاشی در ایجاد اوج‌وفرودهای دراماتیک نمی‌کند و حتی از چنین لحظه‌هایی پرهیز می‌کند. آدم‌ها دچار بحران‌های روحی نیستند و روابطی بی‌دغدغه دارند.
از این جور مثال‌های ضدجریان در فیلم پسر بودن فراوان می‌شود زد. پس چه‌گونه است که فیلمی همه اصول شناخته‌شده و کلاسیک – و حتی غیرکلاسیک – درام را آگاهانه کنار می‌گذارد اما این قدر جذاب است؟ چرا باید نگران و پیگیر زندگی آدم‌هایی باشیم که حتی به مرز خنثی بودن می‌رسند؟ واقعاً میسن و خانواده‌اش چه ویژگی خاصی دارند و داستان زندگی‌شان چه عامل هیجان‌آور و کنجکاوی‌برانگیز دارد که نزدیک به سه ساعت تماشایش کنیم و آمادگی داشته باشیم که حتی اگر بیش‌تر هم ادامه پیدا کرد، باز هم تماشاگرش باشیم؟ این از آن موارد جادویی و شاید توضیح‌ناپذیر سینماست؛ از آن تجربه‌های استثنایی سهل و ممتنع، که وجود «آن»ی خلاقه، بخشی آگاهانه و بخشی شاید ناخودآگاه، منجر به چنین نتیجه شگفت‌انگیزی شده است. لینکلیتر حتی برای نمایش گذشت زمان یا فاصله‌گذاری میان مقاطع مختلف زندگی آدم‌های داستانش از هیچ تمهید خاصی استفاده نکرده است. کات، کات، کات... از یک نما که به نمای بعدی کات می‌شود فقط از تغییر چهره بچه‌ها می‌فهمیم که سالی یا دو سالی گذشته است. شاید مجذوب این می‌شویم که این خانواده دوپاره که مادر خانواده که چهار مرد را به زندگی‌اش راه می‌دهد، چه‌طور هم‌چنان روابط خوبی با فرزندانش و حتی پدر بچه‌هایش دارد و با آن‌ها دچار تنشی نمی‌شود؟ او زنی‌ست در تکاپوی ساختن زندگی بهتری برای خودش و فرزندانش. با علاقه درس می‌خواند و می‌آموزد و بعد خودش استاد دانشگاه می‌شود. پدر بچه‌ها مثل یک پدر وظیفه‌شناس دیدارهای هفتگی‌اش را با بچه‌هایش دارد، روابط خوبی با آن‌ها دارد، و زن و شوهر جداشده نه نشانی از اختلاف‌هایی که منجر به جدایی‌شان شده نشان می‌دهند و نه سعی در ایجاد اختلال در روابط طرفین با فرزندان‌شان دارند. حتی جایی در اواخر فیلم، پدر میسن از همسر سابقش الیویا تشکر می‌کند که برای فرزندانش مادر خوبی بوده و خوب آن‌ها را تربیت کرده است؛ یا نگاه کنید به برخورد دوستانه الیویا با همسرِ شوهر سابقش و همین نوازش صمیمانه نوزادش؛ با توجه کنید به رابطه عادی میسن ایوان با مردان زندگی همسر سابقش. ضیافت پایان تحصیل دبیرستانی میسن در اواخر فیلم از این حیث یک نمونه استثنایی در سینما و اصلاً در شکستن اصول درام است. همه جمع‌اند و همه بدون درگیری و تنش و تشنجی، چه درونی و چه بیرونی؛ و اتفاقاً در گوشه‌ای از همین جمع است که میسن ایوان پدر از الیویا بابت رسیدگی‌اش به بچه‌ها تشکر می‌کند و ما از وجود چنین روابطی حیرت می‌کنیم.
پسر بودن پر از جنبه‌های مختلف از سنت‌شکنی‌هایی است که به جذابیت فیلم منجر شده و پر از مثال‌هایی برای بررسی و صحبت درباره جنبه‌هایی مهم و گاه نادیده‌گرفته‌شده از ذات و طبیعت زندگی. این فیلم پیوندی عمیق با سه‌گانه مشهور و دوست‌داشتنی لینکلیتر – پیش از طلوع/ غروب/ نیمه‌شب – دارد که خود بحث مفصل دیگری‌ست؛ چه از حیث فرم و پرداخت و چه از حیث مضمون. چه خوب و درست و به‌موقع هم ساخته و پخش شده. گرچه عنوان فیلم Boyhood است اما با توجه به این که چندان به میسن نوجوان نزدیک نمی‌شود می‌توانست Girlhood هم باشد (که اتفاقاً نام فیلمی فرانسوی است، آن هم محصول همین سال 2014) مثلاً در اشاره به سامانتا، یا Womanhood در اشاره به الیویا، یا Manhood اصلاً در اشاره به انسان. اما برای نگارنده، این یک Lifehood است؛ فیلمی درباره خود زندگی. چیزی شبیه تعبیر ساده و در عین حال ناب جناب آقای حافظ که نشستن بر لب جوی و تماشای گذر عمر را به عنوان اشارتی از جهان گذران کافی می‌داند.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©