فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Sunday, March 29, 2015


رفقای نامرد

بهار در محضر مهدی سحابی

– خیلی نامردی!
این تکیه‌کلامش بود. برای جلب محبت. برای ابراز محبت. برای اعلام نیاز به محبت. برای ابراز صمیمیت و خودمانی بودن. وقتی فاصله‌ تماس‌ها و دیدارهای‌مان زیاد می‌شد، همین را می‌گفت. یعنی که چرا کم تماس می‌گیری؟ چرا کم می‌آیی؟ چرا خبری نمی‌گیری؟ راست می‌گفت.
– نامرد خودتی!
خب آدم معمولاً خودش را از تک‌وتا نمی‌اندازد. شرح خلاصه‌ای از مشغله و کار و گرفتاری و مجله و بدقولی‌ها و سنگینی کار و شماره پشت شماره را می‌دادم که خودش وارد بود و می‌دانست. مدتی با هم از نزدیک کار کرده بودیم و گرچه او چند روز در ماه فقط برای آماده کردن و صفحه‌بندی چند صفحه انگلیسی آخر مجله می‌آمد، همان روزها می‌فهمید چه خبر است.
– نامرد خودتی!
یعنی این که چرا خودت خبری از ما نمی‌گیری؟ تو که می‌دانی اوضاع من چه جوری است. تو که کار موظف اورژانسی نداری بیا. اما طبیعی بود که او توقع دارد. بزرگ‌تر است و احترامش واجب. وظیفه من است، حتی اگر زیر آوار کار باشم. در هر صورت حق با اوست.
– راست می‌گویی. خیلی نامردم! حالا این جمعه خانه هستی؟
– من که هستم. همیشه همان‌‎جا هستم. تو هستی که نیستی. می‌گویی می‌آیم ولی نمی‌آیی.
– نامردم، ولی می‌آیم.
جمعه خلوت‌تر است و تنها روزهایی که گاهی مال خودم هستم. خیابان ستارخان، بعد از پل به سمت غرب، پشت برق آلستوم یا نمی‌دانم برق چی. خیابان چی بود؟ اسمش یادم نیست. وقتی ببینم یادم می‌آید. توی همین خیابان، نرسیده به اواخرش، یک کوچه بن‌بست بود سمت چپ. اسمش چی بود؟ یادم نیست. مهم نیست. ماشین را توی خیابان اصلی نزدیک مغازه‌ای که روبه‌روی کوچه‌شان هست می‌گذارم. ساختمان قدیمی دوطبقه خانه پدری مهدی وسط همین کوچه است، سمت چپ. کوچه نسبتاً پهن اما کوتاهی است. طبقه همکف خانواده پدری زندگی می‌کنند و طبقه بالا مهدی و خانواده‌اش. البته خانواده‌ای که بعدش اغلب ساکن فرنگ بود و مهدی آن‌جا تنها بود. خیلی نامردم! این‌ها که می‌گویم مال نمی‌دانم چند سال پیش است. این را بعد از رفتنش فهمیدم. فردای روزی که رفت، وقتی برای یادبود و مشایعتش تا بهشت‌زهرا به آدرسی که داده شده بود رفتم، خانه‌اش جای دیگری بود، البته تقریباً همان نزدیکی‌ها. اما من این‌جا را ندیده بودم. به این‌جا نیامده بودم. او را در این خانه‌اش ندیده بودم. چند سال بود او به این خانه‌اش نقل‌مکان کرده بود؟ نمی‌دانم. خیلی نامردم! خودم خیلی زود اعتراف می‌کنم. نمی‌دانم آن‌هایی که در حق من از این‌جور نامردی‌ها می‌کنند، خودشان این‌قدر زود مُقر می‌آیند؟ مثل خود همین مهدیِ نامرد که این اواخر او را فقط توی نمایشگاه‌هایش به یاد می‌آورم، یا توی مهمانی‌های خانه عمید.
اما آخرین باری که دیدمش عزمم را جزم کرده بودم که با این رفیق نامرد دیگر نامردی نکنم. نمایشگاهش توی آن کوچه بن‌بست از چی‌چی‌ستان نمی‌دانم چندم انتهای پاسداران بود. کارهایش، آن موجودات چوبی عجیب‌الخلقه رنگ‌شده، آن نقاشی‌چوب‌ها یا چوب‌نقاشی‌ها، آن پرندگان اسطوره‌ای که انگار از میان قصه‌ها بیرون آمده‌اند، آن‌ها را که دیدم آمدم بیرون و ماشین را روشن کردم که بروم. یادم آمد که خانه‌اش را عوض کرده و شماره جدیدش را ندارم. گفتم دیگر نامردی بس است. دوباره برگشتم به گالری و گفتم آقای نامرد! من شماره خانه جدیدت را ندارم. شماره‌ات را بده می‌خواهم یک روز به دیدنت بیایم. مثل آن‌وقت‌ها استخری برویم یا سونایی. شماره‌اش را داد و همان‌جا زدم توی گوشی همراه و ذخیره‌اش کردم که بعد برای او و خودم بهانه‌ای نداشته باشم. هنوز دارمش. پاکش نکرده ام؛ 66422419. اما این شماره به کارم نیامد. یک یا دو هفته بعدش رفت پاریس و بعد خبرش مثل تبر بر فرق سرم فرود آمد. به خانه جدیدش پس از مرگش گذرم افتاد.
این است که مهدیِ نامرد را توی خانه، فقط در همان خانه پدری، وسط آن کوچه کوتاه و پهنِ اواخر یکی از خیابان‌های فرعی ستارخان، بعد از پل، نرسیده به برق آلستوم یا همچو چیزی به یاد می‌آورم. با معماری اواخر دهه 1340 یا اوایل دهه بعد، با نمای سیمانی تگری، درِ کوچک آهنی که قسمت‌هایی از آن شیشه مشجر بود، و در پاگرد پله‌ها رو به کوچه پنجره بزرگی بود، آن هم با شیشه مشجر. درِ آپارتمانش هم مثل ورودی بود. خانه‌ای آراسته با سلیقه مهدی‌وار، یک طرف کتابخانه‌ای بزرگ، یک طرف مبلمانی ساده و نزدیک به سنتی... و رها کنم به یاد آوردن را با این حافظه فرسوده و گرفتار و پر از باگ. که برای مثلاً وانمود کردن این که چقدر دقیق بوده‌ام، که یادم هست چی توی آن خانه بود و شرح بدهم و بعد یک رفیق صمیمی‌تر و خوش‌حافظه‌تر که به اندازه من نامرد نبوده و بیش‌تر به سراغ مهدی می‌رفته پته‌ام را روی آب بریزد که بیش‌تر توصیف‌هایت غلط است. خود مهدی را عشق است که دیگر این را قطعاً یادم هست که چند تا از کارهایش در گوشه و کنار خانه بود. چند تا نقاشی به دیوارها و چند تا از آن پرنده‌های اسطوره‌ای و عجیب و افسانه‌ای هم روی میزهای کوچکی در اطراف. فضایی پست‌مدرنیستی. تلفیقی از سنت و مدرنیسم. مثل کارهایش. مثل خودش. مثل هیبتش. مثل ترکیب سبیل‌های پرپشت مردانه و کله کچلش. از توی هال یا پذیرایی (خانه نقشه کمی غیرمتعارفی داشت) دری باز می‌شد به بالکن وسیعی که درواقع بام خانه پدری بود. آن‌جا یک کارگاه درست کرده بود برای نقاشی و کارهای چوبی. پر بود از کارهای تمام و ناتمام، پر از تکه‌های چوب و تخته و شاخه و ریشه، مرتب و نامرتب، ابزار چوب‌بری و نجاری؛ تیشه و اره و گیره و مته و سمباده و سوهان و مغار. پر از تراشه و خاک‌اره. پر از ایده و خلاقیت و زندگی. آن عجایب‌المخلوقات و غرایب‌الموجودات این‌جا توی همین کارگاه شکل می‌گرفتند. من اما موقع کار ندیدمش. فقط نشان می‌داد که این‌جا کار می‌کند. مثلاً آمده بودم مهمانی...
– خب چی می‌خوری نامرد؟
چه عرقی ریختیم تا با هم غذا را آماده کنیم. مثل همان مستندی که ازش نشان دادند، سلیقه‌اش توی غذا پختن هم مهدی‌وار بود. نمی‌توانم بگویم خیلی آشپز درجه‌یکی بود، اما همین که با عشق و علاقه غذا را آماده می‌کرد آدم خوشش می‌آمد و غذایش خوشمزه می‌شد. بیش از هر چیز با سلیقه‌ای هنرمندانه. آمدم خیار و گوجه خرد کنم برای سالاد، گفت این‌جوری فایده ندارد؛ خراب کردی. یکی‌دو قطع خودش برید و گفت: این‌جوری! از نظر استتیک، اندازه قطعه‌ها و نحوه برش کاهو و خیار و گوجه و هویج مهم بود. بعد هم مثل همان مستند، تزیین‌شان توی ظرف هم مهم بود. تاس‌کباب بود یا کتلت یا ماهی یا هر چی که بود – یادم نیست – حسابی چسبید. و این یکی را هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که مثلاً پس از آن‌که به طور ناخودآگاه و طبیعی نوار آلبینونی یا شوپن تمام شده بود، می‌رفت سراغ دستگاه پخش صوت و یک نوار بندتنبانی می‌گذاشت خفن (البته هنوز آن موقع این کلمه پیدا و رایج نشده بود، اما واقعاً همین‌جوری بود). بعد با این آهنگ به طرز حرفه‌ای و جانانه‌ای بشکن می‌زد. می‌گفت «ابتذال بدن‌مان کم شده!» بشکن زدن را دوست داشت. اغلب وقتی از لحظه‌اش راضی بود، بشکن می‌زد. یادم هست توی دفتر مجله هم وقتی داشت صفحه‌بندی می‌کرد، یک تکه را که می‌چسباند و نگاهی به نتیجه کار می‌انداخت و احساس رضایت می‌کرد بشکن می‌زد. بشکنِ تکی نه. با ریتم شش‌وهشت بشکن می‌زد. به نظرم این بشکن زدن را از نوجوانی، از زمان دیدن فیلم داستان وست‌ساید یاد گرفته بود و ترک نکرده بود. توی تنها بهاریه‌ای که نوروز 25 سال پیش برای مجله فیلم نوشت، از این قضیه نوشته بود، از زمانی که داستان وست‌ساید را توی سینما دیانا دیده بود. نوشته بود «من با آهنگ هنوز پرطنین بچه‌های وست‌ساید در گوشم، در جلوخان آفتاب‌زده سینما دیانا بشکن می‌زدم و خجالت نمی‌کشیدم. نوجوان بودم. هنوز هم دلم می‌خواهد بزنم. خجالت می‌کشم». اما توی جمع خودمانی خجالت نمی‌کشید. بشکن می‌زد. گاهی زمزمه‌ای هم می‌کرد... از فرصت استفاده می‌کردم و گرفت‌وگیرهای ترجمه‌ام را هم درجا ازش می‌پرسیدم. فرصت غنیمت بود. جمله را از روی متن می‌خواندم و او بدون آن‌که به متن نگاه کند، ترجمه‌های سرپایی و فی‌البداهه‌اش هم یک‌راست آماده فرستادن به چاپخانه بود. حرف‌های مهم را درباره هر چیزی، درباره پروست و آنتونیونی و فلوبر، طوری می‌زد که انگار دارد درباره سالاد و کتلت حرف می‌زند. نمونه‌ای کم‌نظیر از بی‌عقدگی، خلوص، بی‌ادایی، بی‌ادعایی... ترکیبی از پهلوانان و فرهیختگان.
دل کندن ازش سخت بود. کاش این روزها تمامی نداشت. می‌توانم باز شرح بدهم آن روزها را. یا اصلاً خیال‌پردازی کنم. اما باید بروم. موقع خداحافظی هم نیشی لازم بود:
– باز نری پیدایت نشه نامرد!
– اختیار دارین نامردی از خودتونه! خیلی مخلصیم!

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©