فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, February 03, 2015

به‌روز شده: «عصر یخ‌بندان»؛ ادای دین به «معما»
در یكی از سكانس‌های پایانی معما (استنلی دانن، ۱۹۶۳)، جیمز كابرن – از اعضای دارودسته‌ای كه شریک‌شان در حادثه‌ای كشته شده و وضعیت سهم آن‌ها از مالِ دزدی دسته‌جمعی‌شان مبهم است - به سر قرار نامعلومی در یک پارک می‌رود تا سر نخی پیدا كند. او اصلاً نمی‌داند این‌جا به دنبال چیست و فقط پرسه می‌زند تا شاید به روزنه‌ای برای دست یافتن به سهمش برسد. پرداخت درخشان دانن از طریق تدوین، قاب‌بندی، حركت دوربین، عناصر صحنه، موسیقی و صدا، به‌خوبی سرگردانی و ابهام مرد را القا می‌كند.
سكانسی در یک‌سوم پایانی عصر یخ‌بندان به نحو گریزناپذیری یادآور آن سكانس ساخته كلاسیک دانن است. زنی خائن برای دادن حق‌السكوت به فردی ناشناس به پارک پردیسان تهران می‌رود، در حالی كه هیچ شناختی از كسی كه با او قرار گذاشته ندارد و نمی‌داند به دنبال كیست. خط و ربط دو داستان شباهتی به هم ندارد و تنها عنصر داستانی مشابه دو فیلم عنصر ابهام در ذهن هر دو شخصیت فیلم‌های مورد بحث است، اما فیلم‌ساز با هوشیاری، از ساختار سینمایی معما برای پرداخت این سكانس از فیلمش و القای گیجی و ابهام در وضعیت ذهنی زن استفاده كرده است: لوكیشن پارک، بادبادک‌ها، قاب‌بندی، حركت‌های دَوَرانی دوربین، حضور بچه‌ها (یک جا از حلقه چرخنده بچه‌ها هنگام بازی به جای چرخ‌وفلک سكانس پارک معما استفاده شده)، صدای صحنه و به‌خصوص استفاده از آوای آكاردئون در هر دو سكانس...
نگارنده نمی‌داند این شباهت‌ها عمدی است یا حاصل ناخودآگاه فیلم‌سازی كه پیداست فیلم زیاد دیده. حتی اگر ناخودآگاه هم باشد ارزش تعبیر آن به ادای دینی جانانه نسبت به یكی از تریلرهای معمایی پرهیجان سینما را دارد. بسیار هم خوب از كار درآمده است.


به‌روز شده: «خداحافظی طولانی»؛ POV یک مُرده
حالا دیگر همه می‌دانیم كه فرزاد مؤتمن به همان اندازه كه گدار را دوست دارد، عاشق سینمای كلاسیک آمریكا هم هست. با این نگاه می‌توان فیلم تازه‌اش خداحافظی طولانی را تركیبی از سینمای مدرن اروپا و برخی از ویژگی‌های سینمای كلاسیک آمریكا تعبیر كرد. مثلاً نگاه كنید به سكانس دعوای طولانی شخصیت اصلی فیلم (سعید آقاخانی) و برادر همسر درگذشته‌اش. شخصیت اصلی مظنون به قتل همسرش است؛ زندانی بوده و تبرئه شده و حالا به همان خانه برگشته و در خیال او انگار همسر محبوبش هنوز زنده است و آن‌جاست اما بستگان همسر و اهل محل هنوز او را یک قاتل می‌دانند. برادر زن در شبی بارانی به سراغ مرد می‌آید برای اعتراض و شاید انتقام. در محوطی جلوی درِ خانه با هم گلاویز می‌شوند. خیسِ خالی در گل‌ولای به هم می‌پیچیند. این زدوخورد شباهتی به زدوخوردهای معمول سینمایی ندارد. بیش‌تر همان درگیری و گلاویز شدن برای توصیفش مناسب است. بیش‌ترین شباهت را به برخی از زدوخوردهای كلاسیک در وسترن‌ها می‌برد. (اگر حافظه همراهی می‌كرد شاید زدوخوردهای مشابه هم به یادم می‌آمد! مثلاً امپراتور قطب شمال رابرت آلدریچ كه البته باران نداشت، ولی زدخوردهای بارانی هم زیاد بوده‌اند. آه ای حافظه‌ی ناسازگار لعنتی!) البته یك عنصر اساسی در زدوخوردهای وسترن، مشت‌هایی «آرتیستی» است كه مدام حوالی صورت‌ها و چانه‌ها می‌شود. اما این‌جا از مشت آرتیستی خبری نیست. فقط همدیگر را به زمین می‌زنند، در گل‌ولای می‌غلتانند، گاهی یكی در بالا و غالب و گاهی برعكس. مثل وسترن‌ها هم این جور زدوخوردها برنده‌ای ندارد.
اما نكته‌ی دیگر در این تركیب آمریكایی/ اروپایی كلاسیک/ مدرن، نما یا نماهای نقطه‌نظری است از نگاه زن (ساره بیات) از درون خانه. ما می‌دانیم یا خواهیم دانست كه او قبلاً مرده، و حالا نمای نقطه‌نظر از یک مرده را می‌بینیم. امسال در فیلم‌های رخ دیوانه و من دیگو ماردونا هستم، روایت‌هایی از آدم‌های مرده را می‌شنویم؛ این هم نمای نقطه‌نظر از یک مُرده.


به‌روز شده: «مردی كه اسب شد»؛ همه چیز سیاه، جز آسمان
عنصر اصلی ساختاری مردی كه اسب شد، سكون و تكرار است. آدم‌ها كاری می‌كنند كه انگار تمامی ندارد و حرف‌هایی می‌زنند (در این فیلم كم‌حرف) كه گویی بی‌انتهاست. دیالوگی طولانی در فیلم هست كه در چند سكانس فیلم می‌آید و البته توی همان سكانس‌ها هم مثل یک نوار لوپ‌شده، همان چند جمله چند بار بانظم و بی‌نظم تكرار می‌شوند. این جمله‌ها را لوون هفتوان به نقش مردی آشفته و روان‌پریش با حالتی شبیه فریادهای خطابه‌وار می‌گوید؛ اما جمله‌ها البته مبهم هستند (ابهامی كه جوهر این فیلم است) اما با توجه به حال‌وهوای فیلم چندان هم پرت‌وپلا نیستند و این مرد بهلول‌وار انگار حرف كسانی را می‌زند كه از سّر درون خبر دارند؛ خبر از اعتراضی گنگ و دیرینه و پایدار:
«اون دیگه نمی‌تونه منو این‌جا ببینه. می‌شنوین که چی می‌گم؟ می‌خواد منو با خودش ببره اما کور خونده. بهش می‌گم تا حالا دعا کردی؟ می‌گه نه. گفتم حتی واسه‌ی خودت؟ گفت حتی واسه‌ی خودم. قسم می‌خورم با اون کنار اومدن خیلی سخته، خیلی چیزا عوض شده. امروز همه چیز سیاهه جز آسمون. فقط باید منتظر موند. اون دیگه نمی‌تونه منو این‌جا ببینه.
می شنوین که چی می‌گم. می‌خواد منو با خودش ببره...»
این جمله‌های اعتراض‌آمیز، در فیلمی كه دیالوگ‌های اندكش نجواگونه ادا می‌شوند، فریاد زده می‌شود. هر بار در چند نوبت، مثل موتیفی از كلام. این آدم بخت‌برگشته چندین بار می‌گوید كه «همه چیز سیاهه جز آسمون»، ولی ما كه می‌بینیم حتی آسمان هم سیاه است.


به‌روز شده: «من دیگو ماردونا هستم»؛ گوسفند قربانی در فشن شو!
در بلبشوی یک دعوای شبانه‌ی احمقانه و بی‌معنای خانوادگی، كار به پایین پله‌ها و جلوی خانه، محوطه‌ی پشت نرده‌ها و ورودی مشبک مجتمع كوچک آپارتمانی می‌كشد. خاله و دخترش آمده‌اند كه دختر جوان‌ترشان را كه در مركز این كشمكش‌هاست از خانه‌ی خاله‌اش با خود ببرند. كار از كلنجار می‌گذرد و به برخوردهای ملایم فیزیكی هم می‌كشد؛ نوعی گلاویز شدن خفیف. بیش‌تر افراد درگیر هم زنان هستند. در همین اثنا، یک ون سر می‌رسد و چند خانم از آن پیاده می‌شوند كه برای شركت در «فشن شو» دختر خانواده آمده؛ كسی كه حالا در مركز این بگومگوهاست. آن‌ها هم به این جماعت درگیر در همان محوطه‌ی كوچک اضافه می‌شوند، اما آن‌ها بیش‌تر تماشاگرند. نمی‌دانند چه خبر است، كی به كی است و دعوا سر چیست، بنابراین بهتر است فقط تماشا كنند. حدود بیست نفر توی آن گُله‌جا در هم می‌لولند و اعضای خانواده و بستگان هم با وجود اصرار ایرانی برای آبروداری، ملاحظه‌ی چیزی را نمی‌كنند؛ هر كه هر چه می‌خواهد می‌گوید. طبق معمول این قبیل موارد در سال‌های اخیر، یكی از حاضران هم دارد با موبایلش از معركه فیلم‌برداری می‌كند. در وسط این بلبشو، مرد جوانی از آن سوی نرده، یك چاقوی آشپزخانه طلب می‌كند. اولش آدم نگران می‌شود كه نكند قرار است چاقو به كار این نزاع بیاید، اما خود خواهنده می‌گوید برای قربانی كردن گوسفند – شاید برای افتتاح فشن شو! – می‌خواهد. وسط هیروویر یكی می‌رود بالا كارد بزرگی می‌آورد و كارد توسط افراد درگیر دست‌به دست می‌شود و به مرد جوان می‌رسد؛ كسی هم به فكرش نمی‌رسد توی این درگیری از چاقو استفاده كند!
همه‌ی این سكانس شلوغ و دشوار، منطق ابسورد و دیوانه‌وار بقیه‌ی فیلم را دارد، و به‌خصوص این سكانس یادآور سكانس‌های مشابه در كمدی‌های اسلپ‌استیک برادران ماركس است. بهرام توكلی و كمدی اسلپ‌استیک؛ باورتان می‌شود؟!

به‌روز شده: «روز مبادا»؛ شب به‌یادماندنی
مادر كه خواب‌نما شده و در تدارک سفر آخرت است، خود را به دختر فیلم‌سازش می‌سپارد تا از او و زندگی‌اش فیلمی بسازد. دختر مدام با دوربینی در پی مادر است و از او فیلم می‌گیرد، ظاهراً به عنوان مصالح و تصویرهایی برای ساختن فیلمی سینمایی در آینده. البته كه می‌دانیم همان‌چه گرفته می‌شود، همان فیلم نهایی خواهد بود، ولی مادر (با بازی فوق‌العاده‌ی مادر خود فیلم‌ساز) در این بخش پژوهشی فیلمی خیالی، بازیگر نقش خودش را هم برای آینده انتخاب می‌كند. بیش‌تر ثریا قاسمی را مناسب ایفای نقش خودش می‌داند ولی ضمناً بدش نمی‌آید هدیه تهرانی هم این نقش را بازی كند! فیلم‌ساز هم بدش نمی‌آید یک ستاره‌ی سینما در فیلمش بازی كند اما می‌گوید پول ندارد. مادر وعده می‌دهد شاید با دعوت هدیه تهرانی به خانه، بتواند با خواهش و تمنا با پول كمی او را راضی كند. روزی كه قرار است ستاره‌ی سینمای ایران به مهمانی‌شان بیاید، همه نونوار كرده‌اند. از مادر گرفته تا پدر و بقیه‌ی اعضای خانواده. برادر لباسی آلاپلنگی پوشیده، پدر كراوات زده و شیک شده و بقیه هم هر كدام به سبک خودشان برای جلوه‌گری در حضور ستاره‌ای در خانه‌شان، به‌اصطلاح تیپ زده‌اند. همه می‌خواهند خودشیرینی كنند و مادر از تصور حضور هدیه تهرانی بر پرده در نقش خودش كیفور است. هدیه تهرانی در این سكانس شاید درخشان‌ترین بازی كارنامه‌اش را ارائه می‌دهد و با ظرافتی بی‌نظیر، شرم و حیای ستاره‌ای مهربان را به نمایش می‌گذارد كه از سادگی و اشتیاق خانواده‌ای متوسط نسبت به خودش نمی‌خواهد سوءاستفاده كند، آن‌ها را درک می‌كند، و با آن‌ها هم‌دلی می‌كند. یک ستاره‌ی دلپذیر و دوست‌داشتنی كه برای بازی در نقش چنان مادر مهربانی اصلاً انتخاب بدی نیست.


به‌روز شده: «جامه‌دران»؛ تصمیم عاقلانه
این داستان سه اپیزودی پیوسته و درهم‌تنیده چه‌گونه جمع‌وجور خواهد شد؟ داستان یک مرد و سه زن در سه مقطع زمانی. مادر جوانی در مناسبان ارباب و رعیتی ناچار شده یكی از دو فرزندش (دختری چندماهه) را به شوهر/ اربابش بسپارد تا زندگی خانوادگی او با همسر هم‌طبقه‌اش كه صاحب فرزندی نمی‌شود قوام بگیرد. سال‌ها در حسرت دیدار او بوده اما دختر مهاجرت كرده و حالا با مرگ پدر برگشته است. كشمكش‌ها و تب‌وتاب‌های این زندگی را طی سال‌ها دیده‌ایم و می‌دانیم؛ و در پایان اپیزود سوم، حیرانیم كه این داستان چه‌گونه سامان خواهد گرفت. مشكل با ترفندی هوشیارانه حل می‌شود؛ آن هم فقط یک نمای نقطه‌نظر، از نگاه مادر فراق‌دیده و حسرت‌كشیده كه نان تازه از نانوایی خریده و در را باز می‌كند و وارد خانه‌ی ییلاقی ارباب/ شوهر می‌شود. دخترش كه حالا زنی صاحب فرزند است همراه مادر ناتنی (بدون این‌كه بداند ناتنی است) و عده‌ای از بستگان برای تمدد اعصاب پس از عزاداری‌ها به آن‌جا آمده‌اند. مادر با نان سنگک در دستان چروكیده‌اش از راهروی وسط حیاط به سوی ساختمان خانه‌ی ییلاقی می‌آید و بدون آن‌كه چهره‌اش را ببینیم، صدای نجوای درونش را می‌شنویم كه از تصمیم عاقلانه‌اش می‌گوید. می‌خواهد به دخترش و به همه بگوید كه ماجرا چیست. چون می‌داند حالا كه پدر خانواده مرده دیگر برای كسی فرقی نمی‌كند و همه این واقعیت را می‌پذیرند و از آن استقبال می‌كنند. ما هم با آن‌چه كه دیده‌ایم، و به‌خصوص با لحن پیرزن و پرداخت همان یک نما، متقاعد می‌شویم كه این بهترین و عاقلانه‌ترین پایان برای این زندگی پررنج و برای این فیلم است.


به‌روز شده: «بدون مرز»؛ سرزمین هیچ‌كس
در یک No Man's Land دل‌گیر و زنگ‌زده، پسر نوجوانی كه آن‌جا را مأمن تنهایی و محل كسب درآمد و گذرانش كرده، با مهمان ناخوانده‌ای روبه‌رو می‌شود. پسرک یادآور امیروی دونده است و با این‌كه مدام به آن‌جا در رفت‌وآمد است به نظر می‌رسد مثل امیرو كسی را ندارد. چون او را تقریباً در جای دیگری نمی‌بینیم جز فروشگاه كوچكی در همان نزدیكی شطی كه كشتی متروک مأوای او در نیزار به گل نشسته است. مهمان ناخوانده هم پسر نوجوانی در همان سن‌وسال است؛ اما عربی از آن سوی مرز كه بعد سروكله‌ی نوزادی نیز همراه او پیدا می‌شود. برخوردهای اولیه با برخوردها و تخاصمی آغاز می‌شود كه حتماً ریشه در دشمنی‌های گذشته‌ی پدران‌شان دارد اما به‌تدریج، ناچار به تفاهم می‌شوند و این تفاهم جایش را به هم‌دلی و كمک و یگانگی می‌دهد. این حس و روابط تازه از جایی – به عنوان یک نقطه‌عطف - تقویت می‌شود كه پسرک ایرانی از بیرون می‌آید و ناگهان آوای حزین دخترانه‌ای در آن‌جا به گوشش می‌رسد. آرام‌آرام به محل صدا نزدیک می‌شود؛ همان جایی كه با پسرک عرب و نوزاد همراهش ناچار به زندگی مسالمت‌آمیزی در جوار هم شده‌اند. صدا زمزمه‌ی آواز از درون یك كابین كشتی فرسوده می‌آید و نوجوان ایرانی، حیرت‌زده سایه‌ی دختری را می‌بیند كه موهای بلندش را شانه می‌زند. حالا هویت آن نوجوان عرب آشكار می‌شود اما هیچ‌گاه همه‌ی سرگذشت او را نخواهیم دانست، همان طور كه امیروی خودمان را هم چندان نمی‌شناسیم.



به‌روز شده: «دريا و ماهی پرنده»؛ من و آقای ايبرت و ديگر آقايان...
جايی از فيلم، يكی از شخصيت‌های عشق سينما گفت‌وگويی دارد با يكی ديگر از آدم‌های داستان، و با علاقه و اشتياق صحبت از فيلمی می‌كند كه اخيراً ديده و در تأييد كيفيت فيلم جمله‌ای با اين مضمون می‌گويد كه «راجر ايبرت و آقای گلمكانی هم از فيلم تعريف كرده‌اند!»
به كارگردان عزيز فيلم می‌گويم جوری اين شخصيت فيلمت می‌گويد «آقای گلمكانی» كه انگار من آن‌جا سر صحنه بوده‌ام و تو هم برای احترام يا مثلاً ادای دين يا هرچه كه هست به بازيگرت گفته‌ای بگو «آقای گلمكانی»! خب چرا آن مرحوم – كه هنوز مرحوم نشده بود – راجر ايبرت است و نه آقای ايبرت، و اين يكی آقای گلمكانی؟ بنده به اندازه‌ی لازم و كافی دشمن و معترض دارم و اين لطف تو حداقل باعث مضمون كوک كردن براي حقير بی‌تقصير خواهد شد. برای كامل كردن محبت و لطفت، يا اسم مرا حذف كن (مثلاً بگذار مسعود فراستی يا خسرو دهقان!) يا لااقل آن آقايش را بردار كه اين قدر شاخ نباشد (اصطلاح معتبر «شاخ» برای هم‌چين موردی كاربرد دارد؟) به هر حال توی اين جور مكالمه‌ها، آدم از عنوان «آقا» يا «خانم» برای اشخاص، هر قدر هم محترم و معتبر و محبوب باشند استفاده نمی‌كند. مثلاً نمی‌گويد ديشب سرگيجه آقای هيچكاک يا دليجان آقای جان فورد را ديدم، يا آقای رابين وود نقد خوبی بر فلان فيلم نوشته و خانم مريل استريپ چه بازيگر خوبی است.
باری... بنده نسخه‌ی نهايی فيلم را نديده‌ام و نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده. به هر حال خيلی ممنون.


به‌روز شده: «رخ ديوانه»؛ حس پرواز و رهايی
پايان‌بندی فيلم با تصويرهايی آغاز می‌شود كه بخشی از آن‌ها را در آغاز فيلم ديده‌ايم: تكه‌های اندام جوانی جين‌پوش، معلق در هوا، انگار در حال سقوط آزاد، با حسی از خلسه‌ی پرواز. حسی از سرخوشی و رهايی. خب آن اول نمی‌دانيم ماجرا چيست و اين تصويرها مربوط به كجای داستان هستند و چه كاربردی دارند، اما آخر فيلم كه انتهای داستان را دريافته‌ايم و می‌دانيم اين پرواز سقوطی نابه‌هنگام و غيرمنتظره است، باز همان سرخوشی و حس پرواز القا می‌شود. وقتی پيروز (با بازی دلپذير امير جاويدی) به زمين می‌رسد و جوی پهنی از خون از زير سرش جاری می‌شود، تازه می‌فهميم همه‌ی آن جمله‌هايی كه در طول فيلم از زبان او به عنوان گفتار متن شنيده‌ایم، روايتی از يک مرد مرده بوده است. با اين حال حس مرگ از اين حادثه نداريم. خود پيروز هم در لحظه‌ی برخورد و پس از آن، نشانی از درد و زجر مرگ در چهره ندارد. آرام و راضی است انگار. اين حس پايان رخ ديوانه كه تماشاگر را در بر می‌گيرد، حاصل نگاه هم‌دلانه‌ی فيلم‌ساز به شخصيت‌های فيلمش است؛ جواناني كه در آغاز بی‌خيال و لاابالی و خلافكار و يک‌سر منفی به نظر می‌رسند اما به‌تدريج درمی‌يابيم كه چه آدم‌های دردمندی هستند؛ آن قدر كه وقتی ماندانا (با بازی تأثيرگذار طناز طباطبايی) توی يک تونل تهران مخوف، بغض‌كرده سرش را از ماشين بيرون می‌آورد و از ته دل نعره می‌زند تا خودش را خالی كند، احياناً خيلی از تماشاگران هم بغض خواهند كرد و چه بسا بغض بعضی‌‌های‌شان هم بتركد.


به‌روز شده: «چهارشنبه 19 ارديبهشت»؛ تلخ چون قرابه‌ی زهر...
دخترک فقیر درمانده برای دریافت كمكی كه وعده داده شده به محل دریافت كمک آمده اما فرد خیر می‌گوید قول بخشی از مبلغی را كه برای كمک به یك نیازمند در نظر گرفته ناچار شده به كس دیگری بدهد، و حالا او هم قرار است بیاید. اگر چنین شود با نصف آن مبلغ كار این دختر نیازمند راه نمی‌افتد. موقعیتی دشوار است. هم برای او، هم برای مرد نیكوكار كه فرد نیازمند دیگر را از قبل می‌شناخته و دینی نسبت به او احساس می‌كند، هم برای آن زن نیازمند دوم كه كارگر فقیری است كه شوهرش فلج شده و پول را برای درمان او می‌خواهد. اما شوهر كه دریافته منبع این كمک كیست، رضایتی به دریافت آن ندارد.
مرد خیر به دختر نیازمند پیشنهاد می‌كند نیم‌ساعتی بیش‌تر منتظر بمانند تا نیمی از مبلغ را به زن كارگر بدهد، و دختر با آن‌كه می‌داند با نصف آن مبلغ مشكلش (برای پرداخت دیه‌ی شوهر دربندش) راه نمی‌افتد، ناچار است بپذیرد. زن كارگر در حال كلنجار با شوهرش نمی‌تواند به‌موقع خودش را به محل قرار برساند و ناچار به تماس مرد خیر هم جواب نمی‌دهد. مرد خیر گمان می‌كند كه زن كارگر به دلیل تاریخچه‌ی روابط‌‌شان نخواهد آمد و سرانجام كل مبلغ را چک می‌كشد و به دختر می‌دهد. دختر ناباورانه چک را می‌گیرد و می‌رود، در حالی كه مرد از پنجره‌ی دفتر كارش رفتن او را تماشا می‌كند. دختر در آن سوی خیابان، همان جور كه می‌رود، برمی‌گردد و نگاهی به سوی ساختمانی می‌اندازد كه دفتر كار مرد خیر قرار دارد. انگار هنوز این موهبت را باور ندارد و شاید تصور می‌كند همین حالاست كه مرد به دنبالش بدود و رؤیایش را باطل كند. اما این اتفاق نمی‌افتد. او می‌رود كه با این پول مردش را خلاص كند و شاید زندگی‌اش را سامان دهد.
مرد خیر هم چند دقیقه بعد، دفتر كارش را ترک می‌كند، ولی ما در همان‌جا می‌مانیم تا پشت این درِ بسته بشنویم كه تلفن دفتر زنگ می‌خورد و زن كارگر در پیامگیر اعلام می‌كند كه برای راضی كردن شوهرش گرفتار بوده و نتوانسته به‌موقع بیاید و حالا در راه است؛ دارد می‌آید. اما می‌دانیم بر سر آن مبلغ – كه مردی با توانایی اندک یک آدم متعلق به طبقه‌ی متوسط به دلیلی مربوط به گذشته برای كار خیری در نظر گرفته و قابل تجدید نیست – چه آمده. ما وضعیت همه‌ی آدم‌های درگیر این داستان را می‌دانیم و موقعیت آن زن كارگر را. بنابراین تماس او تلخی عمیقی را به كام‌مان می‌ریزد. به‌خصوص حالا كه، در صبح آن روز 19 اردیبهشت، جمعیتی درمانده و نیازمند را در خیابانی در همین تهران مخوف خودمان دیده‌ایم كه به هوای یک آگهی اعطای كمك آمده‌اند. تلخ، تلخ، تلخ... چون قرابه‌ی زهر. تلخایی كه تا عمق جان نفوذ می‌كند.


معجزه جوانی
...رخ دیوانه (ابوالحسن داودی) یک غافل‌گیری تمام‌عیار است؛ با یک کمال‌گرایی مثال‌زدنی در فیلم‌نامه و اجرا، پر از جزییات مینیاتوری که مثل موزاییک‌های ریزی کنار هم چیده شده و پیکره جذاب و دلپذیر اثر را شکل داده است. رخ دیوانه یکی از فیلم‌های تأثیرگذار و احتمالاً جریان‌ساز سینمای ایران خواهد شد، با فیلم‌نامه‌ای از محمدرضا گوهری که در حال حاضر فقط فیلم‌نامه‌های اصغر فرهادی را برای مقایسه با آن به یاد می‌آورم. به قول گزارشگران فوتبال، داودی به بازی برمی‌گردد؛ آن هم بازگشتی باشکوه و غافل‌گیرکننده.
...ایران برگر (مسعود جعفری جوزانی) آمیزه‌ای از ایده‌های گاه ساده و گاه دیوانه‌وار است. آدم‌های شهری در این جامعه بدوی، گاهی برره را به یاد می‌آورند، اما جوزانی از این تداعی‌ها فراتر می‌رود. فیلم یک کمدی اسلپ‌استیک از نوع ایرانی است؛ در واقع همان بکوب‌بکوب است. پر از میزانسن‌‌های شلوغ و تودرتو و طبعاً دشوار که با یک کارگردانی حرفه‌ای از کار درآمده. با بازی‌های دلپذیر، لحظه‌های مفرحی ساخته است؛ به‌خصوص محسن تنابنده، احمد مهران‌فر، سحر جعفری جوزانی، بهرام افشاری و...
...من دیگو مارادونا هستم شلوغ‌ترین و پرجمعیت‌ترین فیلم بهرام توکلی است. پر از میزانسن‌های شلوغ و دشوار، گاهی در فضاهای بسته و نماهای طولانی، که توکلی با قدرت و صلابت یک فیلم‌ساز کهنه‌کار از پس این پروژه دشوار برآمده است. او در این فیلم یک توکلی دیگر است؛ هرچند با همان ذوق و کمال‌گرایی و دقتش در ظرافت و جزییات. فیلمی که بحران و مشکلات را در قالبی طنزآمیز روایت می‌کند، اما طنزی عمدتاً تلخ که پیداست به قصد خنداندن ساخته و پرداخته نشده است.
...در دنیای تو ساعت چند است؟ بدون هیچ غافل‌گیری و اتفاق غیرمنتظره‌ای، همان صفی یزدانیان آشنا و حساس و ظریف را می‌بینیم با همان سلیقه کمال‌گرا و مینی‌مال، با مقدار متعادلی چاشنی عشق و نوستالژی (مثل فیلم‌های دیگرش) و یک لیلا حاتمی فوق‌العاده، مثل همیشه.
...چهارشنبه 19 اردیبهشت (وحید جلیلوند) با همان نخستین تصویرهایش که شبیه نماهایی شکارشده از چهره‌هایی در میان جمعیتی منتظر است، قلابش را به ذهن آدم بند می‌کند. فیلم ساختاری اپیزودیک دارد با ساختار روایت‌های متقاطع که در سینمای دو دهه اخیر نمونه‌های فراوانی دارد اما این یکی شبیه نمونه‌های پرکاربردش نیست. فیلم یک اثر دردمندانه اجتماعی هم هست؛ بدون پرهیز از اغراق.
...روز مبادا (فائزه عزیزخانی) نمونه‌ای جذاب و زیبا و هنرمندانه، متعلق به الگوی واقع‌نمایی در سینمای ایران است؛ فیلمی که با آمیختن واقعیت و درام، یا با کشف درام در زندگی روزمره و مناسبات خانوادگی شکل می‌گیرد. نکته بسیار جذاب فیلم، حضور کوتاه هدیه تهرانی در سکانسی از فیلم است؛ یکی از بهترین تک‌سکانس‌های یک بازیگر ایرانی و یکی از بهترین بازی‌های هدیه تهرانی در کل کارنامه‌اش.
...با نزدیک‌تر یک کارگردان خوب و حرفه‌ای دیگر به سینمای ایران اضافه شده. مصطفی احمدی نشان می‌دهد که از سال‌ها دستیاری فیلم‌سازان سینمای ایران، بسیار آموخته؛ به‌خصوص حرفه‌ای‌گری را.
...آیدا پناهنده پس از چند مستند دیدنی و چند تله‌فیلم شسته‌رفته، با اولین فیلم بلند سینمایی‌اش ناهید امیدوارکننده است؛ فیلمی کوچک و جمع‌وجور، حاوی حساسیت‌ها و ظرافت‌های زنانه.
...بهتاش صناعی در احتمال باران اسیدی پیرو سنت فیلم‌های هنری مینی‌مال سینمای ایران است؛ با تصویرها و قاب‌های زیبا برای مکث بر لحظه‌های تنهایی مردی پابه‌سن گذاشته.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©