فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, November 28, 2014

حدیث غم‌بار آرزومندی ما

این جوان سابق نائینی، این رفیق خوش‌قلم و ناسازگار را همیشه معترض به یاد می‌آورم. از همان اولین ملاقات تا آخرین تماس تلفنی. گمان هم نمی‌کنم چیزی در او عوض شود. بااین‌حال، به طرز خودآزارانه‌ای بعید است بتوانم از او دل بکنم. حتا در همان ملاقات اول که در واقع جهت تشکر و اعلام داوطلبی برای همکاری در ماهنامه‌ی فیلم آمده بود، هیبتی حاکی از اعتراض داشت؛ آن‌قدر که اولش عباس یاری دست‌وپایش را گم کرده بود و شاید از ذهنش هم گذشته بود که شرط عقل است اگر به کلانتری محل هم خبر بدهیم. خودش شرح آن روز را در این کتاب داده و اتفاقاً به این جنبه از قضیه هم تلویحاً اشاره کرده است. حالا تصور آن روز ما که یک سوءتفاهم بود اما بعدش دیگر سوءتفاهم نبود و احمدی را به یاد می‌آورم با مقداری اضافه‌وزن و کیفی در دست، که وقتی به سوی اتاق کارم می‌آمد، اغلب حتا پیش از آن‌که به آستانه‌ی در برسد، از همان دور شروع می‌کرد که آقا من یک گلایه [یا اعتراض] دارم... حالا احمدجان بنشین یک چای بخور، بگذار عرقت خشک بشود، بعد هم گلایه و اعتراضت را به گوش جان می‌شنوم. اما آن‌قدر عجول است (به قول یکی از تیترهای خودش: شریف و شتاب‌زده) که منتظر نمی‌ماند. زود، تند، سریع و فوری می‌گوید و در آن نشست راحت می‌شود، اما البته تمام نمی‌شود.
بنده روان‌شناس نیستم اما حتماً برای یک روان‌شناس احمد طالبی‌نژاد شخصیت جالبی است. من از جنبه‌های دیگری از حضور و دوستی‌اش فیض برده‌ام و محظوظ شده‌ام. از قلم شیرینش، بیان گرمش، خاطراتش، تعبیرهایش و... و زمانی محرم راز بود. زمانی که هر دو ساکن شهرک اکباتان بودیم، با ماشین من یا با تاکسی و مینی‌بوس از دفتر مجله که تا خانه می‌رفتیم از هر دری حرف می‌زدیم و کار به زندگی خصوصی هم می‌کشید.
توی همان سال‌ها و بعدتر فهمیدم که احمد طالبی‌نژاد هم مثل مرحوم جعفر شهری جزء آن دسته از آدم‌هاست که انگار چندبار زندگی کرده، چون تجربه‌های زیادی دارد که فراتر از عمر متعارف یک انسان است. از این لحاظ، به تعبیری شاید به او غبطه می‌خورم، چون خودم چهل سال است که دارم یک کار را می‌کنم، یک مسیر را می‌روم و تجربه‌هایم محدود است به همین کار و همین مسیر. خاطرات احمد را که بخوانید منظورم را می‌فهمید. حتماً هم همین تجربه‌ها باعث غنای بیش‌تر درک و نگاه آدم می‌شود و ذوق ذاتی نوشتن هم که داشته باشد نوشته‌هایش خواندنی‌تر می‌شود. از حیث زمان‌بندی و وفای به عهد هم برخلاف بیش‌تر نویسندگان مجله، جزء معدود همکاران خوش‌قولم بود و از این حیث (که خیلی هم مهم است و تابه حال میانه‌ام را با همکاران زیادی به‌هم زده) هیچ مشکلی نداشتیم. اصولاً جزء نویسندگان تنددست بود و سریع می‌نوشت.
احمد طالبی‌نژاد زمانی – چند سال در اواخر دهه‌ی 1360 – آچارفرانسه‌ی ماهنامه‌ی فیلم بود. قبلش با نوشتن – نقد و گزارش و گفت‌وگو – شروع کرده بود. در آن دوره مسئولیت بخش خبری را هم به عهده گرفت. به کارش دلبستگی نشان می‌داد؛ هر چند که اصولاً آدم بی‌قرار و عجولی است و گاهی بی‌گدار به آب می‌زند. احساساتی است و هر چند بخش عمده‌ای از جذابیت‌های نوشته‌اش از همین ویژگی او می‌آید، اما گاهی احساسات کار دستش می‌دهد، چون زمام عقل را به آن می‌سپارد. بارها به او سفارش کردم که سعی کن این‌قدر زود در برابر هر چیزی واکنش نشان ندهی. چیزی می‌شنید یا می‌خواند؛ یک ساعت بعد می‌دیدم چند صفحه نوشته در واکنش، و می‌آورد می‌داد به دستم. می‌گفتم: می‌خواهی جواب بدهی حرفی نیست، اما صبر کن این مطلب را یک هفته‌ی دیگر بنویس، نه حالا که داغی. خوش‌بختانه گوش شنوا دارد. می‌پذیرفت و یک هفته بعد اغلب از صرافت جواب دادن می‌افتاد.
به نظر خیلی‌ها و با تصریح خودش «سادگی و صراحتی روستایی‌وار» دارد که هر چند بعضی‌ها با شیطنت بابت این ویژگی‌اش مضمون کوک می‌کنند اما همین از دلایل جذابیت نوشته‌هایش نزد مخاطب خاص‌وعام است. مخاطب خاص حتا اگر بابت چیزهایی در این نوشته‌ها نق بزند و ایراد بگیرد، اما آن‌ها را می‌خواند. آن سال‌ها نوشته‌هایش بین خواننده‌های شهرستانی ماهنامه‌ی فیلم طرف‌دار فراوان داشت و در سال‌های غیبتش، آن دسته از خواننده‌ها بیش از همه‌ی نویسندگان غایب سراغ او را می‌گرفتند و می‌گیرند؛ برخلاف تهرانی‌ها که بیش‌تر سراغ بابک احمدی را می‌گیرند. احمد طالبی‌نژاد، بابک احمدیِ خواننده‌های شهرستانی ما بود. نوشته‌هایش مقدمه و مؤخره‌ی جذاب دارد و آمیخته با تعبیرهایی است که آن‌ها را شیرین و خواندنی می‌کند. برخلاف برخی از نویسندگان که شاید – حتا ناخودآگاه – تلاش می‌کنند پیچیده و قلنبه بنویسند تا داناتر به نظر برسند، یادم نمی‌آید که حتا یک بار صدایش زده باشم یا تماس گرفته باشم تا از او بپرسم احمد، منظورت از این جمله چیست؟ از خیلی‌ها این را پرسیده‌ام. همین روان بودن نوشته‌ها بوده که باعث شده خیلی از خواننده‌ها دنبال اسم و نوشته‌هایش بگردند و این اسم به تعبیری تبدیل به یک «برند» شود.
اما بشر موجود پیچیده‌ای است و بعضی‌ها به‌رغم ظاهر ساده‌شان پیچیده‌ترند. آدم طبیعی از تحسین خوشش می‌آید اما اگر زیادی مقهور این تحسین‌ها شود و مثل احمد روحیه‌ی «نه» گفتن هم نداشته باشد، ناچار می‌شود چیزهایی بنویسد که ممکن است در آینده پشیمان شود. البته کار سفارش‌دهندگان و روزنامه‌نگاران جوانی که در شرایط روزنامه‌نگاری نوین تخصص‌شان تماس گرفتن با نویسندگان و غیرنویسندگان مختلف برای سفارش دادن مطلب و سپس تماس‌های مکرر برای پی‌گیری شده راه می‌افتد اما همه‌ی این‌ها می‌شود جزء کارنامه‌ی آن نویسنده و نه آن نشریه و آن سفارش‌دهنده. آدم وقتی حرف چندانی در زمینه‌ای نداشته باشد و فقط بخواهد دل طرف را نشکند ناچار است یا آسمان‌ریسمان ببافد یا یک قطره حرف را در لیوانی بریزد و بقیه‌اش را لفاظی کند.
حالا من فکر می‌کنم احمد طالبی‌نژاد هر چه می‌خواسته بشود تا حالا شده. من و او آدم‌های متوسطی هستیم که مخاطبان کنجکاو و پی‌گیر و محدودی داریم که باید همان‌ها را حفظ کنیم. نه مخاطب میلیونی می‌توانیم پیدا کنیم و نه می‌توانیم میشل فوکو و امبرتو اکو (همین‌جوری این دوتا اسم همیشه هم‌زمان به ذهنم می‌آیند) و ژان‌پل سارتر و ژیژک یا رابین وود بشویم. همین جایگاه و اندازه‌های خودمان را درک و حفظ کنیم خیلی هنر کرده‌ایم. اصلاً این که آدم به جایی برسد (یا فکر کند رسیده) که خاطراتش را بنویسد و منتشر کند و این اعتمادبه‌نفس را داشته باشد که فکر کند خاطراتش خواننده دارد، موفقیت بزرگی است. آدم احساس آرامش می‌کند. من به اندازه‌ی او این اعتمادبه‌نفس را ندارم. وقتی نسخه‌ی اول خاطراتش را به من داد که بخوانم و اظهارنظر کنم، چند توصیه به او کردم: یکی این که زیاد به حافظه‌اش اعتماد نکند و در مورد برخی واقعیت‌ها تحقیق هم بکند. دوم این که سعی کند وارد جزییات بشود چون در این چیزها جزییات مهم است وگرنه کلیات را خود خوانندگانی که به سراغ چنین کتابی می‌آیند کم‌وبیش می‌دانند. سوم این که به این خاطره‌ها آرایه‌ها و جلوه‌های ادبی هم اضافه کند تا دست‌کم، و فارغ از این که خود خاطره‌ها چه‌قدر جذاب و کنجکاوی‌برانگیز باشند یا ارزش نقل کردن داشته باشند، حاصل کار بتواند به روایتی از یک زندگی در قالبی ادبی – مثلاً یک رمان – تبدیل شود. و چهارم این که خاطراتش را به محملی برای انتقام از برخی آدم‌ها که آزارش داده‌اند، تبدیل نکند. به عنوان یک دوست و دوست‌دار و همراه و همکار احمد طالبی‌نژاد، امیدوارم نتیجه‌ی کار چیزی باشد که از این که مشاورش و نویسنده‌ی مقدمه‌اش بوده‌ام احساس افتخار کنم.
راستش من در همه‌ی زندگی خصوصی و حرفه‌ای‌ام اهل رودربایستی و مداهنه و ملاحظه‌کاری نبوده‌ام. وقتی احمد از من خواست نسخه‌ی اول خاطراتش را بخوانم با کمال میل پذیرفتم و گفتم: اما نظرهایم را صریح و بی‌رحمانه خواهم گفت. گفت انتظارش هم همین است (نمی دانم چه‌قدر راست می‌گفت). نظرهایم را هم گفتم و بعضی‌هایش را پذیرفت. بعد که از من خواست برای کتاب مقدمه بنویسم، گفتم اهل مقدمه‌های یک‌جانبه و فقط تحسین‌آمیز نوشتن نیستم؛ خوب‌وبدت را می‌نویسم. اگر طاقتش را داری بنویسم. پذیرفت.
گفتم می‌خواهم بنویسم که هر چه سنت بالاتر رفته به‌جای این که آرام‌تر و باطمأنینه‌تر شوی عصبانی‌تر شده‌ای. به‌جای این که واقع‌بین‌تر شوی خیالاتی‌تر شده‌ای. تلخ‌تر شده‌ای. متوقع‌تر و غیرمنطقی‌تر شده‌ای. از عالم‌وآدم طلب‌کار شده‌ای. گاهی طوری از روزگار گلایه می‌کنی که انگار من مسبب ناکامی‌های تو هستم. من که هیچ‌وقت ادعا نکرده‌ام که در زندگی یا رابطه‌ام با تو اشتباهی نکرده‌ام. به خودت هم بارها گفته‌ام، اما تو مدام همان‌ها را تکرار می‌کنی. من مجله‌ات، هفت، را دوست داشتم و از تعطیلی‌اش غمگین شدم. اما من تقصیری بابت تعطیلی آن نداشتم و پس از تعطیل شدنش هم نمی‌توانستم مجوز انتشارش را صادر کنم. آن توقعی هم که زمانی بابت حمایت داشتی، بارها توضیح دادم که توقعی غیرمنطقی و غیرعملی و غیرحرفه‌ای و غیرمؤثر است. حتماً یادت نرفته که چندتا مطلب برای مجله‌ات نوشتم، در حالی که سردبیرش – دوست و همکار سابق‌مان مجید اسلامی – در برابر نوشتن برای ماهنامه‌ی فیلم مقاومت کرد و من با وجود ملامت‌های دوستانم بابت این رابطه‌ی یک‌جانبه به نوشتن ادامه دادم. سال‌هاست گلایه‌ها و اعتراض‌های تو ادامه دارد؛ گاهی بابت چیزهایی که به عقل جن هم نمی‌رسد، چه رسد به من، آدم ناقص‌عقل متوسط. من که تماس می‌گیرم ملامت می‌کنی که چه عجب یاد ما کردی؟ خودت که تماس می‌گیری ملامت می‌کنی شما که یادی از ما نمی‌کنید. پس از تعطیلی هفت هم گلایه‌هایت وارد فاز جدیدی شده که گاهی به سوررئالیسم پهلو می‌زند. توقع‌هایی داری که به عقلم نمی‌رسد. کم‌تر پیش می‌آید که تماس بگیری و بگویی فلان کار را برایم بکن. هیچی نمی‌گویی. به ذهن من هم که نرسیده. آن اتفاق نمی‌افتد و یک‌جانبه متوقع و شاکی و معترض می‌شوی.
دوتا از آخرین‌هایش را بهت یادآوری می‌کنم (چون حافظه‌ات هم ضعیف شده) و دیگران را هم به شهادت می‌گیرم تا ببینی چی شده‌ای. چند سال پیش – بعد از تعطیلی هفت بود – تماس گرفتی و طبق معمول گلایه کردی که چرا وقتی به برنامه‌ی نمایش خصوصی فیلم‌هایی دعوت می‌شوید، مرا خبر نمی‌کنی؟ (در حالی که قبلش از من چنین درخواستی نکرده بودی که من غفلت کرده باشم.) یک روز تماس گرفتم و گفتم فردا در دفتر تهیه‌کننده‌ای قرار است فیلم تازه‌اش را نمایش بدهند؛ اگر می‌خواهی بیا. تأکید هم کردم که نقد و مطلب ازت نمی‌خواهم که فکر کنی خبرت کرده‌ام به طمع نوشتن مطلبی. میل خودت است؛ اگر دلت خواست بنویس. فردایش آن جلسه برگزار شد و هر کس به خانه‌اش رفت. روز بعد تماس گرفتی و به‌شدت گلایه کردی که چرا به من نگفته بودی فلانی و فلانی هم آن‌جا هستند. گفتم همین الان هم که می‌گویی، من آن فلانی‌ها را نمی‌شناسم و نمی‌دانم از کی حرف می‌زنی (چند نفر دیگر هم در آن جلسه بودند که برای اولین‌بار می‌دیدم‌شان و کنجکاو هم نشدم که کی هستند). آن‌جا دفتر تهیه‌کننده بود و صاحب‌اختیارش است و دلش خواسته چند نفر دیگر را هم دعوت کند و دلیلی هم نداشته که به من بگوید یا از من اجازه بگیرد. آخر این چه‌جور گلایه‌ای است؟
اما برای من، احمد طالبی‌نژاد همانی خواهد ماند که توی راه اکباتان، گاهی که مینی‌بوس پُر بود، با گردن خمیده خودمان را به میله‌ای می‌آویختیم و در همان حال درددل می‌کردیم. همان احمدی که از معرفی خودش به عنوان جوان نائینی ابایی نداشت و خلوص روستایی‌اش را با هوشنگ مرادی کرمانی مقایسه می‌کرد. وقتی خسرو دهقان و بهزاد رحیمیان بابت همین قضیه و چارق و کلاه‌نمدی و بیلی خیالی که به کنج اتاق تکیه داده شده باهات شوخی می‌کردند خودت هم دم‌به‌دم آن‌ها می‌دادی و شاید حرص می‌خوردند که چرا بهت برنمی‌خورد و دلخور نمی‌شوی و باهاشان بحث نمی‌کنی. همان احمدی که چندتا از مطالبش هنوز خوب به یادم مانده و جزء مطالب محبوبم است. مثل خاطره‌ات از تماشای در غربت شهیدثالث در جشن هنر شیراز با عنوان «در غربت جشن هنر»، یا آن مطلبی که درباره‌ی فیلم مسافر کیارستمی نوشتی با عنوان «غزل زیبای آرزومندی». حالا حکایت غم‌بار آرزومندی ماست که فکر می‌کردم در این سن‌وسال می‌توانیم پناه همدیگر باشیم و کارمان کشیده فقط به گلایه و اعتراض و اعلام دلخوری و توقع و طلب‌کاری از عالم‌وآدم.
من یک احمد طالبی‌نژاد می‌شناسم که هنوز موهایش نریخته بود و سفید نشده بود و سبیلش را – هر چند موقت – نزده بود و توی شلوغی تحریریه کارش را می‌کرد و هم‌زمان با دیگران حرف می‌زد و شوخی می‌کرد و وقتی می‌رفت دست‌شویی صدای آواز خواندنش هم می‌آمد. همان موقع هم گلایه و اعتراض و توقع داشت، اما این‌قدر تلخ و پرتوقع نشده بود. همان جوان نائینی.

مقدمه کتاب «از شما چه پنهان»، خاطرات مطبوعاتی و سینمایی احمد طالبی‌نژاد. نشر چشمه، پاییز 1393

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©