فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, October 24, 2014

همان بساطی كه همه جا هست

ناهارخوران امروز، و ناهارخورانی كه من می‌شناختم

به آخر خيابان شاليكوبی كه می‌رسيديم، آسفالت هم تمام می‌شد. تابلوی بزرگی آن‌جا بود كه به سمت چپ اشاره داشت، به «گرگان‌پارس». و آن محل معروف بود به «تابلو». هر جای شهر كه می‌گفتی «تابلو» يا «سر تابلو»، همه می‌فهميدند كه منظور انتهای شاليكوبی و تابلوی «گرگان‌پارس» است. «تابلو» ابتدای «جاده ناهارخوران» بود؛ امتداد خيابان شاليكوبی و مرز بين شهر و بيرون شهر. جاده‌ای ييلاقی بود كه در آن دو ماشين به‌زحمت از كنار هم رد می‌شدند. از ميان گياهان و درختان و بوته‌های تمشک و كنگر و انواع درخت‌ها و گياهان می‌گذشت، و در جای‌جايش جويبارهايی هم بود. از سر «تابلو» تا ميدان ناهارخوران هشت كيلومتر راه بود. حالا هم همين قدر است، اما ديگر جاده نيست؛ بولوار عريض هشت‌بانده‌ای است كه هيچ شباهتی با گذشته‌اش ندارد. ديگر يک جادی شوسه بيرون شهری نيست. يک بولوار شهری است. شهر تا سه كيلومتری ميدان ناهارخوران پيش رفته و اگر پيش‌روی را متوقف نمی‌كردند (كه دير هم متوقف شد) شهر چنان گلوی ناهارخوران را می‌فشرد كه همينی هم كه حالا هست ديگر از آن باقی نمی‌ماند.
خاطرات من از ناهارخوران مربوط به دهه 1340 است كه حتی به آخر اين دهه هم نرسيد چون سال 1348 از گرگان كوچ كرديم. در همين دهه، جاده ناهارخوران – با همان عرض و كيفيت – آسفالت هم شد اما حاشيه‌اش همان جور ييلاقی باقی ماند. سر راه، از «تابلو» تا ميدان ناهارخوران، چند روستا و آبادی هم بود كه از آن ميان قلعه‌حسن را به ياد می‌آورم و يک آسياب متروک را. آن موقع حتی اسم النگدره را نشينده بوديم؛ جنگلی به موازات جاده ناهارخوران و در غرب آن كه حتماً آن موقع جنگلی وحشی بود و حالا چند سال است به شكل يک پارك جنگلی زيبا درآمده و رقيبی برای ناهارخوران است.
ماشين كم بود و مثل حالا كه بين ايستگاهی در يک جای شهر و محلی ييلاقی و تفريحی معمولاً سرويس رفت‌وآمد برقرار است، از اين خبرها نبود. اغلب اين راه را پياده می‌رفتيم. كرايه تاكسی برای هر نفر در شهر پنج ريال بود و برای رفتن به ناهارخوران با تاكسی قاعدتاً بايد چند برابر پرداخت می‌شد؛ هرچند كه تاكسی مسافر تكی به اين مسير نمی‌برد و بايد دربست طی می‌كردند. با اين حال يادم نمی‌آيد هيچ وقت با تاكسی اين مسير را رفته باشم. اغلب پياده می‌رفتيم و در موارد معدودی با ماشين دوستی در همسايگی يا «ماک» ارتش. خستگی كه حالی‌مان نبود. هر بار رفتن به ناهارخوران در زندگی بسته و راكد و كوچک ما يک حادثه بود كه با اشتياق از پياده‌روی يكی‌دو ساعته‌اش هم استقبال می‌كرديم. يک بار هم دسته‌جمعی با بچه‌های كلاس‌مان در دبيرستان ابن‌سينا از طرف مدرسه ما را به ناهارخوران بردند؛ تركيبی بود از يک پيک‌نيک و گردش علمی. از سر تابلو پياده راه افتاديم، اما يک جيپ روباز كه نمی‌دانم مال كی بود، بچه‌ها را چند نفر چند نفر به ناهارخوران می‌برد و پياده می‌كرد و بعد به سراغ بقيه می‌آمد. برگشتن هم به همين ترتيب.
نرسيده به ميدان ناهارخوران، سمت راست جايی بود به اسم «دالان بهشت» كه هنوز هم هست. دالانی از درخت، منتهی به جايی مصفا كه حتماً كسانی آن را به بهشت تشبيه كرده بودند. و ميدان ناهارخوران بود و هتل شهرداری در جنوبش با رستوران طبقه همكف آن كه هنوز كم‌وبيش همان جوری هست. اما برای ما و بيش‌تر مردم، ‌قلب ناهارخوران چمنزار نسبتاً وسيعی بود در آن سوی رودخانه‌ای كه در شرق ميدان قرار داشت؛ همان جايی كه حالا هتل جهانگردی چيزی از آن محوطه را باقی نگذاشته است. پل چوبی لرزانی ميدان ناهارخوران را به آن چمنزار وصل می‌كرد. هر خانواده و گروهی، پتو يا زيلويی در جايی از آن محوطه پهن می‌كردند و اغلب، غذايی را كه از خانه آورده بودند ظهر گرم می‌كردند می‌خوردند. گوشت ارزان بود و برخی با برپا كردن اجاق كوچكی بساط كباب به راه می‌انداختند اما از جوجه‌كباب خبری نبود. هنوز نشانی از جوجه‌كشی و مرغ ماشينی نبود و مرغ يک غذای خيلی خاص و اشرافی گران به حساب می‌آمد. چای بود و كاهو-سكنجبين. به جای هرچه كه نبود، در آن بساط فقيرانه، دلِ خوش فراوان بود. رفتن به ناهارخوران به معنای خوش گذراندن بود. شايد ما كه بچه بوديم ميانه‌ای با غصه‌ها نداشتيم يا نمی‌ديديم. اما هر چه از آن بساط به يادم دارم، خوشي و خنده و بازی بود. و اين‌جا و آن‌جا بازی دسته‌جمعی «داورنا» (يا دبرنا، كه ما می‌گفتيم دبلنا) در بعضی بساط‌ها برقرار بود كه ناگهان فرياد شادی برنده را به هوا بلند می‌كرد.
آلوده كردن طبيعت و آشغال ريختن مردم را به ياد نمی‌آورم. كيسه‌پلاستيكی و بطری نوشابه به ياد نمی‌آورم. مصرف و مصرف و مصرف و اسراف را به ياد نمی‌آورم. همه چيز كم يا به‌اندازه و عزيز و باارزش بود. و آن بساط پيک‌نيک توی چمنزار ناهارخوران، مثل يک ضيافت خانوادگی بود چون همه مردم همديگر را می‌شناختند و آن‌چه در سفره داشتند به ديگران، به اهل پتو و زيلويی كناری تعارف می‌كردند. صدای آواز از راديوهای ترانزيستوری و گرامافون‌های باتری‌دار می‌آمد. ويگن می‌خواند كه «شكوفه می‌رقصد از باد بهاری...»، پوران می‌خواند «گل اومد بهار اومد می‌رم به صحرا...»، و عارف «درياچه نور» را می‌خواند...
+++
چند سال است كه هر شش ماه يک بار به گرگان می‌روم و در هر سفر چند بار گذرم با دوستان همان دوران بچگی به ناهارخوران هم می‌افتد. اين‌جا مهم‌ترين تفريحگاه مردم شهر است. هرچند پنج كيلومتر از جاده سابق به شكل متراكمی جزو شهر شده، اما همان سه كيلومتر باقی‌مانده تا ميدان ناهارخوران، هنوز همان جنگل پوشيده از درخت‌های سبز براق و پررنگ است. پاييز هم كه می‌شود ضيافتی از طيف رنگ‌های گرم، چشم را نوازش می‌كند. با اين حال با اين ناهارخوران غريبه‌ام. بدون چمنزار شرق رودخانه كه سال‌هاست به تصرف هتل جهانگردی درآمده، ناهارخوران را به رسميت نمی‌شناسم؛ حتی اگر ده‌ها رستوران سنتی و غيرسنتی و اقامتگاه و سوييت و اتاق اجاره‌ای در آن حوالی باشد. آن موقع هم ما و هم ناهارخوران احساسی از نفس عميق داشتيم؛ اما حالا هر دو دچار تنگی‌نفس هستيم. مردم توی بولوار ناهارخوران با ماشين‌های‌شان دور-دور می‌زنند، راه‌بندان درست می‌كنند. جوان‌ها توی ميدان ناهارخوران جيغ لاستيک ماشين‌های‌شان را درمی‌آورند، كنار ماشين‌های‌شان می‌ايستند و همديگر را تماشا می‌كنند... و چه دردسرتان بدهم: همين بساطی كه در تهران و شهرهای ديگر برپاست... مصرف و اسراف و تخريب.
اين اوضاع به روستای «زيارت» هم كشيده شده كه در هفت كيلومتری پشت ناهارخوران است. در آن سال‌های موصوف، راه ماشين‌رو به زيارت نبود و اهل روستا پياده يا با موتورسيكلت و اسب و الاغ به شهر می‌آمدند. همكلاسی‌هايی داشتم كه اهل زيارت بودند و پياده فاصله پانزده كيلومتری مدرسه تا خانه را می‌پيمودند. زيارت به خاطر معماری‌اش شهرت و اهميت داشت اما اهل شهر در بيست سال گذشته چنان هجومی به آن‌جا برده‌اند كه چيزی از آن معماری باقی نمانده. محمود كلاری فيلم ابر و آفتاب را سال 1375 در زيارت ساخت اما وضعيت روستای آن فيلم در مقايسه با وضع فعلی‌اش انگار مربوط به چند قرن پيش است. از معماری سنتی زيارت چيزی باقی نمانده، در دل معدود خانه‌های قديمی كه حالا ويران و متروک هستند آپارتمان‌های بی‌قواره روييده‌اند و بيش‌تر قسمت‌های روستا و حاشيه‌اش شبيه محله‌های شهر است با مجتمع‌های آپارتمانی درهم‌تپيده و انبوه ويلاها روی دامنه تپه‌ها كه چيزی از آن روستای زيبا باقی نگذاشته‌اند. فاجعه است.
حالا وقتی به ناهارخوران و زيارت می‌روم، گرچه هنوز باقی‌مانده طبيعت آن‌جا، با آن رنگ‌های ديوانه‌كننده‌اش اميدبخش است اما بيش‌تر غصه‌ام می‌گيرم و در دل می‌گويم: چه خوب كه تا نابودی كامل آن‌جا ديگر زنده نيستم.
 
روزنامه همشهری، شماره 6381، یکم آبان 1393

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©