فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 08, 2014

پدربزرگ مهربان

پنج‌شش سال پیش که قرار شد برای شماره ویژه جشنواره فجر هر یک از همکاران بهترین خاطره‌اش را از این جشنواره بنویسد، هرچه فکر کردم دیدم خوش‌ترین خاطره‌ام عزیز ازدست‌رفته، سینما کریستال است؛ و عزیزی که آن موقع هنوز از دست نرفته بود؛ مالک و مدیرش صابر رهبر. تا سه سال پیش از آن تاریخ، سینما کریستال در دوره جشنواره برایم یک موهبت بود. نزدیک‌ترین سینما به دفتر مجله با یک پارکینگ طبقاتی در کنارش که به هر حال همیشه جایی در آن می‌شد پیدا کرد اما از آن مهم‌تر فضای دلپذیر این سینما و به‌خصوص حضور گرم و پرمهر صابر رهبر بود. همیشه می‌گفت: «متعلق به خودتان است» و این تعارفی صمیمانه و از ته دل بود. آن قدر به آن‌جا رفته بودم که کارکنان سینما هم می‌شناختندم و بی دردسر می‌رفتم تو. اغلب که تنها می‌رفتم اما اگر حتی اتفاقاً چند نفر را هم می‌خواستم با خودم به تماشای فیلمی ببرم، آقای رهبر هم‌چنان با روی گشاده استقبال می‌کرد؛ بدون هیچ کلام یا میمیکی که نشان از نارضایتی یا تحمیل داشته باشد.
کريستال در دهه‌های اخیر سينمای شيک و مجهزی نبود و آخرش هم به دليل فرسودگی تعطيل شد. صندلیهايش قديمی بود و تجهيزات و تزييناتش کهنه. اما آقای رهبر مدام به آن میرسيد و هر چه را که میشد تعمير و ترميم و بهاصطلاح بهسازی و تبديل به احسن کرد، میکرد. چند سال پيش از تعطيل شدن سينما، بالکن را تبديل به سالن شماره 2 کرد و صدای سينما هم ديجيتال شد. سالن شماره 2 نقص آکوستيک داشت و اغلب صدای فيلم سالن اصلی به شکل مبهمی آن بالا شنيده میشد و آدم را با دنيای طبقه پايين پيوند میداد و صدای آپاراتخانه هم به‌ يادمان میآورد که توی يک سينمای قديمی هستيم. خوبی (يا بدی) ديگر سالن بالا هم اين بود که موقع خروج بايد از محوطه سالن تابستانی میگذشتيم که هم آدم را به دنيای ديگری میبرد و هم متروک بودن و ويرانیاش، و آن ديوار/ پرده ترکترک که از سفيدیاش فقط تکههايی باقی مانده و جاهايی از ديوار هم قلوهکن شده بود، دل آدم را ريش میکرد. به سقف سالن اصلی چند چلچراغ بود و به ديوارهايش ديوارکوبهايی کوچک از همان مدل که در سراسر نمايش فيلم با نور قرمز کمسويی روشن بود. نورش مثل شعله بخاریهای بالا گاهی نقش چراغخواب را داشت و کمک میکرد که اگر آدم دلش نمیخواست چشمانش را با تماشای فيلمی خسته کند، پلکها را بر هم بگذارد و چرتی بزند. آقای رهبر نازنين هم هميشه مرا به صندلیهای رديف آخر میفرستاد که آنجا در صورت نياز به چرتی مختصر، میشد سر را به ديوار تکيه داد، در حالی که در رديفهای ديگر، پشتی کوتاه صندلیها (کوتاه برای چرت زدن البته) چنين امکانی را به تنها و چشمان خسته و ذهنهای بیحوصله نمیداد.
همه چيز اين سينمای قديمی که سالهای آخر عمرش را میگذراند، حسی دلپذير و خانگی داشت. احساس خانه قديمی و آجرنمای پدربزرگ و مادربزرگ. احساس کرسی و آ‌ش‌رشته و شلهزرد و مهربانی. که بيشتر اين حس‌وحال هم حاصل حضور و رفتار آقای رهبر بود. گاهی چند دقيقه پس از آن که سر جای هميشگیام مینشستم، کلوچه و آبميوه برايم میآورد (يا میفرستاد) و بيشتر شرمندهام میکرد. توی سالن انتظار هم گاهی که شلوغی امانش میداد به کيک و چای دعوتم میکرد... با تعطيل شدن سينما کريستال (به دلیل فرسودگی) صابر رهبر در لنگرود لنگر انداخته و سينمايش در اين شهر- سينما آزادی، تنها سينمای لنگرود - را مديريت میکرد. آن مطلب را با این جمله تمام کرده بودم: «ياد سينما کريستال و صابر رهبر به خير. کريستال که به تاريخ سينمای ايران پيوست، بقای عمر صابر رهبر باشد...»
صابر رهبر در دهه اخیر از هر جهت حال و روز خوشی نداشت. تعطیلی و بلاتکلیف ماندن سینما کریستال از یک‌طرف، و بیماری نگران‌کننده‌اش در هفتادوچند سالگی که جسم ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌شود او را حساس و آزرده کرده بود. البته در این فاصله بازسازی سینمایش در لنگرود با کمک مؤسسه سینماشهر که رونقی کاملاً محسوس به این سینمای بی‌رونق (مثل همه شهرها) داد کمی روحیه‌اش را عوض کرد اما درد و بیماری مشکوک باعث شده بود تا روحیه‌اش را از دست بدهد. تکیده و ضعیف شده بود. مدتی تلاش کرد برای معالجه به آمریکا برود اما مشکل دریافت ویزا اجازه نداد تا این که چاره در این دیده شد که نمونه برداشته‌شده از عضو بیمار و غده‌ای که هر بار با عمل جراحی برداشته می شد و باز غده‌ای دیگر به جایش رشد می‌کرد، به آمریکا فرستاده شود. بیماری او بر اساس این نمونه، خوش‌خیم ارزیابی شد و روحیه ازدست‌رفته دوباره به او بازگشت. با این حال، بیماری بیماری بود، خوش‌خیم یا بدخیم و به‌تدریج با سرعتی کم‌تر از یک بیماری بدخیم او را فرسود و این اواخر هر بار که می‌دیدمش تکیده‌تر و رنجورتر و ضعیف‌تر شده بود. اما هم‌چنان مهربان.
صابر رهبر روزی که با چند همراهش از یک مراسم تشییع‌جنازه برمی‌گشت، سرنشین اتومبیلی بود که در شمال دچار حادثه شد. چند روز در کما بود و سرانجام روز دهم خرداد درگذشت. حادثه غم‌انگیزی بود اما صابری که در آخرین دیدار – یادم نیست کی بود؛ شاید باز در یک مجلس ختم و ترحیم – دیدم به نظر نمی‌رسید که مدتی طولانی در برابر ضعف جسمانی ناشی از بیماری طولانی‌اش تاب آورد. یادش گرامی باد.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©