فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 01, 2014

مثل شیر

داستان غم‌انگیز مجتمع مسکونی مصفای ما
 
پانزده سال پيش كه در يک روز بهاری، استاد مرا نزد «آقايان مهندسين» برد روز خوبی بود اما البته آخر و عاقبت آن ملاقات را اين جوری پيش‌بينی نمی‌كردم. استاد گفت كه آقايان از دوستان قديمی‌اش هستند و مهندسين لايقی هستند كه پروژه‌هايی ساختمانی در ينگه‌دنيا و همين اطراف خودمان بنا كرده‌اند و حالا در تدارک ساخت مجتمع مسكونی تازه‌ای هستند. گفت خودش يک واحد آپارتمان در اين مجتمع پيش‌خريد كرده و به من پيشنهاد كرد كه تو هم بيا اجالتاً يک واحد ابتياع كن محض احتياط. استاد چندان از اوضاعم خبر نداشت و پيشنهادش گويا فقط يک سرمايه‌گذاری برای پشتيبانی سال‌های آخر عمر بود. اما بنده كه در آستانه پنجاه سالگی در تدارک تحولی در زندگی ناكامياب خويش بودم و آن‌چه تا آن زمان اندوخته بودم به شيوه مرسوم روزگار به دست پرتوان و كف باكفايت پيرامونيان از دست رفته بود، فكر كردم بد نيست در عنفوان ميان‌سالی و به عنوان سرپناه سال‌های پيری، بر هم گذاشتن خشتی بر خشت آخر دنيايم را تدارک ببينم. اين بود كه با سپاس فراوان از استاد، از پيشنهاد پدرانه و خيرخواهانه‌اش استقبال كردم. رفتيم به دفتر «آقايان مهندسين» (به قول اوس‌مش‌مهدی اجاره‌نشين‌ها) كه در واقع عمارتی بود در باغی در شمال تهران.
روز خوبی بود و از سايه‌سار درختان باغ و در ميان ترنم آوای مرغان خوش‌الحان نزد آقايان شديم. استاد بنده را به دوستان قديمی‌اش معرفی كرد و فرمود كه آقا مشتری است. آقايان مهندسين ماكت دل‌فريب مجتمع موعود را شامل دو بلوک هفت طبقه، كه به عنوان درِ باغ سبز ساخته و برای عرضه به مشتريان در دفتر مبارک قرار داده بودند نشانم دادند همراه با ادای توضيحات شفاهی. مثلاً اين‌كه مجتمع در دو سال و نيم آماده خواهد شد، هر واحد دو پاركينگ و دو انباری دارد، مجتمع استخر و سونا و جكوزی و سالن اجتماعات و امكانات ورزشی و كارواش دارد. نقشه‌ها را نشان دادند و تصويرهای مجازی از بنای موعود كه دلربا بود و برای آدم كم‌توقعی مثل من، رؤيايی. بعد در معيت استاد، ما را بردند به محل احداث بنا، كه آن موقع گودبرداری شده و ميل‌گرد در گودالش ريخته شده بود. معلوم شد از حدود شش ماه قبل، جلب مشتری آغاز شده و كسانی هم قرارداد بسته‌اند و حالا به اصطلاح فاز دوم فروش شروع شده است. بعدش هم ما را بردند چند خيابان آن‌طرف‌تر كه يک پروژه آماده‌شان را نشان‌مان بدهند و گفتند مجتمع آينده هم اين جوری ساخته خواهد شد؛ اما در دو بلوک. اين ساختمان تقريباً آماده كه البته هنوز بهره‌برداری از آن شروع نشده بود و فقط هم بيرونش را نشان‌مان دادند، برای چشم و ذهن غيرمتخصص بنده كه سر از كار مهندسی و معماری و نقشه و زيربنا و غيره درنمی‌آورد، نكته مهمی نداشت جز بالكن‌های دل‌باز و چشم‌نواز هر واحد كه در سرتاسر اطراف بنا امتداد داشت. اما موضوع مهمی كه در مذاكرات و وعده‌های آن روز از همه دل‌فريب‌تر بود، اين بود كه در همان آغاز كار، هنگام بستن قرارداد و پرداخت اول، در محضر قدرالسهم هر كس از زمينی كه مجتمع بر آن بنا می‌شود به اسم خريدار خواهد شد. در روزگاری كه عدليه مباركه ما پر از شكايت‌های فريب‌خوردگان و مال‌باختگان خوش‌خيال از بسازوبفروش‌های طمع‌كار و زياده‌خواه است و بسياری هم فريب كسانی را خورده‌اند كه اينک فراری‌اند و شهر پر از مجتمع‌های ناتمام و بلاتكليف است، اين سند محضری می‌توانست تضمين و پشت‌گرمی باشد برای آينده. قيمت هم با توجه به امتيازهای معهود قيمت معقولی به نظر می‌رسيد. اين بود كه بله را گفتم و قرار را گذاشتيم برای محضر كه چک را بدهيم قبض را بگيريم و سند را امضا كنيم.
روز محضر هم چندی بعد در يک صبح زيبای بهاری بود كه همه چيز به روی آدم لبخند می‌زد. ساير خريداران هم لبخندبه‌لب آمده بودند. چک اول را داديم و سند محضری را بدون آن كه بخوانيم امضا كرديم و خوش و خرم با يک نسخه از سند روانه شديم تا سی ماه بعد صاحب يک واحد آپارتمان شويم. راستش اگر هم شخصاً اين سند را می‌خواندم چيزی دستگيرم نمی‌شد. اصولاً زبان قانون و حقوق و قضا - گويا - در همه جای دنيا چنان متفاوت با زبان رايج مردم و حتی ادبيات همه‌فهم و كتابت آشنای زمانه است كه برای دركش بايد به علما و كارشناسان مراجعه كرد اما گاهی خود آن‌ها هم در درک و تفسيرش درمی‌مانند و دچار اختلاف تعبير می‌شوند. همين حالا هم كه گَزيده نيش اين سند نابكار هستم و آن را می‌خوانم چيز زيادی سر در نمی‌آورم و فقط چون ضربتش را خورده‌ام جايش درد می‌كند. بعداً فهميدم كه ديگران هم آن را نخوانده‌اند و اگر هم می‌خواندند اغلب سر در نمی‌آوردند.
باری... چند روز بعد هم در دفتر آقايان مهندسين يک قرارداد داخلی با ذكر جزييات امضا كرديم كه بسيار مفصل بود و اسمش را گذاشته بودند «مشاركت مدنی». من هم نمی‌دانستم اين عنوان چه معنايی دارد و ضمناً حوصله خواندن آن متن مفصل بی‌جاذبه را نداشتم؛ بعداً معلوم شد بقيه هم نخوانده‌اند. در واقع هم توی محضر و هم در دفتر آقايان مهندسين، بنده نيز مثل بقيه به توصيف‌ها و وعده‌های شفاهی آقايان اعتماد كردم. به‌خصوص كه استاد مرا پيش دوستان قديمی‌اش برده بود و شنيدم كم‌وبيش همه خريداران از دوستان و بستگان دور و نزديک آقايان مهندسين هستند و بنده كه به طور ذاتی دچار خوش‌بينی مفرط و مزمن هستم مثل بقيه به اين ميزانسن اعتماد كردم.
طبق قرار، هر دو يا سه ماه بايد يک قسط پرداخت می‌شد تا اوضاع درست پيش برود و آقايان مهندسين و مجريان محترم طرح نقدينگی لازم را برای ادامه كار داشته باشند. خانه مسكونی فقير به محل احداث ساختمان نزديک بود و گاه‌وبی‌گاه می‌رفتم از جلوی ساختمان رد می‌شدم يا سری به داخلش می‌زدم ببينم كارها چه جوری پيش می‌رود. نزديک دو سال كه گذشت ديدم اسكلت ساختمان از هفت طبقه هم گذشت و به اشكوب‌های هشت و نه و ده و يازده و دوازده هم رسيد. حالی‌ام نشد چه اتفاقی افتاده. به دليل كمبود حس كنجكاوی اين سؤال برايم پيش نيامد كه چرا ساختمان از هفت طبقه موعود بالاتر رفته و حالا كه رفته تكليف آن چندصدم درصد سهم هر كس از زمين چه می‌شود؟ خب وقتی تعداد واحدها بيش‌تر می‌شود سهم صاحبان واحدها از زمين هم كم‌تر می‌شود ديگر؛ مگر نه؟ ولی اهميت ندادم. با خودم می‌گفتم من فقط قرار است سال‌های آخر عمرم را اين‌جا بگذرانم. قصد فروش و تبديل به احسن ندارم كه حساب‌وكتاب كنم چه جوری قيمت آپارتمانم زياد می‌شود و چه جوری كم می‌شود. اهميتی ندادم. يعنی اصلاً بهش فكر نكردم كه اهميتی بدهم يا ندهم. در بازديدهای گاه‌وبی‌گاهم جز با همان آقايان مهندسين و منشی دفترشان با كسی از همسايگان آينده آشنا نشدم. فقير هم (به قول پرويز دوايی) مثل بقيه سرش به كار خودش بود. البته ناگفته نماند كه يک بار گفتند بياييد قرارداد جديد را امضا كنيد كه حتماً همين تغييرات در آن آمده بود و من نپرسيدم قرارداد جديد بابت چيست؛ و امضا كردم. بقيه هم حتماً همين كار را كرده‌اند.
گذشت و گذشت... از دو سال و نيم هم گذشت و حقير فقير شرم حضورش بود كه از آقايان مهندسين بپرسد چرا ساختمان از هفت طبقه بالا زد و چرا در كار در آن سی ماه معهود تمام نشد. بس كه به زور و اجحاف و خلف‌وعده عادت كرده‌ايم. و ضمناً طبقات اسكلت بتونی ساختمان در عدد سيزده متوقف مانده بود. از ظاهر ساختمان كه چيزی پيدا نبود و فكر می‌كردم كه در اندرونش حتماً يک خبرهايی هست.
...تا اين كه روزی آقاي محترمی تماس گرفت و گفت قرار است اگر خدا بخواهد و امام زمان فرجی كند در آينده همسايه شويم. بعد اضافه كرد كه پروژه دچار مشكل شده و چند ماه است متوقف است و او به شكلی شماره تلفن برخی از خريداران را پيدا كرده و دارد با آن‌ها تماس می‌گيرد كه جمع شويم برای چاره‌جويی. زمان و مكان را اعلام كرد و روزی كه فقير به آن‌جا رفت، در خانه همان آقای محترم، همسايه آينده، ده‌پانزده نفر ديگر هم جمع بودند. و تازه آن‌جا بود كه فهميدم اوضاع از چه قرار است و چه كلاه گشادی سر همه‌مان رفته و همگی از هول حليم (يا هليم و اصلاً halim) در ديگ جوشانی افتاده‌ايم كه آقايان مهندسين تا استخوان‌مان را هم در آن ذوب نكنند دست‌بردار نيستند.
سناريوی دقيق آقايان اين بوده كه از طمع و خوش‌خيالی و اطمينان دوستان و بستگان، و دوستانِ بستگان و رفقای‌شان نهايت استفاده را ببرند. تصور خريداران اين بوده كه طبق توضيحات و وعده‌های شفاهی آقايان، به قاعده معاملات و پروژه‌های بسازوبفروشی آشنا و رايج، قرار است مجتمعی ساخته شود، هر كس واحدی را پيش‌خريد می‌كند، پيش‌قسطی می‌دهد و قسط‌هايی در سررسيدهای مقرر (حالا گاهی كمی ديرتر)، و آپارتمانی با مشخصات و قيمت مورد توافق و در زمان مورد توافق (حالا كمی ديرتر) ساخته می‌شود و طبق معمول قسط آخر هم در محضر و هنگام ردوبدل شدن سند پرداخت می‌شود و تمام. نهايتش خريدار احساس می‌كند در فلان مورد كمی سرش كلاه رفته و مغبون شده و چون در اين زمانه به آين چيزها عادت كرده سعی می‌كند مثل بقيه موارد قضيه را فراموش و به آينده فكر كند. فراموشی هم كه از نعمت‌های الهی است و اغلب بدان مبتلاييم. اما اين مورد ما فرق دارد. سناريوی دقيقی دارد برای گوش‌بری از همان آغاز، كه عقل ارنست ليمن و سيد فيلد هم به آن نمی‌رسد.
در آن نشست چاره‌جويی بود كه فهميدم ماجرا چه بوده: آقايان مهندسين پس از رونمايی از درِ باغ سبز، و وعده‌های دل‌فريب شفاهی، ما را به محضر كشاندند كه به بهانه به نام زدن آن چندصدم درصد از سهم زمين، توی همان سندی كه اين امتياز را گرفته‌ايم، وكالت بلاعزل از ما بگيرند كه نه‌تنها اختيار استفاده از همان امتياز را به خود آنان واگذار كنيم، بلكه به آن‌ها اختيار داده بوديم هر چه می‌خواهند با سهم ما بكنند، و اگر دل‌شان خواست می‌توانند در زمين ما به جای هفت طبقه هر چند تا طبقه كه خواستند بسازند و پولش را بگيرند برای خودشان، هر هزينه اداری و غيراداری هم كه ساختمان داشته باشد ما «مشاركين محترم» بايد بپردازيم و تعهد داده بوديم كه هر چه هم پروژه زمان و پول نياز داشته باشد تقبل كنيم و حق هيچ اعتراضی نداريم. ظاهر قضيه اين بود و هست كه ما عده‌ای شريک هستيم كه پروژه‌ای را برای اجرا به شركتی يا مجريانی سپرده‌ايم كه هزينه‌هايش را بدهيم و آن‌ها با دريافت 25 درصد از هزينه اجرا به عنوان دستمزدشان آن را اجرا كنند اما اين مجريان صاحب‌اختيار ما هستند و ما تقريباً هيچ‌كاره‌ايم. اين البته خلاصه ماجراست و جزيياتش مفصل‌تر و پيچيده‌تر و اعصاب‌خردكن‌تر و جگرخراش‌تر و ابلهانه‌تر از اين حرف‌هاست و تشريح همه جزييات، حتی اگر امكان و شعورش را داشته باشم، امكان‌پذير نيست و حتماً باعث خرابی حال‌تان و سرسام گرفتن وجود مبارك می‌شود. بنابراين بگذريم.
حالا گيری كه قضيه كرده بود، اين بود كه آقايان مهندسين در يک مرحله برای تبديل هفت طبقه به پانزده طبقه مجوزی گرفته بودند كه گويا مستندات كافی نداشته و با تغيير مديران مربوطه در شهرداری منطقه، مديران جديد اسناد پانزده طبقه را نپذيرفته بودند و اسكلت را در طبقه نحس سيزدهم متوقف كرده بودند و كل عمليات اجرايی ساختمانی متوقف شده بود. اين ماجرا كه كم‌كم پای همه مالكان قديم و جديد را به ميان كشيد گندابی را به هم زد كه بوی شيرين‌كاری‌های ديگری را بالا آورد. از جمله اين‌كه سيزده درصد از زمين هنوز به نام مالک اوليه است كه می‌تواند در آينده باعث دردسر شود، قرار بوده گويا ساختمان در 24 طبقه ساخته شود كه با گرفتاری فعلی منتفی شده، بحث كيفيت و قيمت مصالح مصرف‌شده پيش آمد، معلوم شد كه هشت تا از آپارتمان‌ها هر كدام به دو نفر فروخته شده و... خلاصه آن قدر نكته‌ها و گرفتاری‌های ريز و درشت در پروژه پيش آمده كه حتی حالا هم پس از ده‌دوازده سال واقعاً نمی‌توانم گزارش دقيقی از چندوچون جزييات ماجرا بدهم چون اين جزييات برايم چندان روشن نيست و از هر زاويه تازه‌ای كه نگاهش كنی روايت ديگری می‌‌طلبد. فقط خلاصه‌اش اين است كه سناريويی برای كلاه‌برداری و كلاه‌گذاری طراحی شده، با پولی كه در ابتدا توافق شفاهی شده و در زمانی كه تعيين شده اين پروژه به سرانجام نمی‌رسد، معلوم نيست چه‌قدر عمليات ساختمانی طول می‌كشد و چه‌قدر ديگر بايد پول بدهيم، معلوم نيست آيا سند مالكيتی در كار خواهد بود يا نه، و اگر هم باشد با چه هزينه و چه زمانی، مجتمع هفت طبقه ما شده پانزده طبقه... و نكته ديگر اين است كه فعلاً اصلاً پروژه متوقف است و بايد مجوز ادامه اجرا را گرفت. جالب اين است كه در ميان 130 مالک واحدهای مجتمع، وكيل و مهندس و بازاری و مدير و غيره هم فراوان بوده اما گويا هيچ كس آن قرارداد و سند محضری را نخوانده كه ببيند چه چيزی را امضا می‌كند. همه به همان دوستی‌ها و آشنايی‌ها و رفاقت‌ها و توضيحات شفاهی دل خوش كرده بودند و اعتماد.
باری... جلسه‌های بسيار برگزار شد و ريش‌سفيدان و معتمدان و بلدهای راه از ميان شركا، جمع را به اين نتيجه رساندند كه اين غلط را دسته‌جمعی مرتكب شده‌ايم و بايد با حفظ آرامش، سعی كنيم مشكل را با همكاری همديگر و آقايان مهندسين كه اين دسته‌گل را به آب داده‌اند و راه و چاه را بهتر می‌شناسند برداريم. قرار شد هيأت‌مديره‌ای از ميان جمع انتخاب شوند كه به نمايندگی از طرف مالكان، هم دنبال رفع موانع اداری تداوم عمليات پروژه بروند، هم بر كار مجريان طرح نظارت كنند، هم قسط‌های مالكان را در حساب مشتركی دريافت كنند و پول را در ازای دريافت گزارش از مجريان بابت مصارف مشخصی در اختيار آنان قرار دهند و خلاصه بر حُسن اجرای پروژه تا پايان و دريافت سندهای مالكيت نظارت داشته باشند. در اين فاصله و در ميانه كشمكش‌های مربوط به توقف پروژه كه نزديک به يک سال طول كشيد، يكی از آقايان مهندسين، ناگهانی و بی‌خبر، برای گريز از مخمصه يا هر دليل ديگری به خارج از كشور رفت؛ به نيم‌كره آن‌طرف زمين و كرانه غربی ينگه‌دنيا. هنوز هم رفته. يعنی هنوز هم نيامده. حتی موقتی. در عرف، اسم اين اقدام را فرار می‌گذارند؛ حتی اگر دلايل ديگری داشته باشد. چون او با عده‌ای قرارداد داشته، به قراردادش عمل نكرده و آن عده را به دردسر انداخته و با ديونی نامعلوم، ناپديد و مجهول‌المكان شده است. با اين حال شريكش، مهندس دوم، ماند و ايستاد و با اعتمادبه‌نفس تحسين‌برانگيز و نفی هر گونه شائبه كلاه‌برداری و فريب و خطا، مثل شير اعلام كرد كه پروژه را ادامه می‌دهد و به كوری چشم دوستان و دشمنان، همه مشاركين محترم را به آپارتمان‌شان خواهد رساند؛ فقط يک مشكل كوچک وجود دارد كه در اين زمينه همه بايد همكاری كنند: اين پروژه نياز به نقدينگی دارد و مالكان بايد قسط‌های‌شان را به‌موقع پرداخت كنند؛ البته با توجه به مشكلات و توقفی كه پيش آمده و بالا رفتن قيمت‌ها و طول كشيدن پروژه بايد برآورد مالی جديدی انجام بشود.
هيأت‌مديره انتخاب شد، حساب بانكی مشترک باز شد، با استفاده از شهرت و اعتبار و محبوبيت استاد و تلاش‌های ديگر مجوز تداوم كار پروژه گرفته شد و كارها دوباره به راه افتاد، «مشاركين محترم» اميدوار شدند و شروع كردند به پرداخت پول... اما اين پروژه بيمار و زخمی بود. پروژه‌ای بود كه بنايش با كلک و فريب گذاشته شده بود. پس از آن هم آن قدر اتفاق‌ها افتاد و آن قدر دروغ و وعده و كلک و تجديد برآورد و تمديد زمان و افزايش هزينه پيش آمد كه برخی از نيمه‌راه رها كردند و رفتند. همه كلافه و درمانده، فقط پول می‌دادند كه بالاخره كار تمام شود. كسی حال و توان اعتراض نداشت يا آن را بيهوده می‌دانست. همه به همديگر توصيه می‌كردند آرام باشيم و پول بدهيم تا كار تمام بشود؛ چاره‌ای نيست وگرنه پروژه متوقف می‌ماند و همين پول و وقتی هم كه تا به حال صرف كرده‌ايم به هدر می‌رود.
در سال‌های بعد كلی اتفاق افتاد، كلی جلسه گذاشته شد، كلی قسط داده شد، كلی برآوردها تجديد شد، كلی سوءتفاهم به وجود آمد، كلی از آدم‌ها از هم دلخور شدند و حتی عده‌ای از مالكان رخت خود را از جهان فانی به ديار باقی كشاندند و آرزوی زندگی در اين‌جا به دل‌شان ماند... مجتمعی كه قرار بود در هفت طبقه با فلان مشخصات در دو سال و نيم ساخته شود نزديک به دوازده سال طول كشيد و تا چهار سال و نيم پيش كه بالاخره آماده سكونت شد، همه در حدود سه برابر برآورد اوليه پول دادند. تازه بخش‌های عمومی و مشاع مجتمع كه در واقع متعلق به همه مشاركين محترم است همزمان با تحويل آپارتمان‌ها و هنوز هم تمام نشده و كلی از تعهدات اوليه ناديده گرفته شد (استخر و سونا و باشگاه و كارواش و حياط مصفا و غيره) اما آقای مهندس باقی‌مانده هنوز پول می‌خواهد و هنوز مثل شير ايستاده و منت سر همه می‌گذارد كه اين مجتمع می‌توانست اصلاً تمام نشده باشد و برويد (يا بياييد) خدا را شكر كنيد و سپاسگزارم باشيد كه شما را به آپارتمان‌تان رساندم.
روزی كه هر آپارتمان به مالكش تحويل داده می‌شد، بايد تعهدنامه‌ای را امضا می‌كرد كه حساب مربوطه را تا آن تاريخ بابت ساخت‌وساز مجتمع تسويه كرده و متعهد می‌شود كه سهم خود را بابت هزينه‌های بعدی و همچنين هزينه‌های اداری مربوط به دريافت سند بپردازد. مدير اجرايی هم طبق توافق‌نامه‌ای كه در سال 1382 و هنگام توقف پروژه و تعيين هيأت‌مديره امضا شده بود متعهد شده بود كه زير نظر هيأت‌مديره هزينه‌های مجتمع را حسابرسی كند و طبق اين حسابرسی درخواست پول از شركا كند. هزينه‌های اداری هم قرار بود طبق اعلام سازمان‌ها و نهادهای ذيربط به اندازه سهم هر مالک تعيين شود، اما يک سال پيش صورت‌حسابی چند ده‌ميليونی به هر مالک داده شد كه وعده داده شده اين ديگر آخرش است، اما بدون اين‌كه پس از تحويل آپارتمان‌ها كاری در مجتمع انجام شده باشد كه هزينه‌ای بابتش شده باشد، بدون به پايان رساندن محوطه و حياط مجتمع و ساخت امكانات ورزشی وعده ‌داده‌شده، بدون حسابرسی رسمی عملكرد سال‌های گذشته، و بدون اين‌كه هزينه‌های اداری مربوط به دريافت سند معلوم شده باشد. در واقع با مشكلات متعدد اداری و آن‌چه كه مربوط به مالكيت زمين مجتمع می‌شود، دريافت سند مالكيت آپارتمان‌ها مبهم است.
بحث ميان مالكان مجتمع كه باعث چنددستگی آنان شده اين است كه طبق خواست مدير اجرايی باز هم پول بدهيم يا برويم و شكايت كنيم. دسته اول چنين استدلال می‌كنند كه اگر سی‌چهل‌پنجاه ميليونی كه درخواست شده بدهيم تا سند صادر شود، چند برابرش قيمت آپارتمان‌مان بالا می‌رود و می‌توانيم حالش را ببريم. دسته دوم معتقدند با وضع موجود اصلاً معلوم نيست آقای مهندس با وجود پرداخت پول مطالبه‌شده بتواند سند بگيرد كه قيمت آپارتمان‌تان بالا برود تا حالش را ببريد؛ سهل است كه پول را داده‌ايد، ضرری روی ضررهای ديگر، و حال‌تان بيش‌تر گرفته می‌شود. ضمن اين‌كه با توجه به قيمت مال موضوع شكايت، كشاندن ماجرا به قوه قضاييه هزينه دادرسی هنگفتی دارد كه شاكيان بايد بپردازند و نتیجه شكايت هم معلوم نيست. بنابراين مخالفان شكايت معتقدند پولی كه می‌خواهيد بابت شكايت هزينه كنيد بدهيد به آقای مهندس تا برود سند را بگيرد و به زخم‌های زندگی‌اش بزند و وقت‌تان را هم تلف نكنيد و اين‌ها هم دوباره می‌گويند از كجا معلوم كه....
آقای مهندس كه دندان طمع مالكان محترم را شمرده، با استفاده از همين چرتكه انداختن‌های حسابگرانه از تعداد زيادی از مشاركين محترم پول گرفته و پارسال چند روزی مسّاحان با سه‌پايه و چوب‌های مدرج و اسباب ديگر اندازه‌گيری برای نمايش جدی بودن قضيه به مجتمع آمدند و جولان دادند و رفتند. قرار بود، يعنی وعده داده شده بود كه بهار امسال روند دريافت سندها به جای خوبی برسد. حالا در پايان بهار، چهار ماه است كه آقای مهندس برای سفری دوماهه به خارج رفته و دو ماه است در تماس‌هايی كه با دفترش گرفته می‌شود و خبرش را می‌گيرند كه چه شد و كی تشريف می‌آورند برای پيگيری مراحل صدور سند، پاسخ داده می‌شود كه آقای مهندس كسالت دارند و دكترها تجويز كرده‌اند كه كمی تأمل كنند و از پرواز و استرس و هيجان پرهيز كنند. يک روز در لابه‌لای همين كلنجارهای چندساله‌مان بهش گفتم: می‌گويند شما برخلاف فقير، از خانواده پولداری هستيد. الان در هفتادوچند سالگی به اندازه‌ای كه تا پايان عمر در آسودگی مطلق زندگی كنيد و ميراث قابل‌توجهی هم برای وارثان و بازماندگان بگذاريد داريد. واقعاً اين همه حرص و طمع برای افزودن چند ميليارد ديگر بر اين ميراث برای چيست؟ آن هم با دوز و كلک و زور و سندسازی و تهديد و كلنجار و فرسودن روح و روان و جان و اعصاب خودت و ديگران؟ اما بشر پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست كه برای پرسشی چنين سرراست و ساده پاسخ روشنی داشته باشد.
شرح اين پانزده سال را از حيث منحنی كشش و اصول درام می‌شود به سه بخش تقسيم كرد. يكی از بهار 78 تا زمان توقف پروژه، دوره ‌دوم با تعيين هيأت‌مديره در سال 82 تا تحويل آپارتمان‌ها در آغاز سال 89، و دوره سوم از زمان مسكونی شدن مجتمع. شرح بحث‌ها و كلنجارها و جلسه‌ها (ده‌ها و بلكه بيست‌ها ساعت) و مذاكره‌ها و داستان‌ها و رقابت‌ها و دلخوری‌ها و توطئه‌ها و خط‌ ‌ونشان‌ها و تهديدها و كلنجارها، نه در حد يک نوول كه به حجم يک رمان چندجلدی است. دوستان و آشناهايی كه به خانه‌مان می‌آيند كلی تعريف می‌كنند از اين‌جا و به‌خصوص وقتی توی بالكن مصفا و گياه‌كاری‌شده‌اش در معرض نسيم دل‌پذيری می‌نشينيم می‌گويند دست سازنده‌اش درد نكند. و وقتی خلاصه‌ای از همين داستان پر از آب چشم را برای‌شان تعريف می‌كنيم، البته سری توأم با افكت «نوچ نوچ» تكان می‌دهند اما می‌گويند: باز هم شانس آورديد كه بالاخره تمام شد و حالا توی آپارتمان‌تان نشسته‌ايد، چون خيلی‌ها پول‌شان رفت و دست‌شان به جايی بند نشد. و تازه می‌دانيد كه الان اين‌جا متری چند است؟
خب می‌بينم كه بر خلاف خودم، همه دارند همين محاسبه را می‌كنند. راستش هيچ كدام از رقم‌هايی كه می‌گويند به يادم نمانده. با اين‌كه حدود سه سال است فقط برای پرهيز از ادامه مغبون شدن و مقاومت در برابر كلک خوردن جديد، عضو هيأت‌مديره نگهداری ساختمان شده‌ام و ناخواسته به دليل قحط‌الرجال در صف اول مبارزات ضداستثماری/ ضدكلاه‌برداری/ ضدفريب‌كاری قرار گرفته‌ام هنوز نمی‌دانم اين آپارتمان‌ها متری چند است. بی‌سند چه‌قدر است (كه عده‌ای برای خلاص كردن خود از اين وضعيت، آن را بی‌سند فروختند و رفتند) و با سند چه‌قدر می‌شود. بی‌كلک چه‌قدر می‌ارزد و با كلک چه‌قدر می‌شود آبش كرد. می‌روم توی بالكن و به گياهانی كه كاشته‌ام سركشی می‌كنم، هرس‌شان می‌كنم، علف‌های هرز را وجين می‌كنم، برگ‌ها و گل‌ها و ساقه‌های‌شان را تماشا می‌كنم. دو سال پيش توی چند تا از باغچه‌های كوچكش سبزی خوردن كاشتم كه درست عمل نيامدند و حالا به جای‌شان گياه كاشته‌ام. نگاه می‌كنم به بالكن خانه‌های بلوک روبه‌رو، كه چندتايی‌شان به‌كل خشك شده‌اند و بعضی‌شان به همت ساكنان‌شان باصفا و پررونق‌اند. می‌نشينم روی تخت چوبی كه وسط بالكن گذاشته‌ام و خود را می‌سپارم به نسيم ملايمی كه از غرب می‌وزد. با خود فكر می‌كنم آيا خواهم توانست طبق وعده‌ای كه به خود داده‌ام سال‌های آخر عمر را در اين‌جا بی‌دغدغه بگذرانم؟ جايی كه برای اولين بار همه چيزش را آن جور كه خودم دوست دارم چيدم و آراستم؛ جايی كه از همان اول برای تحقق يک رؤيای چندده‌ساله يكی از اتاق‌هايش را قفسه‌بندی كردم تا سقف، برای چيدن كتاب‌ها و فيلم‌هايم، كه حتی تماشای‌شان هم حالی دل‌پذير بدهند. البته در اين حال خوش، گاهی تصوير آقايان مهندسين هم ظاهر می‌شود برای يادآوری واقعيت. يكی‌شان بيش از ده سال است بركشيده از اين سامان رخت خويش، و آن ديگری، خدا عمرش بدهد، مثل شير ايستاد تا خرابكاری‌ها را جمع كند و چند ميليارد ناقابل بابت زحماتش بگيرد كه ما هم به آپارتمان‌مان برسيم و اين آخر عمری الاخون‌ولاخون نشويم و سپاسگزارش باشيم. حالا هم رفته سفر خارج برای ديدار بستگان و رفع خستگی؛ و از وقتی شنيده‌ايم ناخوش است دعا می‌كنيم برای سلامتی‌اش كه برگردد سندهای‌مان را بگيرد تا چند ميليون بيايد روی قيمت هر متر از آپارتمان‌مان بالاخره.

مأخذ: ماهنامه همشهری داستان، شماره 46، مرداد 1393

Labels: , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©