فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 15, 2014

در دستش آینه

چند شب پیش دوست جوانی روی موبایلش نرم‌افزاری را نشانم داد به نام Akinator با تصویری از علاءالدین در مدخلش که کارش پاسخ‌دادن به سؤالی است که شخص در ذهنش دارد. این سؤال، البته باید اسم یک شخصیت (معاصر یا تاریخی، و مربوط به هر تاریخ و جغرافیایی) باشد. شخصیتی را در نظر می‌گیرید و به پرسش‌های نرم‌افزار جواب می‌دهید تا «او» به شخصیت مورد نظر شما برسد و معرفی‌اش کند؛ مثل یک جور «مسابقه بیست‌سؤالی». دوست جوان که موبایلش را به دستم داد، گفت امتحانش کن. شخصیتی را در نظر گرفتم و یکی‌یکی به سؤال‌های آقای علاءالدین جواب دادم و در مرحله‌ای که انتظارش را نداشتم، جوابم ظاهر شد: احمد شاملو. تقریباً چیزی شبیه آن شوخی آشنا بود که در یک مسابقه بیست‌سؤالی جواب را به شرکت‌کننده خنگ می‌رسانند که خواجه نصیرالدین طوسی است و او هم برای حفظ ظاهر اولین سؤال انحرافی‌اش را با آویختن به رنگ طوسی آغاز می‌کند و پس از چند پرسش احمقانه (خواجه نصیرالدین قرمز و سبز و صورتی و راه‌راه و خال‌خالی و غیره)، پیش از آن که به سؤال دهم برسد، جواب درست را فاتحانه می‌دهد.
به یادم آمد که دوسه سال قبل نیز نرم‌افزار مشابهی به شکل لینک یک سایت، یا ایمیل به دستم رسید که با گرافیک و نامی متفاوت، همین کار را به شکل منطقی‌تری انجام می‌داد و جز در مورد نام‌های غیردایره‌المعارفی، همین مسیر را می‌پیمود و همیشه هم به پاسخ درست می‌رسید. حتی اگر نامی ناآشنا انتخاب می‌کردید، آخرش ضمن ابراز ناتوانی، از کاربر تقاضا می‌کرد آن نام را به نرم‌افزار بگوید؛ نام به اطلاعات موجود سایت یا نرم‌افزار اضافه می‌شد که بعدها اگر کسی همان را پرسید بتواند جواب بدهد؛ یک جور نرم‌افزار به‌اصطلاح تعاملی.
باری... پس از این مقدمه نسبتاً طولانی، می‌خواستم به این‌جا برسم که آن شب وقتی قرار شد این نرم‌افزار را آزمایش کنم، اولین نامی که به نظرم رسید، احمد شاملو بود. و در اواسط پاسخ دادن به پرسش‌های آقای علاءالدین که تجربه مشابه دوسه سال پیش با آزمایش آن سایت به یادم آمده بود، به خاطر آوردم که آن بار هم برای آزمایش این بازی، نخستین نامی که به نظرم رسید، احمد شاملو بود. خب آیا این معنای خاصی دارد؟ فکر می‌کنم دارد. همان‌طور که وقتی به هر دلیلی دچار اضطراب و تشویش هستم و دنبال چیزی برای آرام‌شدن می‌گردم، به پرویز دوایی فکر می‌کنم. مثل خیلی از زمینه‌های دیگر، استعداد زیادی در حفظ کردن شعر هم ندارم و تقریباً همیشه وقتی قرار است شعری را زمزمه کنم اولین شعری که به یادم می‌آید، اتفاقاً از حافظ نیست، شعری از شاملو است؛ مثلاً:
بی‌آن که دیده بیند
در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح پیچ‌پیچ مخالف‌سرای باد
یأس موقرانه برگی که
بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.
بر شیشه‌های پنجره
آشوب شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری...
و تعداد این شعرها هم البته زیاد نیست. بیش‌ترشان همان‌هایی هستند که در صفحه‌ها و نوارهایش خوانده و آن‌قدر شنیده‌ام که در یادم مانده‌اند.
پیش از آن که به عالم شعر و شاعری علاقه‌مند شوم، احمد شاملو را در عالم سینما شناختم؛ زمانی که پیش‌تر از آن شاعری تثبیت‌شده بود و موقتاً – به‌ضرورت – سر از سینما درآورده بود. در سال‌های 1345-1342 چند فیلم‌نامه نوشت، نامش به عنوان کارگردان یک فیلم – داغ ننگ (1344) – آمد و یک‌بار هم در نقش کوتاهی از فیلم فرار از حقیقت (1345) که خودش فیلم‌نامه‌اش را نوشته بود، به عنوان بازیگر دیده شد. درهمان عالم کودکی برایم روشن بود که این داستان‌ها که گفته می‌شود از ذهن یک شاعر بیرون آمده فرقی با داستان فیلم‌های دیگر ندارد. داغ ننگ هم ربطی به یک شاعر ندارد. آن نقش کوتاه هم که اسمش بازیگری نیست. حتماً رازی و نکته‌ای در پس این جابه‌جایی و بی‌تناسبی هست. سال‌ها بعد خودش توضیح داد ماجرا از چه قرار بوده و کسان دیگری خاطراتی گفتند از فلاکت و درماندگی آن روزهای شاعر. سال 1367 بود که چند نفری رفتیم به سراغش برای یک مصاحبه با او برای مجله فیلم درباره کارنامه سینمایی‌اش. و برخلاف آن‌چه انتظار داشتم، بدون سفسطه و توجیه‌گری پته آن روزگارش را روی آب ریخت و گفت که «کارنامه سینمایی من، کارنامه بردگی بود؛ یک‌جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم، و در حقیقت قلم‌به‌مزدی». و در توضیح موضوع، این شعرش را خواند: دریغا که فقر
چه به‌آسانی
احتضار فضیلت است!
«روزهایی بود که درآمد من به‌زحمت کفاف پنیری را می‌داد که به نان و چای اضافه شود و اگر آن‌قدر گشایش دست می‌داد که حلوارده‌ای هم به پای سفره برسد، ضیافت و ریخت‌وپاش به حساب می‌آمد» و اضافه کرد که در آن فیلم‌ها که نام او به عنوان نویسنده داستان و فیلم‌نامه آمده، درواقع تهیه‌کنندگان آن فیلم‌ها «قصه‌ای به ذوق خود سر هم می‌کردند یا از فیلم های هندی و ترکی و عربی و غیر آن برمی‌داشتند و می‌آوردند پیش من، و من حداکثر گفت‌وگوهایش را می‌نوشتم». گفت که تقریباً گفت‌وگوهای همه فیلم‌هایی را که تهیه‌کننده‌اش محمدکریم ارباب بوده او نوشته است. اگر ارباب را بشناسید حیرت می‌کنید از این همه بی‌تناسبی فرهنگی. دو سر یک طیف، در دورترین فاصله ممکن از یکدیگر. البته یک نکته که در توضیحات شاعر نیست و در روایت‌های دیگران فراوان گفته می‌شود، قضیه اعتیاد و موادمخدر است.
باری... این‌ها البته اطلاعاتی مربوط به سال‌های بعد است. آن سال‌ها هرچه بود، حیرت و تردیدی در ذهن یک کودک بود. گذشت و گذشت تا زمان سربازی که سپاهی ترویج و آبادانی شدم و چند ماهی ساکن روستای گلیان در نزدیکی شیروان بودم که چند سپاهی بهداشت هم مأمور خدمت در درمانگاه آن روستا بودند. چند صفحه 33دوری را که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با عنوان «صدای شاعر» منتشر کرده بود در میان اثاثیه مختصرشان داشتند. یکی از آن‌ها هم صفحه شعرهای شاملو بود با موسیقی بی‌نظیر اسفندیار منفردزاده که چند بار شنیدم. عجب صدایی!
اما آشنایی جدی با احمد شاملوی شاعر پس از سربازی اتفاق افتاد؛ وقتی که با احمد کریمی آشنا و همدم و همراه شدم. او خود زودتر شعر شاملو را کشف کرده بود و با علاقه و دقت و وسواس، او را دنبال می کرد و دوستی‌مان که نزدیک‌تر و عمیق‌تر شد با همان علاقه و دقت سعی کرد شاملو را به من بشناساند. صدای شعرخوانی‌اش (شعرهای خودش، حافظ و مولوی) را که حالا تبدیل به نوار کاست شده بود، بارها با هم می‌شنیدیم. احمد – که در زمستان 1379 ناباورانه در 52 سالگی پر کشید – خود شاعر باذوقی بود بسیار تحت‌تأثیر شاملو. تکه‌هایی از یک شعرش را این گونه به یاد می‌آورم:
بسترم را در جایی دلگشا بینداز
نزدیک‌تر جایی به ستاره
نزدیک‌تر جایی به آفتاب
و نام کوچکم را مهربان زمزمه کن
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
آن گونه که عشق را نماز می‌گزاریم.
حالا این را که از حافظه نقل کردم؛ حتماً جاهایی را اشتباه به یاد آورده‌ام یا جا انداخته‌ام، اما از این یکی متن کاملش را با دست‌‌نویس او دارم:
به ناگاه
آذرخشی بی‌قرار
از تهی قلبت می‌گذرد
و گدازه شهابی
رخوت از رگ‌هایت
برمی چیند
بدین گونه
عشق
آغاز می‌شود.
روحت را عریان کن
و بگذار باران از پسِ آذرخش
- بی‌واسطه حجابی -
بر تو فروبارد.
و حنجره‌ات را
- یک‌سر-
به آواز بلند عاشقانه‌ای بسپار
تا خواب
از خفتگان چهارسوی جهان
برباید.
عاشق باش، همیشه
و جان و دلت را
- به‌تمامی –
پشتوانه آن کن.
و دیگر، شاملو پس از آن شد بخشی از زندگی‌ام که توضیح خلوتم با شعر و دنیای او کمی دشوار است و نیاز به مجالی دارد بیش از ظرفیت این نوشته. همه کتاب‌هایش را خریدم و خواندم. نه فقط شعرها، که هرچه نوشته و ترجمه کرده بود.هرچه از او یا درباره او بود. حتی روایتش از دیوان حافظ را که همان سال‌ها درآمد و آن همه اعتراض و انتقاد برانگیخت، کورکورانه دوست داشتم و عاشق مقدمه‌اش بودم. بعدها البته تعصبم را به خیلی چیزها ازجمله شاملو از دست دادم و دیگر با هر نظر و عقیده‌اش موافق نبودم... که بگذریم (در یکی‌دو دهه آخر عمرش اظهارنظرهای جنجالی و گاه بامزه‌ای در مورد مسائل مختلف سیاسی و فرهنگی کرد؛ ازجمله درباره موسیقی اصیل ایرانی و فردوسی). بعد شیفته کتاب کوچه‌اش شدم که شاهکاری در زمینه ثبت و توضیح و تفسیر ضرب‌المثل‌های ایرانی است و حیف که ناتمام ماند.
خوشحالم که با احمد شاملو آشنا و نزدیک نشدم. او را فقط دوبار ملاقات کردم. یکی سال 1358 د یک مهمانی کوچک، و یکی سال 1367 در خانه خودش که برای همان مصاحبه رفته بودیم. خوشحالم که از آن دو ملاقات چیزی به یادم نمی‌آید و درواقع چیز ناجوری به خاطر ندارم. خیلی از مشتاقان چهره‌های نامدار، خاطراتی دارند از برخوردهایی با چهره موردعلاقه‌شان که توی ذوق‌شان خورده. شاید به همین دلیل، با وجود حضور دوستانی مشترک که می‌توانستند مرا به ملاقات شاملو ببرند، هیچ تلاشی در این زمینه نکردم تا شاملو همان شاعری در یادم بماند که دوست داشتم. و خوشحالم. محمد قاند در کتابش دفترچه خاطرات و فراموشی (طرح نو، 1380) مقاله‌ای بسیار خواندنی دارد (مثل همه نوشته‎‌‌هایش) درباره شاملو با عنوان «مردی که خلاصه خود بود». قائد دوست شاملو، و در سال‌هایی همکار نزدیک او بود؛ یعنی شناختی بی‌واسطه از شاملو داشت که با دید تیزبین و نکته‌یاب قائد منجر به نتیجه‌گیری‌های جذاب و عمیق و کاملاً متفاوتی شده است. برخلاف اکثر ستایش‌های پس از مرگ از دوستان نامدار، نوشته قائد دریچه تازه‌ای به‌سوی شاملو برای دوستدارانش باز می‌کند. اگر در سال‌های تعصب، چنین اظهارنظری با این لحن تندوتیز درباره شاملو می‌خواندم حتماً اگر نه عصبانی لااقل آزرده می‌شدم، اما حالا سال‌هاست که در مورد خیلی چیزها تعصب از دست داده‌ام و مدام قید «نسبتاً» را به کار می‌برم. با این حال، هنوز هم هروقت احساساتی می‌شوم و دلم می‌خواهد شعری زمزمه کنم، باز به جای حافظ یا هر شاعر بزرگ دیگری، شعری از احمد شاملو به یادم می‌آید، که دوست دارم شبیه خودش زمزمه کنم. شبیه همان صدای گاه خسته، گاه محزون، گاه قاطع و پرصلابت، گاه عاشق، گاه تسخرزن، و اما همیشه شاعر. صدا و لحنی که برایم معنا و تجسم شاعری و شعرخوانی است. معنای دنیایی عاشقانه است؛ و شعرهایش نمونه‌های مثالیِ آن‌چه از شعر و شاعری می‌شناسم و باور دارم و دوست دارم:
آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه...

ماهنامه اندیشه پویا، شماره 18، مرداد 1393

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©