فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 02, 2014

آشنایی‌زدایی از اخلاق

شکار / Jagten / The Hunt
کارگردان: توماس وینتربرگ
فیلم‌نامه: توبیاس لیندهولم، توماس وینتربرگ
مدیر فیلم‌‍برداری: شارلوت بروس کریستنسن
موسیقی: نیکلای اگلوند
تدوین: آن استرود، یانوش بیلسکوف یانسن
بازیگران: مدس میکلسن (لوکاس)، توماس بو لارسن (تئو)، الکساندرا راپاپورت (نادیا)، آنیکا ودرکوپ (کلارا)
محصول 2012، دانمارک
106 دقیقه
توماس که از همسرش جدا شده و شغلش به عنوان معلم را نیز از دست داده می‌کوشد رابطه‌اش را با پسرش حفظ کند. او برای گذران زندگی مجبور می‌شود در یک مهد کودک مشغول به کار شود. توماس از ارتباط با کودکان لذت می‌برد و وقتی همکاری به نام نادیا به او توجه نشان می‌دهد به نظر می‌رسد که بالاخره زندگی توماس دارد سروسامانی به خود می‌گیرد، اما مشکل بزرگ‌تر تازه در راه است: توماس تحت شرایطی خاص متهم به کودک‌آزاری و رفتار نامناسب و زننده‌ای با یکی از دختربچه‌های مهد کودک به نام کلارا می‌شود که از قضا فرزند صمیمی‌ترین دوست او، تئو، است. ناگهان رفتار جامعه کوچک و بسته‌ای که توماس در آن زندگی می‌کند با او به‌شدت دگرگون می‌شود و همه او را به چشم مردی منحرف و غیرقابل‌اعتماد می‌نگرند. توماس، نادیا را از دست می‌دهد و دشواری موقعیت او گریبان پسرش را نیز می‌گیرد که از طرف دیگران طرد می‌شود. او در عین حال رفاقت تئو را نیز از دست می‌دهد. از آن بدتر این که رفتار اطرافیان با توماس به‌تدریج خشن می شود. سگ توماس کشته می‌شود و خود او توسط کارکنان خواربارفروشی محل، کتک سختی می‌خورد، اما یک سال بعد همه چیز دگرگون می‌شود...

شکار فیلمی غافل‌گیرکننده و تکان‌دهنده است که از کلیشه‌های اخلاقی و باورهای صُلب و ظاهراً بی‌خدشه آشنایی‌زدایی می‌کند. و این «آشنایی‌زدایی» جان‌مایه هم مضمون و هم ساختار فیلم است. فیلم با آن که در جامعه‌ای کوچک متعلق به دنیای مدرن و با مناسبات می‌گذرد، اما با بدوی‌ترین غرایز و باورهای بشری سروکار دارد. حتی به نظرم وجود عنصر شکار در فیلم، در عین بی‌ارتباط‌ بودنش با «موضوع» و داستان فیلم، به همین «مضمون» ربط پیدا می‌کند: شکار به عنوان بدوی‌ترین فعالیت بشر برای بقا، که هم امری فردی است و هم گروهی (اجتماعی).
شروع فیلم در یک روز سرد نوامبر حاشیه شهرکی دانمارکی، فضایی سرخوش را نوید می‌دهد که آن نوع تفریح و خوش‌گذرانی جمع مردانه دوستان هم (پریدن در آب سرد، توی آن هوا) شوخی‌های انسان‌های اولیه در فیلم درخشان جنگ آتش (ژان‌ژاک آنو، 1981) را به یادم آورد. به‌زودی با ادعای دروغ دخترکی چهارپنج‌ساله، آرامش آن جامعه کوچک به هم می‌خورد. کلارا که روز قبل در خانه، و در لحظه‌ای بسیار گذرا، تصویری پورنوگرافیک را که برادر نوجوانش و دوستش روی تبلت تماشا کرده‌اند دیده، دروغی سرهم می‌کند که اولیای مهد کودک او چنین نتیجه می‌گیرند که مربی‌اش لوکاس قصد سوءاستفاده جنسی از او داشته. لوکاس مرد مهربان و بی‌آزاری است که در مهد کودک ارتباط صمیمانه‌ای با بچه‌ها دارد. از همسرش جدا شده و قصد دارد پسر جوانش را که با مادرش زندگی می‌کند نزد خودش بیاورد. اخیراً روابط عاطفی نزدیکی هم با یکی از کارکنان مهد کودک پیدا کرده اما «دروغ معصومانه» آن کودک همه چیز را به هم می‌ریزد. بی‌تردید عناصر مبهمی که کلارا در این جعل به کار می‌برد حاصل همان نگاه گذرایش به صفحه تبلت برادرش است که بعد او را به فکر هم فرو می‌برد، اما انگیزه‌اش در ساختن آن دروغ، جواب سربالای لوکاس به کلارا و رد هدیه کودکانه اوست. گویی کلارا مثل یک عاشق سرخورده، حالا می‌خواهد از محبوب جفاکار انتقام بگیرد و او را بدنام کند.
از این‌جا به بعد، این «کودک معصوم» که از نظر همه حکم یک فرشته بی‌گناه را دارد که مورد تعرض یک دیو پلید قرار گرفته، خودش برای تماشاگر تبدیل به چنین موجودی می‌شود. فرضیه خدشه‌ناپذیر معصوم‌بودن و دروغ‌گونبودن کودکان چنان قوی و مستحکم است که کسی در آن‌چه کلارا می‌گوید تردید نمی‌کند. اما از سوی دیگر، گویی میل غریبی هم در اولیا و اطرافیان وجود دارد که این خیال‌پردازی خام و کودکانه کلارا را که شاید در ابتدا فقط به قصد سقلمه‌ای به لوکاس مطرح کرده، گسترش دهند و آن را تا حد یک تجاوز جنسی و فاجعه‌ای اخلاقی بزرگ کنند تا وجدان‌شان با حفظ کیان اخلاقی جامعه آسوده باشد. حتی هنگامی که چند روز بعد، کلارا در تلاشی مذبوحانه و نه‌چندان مؤکد می‌خواهد حرف‌هایش را تصحیح کند و بحران را تخفیف دهد، مادرش حرف او را نمی‌پذیرد و چنین به او می‌قبولاند که حتماً جزییات آن «فاجعه» از یادش رفته، و «گاهی این‌جوری هم پیش می‌آد که آدم یادش می‌‌ره!»
کلارای «معصوم» در جهان واژگون فیلم، حکم «فم فتال» در یک نوآر را پیدا می‌کند. و به طرز هوشمندانه‌ای، درست در لحظه‌های دروغ‌بافی‌های معصومانه‌اش، وینتربرگ حرکتی برای دهان او در نظر گرفته که شبیه یک تیک عصبی است؛ حرکتی ظاهراً کودکانه که شبیه اغواگری‌های چشمان شرربار زنان فیلم‌نوآر است و خیلی خوب – معلوم نیست چه‌گونه – در فیلم توسط بازیگر خردسالش اجرا شده است. رویکرد آشنایی‌زدایانه فیلم‌ساز در این زمینه هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند: کار به دخالت پلیس که می‌کشد، از بچه‌های دیگر مهد کودک هم در زمینه اتهام لوکاس تحقیق می‌شود و حاصل پرس‌وجوها این است که بچه‌های دیگر نیز تجربه مشابهی با لوکاس داشته‌اند؛ و طبق اظهارات آن‌ها این تعرض در زیرزمین خانه لوکاس اتفاق افتاده در حالی که خانه او اصلاً زیرزمین ندارد!
در حالی که در عرف و تاریخچه جوامع، معمولاً این کودکان هستند که مورد ستم قرار می گیرند، و پاک و صادق و بی‌گناه هستند و تردیدی در صداقت‌شان وجود ندارد، وینتربرگ جهانی خلق می‌کند که لوکاس در آن یک قربانی است و بچه‌ها – به‌خصوص کلارا – منشأ شر و آزار هستند. روند فیلم‌نامه‌ای چنین داستانی، و متقاعدکننده‌بودن و تأثیرگذاربودنش، در نوشته و اجرا بسیار خوب از کار درآمده و به‌خصوص متن دیالوگ‌ها و لحن و شیوه اجرای آن‌ها مهم‌ترین نقش را در ساختن منطق دنیای فیلم داشته است. تنها نکته پرسش‌برانگیز در این میان، کوتاه آمدن و خویشتن‌داری بی‌منطق لوکاس در برابر اتهام‌هایی است که در این زمینه به او زده می‌شود و کار به طرد شدن و ازدست‌دادن کار و کتک‌خوردن و بازداشت و پیامدهای دیگر هم می‌کشد. از این زاویه، واکنش‌های لوکاس یادآور سکوت یونس (پرویز پرستویی) شخصیت اصلی فیلم اخیر رضا میرکریمی (امروز) در برابر اتهام‌هایی است که به او زده می شود. البته سکوت و مدارای یونس بسیار افراطی‌تر و بی‌منطق‌تر از لوکاس است.
جدا از وجه مضمونی، ساختار فیلم و کارگردانی وینتربرگ، هرچند استادانه و باتسلط، اما در سینمای امروز دنیا یگانه نیست. فیلم‌سازانی مثل میشاییل هانکه، برادران داردن یا اصغر فرهادی خودمان کم‌وبیش در همین رده قرار دارند. شکار تا دو فصل ماقبل پایانی می‌تواند یک درام عمیق اجتماعی ارزیابی شود، اما دو فصل پایانش که یک سال بعد در خانه یکی از دوستان لوکاس می‌گذرد و طی آن همه آدم‌های آشنای فصل‌های گذشته فیلم دور هم جمع شده‌اند و بعد هم شکار انتهایی، مثل یک شوک می‌ماند و در غیبت این دو فصل، فیلم قدرت و تأثیر کنونی‌اش را نمی‌داشت. یک سال بعد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، همه در یک مهمانی صمیمانه و بسیار دوستانه دور هم جمع می‌شوند. حتی کلارا برای عبور از قسمتی از خانه از لوکاس کمک می‌خواهد و لوکاس هم کمکش می‌کند. تنها نشانه‌های اتفاق یک سال پیش، نگاه‌های معنادار این دو به یکدیگر، و کات استادانه فیلم‌ساز به چهره کلارا است، وقتی که به آغوش لوکاس می‌رود. دیگر هیچ. به نظر نمی‌رسد که این همه آدم حافظه‌شان را از دست داده باشند اما پاک شدن چنان اتفاق مهمی از روابط این جمع چه معنایی دارد؟ این آیا تأکیدی بر همان بدویت خلق‌وخوی جوامع انسانی است؟
و آن سکانس شکار پایانی... مارکوس، پسر نوجوان لوکاس، در آن ضیافت تفنگی شکاری از پدرش هدیه می‌گیرد (بلوغ و ورود به اجتماع؟) و در سکانس بعدی در شکار جمعی مردان محل شرکت می‌کند. گلوله تهدیدگری که به سوی لوکاس شلیک می‌شود نشانه چیست؟ شلیک‌کننده‌ای که در آن نمای ضدنور هم‌چنان هیبت تهدیدگرش را حفظ کرده کیست؟ مارکوس است؟ برادر کلارا است؟ (که یک‌بار سال پیش گویا همو بود که به عنوان انتقام سنگی به شیشه آشپزخانه لوکاس پرتاب کرد و سگ او را هم کشت). هیچ‌کس پاسخی قطعی ندارد. با این که از درک معنا و تفسیر قطعی دو سکانس آخر فیلم عاجزم، اما نمی‌توانم خود را از تأثیر شوک‌آور پایانش رها کنم؛ و به نظرم شکار بدون این دو سکانس، با وجود قدرت و تأثیر داستان ملودرامش، حتی تبدیل به فیلمی معمولی می‌شد. دو سکانس پایانی فیلم، مضمون آن را از یک داستان محدود به جامعه‌ای کوچک در یک کشور اروپایی فراتر می‌برد و تا حد عمیق‌ترین لایه‌های خلقت موجودات کره خاک گسترش می‌دهد.
شکار با تحسین عمومی روبه‌رو شد. متوسط امتیازی که کاربران سایت آی‌ام‌دی‌بی به این فیلم داده‌اند 3/8 امتیاز (از 10) است. آمار سایت راتن تومیتوز رقم عالی 93درصد نقد مثبت را با بررسی 120 نقد نوشته‌شده بر این فیلم نشان می‌دهد و سایت متاکریتیک رقم 76درصد نقد مثبت را بر اساس 30 نقد. مدس میکلسن جایزه بهترین بازیگر جشنواره کن را در سال 2012 گرفت و فهرست نامزدهای دریافت جایزه و جایزه‌هایی که این فیلم گرفته بسیار طولانی است؛ از جمله نامزدی دریافت گلدن گلوب و اسکار و جایزه‌های چندین انجمن منتقدان ایالت‌های مختلف آمریکا. با توجه به بودجه اندک 5/3 میلیون دلاری‌اش، فروش نزدیک به بیست میلیون دلار برای چنین فیلمی یک موفقیت گیشه‌ای نیز به حساب می‌آید.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©