فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, March 21, 2014

مجله‌های عزیز من

مجله‌خواندنم از شش‌هفت سالگی شروع شد؛ با کیهان‌بچه‌ها که حالا از آن فقط داستان‌های مصور پشت جلدش یادم مانده:
ــ به کجا می‌روی؟
ــ به دنبال سرنوشت و کار می‌روم.
این دیالوگ از یکی از همین داستان‌های مصور را آن‌قدر دوست داشتم که مدام با خودم – با صدای بلند – تکرار می‌کردم؛ در خانه و مدرسه و خیابان. اواخر کلاس دوم رسیدم به اطلاعات دختران و پسران که رقیب آن مجله کودکان مؤسسه «کیهان» بود اما آشکارا گروه سنی بزرگ‌تری را در نظر داشت با چند صفحه سینمایی. خوراک مناسب‌تری بود برایم، چون هم یکی‌دو سال بزرگ‌تر شده بودم و هم عاشق سینما. از این مجله هم بیش‌تر پاورقی‌های پلیسی و حادثه‌ای‌اش به یادم هست با کارآگاهی به نام لاوسن.
هنوز مجله سینمایی نمی‌شناختم. در برهوت پیرامون، کسی هم نبود که راهنمایی‌ام کند و کتاب و مجله معرفی کند. توی خانه ما غیر از کتاب درسی، تنها متن غیردرسی فقط ماهنامه ارتش بود که پدر از پادگان می‌آورد و چیزی برای من نداشت. به پدر اصرار می‌کردم برایم کتاب بخرد. یک روز که به خانه آمد، دیدم برای منِ هشت‌نه ساله کتاب اشعار وحشی بافقی خریده یا شاید هم صائب تبریزی؛ چیزی در همین مایه‌ها! گریه کردم و پا به زمین کوبیدم که: «این چیه؟ من که چیزی از این‌ها نمی‌فهمم.» کتاب را برد به فروشنده‌اش پس داد، اما چیزی به جایش نگرفت.
در ده‌سالگی با مجله سینمایی آشنا شدم؛ کلاس چهارم دبستان. یک هم‌کلاسی وقتی دفترچه سینمایی‌ام را دید (که در آن اسم هنرپیشه‌ها و فیلم‌های‌شان را نوشته بودم) لاشه بدون جلد یک مجله سینمایی را از کیفش درآورد و نشانم داد که فهمیدم اسمش فیلم و هنر است. فردایش رفتم از یک مجله‌فروشی حاشیه میدان مرکزی شهرمان گرگان، شماره جدیدش را خریدم. قیمتش از پنج ریال به شش ریال رسیده بود و عکس پل نیومن روی جلدش بود. از آن موقع – سال 1343- خواننده این مجله شدم تا زمان تعطیلش در خرداد 1353 که دوران سربازی‌ام بود. آن موقع مجله ستاره‌سینما هم منتشر می‌شد ولی تقریباً همه‌اش در مورد «سینمای خارج» بود. ما بچه سینمای ایران بودیم. فیلم خارجی هم می‌دیدیم اما فضای دوروبرمان فضای سینمای ایران بود و تا حدودی سینمای هند. البته تشنه آن مجله هم بودم ولی وضعیت مالی اجازه خرید دو مجله در هفته را نمی‌داد. با کوچ به مشهد در پانزده‌سالگی و کمی افزایش پول توجیبی گاهی این امکان فراهم می‌شد. البته در همین دوره انتشار یک مجله هفتگی سوم هم آغاز شد به نام ماه نو- فیلم که ترکیبی از مطالب درباره سینمای ایران و جهان بود. دلم می‌خواست هر سه مجله را بخرم اما همیشه این امکان را پیدا نمی‌کردم. ماه نو- فیلم در اواسط سال 49 تعطیل و بارم سبک‌تر شد.
در آن سال‌ها، زندگی‌ام در روزهای هفته را با روز انتشار این مجله‌ها علامت‌گذاری کرده بودم. روزهایی که قرار بود مجله – طبق یک سنت و عادت ماًلوف – به شهر ما برسد، از روز قبلش بی‌قرار بودم و شب به عشق این سر به بالین می‌گذاشتم که فردا روز رسیدن مجله است. خیلی از آن شب‌ها خواب شکل‌ و شمایل شماره بعد مجله را می‌دیدم که قرار است فردا بیاید. عشق‌مجله بودن در شهرستان خیلی سخت است. در گرگان، میزهای مطبوعاتی در مرکز شهر و نزدیک دفتر نمایندگی روزنامه کیهان بودند که نمایندگی فیلم و هنر را هم داشت. در روز معینی از هفته، حول‌وحوش ساعتی مشخص، یک بسته حاوی سی‌چهل یا پنجاه نسخه مجله با اتوبوس‌های فلان تور می‌آمد و باید کارگری از گاراژ، آن بسته را به دفتر نمایندگی کیهان واقع در ضلع جنوبی شرقی فلکه شهرداری می‌آورد و به آقای صحرایی تحویل می‌داد یا آقای صحرایی شاگردش را می‌فرستاد تا بسته را از گاراژ – که پیاده ده‌دقیقه تا آن‌جا فاصله داشت – بگیرد (زنده‌یاد صحرایی، همان نماینده روزنامه کیهان است که کامران شیردل در فیلم جاودانه اون شب که بارون اومد با او مصاحبه کرده و فلکه خلوت شهرداری هم در زمینه تصویرش پیداست. مال همان سال‌ها که ساکن گرگان بودیم. چه میدان خلوتی. یک گاری هم دارد از میدان می‌گذرد.)
چه بسیار هفته‌ها که چون در روز موعود طاقت صبر کردن نداشتم از محله‌مان راه می‌افتادم به‌طرف فلکه شهرداری و جلوی دفتر نمایندگی می‌پلکیدم: «آقای صحرایی! فیلم و هنر نرسیده؟» سؤال بی‌دلیلی بود چون اگر رسیده بود به‌سرعت می‌رفت روی میز همان روزنامه‌فروش بغلی. پرسه و انتظار. قدم‌زدن به‌طرف بالا. تماشای چندباره عکس‌های ویترین سینما امپایر (بهمن فعلی) و روبه‌رویش سینما گرگان (که بعد از بازسازی به مهتاب تغییر نام داد و پس از انقلاب به شهربانی واگذار شد و مدتی زندان بود.). دوباره بازگشت به میدان: «آقای صحرایی! مجله نرسید؟» و باز هم پرسه و انتظار؛ تا بسته مجله از گاراژ می‌رسید و مثل یک صندوقچه گنج باز می‌شد و نسخه اول را برمی‌داشتم. چندبار هم پیش آمد که آقای صحرایی گفت شاگردش نیست که برود بسته مجله را از گاراژ بیاورد. خودم داوطلب می‌شدم که این ماًموریت پرهیجان را بپذیرم. می‌رفتم بسته مجله را از گاراژ می‌گرفتم و برای آقای صحرایی می‌بردم تا او لفاف و نخ‌های دورش را باز کند و باز نسخه اول را من بردارم. آن شماره عزیزتر و قیمتی‌تر می‌شد برایم. شماره‌های مخصوص عید که یک حادثه عظیم بود و یک ضیافت که حتی به یک سال انتظار می‌ارزید. پر از عکس و آگهی شیرین‌تر از مطلب.
در مشهد هم کم‌وبیش همین بساط بود. البته تعداد دکه‌های مطبوعاتی آن‌جا بیش‌تر بود ولی روز موعود که از خانه به نیت خرید راه می‌افتادم اگر به دکه‌های سر راه هنوز مجله نرسیده بود راهی طولانی را پیاده تا چهارراه نادری و کتاب‌فروشی غفرانی که نمایندگی مجله‌های سینمایی را داشت می‌رفتم. در مشهد مجله با قطار می‌رسید و دیگر نمی‌شد مثل گرگان ده‌دقیقه پیاده تا گاراژ رفت و بسته مجله را تحویل گرفت. پرسه و انتظار و پرسش‌های مکرر. یک‌بار در یکی از هفته‌های تابستان، انتظار آن‌قدر طول کشید که ناامید و دمغ به خانه برگشتم و تازه توی راه یادم آمد که: ای دل غافل! در شماره قبل که خودشان اعلام کرده بودند به‌عنوان تعطیل تابستانی، هفته بعد مجله منتشر نمی‌شود. اما من طبق عادت همیشگی آن روز هفته را به عشق خرید مجله از خانه بیرون زده بودم.
وقتی هم که مجله را می‌خریدم، از همان‌جا و در راه بازگشت به خانه، آن‌قدر مطالبش کم و راحت‌الحلقوم بود، همه‌اش را می‌خواندم. در راه چقدر تنه خوردم و تنه زدم یا به درخت و ستون برخورد کردم. یک‌بار توی خیابان پاستور مشهد که قنانی سرراهم بود نزدیک بود در قنات بیفتم. تا رسیدن شماره بعدی بعضی مطالب را دوباره و سه‌باره می‌خواندم. با این حال مجله را چنان محترمانه و بااحتیاط ورق می‌زدم و می‌خواندم که انگار دست‌نخورده‌اند. مجله‌ها را تا نمی‌زدم و لوله نمی‌کردم. اگر کسی آن را قرض می‌خواست که ورق بزند توصیه می‌کردم آرام و بااحتیاط ورق بزند. اگر از بستگانی بود که با او رودربایستی داشتم دل توی دلم نبود که کی ورق‌زدنش تمام می‌شود. متنفر بودم از کسانی که مجله را با آب‌دهان و مچاله‌کردن گوشه هر صفحه ورق می‌زدند. وای به وقتی که یک بچه کوچک هم کنجکاوی و دخالت می‌کرد. اگر مجله را در خطر پاره‌شدن و حتی چروک‌شدن می‌دیدم دل به دریا می‌زدم و به قیمت دلخوری پدر و مادر و بستگان می‌رفتم مجله را از زیر چنگال‌های نامحترم و بی‌مبالات درمی‌آوردم.
باری... در همان سال‌های پایان دهه 1340 ستاره‌سینما مدتی یک ماهنامه پرورق‌تر از هفتگی‌اش هم منتشر کرد به سردبیری جمال امید، که بیش‌ترش مطالب ترجمه بود. فیلم و هنر هم دو شماره فصلنامه (البته به فاصله نُه ماه: زمستان 51 و پاییز 52) منتشر کرد به سردبیری منتقد محبوبم در این مجله (جمشید اکرمی) به نام فیلم؛ از جان عزیزتر. از تابستان 1352 هم نشریه جشنواره جهانی فیلم تهران با عنوان سینما52 شروع شد که هر سال عدد کنارش عوض می‌شد. بیش‌تر مطالب این مجله هم ترجمه بود. حالا دیگر به آستانه بیست‌سالگی رسیده بودم و این نشریه به نیازهای جدی‌ترم در زمینه سینما بهتر پاسخ می‌داد؛ هرچند که در آن هم مطالب و ترجمه‌های غیرقابل درک کم نبود. ماه نو- فیلم که سال 49 تعطیل شده بود. فیلم و هنر در خرداد 53 تعطیل شد. ستاره‌سینما هم از تیر 1352 دوره‌ای تازه از انتشارش را آغاز کرد که بیش‌تر نگاهش به مطالب و خبرها و سینمای عامه‌پسند بود. خودم دو سال از این دوره را در آن می‌نوشتم، اما این دورانی بود که باید طی می‌کردم تا صرافتش از سرم بیفتد؛ دوسالی که البته تجربه‌های حرفه‌ای خوبی هم برایم داشت اما اغلب مطالب مجله چیزی برایم نداشت. در این دوره در کنار مجله جشنواره فیلم تهران، صفحه‌های سینمایی مجله‌های فردوسی، تماشا و رودکی خوراک جدی سینمایی‌ام را فراهم می‌کردند؛ به‌اضافه صفحه پرویز دوایی در آخر مجله سپید و سیاه تا وقتی که آن مقاله معروف «خداحافظ رفقا» را در سال 1353 نوشت و برای بیش از یک دهه ترک نوشتن درباره سینما و البته سال بعدش هم ترک دیار کرد.
حالا که به مجله‌های دهه 1340 نگاه می‌کنم، حتی ستاره‌سینما که در آن زمان مجله جدی‌تری بود شاید با معیارهای امروز – به‌جز موارد معدودی از نویسندگانی معدود – مطالب خیلی عمیقی نداشتند اما با درنظر گرفتن بضاعت خودمان چراغ راه بودند. از همه مهم‌تر این که در برهوت آن سال‌ها که هیچ چیز دیگری درباره موضوع مورد علاقه‌ام – سینما – دوروبرم وجود نداشت، این مجله‌ها راهنما و گرمابخش زندگی‌ام بودند. مطالب‌شان را از سر تا ته می‌بلعیدم؛ حتی مطالبی را که درک نمی‌کردم تصورم این بود که فراتر از شعور من هستند (بعدها که به همان مجله‌ها و مطالب مراجعه کردم، دیدم واقعاً این مطالب، به‌خصوص ترجمه‌های غلط‌انداز، واقعاً بی‌معنی هستند؛ یا مطالب پر از لفاظی بودند یا ترجمه‌ها بد). زندگی‌ام بدون این مجله‌ها خیلی بی‌معنا می‌شد اگر نبودند. هرچه بودند، خوب و بد، همین حالا هم عزیز و محترم‌اند. همه‌شان را دارم و مثل برگ زر از آن‌ها مواظبت می‌کنم. در فاصله ده تا بیست سالگی که به نظرم مهم‌ترین سال‌های زندگی هر کسی است، این مجله‌ها مهم‌ترین حادثه‌های تعیین‌کننده زندگی‌ام بودند. کاش فرصت و امکانی مهیا شود تا زمانی جزییات خاطره‌ها و عشق‌بازی‌ام با این مجله‌های عزیز را به تفضیل بنویسم. کات و دیزالو و فیداین و فیداوت و این چیزها را از توی کتاب‌های راهنما هم می‌شود آموخت اما عشق به سینما حاصل این مجله‌ها بود.

ماهنامه اندیشه پویا، شماره 14، نوروز 1393

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©