فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, January 03, 2014

کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد

درباره سرهنگِ بازنشسته «آرامش در حضور دیگران» نوشته غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدی از ادیبان و روشنفکران نمونه دهه 1340 است؛ هم‌چنان که داستان «آرامش در حضور دیگران» و شخصیت اصلی‌اش، سرهنگ بازنشسته، نیز هر کدام در نوع و موضوع‌شان شاخص و نمونه‌اند؛ شاخص یک دوران. دهه 1340 دهه تناقض‎‌هاست. دوره سرکوب و نهادینه‌شدن اختناق و تثبیت رژیم شاه از یک‌سو، و هم‌زمان شکوفایی شعر و ادبیات. دوره پوست‌انداختن و پوسته ترکاندن جامعه. دوره‌ای که هم در آن واقعه «خرداد 42» رخ داد و هم حرکت شتابان و غیرطبیعی به‌سوی نوعی مدرن‌شدن اینجایی، بیش از گذشته سرعت گرفت. فقط هم مسئله این نبود که رژیم، «به‌فرموده» دارد جامعه را به آن‌سو می‌راند. بخش‌هایی از خود جامعه نیز با وجود مقاومت بخش‌هایی دیگر، به این پوست‌اندازی واکنش مثبت و اشتیاق نشان می‌داد. «اصلاحات ارضی» عده زیادی از کشاورزان روستایی را حاشیه‌نشین شهرها کرد، تعادل سنتی جمعیت شهری و روستایی پس از قرن‌ها به‌سرعت در حال برهم‌خوردن و طبقات اجتماعی در حال دگرگون‌شدن بود. لمپنیسم به معنای اقتصادی‌اش در این دوره - در مقایسه با دوره‌های گذشته – بیش‌ترین رشد را در جامعه شهری ایران کرد. بحران عمیق‌تری که در این دوره تحت‌تاًثیر تغییرات یادشده در جامعه ایجاد شد، بحرانی اخلاقی بود که جامعه را دچار سرگیجه کرد. ماجرای معروف به «مینی‌ژوپ و عمله» که در آن سال‌ها سوژه شوخی‌های تمام‌نشدنی مجله توفیق بود، فارغ از این که اصل موضوع تا چه اندازه واقعیت داشت، کاریکاتور گویایی از این بحران اخلاقی برآمده از تناقض‌هاست.
این چند تا تیتر و اشاره، فقط سرفصل بخشی از حکایت‌های یک دوران اجتماعی است؛ دورانی در متن تحولات جهانی عظیم‌تر که به دلیل گسترش رسانه‌ها، جامعه ما را بیش از گذشته تحت‌تاًثیر قرار داد و گیج‌تر کرد. سرهنگ بازنشسته آرامش در حضور دیگران مظهر این گیجی و شوک فرهنگی است که از فرط عظمت این شوک و تحول در آستانه جنون قرار گرفته و در نهایت هم در کام جنون پرتاب می‌شود. سرهنگ، نظامی عالی‌رتبه ارتش بوده. تجربه مرداد 32 و خرداد 42 را از سر گذرانده. در یک جامعه مردسالار که او هم چندی سالاری کرده، اکنون از اسب به زیر آمده و راهی «سفری نامعلوم و بی‌سرانجام» شده است. سرهنگ پس از بازنشستگی به مرغداری روی آورده بود و حالا از همان هم دست کشیده (در حالتی معلق بین اشتیاق و تردید)؛ خانه و زندگی‌اش را در شهرستان رها کرده و با همسر جوانش به پایتخت نزد دخترانش، که آن‌جا به کار و درس و خوش‌گذرانی مشغولند، آمده است. در دستگاه معنایی داستان، مرغداری سرهنگ علاوه بر طبیعت سنتی‌اش می‌تواند در مقیاسی کوچک‌تر و کاریکاتوروار، تلاش او برای تداوم روحیه فرماندهی‌اش تعبیر شود، اگر شده حتی بر پادگانی از ماکیان؛ مطیع و تسلیم. (ناصر تقوایی در اقتباس سینمایی درخشانش از داستان ساعدی، این میل باقی‌مانده در سرهنگ را به صورت سان‌دیدن او از درخت‌های کنار خیابان، به‌زیبایی تصویر کرده است.)
سرهنگ دچار «واهمه‌های بی‌نام‌ونشان» است؛ به قول خودش اسیر «پیری و گرفتاری و افکار عجیب وغریب». از نگاه او «چراغ‌های شهر کم‌سو شده‌اند». اما او در تاریکی چیزهایی می‌بیند و تعجب می‌کند که چرا دیگران نمی‌بینند. در سکوت صداهایی می‌شنود که دیگران نمی‌شنوند. منیژه هم صدای خنده‌ها را گریه می‌شنود. «همه دل‌شان یک‌جوری شور می‌زند.» حسی غریب «مثل سردی ترس و وحشت» در هواست که «گاهی لرزی زیر پوست آدم می‌دواند» و توی آن تاریکی احساس می‌شود که «امشب یه اتفاقی می‌افته»؛ چون «یه چیزی توی هواست که خفه‌ت می‌کنه». مه‌لقا از منیژه می‌پرسد: «دلت گرفته؟» و منیژه جواب می‌دهد: «دلم نگرفته، هوا یه جوریه.» این حکایت قشرهای وسیعی از جامعه ماست که از همان زمان در برزخ تناقض‌‎های حاصل از دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی معلق بودند و این تعلیق تاکنون هم مدام تشدید و شامل حال افراد بیش‌تری شده است.
آرامش در حضور دیگران زیرورو شدن معیارهای اخلاقی جامعه متوسط شهری را هم به‌خوبی بازتاب می‌دهد. این دورانی است که تازه زنان و دختران شروع کرده‌اند به مستقل شدن و مقاومت در برابر قیدهای خانواده. پیش از آن، به‌ندرت اتفاق می‌افتاد که دختران خانواده برای کار و درس خواندن خانواده را ترک کنند و ساکن شهرهای بزرگ شوند؛ مگر این که مردی از خانواده، مثلاً برادری به عنوان نگهبان اخلاق، همراه‌شان می‌شد. حالا سرهنگ اجازه داده دخترانش، مه‌لقا و ملیحه، تنها در خانه‌ای در تهران زندگی کنند؛ با روابطی آزاد. سرهنگ به عنوان ترکیبی از سنت‌های مردسالارانه و تجدد که گرفتار پیری شده، هم نگران و مواظب آن‌هاست و هم تسلیم شیوه زندگی جدیدشان. در مهمانی مجردی دخترانش هم شرکت می‌کند. گیجی و سرگشتگی فقط خاص سرهنگ نیست. آرامش در حضور دیگران، هم بازتاب وضعیت روشنفکران آن زمان است و هم طبقه متوسط شهری که بیش از همه دچار تعلیق ناشی از دگرگونی‌ها بودند. مردان داستان همه بی‌نام هستند (سرهنگ، دکتر، مرد جوان، مرد چشم‌آبی، ...) اما زنان نام دارند. بیش‌ترین تنش‌های ناشی از بحران هویت در میان روشنفکران، جدا از فصل مهمانی، در فصل کافه نمود دارد که پر از بحث‌های بی‌انتها و گاه انتزاعی بین آدم‌هایی است که خودشان هم نمی‌دانند چه‌شان شده. مرد چشم‌آبی می‌گوید: «همه چیز یه طور دیگه شده، منم عوض شده‌م.» در همین چرخه «یه طور دیگه»شدن است که آمنه خدمتکار خانه مه‌لقا و ملیحه که شمایل زنان سنتی، شبیه دایه‌های قدیم، را دارد در این مناسبات جدید نقش و جایگاهی پیدا کرده که بیش‌تر شبیه خدمتکاران و پااندازهای عشرتکده‌ها شده است.
کار سرهنگ در نهایت به جنون می‌کشد. رسماً او را به تیمارستان می‌برند. اگر زمانی دارالمجانین جای آدم‌هایی بود که نقصی فیزیکی یا مغزی و عصبی داشتند، حالا زمانی رسیده که بحران هویت کار آدم‌ها را به جنون می‌کشد. در میان همه آدم‌های این داستان، به نظر می‌رسد منیژه از همه آرام‌تر و بی‌مسئله‌تر باشد. آرام‌تر هست اما بی‌دغدغه نیست. زنی مطیع و تسلیم که جوانی نکرده و با معرفی همکارش در مدرسه به عقد سرهنگ پیر بازنشسته درمی‌آید تا فقط ارباب را تیمار کند. او در تهران با دنیای دیگر و ناشناخته‌ای آشنا می‌شود و در او هم با مشاهده این «عصر جدید» نخستین نشانه‌های تردیدهای بحران‌زا آشکار می‌شود. دگرگونی معیارهای اخلاقی اجتماع به‌شکلی کوبنده و ظریف در پایان داستان توصیف می‌شود. منیژه که برای عیادت سرهنگ به تیمارستان آمده اتاق او را آشفته می‌بیند. کمی آن‌جا را جمع‌وجور می‌کند. سرهنگ ابراز تشنگی می‌کند و آب می‌خواهد. منیژه لیوان و کاسه‌ای پیدا نمی‌کند. دو دستش را پیاله می‌کند و زیر شیر آب دست‌شویی اتاق می‌گیرد و آرام به‌سوی سرهنگ که بر تخت خفته می‌برد تا از دستان او آب بنوشد؛ مثل آب‌خوراندن به پرنده یا حیوانی پیش از ذبح کردن. (در اقتباس تقوایی، نمای خوراندن آب به مرغی که آمنه کنار حوض می‌خواهد سر ببُرد، بر این تقارن تاًکید می‌کند؛ ضمن این که اشاره‌ای به سابقه مرغداری سرهنگ هم هست.) منیژه به عنوان زنی پاک‌دامن و پاک‌نیت از نسل جدید، در این «دنیای نوین»، عملاً تبدیل به کسی می‌شود که گذشته را آرام و با احترام به مذبح می‌برد. یا در این ذبح تاریخی شرکت می‌کند.

ماًخذ: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 12، دی 1390

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©