فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, December 27, 2013

سانس اول، 46 سال بعد

آیین سینمای روز اول عید سال 1346 را با تماشای اشک‌ها و لبخندها در سینما کاپری گرگان به جا آوردیم. ساعت یازده صبح در اولین سانس نمایش این فیلم و شروع به کار این سینما. وقتی چند روز پیش در مراسم آغاز بهره‌برداری از بنای تازه‌ساز سینما این خاطره را می‌گفتم، یکی از همراهانم در آن روز اول عید، دوست دوران کودکی‌ام غلامعلی رضایی که حالا از پیش‌کسوتان تئاتر گرگان به شمار می‌آید، روی یکی از صندلی‌های ردیف اول در کنار چند تن دیگر از بچه‌های محل نشسته بود. مراسم که به پایان رسید و فیلم شروع شد، هنوز سی‌چهل دقیقه نگذشته بود که گوشی همراهم لرزید. آن را به گوشم چسباندم. برادرم بود که از آن سوی دنیا زنگ می‌زد. پرسید: «توی سینما کاپری هستی؟»! در سایتی خوانده بود که امروز این‌جا خبری هست و حالا تماس گرفته بود که چیزی را یادآوری کند. گفت: «به همه بگو اولین کسانی که در اولین سانس در صف ایستادند و بلیت خریدند و وارد سینما کاپری شدند، من و تو و غلامعلی و برادرش بودیم!» گفتم ماشاالله به این حافظه، اما حرف‌ها زده شده و الان داریم فیلم را می‌بینیم. میکروفن و تریبون هم جمع شده. گفت: «خب پس به هر کس که توانستی بگو. ضمناً بگو که بلیت ردیف‌های جلوی سینما پانزده‌ریال بود، گران‌تر از بقیه سینماها.»
تماشای اشک‌ها و لبخندها در سانس اول روز اول سینما کاپری را در روز اول عید یادم بود و آن بالا گفته بودم اما این که اولین کسانی بودیم که از گیشه این سینما بلیت خریدیم، یادم نبود. با این حال به حافظه او اعتماد دارم. چون نشانه‌های دیگر هم این را تاًیید می‌کنند. بلیت پانزده ریالی ردیف‌های جلو (گویا فقط دو ردیف) را هم درست می‌گوید. سینماهای دیگر شهر ردیف‌های جلوی‌شان یک تومان بود اما سینما کاپری به اعتبار لوکس و تازه‌ساز بودنش بلیت گران‌تری داشت. زمین سینما چندان وسیع نیست و طراحی‌اش طوری بود که سالن انتظارش بخشی از طول زمین را گرفته بود و بر خلاف اغلب سینماها، طول سالن نمایش چندان بیش‌تر از عرض آن نبود. بنابراین پرده‌ای بزرگ‌تر از سینماهای دیگر داشت و ما که تماشاگران ردیف‌های جلو بودیم، عملاً با بچه‌های کاپیتان فون‌تراپ روی تپه‌های سالزبورگ بودیم.در این سینما بود که رؤیای عاشقی را تجربه کردیم. آن سال عید، اشک‌ها و لبخندها را سه بار در سینما کاپری دیدم. دبیرستان‌مان در انتهای کوچه اول خیابان شالی‌کوبی، تا سینما فقط پنج دقیقه فاصله داشت و این موهبتی بود که هر بار به دلیلی کلاس تعطیل می‌شد، به فضای باز و دل‌پذیر و شیک کاپری پناه ببریم.
دو سال و دو ماه و اندی پس از افتتاح سینما کاپری از گرگان کوچ کردیم اما هر بار در سفری به این شهر، کاپری را نمی‌شد فراموش کرد، به‌خصوص که پس از آن در گوشه‌ای از طبقه دوم ساختمان باشگاه بیلیاردی هم باز شده بود که پاتوق بچه‌های محل بود. پس از انقلاب در سفرهای اندکم به زادگاه، هیچ وقتی نمی‌شد که از کنار ویرانه متروک کاپری – که در یکی از خیابان‌های اصلی و نسبتاً جدید گرگان (در مقایسه با بخش سنتی و قدیمی شهر) مثل جسدی افتاده بود – رد نشوم. شهر کوچک بود و مسیرها محدود. سال 1365 دوتا عکس از ویرانه سینما گرفتم که روز افتتاح پردیس کاپری جزو تصویرهایی بود که روی پرده سالن اصلی تکرار می‌شد. در سفرهای مکرر چند سال اخیر به گرگان هم شاهد شکل گرفتن تدریجی بنای جدیدی که بر ویرانه سینما کاپری ساخته می‌شد بودم. روزی که همکار جوان و همشهری‌ام پوریا ذوالفقاری گفت سینما قرار است روز یازدهم آبان افتتاح شود، گفتم با کله می‌آیم. و حتی با این که پس از سقوط ناتمام سه سال پیش (در پرواز شیراز به تهران) عهد کرده بودم تن به پروازهای داخلی ندهم، دل به دریا زدم تا عصر بروم و شب برگردم.
جای شما خالی شب عزیز و محترم و خاطره‌انگیزی بود، به‌خصوص با حضور عده‌ای از بچه‌های محل؛ هرچند که جای دوست از دست‌رفته‌ام ناصر آراسته که خاطرات مشترکی از این سینما داشتیم خالی بود. همین خاطره‌ها را همراه چند نکته دیگر آن بالا گفتم؛ از جمله دریغ و حسرت بابت 35 سال متروک ماندن سینما کاپری، و حالا هم که احیا شده، بخش کوچکی از یک مجتمع تجاری است. مثل خیلی از موارد مشابه دیگر. سینما زمانی خودش محور و ستون و نشانی بود اما حالا تبدیل شده، اگر نگوییم به زائده، دست‌کم فرعی بر یک اصل: پول و پول و تجارت. با این حال باید واقع‌بین بود. زمانه همین است. همین کاپری شدن دوباره سینما کاپری را عشق است. حالا بار دیگر تماشاگر اولین سانس سینما کاپری پس از افتتاحش هستم، هرچند نتوانستم اولین کسی باشم که از گیشه‌اش بلیت می‌خرد.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©