فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Saturday, October 26, 2013

قتل‌های آشنا در يک نمايش نو‌آر

نگاهی به نمايش عامدانه، عاشقانه، قاتلانه

نويسنده/ كارگردان جوانی كه در 10 سال اخير دست به تجربه‌های متفاوتی زده، به در و ديوار زده، آزمون‌وخطا كرده و ترديد و يقين كرده، حالا به نظر می‌رسد مسير درستش را پيدا كرده است؛ از اجرای متعارف و معمولی نمايشنامه‌ای كلاسيک (مهاجران، اسلاومير مروژک، 1384)، تا اجرای مدرن نمايشنامه كلاسيكی ديگر (خانه عروسک، هنريک ايبسن، 1385)، از بازی‌های كلامی و فرمی نور و سايه با الهام از نوشته‌ها و زندگی صادق هدايت (سايه‌روشن، 1382، كه سال بعد با تغييراتی بار ديگر با عنوان خواب سياه اجرا شد) تا واگويه‌های حديث‌نفس‌گونه (خواب‌های خاموشی، 1389) و اين آخری (ترانه‌هايی برای سايه، 1390) كه يک نمايش تجربی به‌شدت فرمال و اولترا- انتزاعی به شيوه برخی از نمايش‌های سرگيجه‌آور و ديوانه‌كننده انتزاعی مشابه سال‌های اخير بود در طول يک دهه از كارنامه ساناز بيان اتفاق افتاده است. از اين ميان، دستاوردی كه برای او مانده تعدادی تصويرسازی‌های موفق با نور و سايه و در مواردی كاربرد مناسب پروجكشن در صحنه بوده است. آن دست‌وپا زدن‌ها اكنون در نمايش سه‌اپيزودی اما پيوسته عامدانه، عاشقانه، قاتلانه كه در تالار شمس بر صحنه است تا حد زيادی به ثمر رسيده و ديگر از ذوق‌زدگی‌های لحظه‌ای در آن خبري نيست. اين عنوان سه‌بخشی حتماً برای توضيح سه‌اپيزودی بودن نمايش به كار رفته و به نوعی يكی از تم‌های هر يک از اپيزودها را توضيح می‌دهد، اما به نظر می‌رسد كه همان تک‌عنوان قاتلانه نام مناسب‌تر، بديع‌تر و كوبنده‌تری برای اين نمايش تكان‌دهنده است.
قاتلانه يكی از معدود نمايش‌های يكی‌دو سال اخير است كه برخلاف جريان غالب و رايج در تئاتر ما – كه انباشته از متن‌های انتزاعی و بی‌معنی و چرم‌شيری است – متنی باسروته دارد كه معلوم است از چه می‌گويد و چه می‌گويد. از آن متن‌هايی است كه وقتی اجرايش را می‌بينم به صحنه خيره می‌شوم و گوش‌هايم را تيز می‌كنم و آرزو نمی‌كنم‌ ای كاش پشتی صندلی بلندتر از صندلی‌های رايج سالن‌های تئاتر ما بود كه می‌شد سر را بر آن گذاشت و خوابيد؛ و چون چنين امكانی وجود ندارد و ناچارم سر خسته و پريشان و انباشته از جمله‌های بی‌سروته را كه «درام» و داستان و روايت در آن‌ها گم شده روی گردن به شكل عمودی نگه دارم، احساس می‌كنم مخچه‌ام منجمد شده و پس از خروج تلوتلوخوران و منگ از سالن، دلم می‌خواهد خودم را به خانه برسانم و با سردرد بخوابم. قاتلانه متنی سنجيده دارد بر اساس سه پرونده آشنای قتل در سال‌های اخير كه قاتلان آن‌ها زن بوده‌اند؛ سه پرونده‌ای كه جامعه كنجكاوی بسياری درباره آن‌ها نشان داد و نويسنده تلاش بسيار كرده ضمن تداعی كردن آن ماجراهای واقعی، با تغييراتی در وقايع، ديدگاه خود را نيز در روايتش وارد كند. اين ديدگاه، بيش از آن‌كه فمينيستی باشد، انسانی است. متهمان پرونده‌های اول و دوم اعدام شدند و سومی پس از هشت سال آزاد شد. زن اول آدمی عامی از فرودستان جامعه بود كه نياز مالی او را تبديل به يک قاتل زنجيره‌ای كرد و خودش هم اتهامش را پذيرفت. دومی خود را يک عاشق معرفی می‌كند كه مركز پرونده‌ای جنايی شد؛ پرونده‌ای كه برخی از جزييات مهمش مبهم ماند و در حالی كه متهمش گاهی – جنون‌آميز يا مجنون‌نما - اتهامش را پذيرفت و گاهی رد كرد در نهايت اعدام شد. سومی هم مثل دومی زنی از طبقه متوسط، اما متهمي مدعی قتل برای دفاع از ناموس خود در برابر مردی متجاوز بود كه سرانجام آزاد شد. فارغ از ابهام‌های دو پرونده اخير، متن نمايشنامه با وام گرفتن از اين ماجراها روايت خودش را دارد. اين يک موشكافی جنايی برای برملا كردن معمای قتل‌ها نيست؛ استفاده‌ای نمايشي با جهت‌گيری اجتماعی و انسانی به عنوان يک هشدار است. بارقه‌ها و عناصری از مابه‌ازاهای واقعی‌شان را دارد اما شخصيت مستقل نمايشی آن‌ها هم به شكل دقيقی پرداخته شده و بازيگران با مهارت آن‌ها را اجرا كرده‌اند. فروغ قجابگلی زن عامی – نسرين - را آدمی صادق و رنج‌ديده نمايش می‌دهد كه نمی‌توانيم هم‌چون يک قاتل زنجيره‌ای محكومش كنيم. نسيم ادبی زن دوم – ژاله - را با قدرتی خيره‌كننده، شخصيتی با همان دوگانگی آشنای مابه‌ازای واقعی پرونده جنجالی سال‌های اخير بازآفريده؛ زنی تواًما عاشق/ قربانی. هنگامی كه او قرار است از عشقش بگويد، چهره‌اش شروشور و چشمانش لهيب شرربار يک زن فيلم‌نوآرها را دارد كه بسيار متناسب با اين «نمايش نوآرِ» روی صحنه است. و بهاره رهنما با تسلطی مثال‌زدنی يكي از متفاوت‌ترين نقش‌های كارنامه‌اش را با اجرای نقش سودابه عرضه می‌كند. او كه بيش‌تر با نقش‌های شوخ‌وشنگش به ياد می‌آيد و حتی وقتی نقش زنان غمگين و شكست‌خورده را بازی می‌كند طنز و شيرينی ذاتی‌اش از نقش هم بيرون می‌زند، اين‌جا تلخی متن مانع آن اتفاق می‌شود. اما كاركرد همان شيرينی ذاتی و طنز رسوب‌كرده بر چهره و نگاهش، در اوج تراژدی‌ای كه او راوی‌اش است، اين‌جا وجه قربانی بودن اين زن را برجسته كند. كار فوق‌العاده ديگری كه رهنما در اين نمايش كرده، جلوه‌ای ديگر از توانايی‌های او را نشان می‌دهد: كار با لحن صدا. زنی كه او نقشش را بازی می‌كدد اهل تهران است و چون هشت سال در زندانی در جنوب مانده به دليل هم‌نشيني با زنان آن منطقه حرف زدنش عوض شده. اما او به جای اينكه طبق روش رايج «لهجه» شهرستانی بگيرد، هوشمندانه «لحن» شهرستانی به صدايش داده كه دشوارتر است و حاصلش بسيار خوب از كار درآمده است.
نمايش نوآر هشداردهنده و غافلگيركننده قاتلانه، در حالی كه در تئاتر اين سال‌ها اغلب نويسندگان و كارگردان‌ها گرايش به خنده گرفتن از تماشاگران از طريق شوخی‌های جنسی و سياسی يا به هر شكل ديگری را دارند و گاهی حتی سعی می‌كنند تراژدی‌ها را نيز به كمدی تبديل كنند، در متن و اجرا به ذات تراژيک ماجراها پايبند می‌ماند و به جای خنده بر لب، بغضی در گلو و شايد نم اشكی بر چشم بيننده می‌نشاند. خنده خيلی ملايمی هم اگر گاهی هست، تلخندی است، زهرخندی است حاصل تضاد و تناقض قرار گرفتن معصوميتی ويران‌شده بر متن خشونتی بی‌رحم. در پايان هم با اينكه به نظر می‌رسد با آزاد شدن قاتل سوم – با آن ميزانسن و اجرا و ظاهراً باز شدن لابيرنتی كه آدم‌ها در آن گرفتار بوده‌اند – چنين تصور می‌شود كه نويسنده/ كارگردان هدف كاتارسيس دارد، اما جمله‌های آخر، مانع از خوش‌خيالی و آرامش تماشاگر می‌شود. سودابه (رهنما) می‌گويد آزاد شده اما به خانه نزد شوهر و فرزندانش نمی‌رود، چون می‌داند – و می‌گويد – كه هيچ چيز ديگر به دوران پيش از آن حادثه قتل برنمی‌گردد. آن حادثه زندگی او را برای هميشه دگرگون كرده و تبرئه شدن و آزادی از زندان هم چيزی را عوض نمی‌كند و از او اعاده حيثيت نمی‌شود. او ديگر يک زن عادی بدون پيشينه نيست. اين زنان، از نسرين كه می‌پذيرد يک قاتل زنجيره‌ای است كه عامدانه دست به قتل زده، تا ژاله كه هنوز معلوم نيست قاتل بوده يا نه، و اين سومی كه ناخواسته دست به قتل زده، از نگاه نويسنده/ كارگردان قربانی‌اند. نسرين و ژاله و سودابه نمايش قاتلانه موقعيت شخصيت‌های خطاكار قربانی درمانده فيلم‌ نوآرها را دارند كه هرچه هم تلاش می‌كنند بيش‌تر فرو می‌روند؛ آخرش هم يا نابود می‌شوند يا به مسيری به سوی نابودی ادامه می‌دهند يا عامدانه و از سر استيصال خود را به كام مرگ پرتاب می‌كنند. وضعيت سودابه در پايان نمايش، شبيه وضعيت جيمز آلن (پل ميونی) در نوآر مشهور من يک فراری از دسته زنجيری‌ها هستم (مروين لروی، 1932) است كه ظاهراً آزاد است اما نگران و سرگشته، هراسان و رو به دوربين/ تماشاگر/ جامعه از نااميدی‌اش می‌گويد، برمی‌گردد و می‌رود تا در دل تاريكی شهر گم شود.
اجرا و ميزانسن و طراحی نور و صحنه نيز متناسب با عنوان «نوآر» است. اين چارچوب‌های فلزی متحرک كه شيشه‌هايی در قاب آن‌ها قرار گرفته كاركردی چندگانه دارند. به تعبيری هزارتويی می‌سازند كه آدم‌ها در آن گرفتارند. از سوی ديگر ديواری برای حبس كردن هستند و شيشه‌ای بودن آن‌ها هم ماهيت عريان‌كننده دنيای معاصر را القا می‌دهد. از نگاهی ديگر هر كدام از اين قطعه‌ها در مقياسی كوچک حكم دكور شهری با ساختمان‌های بلند را دارند كه نورپردازی موضعی و فضای تيره‌وتار صحنه، سايه‌روشن‌های دلگير فيلم‌ نوآرها را به ياد می‌آورد. شخصيت خبرنگار نمايش هم به تعبيري معادل كارآگاه/ خبرنگارهای نوآرهاست. و به يک تعبير نماينده جامعه. با همان كنجكاوی‌ها و دلسوزی‌ها و حتی فاصله‌گرفتن‌ها. جامعه‌ای كه پرس‌وجو می‌كند، ظاهراً دل می‌سوزاند اما از اين‌كه خودش از مركز چنين فجايع تراژيكی دور است احساس رضايت می‌كند و ماجرا برايش حكم سرگرمی را دارد. او نماينده جهان رسانه‌ای معاصر هم هست؛ همان كه باعث می‌شود ديوارهای دنيای قاتلانه، ديوارهايی شيشه‌ای باشد كه چيزی در پس آن‌ها پنهان نمی‌ماند. روزنامه‌ها و حروف نقش‌بسته و ريخته‌شده بر كف صحنه هم بر همين نكته تاكيد دارد (با آن برگ‌های خزان‌زده كه وجه ديگری از تلخی فضا را القا می‌كند). از آن زيباتر و هوشمندانه‌تر، بسته‌های كوچک و بزرگ روزنامه روی صندلی‌های سه طرف صحنه است كه گويی تماشاگران اين سياه‌آباد هستند (به ياد بسته‌های روزنامه و چارلز فاستر كين روی آن‌ها در آن عكس معروف تبليغاتی همشهری كين ارسن ولز هم افتادم.) . اين همان صندلی‌هايی هستند كه بايد تماشاگر زنده و آگاه، اين شب‌ها بر آنها بنشيند اما شايد جاذبه نمايش‌های انتزاعی و بی‌معنی و سرگيجه‌آور – ولي پردنگ‌وفنگ اسم‌ورسم‌دار – باعث شده اين صندلی‌ها خالی بماند كه البته خوش‌بختانه چنين استفاده خلاقانه‌ای از آن‌ها شده است. قطعا اگر اين نمايش به اندازه گنجايش صندلی‌های چهار طرف صحنه تماشاگر داشته باشد، آن وقت ميزانسن و اجرا هم بايد كمی تغيير كند كه چنين تغييری دور از دسترس نيست. در آن صورت – و همين حالا هم – كه بيش‌تر از يک ضلع صحنه استفاده می‌شود، كاربرد ديواره‌های و قاب‌های فلزی و شيشه‌های درون آن‌ها به كمك آينه‌های قدی انتهای صحنه كه همه در خدمت تاًكيد بر وجه منشوری واقعيت هستند و هر تماشاگری بسته به جايگاه و موقعيتش وجه خاصی از آن را می‌بيند، جلوه عام‌تر و گسترده‌تری خواهد يافت.
در پايان اين يادداشت درباره نمايشی يک‌دست زنانه، مايلم به كار كسی هم اشاره كنم كه معمولاً در نقدهای تئاتر اشاره‌ای به او نمی‌شود چون بخش از متن و اجرا نيست. عكس‌های آوا كيايی از نمايش قاتلانه فوق‌العاده‌اند.
اين عكاس جوان كه علاوه بر عكاسي تئاتر در زمينه‌های اجتماعی و خبری هم كار می‌كند (و شايد زمينه‌های ديگری كه خبر ندارم)، عكس‌هايی از قاتلانه گرفته كه مثل خود نمايش، تكان‌دهنده و تاثيرگذار و تاًمل‌برانگيزند و البته فارغ از جنبه‌های محتوايی، عكاسانه و هنرمندانه‌اند.

ماًخذ: روزنامه اعتماد، شماره 2810، شنبه 4 آبان 1392

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©