فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Thursday, September 19, 2013

خاطره و فراموشی

درباره نمايش «ترانه‌های قديمی»

وقتی در انتهای نمايش ترانه‌های قديمی، تماشاگران همراه با خواننده و همه بازيگرانش كه برای رِوِرانس بر صحنه آمده‌اند ترانه «بهار دل‌نشين» را می‌خوانند، اين همسرايی تأكيد مؤكدی می‌شود بر مضمون اصلی نمايش تازه محمد رحمانيان: نوستالژی. اين جان‌مايه نمايشی است متكی بر خاطره جمعی يک ملت از ترانه‌های محبوب و مورد علاقه‌شان كه گاهی بدون آن‌كه يادشان باشد آهنگ‌ساز و ترانه‌سرا و حتی خواننده‌شان كيست، آن‌ها را بعضی وقت‌ها ناخودآگاه زمزمه می‌كنند. حال و درون‌شان را به روايت اين ترانه‌ها ترجمه و بازگو می‌كنند؛ اگر نه برای كسی، گاهی حتی برای خودشان، همچون واگويه‌های تنهايی. در سرخوشی يا اندوه، و اغلب – به تعبير مصطفی مستور – هنگام مزمزه كردن «غم‌های دل‌پذير». ترانه‌هايی كه سال‌هايی طولانی به صندوق‌ها و صندوقچه‌ها تبعيد شد و حالا چند سالی‌ست كه در اغلب موارد، فقط بازخوانی‌های مردانه آن‌ها رسمی و مجاز شناخته می‌شود.
ترانه‌های قديمی كه محمد رحمانيان پس از چند سال مهاجرت با خود به ارمغان آورده، شايد به نوعی وصف حال خود او در غربت هم باشد، اما استقبالی كه از اين نمايش شده، و واكنش پراحساس تماشاگران، نشان می‌دهد كه اين حس مشترک اگر نگوييم تمامی يک ملت كه بخش قابل‌توجهی از آن است.
ترانه‌های قديمی نمايشی در چند اپيزود است كه علی زندوكيلی آوازهايی قديمی را با اجرای زنده پيانو (و يک مورد دوتار) در فاصله اپيزودها می‌خواند. البته لحن خواندن زندوكيلی كه آشكارا می‌كوشد با اجرای اصلیِ مانده در يادها متفاوت باشد، با لحن كلی نمايش تناسبی ندارد. او كه صدايی پرطنين دارد، گويی برای يک اپرا يا موزيک‌هال می‌خواند، در حالی كه ترانه‌های قديمی يک نمايش كوچه‌ای و خيابانی درباره مردم عادی و دغدغه‌های‌شان است؛ در مايه كارهای اسماعيل خلج كه رحمانيان در كانادا اخيراً دو نمايش‌نامه - از اين حيث كلاسيکِ - او را هم اجرا كرده است؛ گلدونه خانوم و حالت چطوره مش رحيم؟.
اپيزودهای نمايش بجز ارتباط مستقيم يا غيرمستقيم‌شان به ترانه‌ها، پيوند داستانی خيلی پررنگی با هم ندارند، جز در چند مورد كه در اپيزودی اشاره به شخصيتی در اپيزود ديگر می‌شود. نمايش‌نامه گرچه بجز ديالوگ‌هايش در حد بهترين آثار نويسنده‌اش نيست، اما همين ايده جذابِ اتكا به ترانه‌های محبوب قديمی و اجرای خوب بازيگرانش (به‌خصوص مهتاب نصيرپور و علی سرابی و سحر دولتشاهی و... همه!) و تنيدن آن‌ها در دل داستان‌های ساده از زندگی روزمره، نمايش را جذاب و دل‌پذير كرده است.
اما جدا از نوستالژی كه جان‌مايه مؤكد نمايش است، می‌توان مضمون نمايش را «خاطره» و «حافظه» هم تعبير كرد. گرچه خود نوستالژی هم با اين دو مفهوم پيوند دارد، ولی اين‌جا بيش‌تر در وجه و معنای «فراموشی»اش كاربرد دارد؛ همان خطری كه خاطره‌های جمعی يک ملت – اين‌جا ترانه‌های قديمی - را تهديد می‌كند. از همان اولين اپيزود كه يک نوازنده قديمی در آستانه آلزايمر می‌كوشد با كمک همكار جوان‌ترش چيزهايی را به ياد بياورد، شاهد اشاره‌ها و كنايه‌های ديگری بر همين مفهوم «خاطره» و «فراموشی» در نمايش هستيم. فقط هم قضيه ترانه‌های ايرانی نيست و ترانه‌های خارجی اپيزودی كه سحر دولتشاهی و اشكان خطيبی بازی دارند، همان كاربرد و حس‌وحال ترانه‌های ايرانی نمايش را دارد.
تالار شمس فقط برای ده شب اجرا به اين گروه داده شده و رحمانيان ناچار شده هر شب دو نوبت نمايش را اجرا كند. (اخيراً گفته شده كه اين مهلت يک هفته تمديد شده). طول اجرا بيش از دو ساعت است و با توجه به استقبال علاقه‌مندان، گروه ناچار شده تعدادی هم بليت نشسته بفروشد. معلوم هم نبود چرا تماشاگران به شكل قطره‌چكانی به سالن راه داده می‌شدند، به طوری كه عملاً از آغاز باز شدن در، تا استقرار تماشاگران صندلی‌نشين و زمين‌نشين (كه شيوه عجيب شماره‌گذاری صندلی‌ها هم تماشاگران را سردرگم و آن‌ها را نيازمند به راهنما می‌كند) حدود يک ساعت طول كشيد. فضای خاص محل نمايش و استاندارد نبودنش برای اجرای تئاتر و نامناسب بودن تهويه باعث می‌شود در مدت طولانی اجرا، اين عوامل جانبی بر روح و جسم و روان تماشاگران تأثير منفی بگذارد و آن‌ها نتوانند از اين نمايش لذتي در خور ببرند. واقعاً چرا نبايد به چنين كارگردان، چنين نمايشی و چنين گروهی كه از قبل هم پيداست بسياری از دوستداران تئاتر را جلب خواهد كرد جای بزرگ‌تر و مناسب‌تر و وقت اجرای بيش‌تری داده شود؟ كسی هست كه پاسخ صريح و قانع‌كننده‌ای بدهد؟

ماًخذ: روزنامه شرق، شماره 1832، یکشنبه 24 شهریور 1392

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©