فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, September 06, 2013

لطفاً او را به ما برگردانید

پسری روی سکوها
حمیدرضا صدر
نشر زاوش
چاپ اول، بهار 1392
قطع رقعی
490 صفحه
19000 تومان
همکارمان جواد رهبر، درباره کتاب قبلی حمیدرضا صدر نوشته بود که هر کتاب فوتبالی او هم سینمایی است. شاید در مورد همین کتاب هم چنین نظری داشته باشد؛ به‌خصوص که با این جمله‌ها شروع می‌شود: «فوتبالی‌ها توانایی فراوان در تدوین ذهنی دارند. جامپ‌کات‌های‌ذهنی‌شان حیرت‌انگیز است...» در بقیه کتاب هم کم‌وبیش اشاره‌هایی سینمایی هست، اما...
تا به این «اما» برسیم ابتدا بگویم پسری روی سکوها هم‌چنان که از عنوان فرعی روی جلد برمی‌آید «وقایع‌نگاری چهاردهه‌ای فوتبال ایرانی» است از طریق خاطرات فوتبالی نویسنده. خاطراتی که از مسابقه فوتبال ایران و عراق در 22 آذر 1342 هنگامی که او هفت ساله بود شروع می‌شود و با مسابقه ایران و آمریکا در 31 خرداد 1377 به پایان می‌رسد، چون هنوز فوتبال دهه 1380 تبدیل به خاطره نشده است. بیش‌تر این مسابقه‌ها را خود نویسنده در استادیوم‌ها شاهدشان بوده و معدودی را از طریق گزارش‌های رسانه‌ای دنبال کرده است. کتاب با نقل این خاطره‌ها که در قالب شرح جداگانه هر مسابقه و حاشیه‌ها و بستر اجتماعی و فرهنگی روزگارش نوشته شده، هم یک حدیث نفس است و هم تاریخ. البته با وجود ساختار خاطرات‌گونه کتاب که به شکل «نجوایی درونی، خطاب به خود» نوشته شده، آشکارا یک اثر تحقیقی هم هست و پیداست که صدر در جریان نوشتن کتاب، تحقیق کتابخانه‌ای مفصلی هم کرده که حدس می‌زنم منبع اصلی‌اش مجله «کیهان ورزشی» باشد که مجله محبوب دوران نوجوانی و جوانی او بوده است. کتابی‌ست خواندنی، بسیار جذاب و به‌خصوص چون تاروپودش از خاطره است، بسیار نوستالژیک برای کسانی که خودشان هم در چنین حال‌وهوایی سیر می‌کرده‌اند. اما...
... و امان از این اما. با وجود توصیف مثبتی که از کتاب کردم، به طرز مبهمی احساس خوبی نسبت به آن ندارم. شاید علتش این است که فوتبال، حمیدرضا صدر را از ما و از سینما گرفته است. دیگر شور و ذوق گذشته را در او نسبت به سینما نمی‌بینم. البته هر سال کلی فیلم با هم در جشنواره می‌بینیم اما همه حواسش به فوتبال است. فوتبال بیش‌تر وقتش را گرفته. البته خودم هم به فوتبال علاقه دارم اما نه به اندازه سینما و نه آن قدر جدی که به سینما ترجیحش بدهم. این سال‌ها، گاهی که خبرش می‌کنم و دعوتی برای چیزهایی که زمانی علاقه اصلی‌اش بود، بهانه‌های فوتبالی می‌آورد. یا باید برود به تلویزیون برای نشست مربوط به فلان مسابقه مهم، یا باید به یک جلسه فوتبالی برود و یا سفری فوتبالی در پیش دارد. لطفاً بس کن دیگر حمید! به او می‌گویم حداقل ماهی یک مطلب یک صفحه‌ای برای مجله بنویس. گرفتاری و بی‌حوصلگی را بهانه می‌کند، اما می‌دانم که در عوض حوصله فوتبال را دارد و بهانه‌اش هم فوتبالی است. زمانی یک تنه در هر شماره مجله یک پرونده مفصل برای «سایه خیال» تدارک می‌دید؛ گرفتاری‌اش بیش‌تر از الان هم بود. اما حالا گرفتاری را بهانه می‌کند و گاهی بی‌انگیزگی را. خب این یکی خیلی مهم است. می‌گوید از ما گذشته و ما دستکش‌ها (یا الک) را آویخته‌ایم و حالا جوان‌ها باید بیایند و این کارها را بکنند. اما زود می‌فهمم که این‌ها هم بهانه است و مشکل اصلی همان فوتبال است. چون برعکس، حمید در زمینه فوتبال هم‌چنان جوان‌سری می‌کند (اصولاً با جوان‌ها خوب می‌پرد) و وقت زیادی هم – با وجود همه «گرفتاری‌ها» - برای فوتبال می‌گذارد و به‌جز جلسه‌ها و حضورهای فیزیکی و مشورتی، فراوان مطالعه و تحقیق می‌کند تا اطلاعاتش را به‌روز و حافظه آرشیوی‌اش را هم تقویت و تازه کند.
کلنجارهای گاه‌وبی‌گاهم با حمید برای کشاندن او به جایگاه اصلی‌اش (واقعاً کجاست؟) به‌ندرت اثری داشته است. دو ماه پیش غصه‌ای دیگر به غصه‌هایم از این بابت اضافه شد. پس از درگذشت دکتر هوشنگ کاوسی، به او که اولین کسی بود که پس از شنیدن خبر، ساعتی بعد خودش را به بیمارستان رسانده بود، گفتم مطلبی برای پرونده‌ای که به این مناسبت تدارک می‌بینیم بنویسد. پذیرفت. یادم هست که بسیار به دیدار دکتر می‌رفت و چند بارش را با هم رفته بودیم و حتی چند سال پیش بهاریه‌ای را با محوریت دکتر کاوسی و در بزرگداشت او نوشته بود. فکر کردم حمید یکی از مناسب‌ترین کسان برای نوشتن درباره دکتر است. اما در تماس‌های بعدی تردیدش را در این زمینه اعلام کرد و به قول ادبا از این کار تن زد و با وجود اصرارهایم طی سه نوبت تماس در این زمینه، ننوشت که ننوشت. بحث آخرمان به آن‌جا رسید که گفت: «مگر چند نفر این مطالب را می‌خوانند؟ پنج هزار نفر؟ ده هزار نفر؟ انگیزه‌ای در این زمینه ندارم...»
گذشته از این که گفتم «این یک مورد خاص است و نباید به تعداد خواننده‌های چنین مطلبی فکر کنی؛ تصور کن داری پس از مرگ دکتر، نامه‌ای خصوصی به او می‌نویسی که حتی خود مخاطب نامه‌ات هم آن را نمی‌خواند»، اما یک موضوع دیگر هم تکانم داد. فوتبال و تلویزیون، یک جور دیگر هم تاًثیر خودش را گذاشته. حالا دیگر حمید مخاطبان چند میلیونی دارد و چند هزار خواننده راضی‌اش نمی‌کند. حالا او یک celebrity شده. فراوان اتفاق افتاده که وقتی با هم به جایی می‌رویم، مدام آدم‌ها به سراغش می‌آیند، «دکتر، دکتر» می‌گویند، سؤال‌های فوتبالی می‌کنند، امضا و عکس یادگاری می‌خواهند، و ما هم به پارتی او کلی کارمان راه می‌افتد، اما حالا ضمن یادآوری مجدد عشق قدیمی‌اش – سینما – به شیوه اولیایی که به مدرسه فرزندان‌شان می‌روند تا بازیگوشی او را چاره کنند، از عادل فردوسی‌پور، رضا جاودانی و مدیران ورزشی شبکه سوم تقاضا دارم دست از سر حمیدرضا صدر بردارند، و اگر هم نمی‌توانند به کل از او صرف نظر کنند (راستش حیف است، چون تفسیرها و حرف‌های فوتبالی‌اش هم خیلی پرنکته و تازه و متفاوت است.) کمی به او استراحت بدهند تا به خانه و زندگی اصلی‌اش سینما هم برسد.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©