فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Sunday, June 30, 2013

چمدان گمشده يک تاريخ خصوصی حقير

درباره نمایش «اين‌جا كجاست؟»

رفتن به سوی نمايش‌های تک‌نفره هميشه نوعی خطر كردن است. اغلب بازيگران تئاتر به بده‌بستان با بازيگران ديگر بر صحنه معتقدند و يک بازی خوب از بازيگر مقابل‌شان را تقويت‌كننده بازی خودشان می‌دانند و برعكس. بنابراين، نمايش تک‌نفره هم از آن امتياز محروم است و هم از يک آسيب احتمالی مصون. در چنين نمايش‌هايی جدا از يک متن خوب – كه لازمه هر نمايش خوبی است - اجرا به ميزان زيادی (حتی بيش از ارزش‌های متن) به كيفيت اجرا و توانايی بازيگرش متكی است. همين متن واحد را 10 بازيگر متفاوت ممكن است با 10 كيفيت و لحن و حال‌وهوای متفاوت از كار دربياورند، حتی اگر كارگردانش يكی باشد.
نمايش «اين‌جا كجاست؟» نوشته نغمه ثمينی و كارگردانی شيوا مسعودی با بازی ريما رامين‌فر كه در تالار سايه تئاتر شهر بر صحنه است، يک نمونه مثالی در اين زمينه است. اين حكايت مهاجرت زنی تنها و عامی - با تظاهرات متجددانه - از طبقه متوسط است به نام اعظم كبيری، كه به سودای ازدواج و دست‌يابی به يک زندگی بهتر و آزادانه‌تر به جايی مهاجرت كرده كه بر اساس نشانه‌ها، به نظر می‌رسد كانادا باشد. صحنه، گوشه‌ای از فرودگاه و كنار تسمه‌نقاله‌ای است كه چمدان‌های مسافران بر آن حمل می‌شود. نمايش‌های تک‌نفره، منهای برخی استثناها، يا حاوی مونولوگی هستند شبيه يک تک‌گويی درونی و به‌اصطلاح «بلند فكر كردن»، يا خطاب به مخاطبی خيالی، حاضر در صحنه ولی ناپيدا كه بازيگر و تماشاگر بايد مخاطب را در خيال‌شان بسازند و حرف‌های ناشنيده مخاطب خيالی را هم دريابد. «اين‌جا كجاست؟» از نوع دوم است. كلامی كه نغمه ثمينی برای تنها شخصيت اثرش نوشته، هم حاوی حسرت‌ها و رنج‌های اوست كه باعث شده همه گذشته‌اش را در چمدانی ببندد و راهی غربت شود، و هم بازگويی روياها و آرزوهای اغلب حقير او؛ با وجود نام و نام خانوادگی متناقضش. اما موقعيت اعظم كبيری دلواپسی‌ها و نگرانی‌ها و موقعيت متزلزل او را هم در سرزمينی ناشناخته بازتاب می‌دهد. و همين وجه سوم، مهم‌ترين جنبه اين نمايش است. اعظم كبيری از كشوری آمده كه به نظر او مردانش ازدواج را ترک كرده‌اند و نگاه مهربانی به زنان تپل هم ندارند. انگار كه اين مهم‌ترين دغدغه اوست كه در «خارج» اوضاع از اين لحاظ برعكس باشد. به نظر می‌رسد كه اين نخستين سفر خارجی اوست، يا نخستين سفرش به اين كشور. تنها كسی را هم كه اين‌جا می‌شناسد، دوستی قديمی است كه با او مكاتبه و چت داشته و حالا به هوای حمايت او آمده. تصورش اين است با وجود نامشخص بودن قرارِ آمدن آن دوست به فرودگاه، حالا او به استقبالش آمده اما چندان هم مطمئن نيست. چمدان همه مسافران روی تسمه نقاله می‌آيد اما چمدان اعظم نمی‌آيد.
متن و اجرا، از نيمه‌های نمايش وارد بخش هذيانی و كابوس‌وارش می‌شود؛ از جايی كه دير آمدن چمدان اعظم كم‌كم نگران‌كننده می‌شود و هرچه به پايان نمايش نزديک می‌شويم و مسافران ديگر چمدان‌های‌شان را می‌گيرند و می‌روند، اين وجه كابوس‌وار در كلام و اجرا شديدتر می‌شود، تا جايی كه در نهايت خود اعظم نيز به يكی از همان بسته‌های روی تسمه‌نقاله تبديل می‌شود و به مغاک سياه سراب ناكامی می‌رود. وقتی كه اعظم نخستين بار صحبت از لوازم آرايش و لاک ناخن می‌كند، از پشت پرده شرابه‌ای ابتدای تسمه‌نقاله لاک‌های رنگارنگی روی تسمه ظاهر می‌شود كه اولش به نظر می‌رسد حاصل باز شدن يک چمدان است. اما به‌تدريج با تشديد نگرانی اعظم، آكسسوار سرگردان و پراكنده روی تسمه چنان متنوع و عجيب می‌شوند كه تصور اوليه باطل می‌شود و همه كاربردی سوررئال پيدا می‌كنند. گويی چمدانِ حاوی گذشته و حال و خاطرات اعظم كبيری آش‌ولاش شده و تبديل شده به تجسمی از ويرانی اين شخصيت؛ از لپ‌تاپ باز و روشن كه اعظم آن را برمی‌دارد و شرح چت‌ها و ايميل‌هايش را با كاربرد آن می‌دهد، تا صندلی قديمی لهستانی كه آن را برمی‌دارد و دقايقی رويش می‌نشيند، يا سماور روشن با قوری رويش و دو تا چای در استكان كمرباريک كه اعظم از آن می‌نوشد. اوج اين سير تدريجی حركت از واقعيت به فراواقعيت و كابوس، ظاهر شدن جسد كفن‌پيچ مادر اعظم است، هنگامی كه او از خاطره مادرش می‌گويد. چنين به نظر می‌رسد كه اعظم كبيری با كنده شدن از ريشه‌ها و گذشته‌اش (چمدانش سرانجام پيدا نمی‌شود) در موقعيت جديد نيز آينده مبهم و پادرهوايی دارد (حتی معلوم نيست كه دوستش به فرودگاه آمده يا نه.)
«اين‌جا كجاست؟» متنی سنجيده و اجرايی موقر و درخور متن دارد كه برخلاف آنچه از نوشته‌های همكار سابقم خانم ثمينی به ياد دارم، حالا طنز هم به عناصر آثارش اضافه شده. (البته خودش می‌گويد اين تغيير مدت‌ها پيش رخ داده و من خبر نداشته‌ام.) استفاده از تسمه‌نقاله و كاربرد آكسسوار، خلاقانه و متناسب با حال‌‌وهوای نمايش و اوضاع شخصيت داستان است و هم‌چنان كه اشاره شد، بار عمده تاثيرگذاری نمايش حاصل تسلط بازيگرش ريما رامين‌فر است كه با ظرافت، توهم‌ها و آرزوها و دنيای كوچک يک زن در آستانه ميان‌سالی را كه زندگی خصوصی ناموفقی داشته و حالا اميدهايی در سر دارد بازسازی كرده است. او سير تغيير حال‌وهوايش از شادی قرار گرفتن در آستانه يک زندگی موفقيت‌آميز تا نگرانی و تزلزل و بعد نوميدی و پادرهوايی كامل را با مهارت به نمايش گذاشته است.
شبي كه نمايش را ديدم، در پايان كار از نويسنده و كارگردان و بازيگرش شنيدم كه ايرادی فنی در حركت تسمه‌نقاله باعث شده نظم و علامت‌گذاری‌های هميشگی رامين‌فر به‌هم بخورد و او آشفته شود. برای ما تماشاگران نمايش كه برای نخستين بار اجرا را می‌ديديم، چنين نقصی به چشم نمی‌آمد و آن هم بخشی از همان منطق كابوس‌وار و فراواقعی نيمه دوم نمايش به نظر می‌رسيد. از سوی ديگر اين اتفاق و اين موقعيت در چنين نمايشی مرا به ياد تجربه‌ای در فيلم دربارانداز (اليا كازان، 1954) انداخت؛ جايی كه هنگام فيلم‌برداری نخستين نما، قرار بوده اوامری سنت هنگام قدم زدن در كنار مارلون براندو، حالتی از اضطراب و نگرانی در چهره و حركت‌هايش احساس شود. اما بازيگر زن نمی‌توانسته اين حالت را از كار درآورد و برداشت‌ها از نظر كازان غيرقابل قبول بوده. اما مارلون براندو به عنوان يک بازيگر «متدی» پيرو مكتب «اكتورز استوديو» گفته: اين‌بار بگيريد و تا آخر نما هم قطع نكنيد. و بعد اين نابغه بازيگری كلكی به بازيگرش می‌زند. ماجرا از اين قرار بوده كه در همان اوايل نما، طبق فيلم‌نامه اوامری سنت بايد دستكش‌اش را می‌انداخته و براندو آن را برمی‌داشته و به هم‌بازی‌اش می‌داده. اما اين‌بار براندو دستكش را برمی‌دارد ولی آن را به سنت نمی‌دهد و خودش در طول پياده‌روی با دستكش بازی می‌كند. اوامری سنت كه منتظر بوده براندو دستكش را به او پس بدهد، نگران اين تغيير (و به زعم او اشتباه يا تعلل براندو) می‌شود اما چون توصيه شده بوده كه نما تا آخر گرفته شود، ادامه می‌دهد. نتيجه كار، همان بوده كه كازان انتظار داشت! بازيگرش اضطراب و نگرانی مورد نظر او را – به دليلی ديگر- در چهره و حركاتش داشت. حالا حكايت اين اشتباه فنی در نمايش مورد بحث است: حاصل اين نقص فنی در بازی بازيگرش دقيقاً به كار اين نمايش و موقعيت متزلزل اعظم كبيری می‌آمده است!

ماًخذ: روزنامه اعتماد، شماره 2714، یک‌شنبه 9 تیر 1392

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©