فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, May 10, 2013

مردی که مرغش یک پا داشت

فهرست مطالب سال 1388 که در تیر ماه 89 منتشر شد، دکتر پیغام داد (یا خودش مستقیم تماس گرفت) که با من قهر کرده! ای دادبیداد! چه شده؟ ما که سه‌تا از مطالب بلندش را که مدتی به دلیل کمبود جا و تراکم مطالب روز چاپ نشده بود در فضای کافی توی این شماره چاپ کرده بودیم و مقدمه‌ای هم در ستایش استاد در ابتدایش نوشته بودم، پس دلخوری و قهر چرا؟ بیش‌تر کنجکاو بودم علتش را بدانم و البته می‌دانستم که این قهرش دوام نخواهد داشت. می‌شناختمش. اما کنجکاو بودم که بدانم در موردی که آدم انتظار تشکر یا حداقل سکوت دارد، قهر و دلخوری بابت چیست.
دکتر کاوسی همیشه به ما لطف داشت. ما هم به او احترام می‌گذاشتیم. همیشه او را استاد خطاب می‌کردیم و این از سر تعارف نبود. وقتی می‌گفتم ما حاصل زحمت‌های شما هستیم استاد، می‌گفت: «نه، شما حاصل استعداد و تلاش خودتان هستید.» کلاس‌های دکتر در دانشکده هنرهای دراماتیک برای‌مان بسیار جدی بود. برای همه جدی بود؛ آن‌قدر که بعضی از بچه‌های کلاس مثل کلاس دبیر ریاضی سخت‌گیر دوره دبیرستان، از دکتر کاوسی حساب می‌بردند. نحوه حضور و رفتارش، میمیک‌هایش و لحنش، که آمیزه‌ای از وقار یک تحصیل‌کرده فرنگ‌رفته و یک آریستوکرات با پس‌زمینه خانوادگی نظامی بود، ادب و تفرعن را تواًماً القا می‌کرد. بستگی به وضعیت آدم نسبت به او داشت که کدام‌یک از این دو توصیف را انتخاب کند. خیلی‌ها که از او دور بودند توصیف دومی را به کار می‌بردند و بسیاری که نزدیکش می‌شدند اولی را. به هر حال از رفتارش اعتمادبه‌نفسی می‌بارید که حاصل همان زندگی و تربیت خانوادگی و خصوصیات شخصی و ذاتی‌اش بود. توی کلاس، حاضرغایب که می‌کرد و نگاه که به بچه‌ها می‌کرد، بند دل بعضی‌ها که آماده حضور در کلاس دکتر کاوسی نبودند و مشق‌شان را حاضر نکرده بودند پاره می‌شد. هیچ کتابی را به عنوان کتاب درسی قبول نداشت. در واقع آن زمان کتابی هم برای موضوع کلاس او نبود. در زمینه تاریخ سینما فقط کتاب آرتور نایت در آن زمان به فارسی منتشر شده بود که دکتر به ترجمه نجف دریابندری کلی ایراد داشت و آدم جراًت نمی‌کرد اسم این کتاب را جلویش بیاورد. می‌گفت دریابندری اهل سینما نیست و اسم‌ها را نمی‌شناسد.. آن قدر به تلفظ و املای درست اسم‌ها و دقیق بودن ترجمه نام فیلم‌ها حساسیت داشت که کافی بود چندتا از این جور غلط‌ها در متنی که حرف و ایده‌ای شنیدنی و نثر درست و روانی هم داشت ببیند و عصبانی شود و پشیزی برای آن نوشته یا ترجمه ارزش قائل نباشد. قضیه «سگ‌ماهی هفتم» به جای مهر هفتم برگمان در ترجمه دریابندری از تاریخ سینمای آرتور نایت را دکتر کاوسی بارها تکرار و آن را تبدیل به چماقی علیه این ترجمه کرد. و از این جور ایرادگیری‌ها فراوان در کارنامه‌اش دارد. مثل برخی از بقیه استادها جزوه و پلی‌کپی هم نمی‌داد. مطلقاً. می‌گفت همین جوری که من توی کلاس حرف می‌زنم هر کس دلش می‌خواهد یادداشت بردارد. من هم مثل بعضی از دانشجوها تند و تند یادداشت برمی‌داشتم که آخر ترم باید کپی‌شان را همان جور شلوغ و نامرتب بدهم به چند همکلاسی تنبل. کلاس‌های دکتر پر از آموختنی بود، به شرط این که آدم ساکت می‌ماند و گوش می‌کرد یا با دکتر همراهی می‌کرد. اگر دانشجویی آن قدر جسارت و اعتمادبه‌نفس داشت که حتی در زمینه کوچکی با او مخالفت می‌کرد به طرز قاطعی سر جایش نشانده می‌شد!
... باری، آن دفعه در پیش‌بینی علت قهر دکتر ذهنم به همه جا رفت (از جمله غلطی از نوع غلط‌هایی که او به آن حساسیت داشت و هرچه بود آن را دلیل قانع‌کننده‌ای برای قهر نمی‌دانستم و حداکثر انتظارم دلخوری و گلایه بود) جز دلیل واقعی‌اش. جهانبخش نورایی و عباس یاری واسطه شدند و قراری گذاشتند با دکتر که برویم به خانه‌اش و آن‌جا بفهمیم قضیه چیست و ما را آشتی بدهند. همه به نتیجه این دیدار امیدوار بودیم چون دکتر را خوب می‌شناختیم و می‌دانستیم دلیلش یکی از همین دل‌گیری‌ها و سوءتفاهم‌های آشنا بر اساس انتظارها و دل‌نازکی‌های پیرانه‌سری است. در خانه دکتر کاوسی، نورایی و یاری ابتدا مثل همیشه با دکتر روبوسی کردند و من که به طرفش رفتم، دستش و خودش را پس کشید و خیلی جدی اما بدون اخم گفت: «نه. من با شما قهرم.» گفتم: «عیبی ندارد آقای دکتر. ولی شما هنوز استادم هستید و دوست‌تان دارم و آمده‌ام حرف‌تان را بشنوم.»
همه نشستیم و پس از ادامه چاق‌سلامتی‌های معمول و صرف چای و میوه و شیرینی، موضوع اصلی را پیش کشیدم. دیدم دکتر با تجهیزات کافی خودش را برای این جلسه آماده کرده است. همان شماره فهرست مطالب سال 1388 را با چند کتاب و مجله خارجی روی میز کوچک مقابلش گذاشته بود با چندتا کاغذِ نشانه لای هر کدام. با توضیحاتی که داد، معلوم شد عمده دلخوری‌اش بابت سه نکته از مقدمه‌ای بود که روی مطالبش نوشته بودم؛ یکی این بود: «... مثل تذکر چندباره درباره این که ویکتور هوگو درست نیست و اوگو درست است و h در زبان فرانسه چه‌گونه خوانده می‌شود.» می‌گفت در این جمله ریشخندی نسبت به او وجود دارد و من اصرار داشتم که این را برای تاًکید بر حساسیت و دقت او در تلفظ درست کلمات نوشته‌ام. واقعیتش هم این است که اگر احساس دکتر کاوسی روی زبان فرانسه را بتوان «حساسیت» توصیف کرد، روی خود فرانسه که تعصب داشت. گویا این علاقه و تعصب را پیش از سفرش به آن سرزمین هم داشت و اصلاً به همین دلیل آن‌جا را برای تحصیل انتخاب کرد. تعصب و علاقه‌اش در حدی بود که وقتی چند سال پیش در برنامه بزرگداشتش که مجله «بخارا» در خانه هنرمندان برگزار کرد، چون می‌دانست سفیر فرانسه هم به مجلس دعوت شده، سخنرانی‌اش را فقط به خاطر همان یک نفر، به زبان فرانسه خواند. واقعاً خواند. یعنی این جور نبود که لااقل حرفش را به آن زبان بگوید. به قدری موضوع برایش جدی بود که از پیش نطقی به زبان فرانسه آماده کرد و نوشت و بعد خیلی رسمی آن را روی صحنه، مستقیم خطاب به سفیر خواند. انگار که آن مجلس نه در بزرگداشت دکتر کاوسی، بلکه در تجلیل از فرانسه و سفیرش است، و حاضران در آن سالن هم فقط دکتر کاوسی و سفیر فرانسه هستند و حضور دیگران هیچ اهمیتی ندارد. دکتر کاوسی یک بار، همین دو سال پیش در مطلبی در شماره 426، ویژه بهار ماهنامه «فیلم» (نیمه اردیبهشت 1390) در آغاز خاطراتی که شرح سفرش در جوانی به فرانسه از طریق لبنان و دریای مدیترانه به بندر مارسی بود، از این علاقه‌اش به فرانسه از کودکی به تفضیل نوشته بود. اما این مطلب که در سه صفحه آن شماره چاپ شد یک نسخه بسیار طولانی‌تر هم داشت که دکتر ابتدا آن را برای چاپ داده بود و اگر چاپ می‌شد به اندازه هفت صفحه مجله بود. بعد وقتی مطلب تایپ شد و برای غلط‌گیری به خانه‌اش فرستادیم، یادم نیست چه نکته و سؤالی را با او در میان گذاشتم که گفت یک نسخه کوتاه‌تر از آن مطلب را آماده می‌کند و می‌فرستد. هرچند که از صرفه‌جویی چهار صفحه مجله استقبال کردم اما به نظرم توضیحات دقیق دکتر در این سفرنامه بسیار جذاب و خواندنی، و درباره خودش خیلی راه‌گشا و گویا بود. فقط به همین جمله آغاز آن نوشته چاپ‌نشده دقت کنید: «در راز خلقت اگر به «تناسخ» که غربیان Reincarnation می‌گویند باور بداریم و خرافه‌اش ندانیم، پندار من چنین است: آیا به هنگام جان گرفتن، روح یک فرانسویِ معلم و شاعر و متقی در جسم من حلول کرده است؟!» خب چه توضیحی از این گویاتر؟
حتماً یادتان هست که در بسیاری از نوشته‌هایش اگر خاطره‌ای مرتبط با موضوع داشت که جایی از آن به فرانسه مربوط می‌شد و خودش هم در گوشه‌ای از آن حضور داشت یا می‌شد آن را به خاطره‌ای از خودش مربوط کند، سعی می‌کرد با تاًکید فراوان قسمت‌های فرانسوی‌اش را به‌دقت و مشروح شرح بدهد؛ حتی در حد نشانی دادن از جزییات مکان‌ها و آدم‌ها. شاید نوعی باور به همان تناسخ بود که باعث شد یکی از سال‌هایی که باز به مناسبت سالگرد آغاز سینما (نمایش فیلم توسط برادران لومیر در گران هتل واقع در بولوار کاپوسین پاریس) مطلبی برای مجله نوشت، اسب خیال را در مرغزار تخیل به تاخت درآورد و آن روز را به روایت خودش در نقش یک پاریسی که در مجلس نمایش برادران لومیر شرکت داشته شرح داد. حتی به نظر می‌رسد سینما و تاریخش و رسمیت داشتن مبداً سینما در آن روز فقط به دلیل آغازش از پاریس آن قدر برای دکتر کاوسی عزیز و محترم بود. مثلاً اگر این اتفاق در لندن یا نیویورک می‌افتاد او چنین احساسی نسبت به آن نداشت. از طرفی اصلاً بعضی از موضوع‌ها فقط به دلیل این که خاطره‌ای از آن‌ها داشت برایش جالب بود و داوطلب نوشتن درباره‌شان می‌شد و خاطره خودش محور و مرکز این نوشته‌ها بود. این خاطره‌ها – در ارتباط با بزرگان سینما – خب اغلب در خارج از ایران و طبعاً بیش‌ترش در فرانسه بود و آن‌هایی هم که در ایران بود بیش‌ترش به فرانسه و زبان فرانسوی مربوط می‌شد. مثل همین خاطره‌ای که از چند هفته پیش روی سایت مجله گذاشته شده و ماجرای سفر ویلیام وایلر و همسرش به تهران در سال 1352 است که ارتباطش با وایلر به عنوان یک فیلم‌ساز آمریکایی این بود که وایلر اصالتاً فرانسوی بوده و می‌توانسته با او به زبان فرانسه حرف بزند که در نگارش این خاطره هم جا به جا این فرانسوی حرف زدن وایلر و ترجمه حرف‌های او برای دیگران اشاره شده است. علاقه دکتر به فرانسه و تسلطش به زبان این کشور چنان بود که اشتیاق داشت در هر فرصت و مناسبتی آن را ابراز کند و به این زبان حرف بزند.
... نکته دومی که توی آن مقدمه من باعث دلخوری دکتر شده بود، این بود که نوشته بودم دیدگاه دکتر کاوسی «دوست‌داران و مخالفانی دارد»؛ و او می‌پرسید که این مخالفان چه کسانی هستند؟ مخالفت‌شان را اعلام کنند تا من جواب‌شان را بدهم (و در واقع وقتی عصبانی و جدی می‌شد می‌گفت: «... تا توی دهن‌شان بزنم!»). این را دیگر هیچ‌جوری حدس نمی‌زدم. خب هر آدم بزرگ و مهمی بجز دوست‌دارانش به هر حال مخالفانی دارد و در این مورد که نیازی به توضیح نیست. اما دکتر کاوسی با آن همه اعتمادبه‌نفس هیچ مخالفتی را نمی‌خواست بی‌جواب بگذارد. جواب‌هایش هم همیشه تند و نیش‌دار و تواًم با کنایه و گاهی تحقیر بود. زنده‌یاد رسول ملاقلی‌پور یک بار توی یکی از برنامه‌های «شب منتقدان» که ماهنامه فیلم در سال‌های ابتدای دهه 1370 در سینما آزادی برگزار می‌کرد، خاطره‌ای از دکتر کاوسی تعریف کرد که در زمان سربازی روزی توی خیابان دکتر را دیده و بابت نقدش به قیصر از او گلایه کرده. «دکتر کاوسی از من پرسید: تو سربازی؟ لباس سربازی هم تنم بود؛ گفتم بله. گفت: برو پادگان نگهبانی‌تو بده!» یعنی این غلط‌ها به تو نیامده! یا یک همچو مفهومی.
کارنامه کاوسی پر از پاسخ‌گویی‌های دندان‌شکن است. زبان و قلمی تیز و نیش‌دار داشت و آن‌چه در ذهنش بود بی‌ملاحظه بر زبان و قلم جاری می‌کرد. نوشته‌های تندوتیز او درباره فیلم‌های اسماعیل کوشان و ساموئل خاچیکیان و فرخ غفاری و مسعود کیمیایی در سال‌های دور و هم‌چنین بیضایی و مهرجویی و حاتمی در ماهنامه «فیلم»، و هم‌چنین جدال‌های قلمی او با هژیر داریوش و غفاری و دریابندری و خیلی‌های دیگر از یادها نرفته است. (جالب است که هویت و شخصیت دکتر کاوسی چنان جاافتاده و بی‌تغییر به نظر می‌رسید که لااقل در این بیست‌وپنج‌شش سالی که در ماهنامه «فیلم» می‌نوشت، و این طولانی‌ترین دوره همکاری او با یک نشریه بود، هیچ‌کس – فیلم‌ساز و غیرفیلم‌ساز – درصدد برنیامد که پیرامون مطلبی به او پاسخ بدهد یا در واقع با دکتر سرشاخ شود. معدود اشاره‌های تقریباً انتقادی به برخی از نوشته‌هایش آن قدر محتاطانه بود، یا آن قدر خودم زهرش را می‌گرفتم تا باعث واکنش تند او نشود!). دکتر کاوسی به تعبیر این سال‌ها انسانی کنشمند بود و در برابر هرچه به حیطه علاقه‌هایش مربوط می‌شد واکنش نشان می‌داد. در این ده سال اخیر که کم‌تر از خانه بیرون می‌آمد اما اگر کتاب و مجله‌ای به دستش می‌رسید و با نکته‌ای در آن موافق نبود، تماس می‌گرفت و یا به عنوان واکنشی فردی و خصوصی نظر مخالفش را می‌گفت یا وعده می‌داد که به‌زودی مطلبی در پاسخ به آن خواهد نوشت. به‌ندرت به یاد می‌آورم که بر اساس سفارشی مطلبی بنویسد. و اصلاً یادم نمی‌آید جز یک مورد در جریان مناسبت صد سالگی سینمای جهان، سفارش نوشتن مطلبی را به او داده باشیم. همیشه موضوع مطالبش را خودش انتخاب می‌کرد. کاری هم به مناسبت‌ها یا اتفاق‌های روز نداشت؛ گرچه ممکن بود یک اتفاق روز انگیزه نوشتن مطلبی در او به وجود بیاورد، یا اشاره‌ای به واقعه‌ای تاریخی در یک برنامه تلویزیونی یا مقاله روزنامه‌ای.
نوشته‌های تاریخی دکتر کاوسی که با بهانه‌ای سینمایی شکل می‌گرفت و گاهی از سینما دور می‌شد و تاریخ در آن اهمیت می‌یافت، به دلیل غنای اطلاعات در آن‌ها دوست‌دارانی داشت و کم‌تر واکنش و جنجالی برمی‌انگیخت. مطالب او پر از پانویس‌های پرنکته و آموزنده بود. این دسته از نوشته‌ها اگر هم در اندک کسانی حساسیتی برمی‌انگیخت، دو دلیل عمده داشت. دلیل اول ارجاع‌هایی بود که به خودش داشت و دلیل دوم نثر آن‌ها بود که گاهی درک مطالب را سخت می‌کرد. گاهی جمله‌ها آن قدر طولانی بود که ارتباط ابتدا و انتهایش گم می‌شد و ضمناً اصرار او در ثبت املای ناآشنا و ناماًنوس و متفاوت اسم‌ها اعم از اشخاص (مثل ناپولئون) و فیلم‌ها (مثل شهروند کین) حرص بعضی‌ها را درمی‌آورد. من در ویرایش مطالب دکتر کاوسی به املای او در ثبت این نام‌ها دست نمی‌زدم و بر خلاف مطالب دیگران سعی نمی‌کردم اسم‌ها را با سایر مطالب مجله یک‌دست کنم. استدلال‌مان هم این بود که این جور نوشتن اسم‌ها جزو روحیه و شخصیت دکتر است و او شخصیتی مستقل از ماهنامه «فیلم» دارد که پیش از آن هویت خود را یافته و شکل‌گرفته و ما نمی‌توانیم تاًثیری در آن بگذاریم. راستش آن اوایل چندبار در مطالبش بعضی از اسم‌ها را تغییر دادم که اعتراض یا گلایه و از کار خودش دفاع کرد که دیگر رها کردم و خواننده‌ها هم که درک کردند چرا ثبت بعضی از اسم‌ها در مطالب او با ثبت و املای همان اسم‌ها در مطالب دیگر مجله فرق دارد، اعتراض و پرسشی نمی‌کنند. در زمینه‌های دیگر هم سعی می‌کردم حداکثر – و با احتیاط – با افزودن یا حذف کلمه‌ای یا علامتی، مشکل جمله‌های طولانی یا مبهم را حل کنم. او در زمینه ادبیات فارسی هم یک پا مدعی بود. با این حال گاهی از درک جمله و عبارتی در نوشته‌اش عاجز می‌شدم؛ زیرش خط می‌کشیدم و چند علامت سؤال در آخرش می‌گذاشتم تا دکتر هنگام غلط‌گیری نهایی، خودش رفع ابهام کند. اغلب وقتی نسخه غلط‌گیری‌شده‌اش را پس می‌فرستاد در حاشیه مطلب پرینت‌شده پر از توضیح و در واقع پاسخ به علامت‌های سؤالی بود که در لابه‌لای نوشته‌اش گذاشته بودم. با اغلب تغییراتی که داده بودم (که گاهی – یواشکی و محتاطانه – شامل تغییر بعضی از اسم‌ها و عبارت‌ها و جمله‌های به نظرم قابل‌حذف هم بود!) با سکوتش موافقت می‌کرد اما در مواردی هم آن تغییر را به شکل اولش برمی‌گرداند و توضیحی درباره خطای من و محق بودن خودش و بی‌سوادی کسانی که از آن خیالات می‌کنند در همان حاشیه می‌نوشت!
نکته مهم این بود که دکتر کاوسی در همین دهه‌های پایان زندگی‌اش هم مثل یک جوان شوق و ذوق نوشتن و چاپ شدن نوشته‌هایش را داشت. حتی به نظرم از جوان‌ها هم مشتاق‌تر و باهیجان‌تر بود؛ آن هم در چهارمین و پنجمین و ششمین دهه نوشتن که معمولاً کم‌تر کسی تا این سن‌وسال چنین تداومی در کارش دارد؛ همان طوری که هیچ‌کدام از هم‌دوره‌ای‌های دکتر کاوسی نوشتن در زمینه سینما را مانند او ادامه ندادند و از این حیث، او قطعاً در تاریخ ادبیات سینمایی ایران وجودی یگانه است. حتی از چهارده سال پیش (آن هم درهمین روزهای پیش از عید) که دچار سکته مغزی شد، با این که دیگر دست‌هایش توان سابق را نداشت و در این سال‌های آخر بی‌رمق‌تر و لرزان‌تر شده بود، باز هم می‌نوشت؛ با همان شوق جوانانه. و عجیب آن که مطالب طولانی هم می‌نوشت.
این همه مداومت و دقت و حوصله را در کم‌تر جوانی سراغ دارم. نگاهی به نوشته‌هایش که بیندازید متوجه می‌شوید حتی رونویسی این مطالب هم برای کسی که سکته مغزی کرده و دستش کاملاً به فرمانش نیست چه کار طاقت‌فرسایی است. اغلب روی مطالبی که می‌نوشت یادداشت کوتاهی هم برای من می‌گذاشت درباره نکته‌ای از آن مطلب (مثلاً چه عکسی استفاده شود یا فرستادن نسخه تایپ‌شده برای غلط‌گیری او فراموش نشود) که همه آن‌ها را نگه داشته‌ام. در برخی از این یادداشت‌ها گاهی اشاره‌ای هم به لرزش و زوال قوت دستش می‌کرد و عذرخواهی بابت ناخوانا شدن دست‌خط‌اش به این دلیل. هر وقت که نوشتن مطلبی را شروع می‌کرد، اولش تماس می‌گرفت و مژده می‌داد که مشغول شده. یکی‌دو روز بعد زنگ می‌زد و می‌گفت به میانه مطلب رسیده. و وعده می‌داد که کی نوشتنش تمام می‌شود و مثلاً می‌توانیم صبح پس‌فردا پیک بفرستیم به خانه‌اش که مطلب را بگیرد. یک ساعت پس از این که پیک می‌رفت و مطلب را می‌گرفت زنگ می‌زد که: «مطلب رسید؟» بله آقای دکتر. «خواندی؟» هنوز نه آقای دکتر. همین الان رسیده. یا: دادم تایپ بشود تا روی کامپیوتر بخوانم. چند ساعت بعد یا فردا: «خواندی؟ نظرت چیست؟» عین جوانی که تازه نوشتن را در نشریه‌ای شروع کرده پیگیر و مشتاق بود. می‌گفتم: «دست شما درد نکند آقای دکتر. خسته نباشید. مثل همیشه عالی بود. افتخار دادید.» و گاهی صحبتی درباره نکته‌ای از مطلبش می‌شد یا به پرسشی در همان زمینه که مطرح کرده بودم با حوصله جواب می‌داد. می‌گفت: «منتی نیست. "فیلم" مجله خودم است.» جدا از دریای معلومات تاریخی‌اش – سینما و غیر سینما – حافظه حیرت‌انگیزی داشت. حتی پس از سکته هم با وجود تحلیل رفتن جسمش و ناتوانی اندام‌ها، ذهن وحافظه شفافش برق می‌زد. با دوستان – بهزاد رحیمیان، عباس یاری، جهانبخش نورایی، حمیدرضا صدر، عزیز ساعتی، احسان خوش‌بخت... – که به دیدارش می‌رفتیم گاهی خطاهای تاریخی ما را هم فوری تصحیح می‌کرد و به‌ندرت پیش می‌آمد که مثل ما برای به خاطر آوردن اسمی یا نکته‌ای تاریخی به مغزش فشار بیاورد. این موضوع همیشه مایه تعجب و تحسین ما بود... (راستی، دکتر علاقه زیادی به استفاده از سه نقطه و ویرگول در مطالبش داشت و هر جا که ما به عنوان یک فاصله‌گذاری و نشانه و پاساژ و پاگرد یک سطر فاصله می‌گذاریم، او در دست‌نویس‌اش می‌نوشت «دو سطر فاصله». نمی‌دانم چرا. البته من اغلب این دو سطرها را تبدیل به یک سطر می‌کردم و دکتر هم هیچ‌وقت اعتراضی نمی‌کرد. اما در مطلب بعدی باز هم می‌نوشت: دو سطر فاصله.). پس از غلط‌گیری اولیه خودمان باید حتماً نسخه دوم را می‌فرستادیم به خانه‌اش تا خودش هم با وسواس غلط‌گیری و ابهام‌ها را رفع کند. همه این مراحل را هم با وسواس و علاقه پیگیری می‌کرد: غلط‌گیری شد؟ بفرستید. رسید. فردا بفرستید مطلب را بگیرند. رسید؟ تصحیحات را دیدی؟... و آن قدر منصف و حرفه‌ای بود که بر خلاف جوان‌ترها نه بابت دیر چاپ شدن مطالبش گلایه و اعتراضی می‌کرد (اشکالی نداره. هر وقت تونستید چاپ کنید. دیر نمی‌شه.) و نه در این سال‌ها حتی یک بار با او بحثی یا حتی اشاره و پرسشی درباره میزان حق‌التحریر پیش آمد. مطلقاً. مجله هم که چاپ می‌شد باید فوری با پیک برایش می‌فرستادیم تا چاپ‌شده مطلبش را زودتر ببیند. طاقت نداشت که صبر کند تا مجله با پست به دستش برسد.
اما سومین نکته مایه دلخوری دکتر مربوط به اشاره‌ام در آن مقدمه به نکته‌‎ای تاریخی در مطلبش پیرامون فیلم کاتین بود که آندری وایدا بر اساس واقعه‌ای تاریخی در سال 1940 و در جریان جنگ جهانی دوم ساخته است. راستش همان زمانی که دکتر آن مطلب را داد، با او صحبت کردم که بر اساس اسناد و مدارک جدید، خود روس‌ها هم اعتراف کرده‌اند که کشتار نظامیان لهستان در جنگل کاتین در اوکراین کار روس‌ها بوده نه آلمانی‌ها، و حتی لخ کازینسکی رییس‌جمهور لهستان که سال 2010 برای شرکت در مراسم هفتادمین سالگرد آن واقعه راهی اوکراین بود هواپیمایش سقوط کرد و او و همراهانش کشته شدند. اما دکتر زیر بار نرفت و من هم طبق معمول اصرار نکردم. مساًله این بود که در سال‌های آخر، گوش‌های دکتر هم ضعیف شده بود و هنگام مکالمه، خیلی از حرف‌های طرف مقابل را نمی‌شنید و به‌خصوص در مواردی که خودش به دلیلی تماس می‌گرفت، نکته‌هایی را از پیش برای گفتن آماده کرده بود که همان‌ها را می‌گفت و چندان در بند پاسخ‌های مخاطب نبود، چون اغلب آن‌ها را نمی‌شنید. به همین دلیل مکالمه با او دشوار و به‌خصوص جدل با دکتر ناممکن می‌شد. بنابراین ناچار می‌شدم تمکین و رها کنم. چاپ مطلب به دلیل همان قضیه مغایرت تاریخی معوق ماند، تا این که به این نتیجه رسیدیم آن را همراه دو مطلب دیگر دکتر در مجموعه‌ای در شماره فهرست مطالب چاپ کنیم و البته در مقدمه به همین قضیه هم اشاره بشود.
دکتر کتاب‌ها و مجله‌های قدیمی علامت‌گذاری‌شده روی میز کوچک مقابلش را برداشت و یکی از آن‌ها را باز کرد و با نشان دادن عکس‌ها و اسناد و مطالبی در آن، تاًکید کرد که کشتار نظامیان لهستانی کار نازی‌ها بوده و من همان توضیحات گذشته را تکرار کردم. شرح یکی از عکس‌ها را نشان داد و گفت: «اگر زبان فرانسه بلد باشی این‌جا نوشته که...» و من تکرار کردم که این‌ها همان اسناد قدیمی است که ماجرا را متوجه آلمانی‌ها می‌کرد و در واقع روس‌ها برای نشان دادن وحشیگری نازی‌ها آن کشتار را انجام دادند و برای تبلیغات، آن جور صحنه‌سازی کردند و پس از فروپاشی شوروی هم به این قضیه اعتراف و عذرخواهی کردند. اما دکتر چنان به آن مدارک قدیمی خودش – شاید چون به زبان فرانسه بودند – دل‌بسته و معتقد بود که هیچ استدلالی را نمی‌پذیرفت. من و دوستان همراه هم بحث را ادامه ندادیم. می‌دانستم که برای دکتر کاوسی، تاریخ و واقعیت شاید حتی از خود سینما هم مهم‌تر است و البته در این مورد، او برای استناد به واقعیتی تاریخی، به شواهدی قدیمی اتکا کرده بود. با این حال معمولاً ارزیابی او از فیلم‌ها در مطالبی که قطعاً یا با مسامحه می‌توان عنوان نقد بر آن‌ها گذاشت، متکی بر «واقعیت» بود. واقعیت به عنوان معیار ارزیابی فیلم. چه در مورد فیلم‌های تاریخی و چه غیرتاریخی. ایراد او به دلشدگان (در مورد تاریخ) و سارا و باشو (در مورد واقعیت روزمره) در یاد خیلی‌ها مانده؛ قضیه سفته در سارا و واکنش نایی در برابر رنگ باشو یا انواع موارد مشابه فقط چندتا از نمونه‌های نشان‌دهنده نوع نگاه دکتر کاوسی به سینما بود. البته نه به این معنا که دکتر با فانتزی میانه‌ای نداشت؛ اما در فیلم‌های واقع‌نما، واقعیت مورد قبول او تنها معیارش برای ارزیابی فیلم‌ها بود و دست‌کاری فیلم‌سازان در واقعیت را که طی دهه‌های اخیر در سینما رایج شده نمی‌پسندید و قطعاً – مثلاً «تحریفی» که تارانتینو در فیلم حرام‌زاده‌های بی‌آبرو در روایت چگونگی مرگ هیتلر کرده بود – از نظر او محکوم بود.
اما فارغ از این که نوع سینمایی که دکتر کاوسی دوست داشت و ترویج می‌کرد بپسندیم یا نپسندیم، او حتی فقط به دلیل مخالفتش با جریان رایج سینمای تجارتی روزگارش و ساختن آن اصطلاح معروف و کوبنده «فیلمفارسی» نقشی تاریخی در سینمای ایران دارد. او مظهر مبارزه با ابتذال و سرهم‌بندی و سخافت و سهل‌انگاری در سینمای ایران بود؛ هرچند که سینمای مورد علاقه‌اش و اصلاً الگوی مورد پسندش از سینمای مطلوب، تناسبی با جامعه و فرهنگ ایرانی نداشت. دو فیلم از هر جهت ناکامی که ساخت، و حتی موفق نبودن مستندهایش، این را نشان می‌دهد. مردی که واقعیت محکش بود، به واقعیت جامعه‌اش توجهی نکرد اما نخبه‌گرایی‌اش، گیریم تخیلی، معیار و الگویی شد برای خیلی‌ها. بسیار بودند و هستند که سلیقه سینمایی دکتر کاوسی را نمی‌پسندیدند اما سخت‌گیری و نخبه‌گرایی و کوتاه نیامدنش را تحسین می‌کردند. «سینمای فارسی» تا سال‌ها در وحشت واکنش‌های دکتر کاوسی به ابتذال و آسان‌گیری دامن‌گیرش بود. و همین، نقش کمی نبود. انگار به عنوان یک داروغه فرهنگی وظیفه داشت با هر ناهنجاری در سینما مبارزه و به آن اعتراض کند. از همین رو دشمنان فراوان داشت.
به احترام همین نقش تاریخی و عاشقانه‌اش، کلنجار و بحث جایز نبود. گفتم آن اشاره به قضیه کاتین در آن مقدمه فقط توجه دادن خواننده به یک روایت دیگر در مورد این ماجرا بود، وگرنه که فرمایش شما هم متین و محترم است. و عذرخواهی کردم. آخرِ آن مجلس، خوش و خرم، دست دادیم و روبوسی کردیم و ماجرا ختم به خیر شد. موقع خداحافظی و رفتن، قول نوشتن چندتا مطلب دیگر را هم داد. 

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©