فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, April 19, 2013

گاف بزرگ

آرگو
کارگردان: بن افلک
نویسنده فیلم‌نامه: کریس تریو
مدیر فیلم‌برداری: رودریگو پری‌یتو
تدوین: ویلیام گلدنبرگ
موسیقی: الکساندر دسپلا
بازیگران: بن افلک، جان گودمن، آلن آرکین، برایان کرانستون، تیت دوناوان، ویکتور گاربر، روی کوچران
تهیه‌کننده: بن افلک، جرج کلونی، گرانت هسلوف
محصول آمریکا، 2012
120 دقیقه
در 13 آبان 1358 و هم‌زمان با تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان ایرانی، شش تن از کارمندان سفارت از مهلکه فرار می‌کنند و در منزل سفیر کانادا پنهان می‌شوند. دولت و سازمان‌های امنیتی آمریکا هیچ روشی را برای خارج کردن این 6 نفر از خاک ایران عملی نمی‌دانند تا آن که تونی مندز یکی از افسران سیا ایده‌ای دور از ذهن را مطرح می‌کند: مامورین سیا در پوشش عوامل تولید یک فیلم علمی - تخیلی کانادایی وارد ایران شوند و با ایجاد هویت جعلی برای این شش کارمند سفارت، آن‌ها را به‌عنوان عوامل پشت صحنه‌ همراه با خود از ایران خارج کنند...

وقتی جک نیکلسن روی صحنه مراسم اسکار آمد و گفت که – برای اولین بار – قرار است کاندیداهای دریافت جایزه بهترین فیلم و برنده نهایی را «بانوی اول آمریکا» اعلام کند و ارتباط مستقیم با کاخ سفید برقرار شد، زیاد سخت نبود که بشود حدس زد اسم آرگو از توی پاکت میشل اوباما بیرون می‌آید. تا پیش از آن، اندک تردیدی هم اگر وجود داشت، لحظه‌هایی بعد با یک تصمیم و اجرای جهان‌سومی برطرف شد! این همه بی‌تدبیری و بی‌سیاستی اسکار و هالیوود و کاخ سفید عجیب بود. سینمای آمریکا همیشه به القای غیرمستقیم پیام‌هایش مشهور بوده و آکادمی هم همیشه تلاش داشته لااقل وانمود کند که ملاحظات غیرسینمایی از هر نوعش در اسکار راهی ندارد. حالا فیلمی تبلیغاتی با ساختاری بسیار معمولی و ارزش‌های سینمایی زیر متوسط، ناگهان از قوطی کاخ سفید بیرون می‌آید و همه رشته‌های اسکار و هالیوود را پنبه می‌کند و آدم درمی‌ماند که چنین فیلم صریح و کم‌مایه‌ای آیا ارزش این سرمایه‌گذاری را داشت؟ عجیب آن است که طی همین چهارپنج دهه گذشته فیلم‌های آمریکایی بسیاری ساخته شده‌اند که قطب منفی ماجرا از زمره دشمنان آمریکا – از روس و چین گرفته تا چپ‌های این سو و آن سوی دنیا – بوده‌اند اما کاخ سفید با این صراحت نیامده در اسکار دخالت کند و آکادمی هم این قدر گل‌درشت رفتار نکرده است. در دنیای هنر و سیاست – هر دو – برخی خطاها و سوتی‌ها چنان تاوانی دارد که سال‌ها طول می‌کشد تا جبران شود. اسکار که البته همیشه ویترین و منادی صنعت سرگرمی بوده و نه مدافع سینمای هنری، اما همین میزان اعتباری را که در زمینه توجه به استانداردهای فنی و هنری، پاکیزگی‌های حرفه‌ای و در مواردی (به‌خصوص فیلم‌های غیرآمریکایی) تحسین فیلم‌های هنری و تجلیل از برخی از سینماگران هنرمند سینمای جهان داشته، ناگهان نادیده گرفته و به بخش مثبت و معتبر کارنامه 85 ساله‌اش چوب حراج زده است. البته چنین خطای بزرگی به معنای نفی ارزش‌های همه فیلم‌های بزرگ و سینماگران برجسته‌ای که در این چند دهه اسکار گرفته‌اند نیست، اما حالا اسکار باید سال‌ها تلاش کند تا آرگو از یادها برود.
بازتاب‌های منفی اسکار آرگو فقط در ایران و میان ایرانیان نبود. تا آن‌جا که به بحث «واقعیت» مربوط می‌شد، هم کانادایی‌های دخیل در ماجرا اعتراض کردند و هم انگلیسی‌ها و هم برخی از خود آمریکایی‌ها ایراد گرفته‌اند، هر کدام از دیدگاه خودشان. به هر حال وقتی بحث از استفاده از یک رویداد مشخص سیاسی و تاریخی برای نوشتن فیلم‌نامه و ساخت فیلمی هست، همیشه مهم‌ترین دعوا و ادعا تطبیق داستان با «واقعیت» است؛ هر کس هم روایت و تفسیر خودش را از آن واقعیت دارد. ایرانی‌ها یک جور، آمریکایی‌ها و کانادایی‌ها و انگلیسی‌ها جور دیگر. بنابراین فیلم‌سازی که سراغ چنین موضوع جنجالی و مناقشه‌انگیزی می‌رود باید هم منتظر چنین بازتاب‌هایی باشد و کسی گوشش بدهکار استدلال‌هایی از نوع «این فیلمی بر اساس داستانی واقعی است، نه یک داستان واقعی» نیست. در چنین موقعیت‌هایی، چه آن‌هایی که در متن و حاشیه ماجرا بوده‌اند و چه شاهد و ناظر آن، به دنبال تطبیق وقایع داستان با «واقعیت» به روایت خودشان هستند. کمااین که بجز کانادایی‌ها، یک طیف از نزدیک‌ترین آدم‌های درگیر ماجراها - «دانشجویان پیرو خط امام» - هم با دیدن آرگو اعلام کردند که فیلم، واقعیت ماجرا را تحریف کرده است.
اما اگر این فرض نزدیک به یقین را بپذیریم که هر کس بسته به علایق و منافع و دیدگاه و تعلقش به یک سوی ماجرا واقعیت را روایت و بر این اساس موضع‌گیری می‌کند، از دیدگاه سینمایی و با فرض پذیرفتن استدلال بن افلک هم آرگو فیلمی نازل است. ممکن است سازندگان فیلم، این اعتراض ایرانیان به «تصویر خشنی» که از آن‌ها در فیلم ارائه داده رد کنند. به هر حال آرگو در مقایسه با نمونه‌های رادیکال‌تر و مغرض‌تری مثل بدون دخترم هرگز، از این حیث نگاه ملایم‌تری دارد اما در این دوره و زمانه همین هم می‌تواند موجب رنجش و سوءتفاهم شود. استدلال سینمایی در این مورد این است که خب این یک تریلر سیاسی در مورد گروهی است که در سرزمینی بیگانه به خطر افتاده‌اند و نه فیلمی در مورد «یک ملت مهمان‌نواز با پیشینه فرهنگی غنی» و انواع توصیف‌های مثبتی که می‌شود از ایران و ایرانی کرد. منطق سینمایی می‌گوید که نمی‌شود بر خلاف اصول درام، وضعیت و آدم‌هایی گل و بلبل هم نشان داد تا تعادل برقرار شود و تماشاگر بفهمد که در این سرزمین آدم‌هایی جور دیگر هم هستند. توی یک فیلم هارور نمی‌شود صحنه شاعرانه یا کمدی گنجاند. اما منطق درام یک چیز است و معادلات سیاسی و روان‌شناسی و اجتماعی چیز دیگر. در شرایطی که حتی اگر فیلمی که داستانش در جزیره‌ای با آدم‌هایی از ملیت‌های مختلف می‌گذرد، هر آدمی از نظر اکثر تماشاگران نماینده کل آن ملت تعبیر می‌شوند، فیلمی که در داستانش این همه ایرانی را در جغرافیای ایران نشان می‌دهد، خوراک آماده‌ای است برای تفسیر آشنای «توهین به یک ملت». اگر فیلم‌سازی این روان‌شناسی تماشاگر را نداند که خیلی پرت است.
اما از حیث اجرای سینمایی، برخی معتقدند که آرگو «فضای ایران اوایل انقلاب را خوب از کار درآورده». جدا از نکته‌بین‌هایی که مو را از ماست کشیده‌اند و گاف‌هایی مثل پژوی 405 به عنوان تاکسی‌های آن زمان را در صحنه‌های فیلم کشف کرده‌اند، نباید از یاد برد که با فرض پذیرفتن چنین امتیازی، کارگردان هیچ شق‌القمری نکرده، زیرا سینمای آمریکا در این زمینه به شیوه‌ای صنعتی عمل می‌کند؛ متخصصانی دارد که با استفاده از فیلم و عکس و انواع سند، با صرف پول هر جور لوکیشنی که تصور کنید را در کشوری دیگر یا حتی خود آمریکا می‌سازد و حالا که فناوری دیجیتال هم به کمک بقیه صنعتگران می‌آید و یا کم‌وکسری‌ها را جبران می‌کند و یا اصلاً کل صحنه مورد نظر را شکل می‌دهد. به عنوان کسی که در آن سال‌ها در تهران زندگی کرده و آن روزها را خوب به یاد دارد، اتفاقاً اصلاً تهران آن روزها را با دیدن این صحنه‌های فیلم احساس نکردم. شاید البته دقیق‌ترین و شبیه‌ترین بخش فیلم به واقعیت، همان نمای عمومی ساختمان سفارت آمریکا باشد. بقیه لوکیشن‌های فیلم، به جای تهران بیش‌تر مخلوطی از حس کشوری در آمریکای‌ لاتین و گرجستان و ترکیه و کشورهای عرب را می‌سازد. سازندگان فیلم هم با آگاهی به این ضعف اساسی، تلاش کرده‌اند با کمک یک تدوین پرضرب، حواس تماشاگر را از این قضیه پرت کنند. شخصاً نمی‌توانم خودم را جای یک تماشاگر غیرایرانی بگذارم و تاًثیر دیگری از این نوع تدوین بگیرم و مثلاً آن را «پرداخت مهیج» و مثلاً «ضرباهنگی نفس‌گیر» تعبیر کنم. علتش هم این است که درست در همین جاهایی که فیلم قرار است جغرافیا داشته باشد و فضا بسازد، این نوع تدوین به کمک فیلم‌ساز می‌آید تا حواس تماشاگر پرت و ضعف‌ها پنهان شود.
آمریکایی‌هایی که در این حادثه گریختند، گفته‌اند آن اوضاعی که فیلم در فرودگاه نشان می‌دهد و خیلی از «سوسپانس»های فیلم در واقعیت وجود نداشته، اما حتی اگر آن آرتیست‌بازی‌های تعقیب هواپیما در باند فرودگاه و همه «صحنه‌های مهیج» فیلم را اقتضاهای نمایش و منطق سینمایی بدانیم، عناصر مورد استفاده فیلم از کلیشه‌ای‌ترین و باسمه‌ای‌ترین نوع‌شان است و اجرای آن‌ها هم یادآور بی مووی‌هاست. در کنار این وجه کلیشه‌ای حادثه‌پردازی و مثلاً ایجاد تعلیق، افلک سعی کرده شخصیت ماًمور سیا (با بازی خودش) را غیرکلیشه‌ای بسازد و به جای یک اکشن‌کار مثلاً از نوع بروس ویلیس، آدمی سربه‌تو و آرام را جای‌گزین او کند. اما با حذف اکشن، جای‌گزینش هم هیچ جاذبه و «آن»ی ندارد، کاریزما یا هیچ ویژگی خاصی در او نیست که به این عملکرد ضدکلیشه جواب بدهد.
آرگو اگر ساخته می‌شد و می‌آمد و آرام می‌رفت و این همه جنجال پیرامونش به پا نمی‌شد، می‌شد مثل خیلی از فیلم‌های مشابهش که ساخته و فراموش می‌شوند و توقعی هم برنمی‌انگیزند. اما با این هیاهوی پیرامونش و این اسکار و این نمایش، تبدیل به یک گاف بزرگ شده است.

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©