فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, February 25, 2013

کتاب گم‌شده

کلمات
نویسنده و کارگردان: برایان کلاگمن، لی استرنتال
مدیر فیلم‌برداری: آنتونیو کالواچه
موسیقی: مارچلو زاروس
تدوین: لسلی جونز
بازیگران: بردلی کوپر (روری جنسن)، زویی سالدانا (دورا جنسن)، دنیس کواید (کلیتن هموند)، جان هانا (ریچارد فورد)، جرمی آیرنز (پیرمرد)، اولیویا وایلد (دانیلا)، لی استرنتال (برت کراپسی)
محصول 2012 آمریکا
97 دقیقه
کلیتن هموند، نویسنده مشهور، درمراسم روخوانی کتاب تازه‌اش با عنوان «کلمات» شرکت می‌کند. کتاب او درباره شخصیتی است به اسم روری جنسن که در نیویورک با همسرش دورا زندگی می‌کند. روری که به کمک پدرش شغلی در یک شرکت نشر کتاب دست‌وپا کرده، از سال‌ها پیش، آرزوی موفقیت به عنوان نویسنده را در سر می‌پروراند، ولی هیچ ناشری حاضر به چاپ اولین رمانش نمی‌شود. با این حال او سرانجام پس از انتشار اثری که از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ ادبیات آمریکا قلمداد می‌شود به کامیابی می‌رسد. فقط یک مشکل این میان وجود دارد و آن هم این که نویسنده رمان در واقع او نیست! او مدتی پیش متن دست‌نویس قدیمی این کتاب را درون کیف کهنه‌ای پیدا کرده که در دوران ماه‌عسل‌شان دورا از یک کهنه‌فروشی پاریس خریده و به او هدیه داده است. روری متن را تایپ می‌کند و به ناشر ارائه می‌دهد و ناشر هم با اشتیاق آن را چاپ می‌کند. در حالی که ستاره بخت جنسن پس از انتشار این کتاب رو به صعود است سروکله نویسنده واقعی کتاب پیدا می‌شود و حالا روری مجبور است بهای سنگینی را بابت دزدیدن این اثر بپردازد...

زندگی نویسنده‌ها یکی از موضوع‌های محبوب سینما و دست‌مایه فیلم‌های بسیار و در مواردی ماندگار بوده. بیش‌تر این فیلم‌ها هم شرح رنج‌ها و ناکامی‌های نویسندگانی در روند خلق آثارشان، و درگیری آن‌ها با گذشته و خاطرات و ناهنجاری‌های روانی‌شان بوده است. از تلاًلو کوبریک و اقتباس اسپایک جونز گرفته تا درخت گلابی مهرجویی و صدها مثال دیگر. کلمات، یک پیام اخلاقی را در قالب داستان موقعیتی دشوار از زندگی نویسنده‌ای ریخته است. در این‌جا آن‌چه اهمیت دارد همین موقعیت دشوار اخلاقی است؛ موقعیتی که ربطی به نویسندگی و فرایند خلق اثری هنری ندارد. این داستان شباهت بسیار به موقعیتی دارد که در فیلم قهرمان (استیون فریرز، 1992) رخ می‌دهد: یک نفر مسافران هواپیمای سقوط ‌کرده‌ای را نجات می‌دهد اما اعتبار و شهرتش نصیب کس دیگری می‌شود (همان فیلمی که همایون اسعدیان در سال 1378 فیلم شوخی را بر اساس آن ساخت). البته در آن فیلم، این موقعیت تبدیل به چالش عظیمی می‌شود اما در کلمات این موقعیت چالش چندانی ایجاد نمی‌کند و عمیق نمی‌شود، بلکه بیش‌تر می خواهیم بدانیم روری جنسن سرانجام چه راهی برای خروج از این وضعیت پیدا می‌کند. به طرز غیرقابل‌درکی، نویسندگان فیلم‌نامه، نویسنده کتابی را که داستان از روی اثر او روایت می‌شود وارد فیلم کرده‌اند. فیلم با او شروع و تمام می‌شود و در لابه‌لای روایت باز به او برمی‌گردیم. داستان اصلی اگر به شکلی کلاسیک روایت می‌شد، مثلاً می‌توانست تاًثیر یکی از ملودرام‌های اخلاقی موفق دهه‌های 1930 و 40 و 50 سینمای آمریکا را داشته باشد، اما سازندگان جوان فیلم، گویی طبق مد روز سعی کرده‌اند فیلم‌شان را چندلایه کنند و با شکستن زمان‌ها دست به بازی فرمی رایج – آن هم از نوع نه‌چندان پخته‌اش – بزنند. و از طرفی با وارد کردن نویسنده اصلی کتاب به فیلم، احتمالاً مضمون «ارتباط هنرمند و اثرش» را هم به لایه‌ای از فیلم تبدیل کنند. این تلاش اخیر که به کل ناکام است. معمولاً این گونه تلاش‌ها به این منجر می‌شود که ما نشانه‌هایی در داستان و زندگی نویسنده پیدا کنیم که نتیجه بگیریم این نوعی حدیث نفس است یا لااقل بازتاب‌دهنده بخشی از خیال‌ها و آرزوهای نویسنده است. خب این که نیست. چون کوچک‌ترین ارتباطی در این زمینه نمی‌بینیم و حتی آن لانگ‌شات سکانس پایانی که دانیلا را در طبقه بالا و هموند را در طبقه پایین در حال پر کردن لیوان‌ها می بینیم، از ظاهرش پیداست که به قصد و معنایی گنجانده شده اما چیزی ورای این ظاهر پیدا نیست. کلیتن هموند آدم عمیقی به نظر نمی‌رسد و ارتباطش با دانیلا که طرف‌دار کتابش است رابطه‌ای به قصد یک دلبری دوجانبه به نظر می‌رسد. حتی آن‌جا که هموند دانیلا را پس می‌زند و از او می‌خواهد که خانه‌اش را ترک کند، باز هم واجد عمق و معنایی نمی‌شود. ورود هموند به فیلم باعث روایت دوگانه فیلم شده. کلمات با جلسه روخوانی داستان هموند برای دوست‌دارانش آغاز می‌شود و در جای‌جای فیلم، جمله‌های او قرار است بخش‌های مختلف داستان را به هم وصل کند. با ظهور پیرمرد و مکالمه او با جنسن، همین وظیفه را جمله‌های پیرمرد بر عهده می‌گیرند. به این ترتیب، نویسندگان و سازندگان فیلم نه از الگوهای کلاسیک پیروی کرده‌اند و نه توفیقی در رویکرد مدرن‌شان پیدا کرده‌اند.
از آن طرف، روری جنسن شخصیت اصلی فیلم و نویسنده‌ای که در معرض چالشی اخلاقی قرار می‌گیرد نیز وضعیت کم‌وبیش مشابهی دارد. او هم به جای نویسنده خیلی راحت می‌توانست یک کارمند، یک بازاریاب، یک فروشنده یا هر چیز دیگر باشد. حتی با دیدن او در فیلم، به‌سختی می‌شود تصویرش در خماری صبحگاهی را فراموش کرد؛ در حالی که کلمات فیلم شوخ‌وشنگی نیست. صحنه‌ای که روری در برابر همسرش خاموش می‌ماند و می‌پذیرد که وانمود کند نویسنده این کتاب بوده، پرداختی سردستی دارد و پایان‌ کار، انتظاری را که خلق این موقعیت دشوار برانگیخته برآورده نمی‌کند. مثلاً فرض کنید اگر روری جنسن پیرمرد نویسنده کتاب را می‌کشت تا رازش فاش نشود چه مسیری در برابر این داستان باز می‌شد! پایان‌های بسیار دیگری می‌شد تصور کرد و حتی یک پایان ساده و عمیق و نه‌چندان ماجراجویانه هم می‌توانست فیلم را از وضعیت بلاتکلیف کنونی رها کند. به نظر می‌رسد سازندگان بی‌تجربه فیلم اسیر همان وسوسه وارد کردن نویسنده کتاب (هموند) به داستان شده‌اند و خط داستانی جذاب و موقعیت اخلاقی ساخته‌شده را ویران کرده‌اند. نهایت تلاش سازندگان فیلم در تصویر کردن وضعیت بحرانی جنسن صحنه‌های کابوس و از خواب جستن اوست یا مثلاً رفتن از مسیر مخالف پله‌های ایستگاه مترو.
نقطه قوت فیلم، منهای همان خط داستانی پرکشش آن، از جایی است که پیرمرد نویسنده اصلی کتاب ظاهر می‌شود. این شخصیت با بازی جرمی آیرنز نه تنها داستان را به مرحله پرالتهابش می‌رساند، بلکه با بازی مسلط این بازیگر کهنه‌کار که پیرمرد را به شخصیتی عمیق و جذاب تبدیل می‌کند باعث می‌شود فراموش کردن این فیلم هم دشوار شود!؛ به‌خصوص که بازآفرینی صحنه‌هایی که روایت زندگی گذشته او توسط خودش است موفق‌تر از بخش‌های دیگر است و عملاً آن‌چه به این پیرمرد مربوط می‌شود، فیلم را نجات می‌دهد.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©