فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Thursday, January 31, 2013

یادداشت‌های جشنواره سی‌ویکم – 4
نگاهی به چند فیلم

هيچ‌كجا هيچ‌كس (ابراهیم شیبانی):
درک اين‌كه چرا فيلم‌ساز تشخيص داده روايت داستان فيلمش به جای مسيری خطی با الگوی ۲۱ گرم جذاب‌تر است كار دشواری‌ست. بارها سعی كرده‌ام در ذهنم ۲۱ گرم را به شيوه خطی تدوين كنم و موفق نشدم. اما تدوين خطی هيچ‌كجا هيچ‌كس در ذهن، كار چندان دشواری نيست و نتيجه بهتری از وضعيت فعلی دارد. در ۲۱ گرم، آن شيوه روايت تبديل به چالشی عميق در ذهن تماشاگر می‌شود و اين‌جا به نوعی حل كردن پازل می‌ماند كه پس از مدتی ذهن و اعصاب را می‌فرسايد.
اشیا از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند (نرگس آبیار):
فیلمی در مكتب «سینمای كانونی»، بدون این‌كه ربطی به كودكان و نوجوانان داشته باشد. پیداست كه فیلم‌ساز به جزییات و ریزه‌كاری‌های قصه و آدم‌ها و روابط‌شان توجه دارد اما داستان و گره دراماتیكش ظرفیت كشاندن بار یک فیلم بلند را ندارد. همین داستان لاغر، نیم ساعت طول می‌كشد تا به موضوع محوری‌اش می‌رسد و تا آن موقع نمی‌دانیم چه چیز مهم یا جذابی در زندگی این آدم‌ها وجود دارد كه باید دنبال كنیم و اصلاً نگران‌شان شویم. به‌خصوص كه این نوع زندگی محرومان جنوب‌شهری - برخلاف زندگی تهیدستان روستایی در دل طبیعت - از حیث بصری و زیبایی‌شناسی‌اش هم هیچ چیز چشم‌نوازی ندارد كه لااقل از این جنبه جذابیتی داشته باشد. بازیگران یا نابازیگرانی كه هر كدام از جهتی جذاب و دل‌پذیر باشند، و دیالوگ‌های شیرین و پرورده هم می‌توانند فیلمی بی‌حادثه مثل این را پربار كنند كه فیلم‌ساز به این جنبه از كارش چندان توجهی نداشته، اما فیلم در نیم ساعت آخرش قوی‌تر و كنجكاوی‌برانگیزتر می‌شود و به‌خصوص اجرای فصل طولانی بازار برای سازنده‌ی یک فیلم اول باید كار دشواری باشد كه خوب هم از كار درآمده است. خوش‌بختانه سینمای ایران صاحب یک فیلم‌ساز زن دیگر با حساسیت‌های اجتماعی و دغدغه‌های ساختاری و روایی شده است.
یک دو سه... پنج (محمد معیری):
افغانستان از زاویه‌ای دیگر، با تركیبی از داستانک‌های آدم‌ها و گروه‌های مختلف كه دایره‌ی بسته‌ای را می‌سازد؛ بدون این‌كه به درون و دنیای این آدم‌ها نزدیک شویم یا بتوانیم نزدیک شویم، زیرا این قالب و ساختار، مجالی برای این نزدیک شدن فراهم نمی‌كند. حكایت یک سرزمین بلازده و مردمی محنت‌كشیده كه در زیر آوار این بلاها دست‌وپا می‌زند و مقاومت می‌كند. اما فیلم دایره‌ی بسته‌ای را ترسیم می‌كند كه گویی گریزی از آن نیست. فیلمی نه به بالا نه به پست.
قاعده‌ی تصادف (بهنام بهزادی):
می‌توانید حدس بزنید چه‌قدر وقت و انرژی صرف این پلان‌سكانس‌ها شده؟ این‌ها را صرف چیزهایی دیگری باید كرد. صرف ورز دادن رابطه‌ها و دقیق‌تر ساختن شخصیت‌ها و پرداختن دیالوگ‌ها و اجرای لحن آن‌ها. مثل ساختن شخصیت پدر كه از پدرهای سنتی و سخت‌گیر دور شده، و رفتارش قابل فهم و درک و احترام است. می‌شود دیدگاه و تصمیمش را دوست نداشت اما او را درک كرد و در برابرش گارد نگرفت. این تقابل نسل‌ها در زمانه‌ی ما برنده‌ای ندارد. یک تقابل باخت- باخت است. هر دو طرف ممكن است بابت اندک موفقیتی احساس رضایت كنند اما هر دو در عین حال احساس شكست هم می‌كنند... فیلم دوم بهنام بهزادی به اندازه‌ی فیلم اولش تجربه‌ی هیجان‌انگیز و غافل‌گیركننده‌ای نیست. به جای چالشی روایی كه نكته‌ی اصلی فیلم اول بود این‌جا درگیر مضمون و حذف تدوین است. اما هنوز به این فیلم‌ساز جوان امید داریم.
حوض نقاشی (مازیار میری):
فقط نگار جواهریان و شهاب حسینی. و دیگر هیچ...
رسوایی (مسعود ده‌نمکی):
ادامه‌ی مسیر اخراجی‌ها. شاخص نوعی فرهنگ. نوعی سلیقه‌ی بصری و زیبایی‌شناسی. نوعی سلوک و رفتار. در اندرز دادن، در موعظه و نوع پیام دادن، در شوخی كردن. شوخی‌های رزمندگان در فیلم‌های جنگی دهه‌ی‌۱۳۶۰ و اوایل دهه‌ی بعد یادتان هست؟ یا مجموعه‌ی شوخی‌هایی كه در كتابی از انتشارات حوزه‌ی هنری در همین زمینه گردآوری و منتشر شد. مثل شوخی‌های اهل مسجد، حاوی همان بازی با خط‌قرمزهایی كه مسعود ده‌نمكی با سه‌گانه‌اش تجربه كرد و این‌جا یک اروتیسم پنهان چرب‌وچیلی جای شوخی با خط‌قرمزهای سیاسی را گرفته و البته شوخی با خط‌قرمزهای اخلاقی و عقیدتی هم ادامه یافته است. رسوایی چه در مضمون و چه در شكل، بروز تمایلات پنهان‌نگه‌داشته‌شده‌ی اقشار وسیعی از جامعه از نهانگاه‌شان است. فیلم نوع شسته‌رفته‌تری از نمایش‌های عامه‌پسند است كه تماشاگرِ هدفش را راضی نگه می‌دارد. فیلمی مناسب برای تماشا با پیژامه، زیر كرسی یا با تكیه دادن به مخده در حین مصرف تنقلات. در حالی كه تماشاگر آن اندرزها و پیام‌ها را هم جدی نمی‌گیرد و بیش‌تر در فكرِ صاحب آن كفش‌های قرمز است.
روز روشن (حسین شهابی):
این فیلم اول را هم حتماً ببینید؛ یك كشف اساسی كه البته قبلاً اتفاق افتاده و روز روشن كاشفان دیگری هم داشته است! فیلمی از یک تله‌فیلم‌ساز كه تا به حال هیچ‌كدام از كارهایش را ندیده‌ام. با یک فیلم‌نامه دقیق و اجرایی متعادل و سنجیده كه جزییاتش را با نظمی متوازن در سراسر فیلم پخش كرده و به‌خصوص ریتمی دل‌نشین كه لحظه‌ای تماشاگر را رها نمی‌كند. پانته‌آ بهرام مثل همیشه خوب است اما مهران احمدی فوق‌العاده و بی‌نظیر است. خوش آمدید آقای حسین شهابی.
کلاس هنرپیشگی (علیرضا داودنژاد):
تركیب فوق‌العاده‌ای از فیلم در فیلم در فیلم. سهل و ممتنع. بسیار بسیار دشوارتر از آن‌چه كه از ظاهر ساده‌اش به نظر می‌رسد. تركیب استادانه‌ای از تداخل زندگی و سینما. آینه‌ای شفاف از جامعه و خانواده، بدون شعار و سانتیمانتالیسم. بهترین فیلم كارنامه‌ی داودنژاد و یكی از بهترین فیلم‌های دهه‌ی اخیر سینمای ایران.
دربند (پرویز شهبازی):
دربند مواد و مصالح فراوانی برای نقد اجتماعی دارد و اغلب اظهار نظرها پیرامون آن نیز در همین جهت بوده است. البته فیلم‌نامه‌ی نسبتاً خوبی هم دارد و كارگردانی شهبازی نیز نشانه‌ى ارتقای توانایی‌های اوست (با این تبصره كه غیبت خانواده‌ی دخترک دانشجوی شهرستانی در آغاز ورودش به گرگ‌شهر تهران - چه حضور موقت فیزیكی و چه پیگیری از راه دور- باوركردنی نیست؛ ضمن این‌كه سادگی دخترک گاهی به بلاهت پهلو می‌زند)، اما یک نكته‌ی ساختاری در اجرای فیلم به نظرم مشكل اساسی آن است: حس‌وحال فیلم فدای حفظ تندی ریتم شده. توضیحش این است كه شهبازی برای پرهیز از كندی ریتم فیلمش، چه در اجرا و چه در تدوین، دربند را از نفس انداخته است. این ریتم سریع البته تماشاگر را برای اطلاع از وضعیت و سرنوشت شخصیت اصلی فیلمش به دنبال خود می‌كشد، اما فرصتی برای نزدیک شدن به دنیای درون آدم‌ها پیدا نمی‌كنیم. سكانس مشاجره‌ى نازنین با صبا (پگاه آهنگرانی) از این حیث یک مثال نمونه‌ای است كه در كم‌تر از یك دقیقه، این دو از موقعیت دو دوست به شكلی باورنكردنی دور می‌شوند.
چه خوبه که برگشتی (داریوش مهرجویی):
داریوش مهرجویی همچنان در حال‌وهوای پساسنتوری است؛ در دوران فعالیت واكنشی كارنامه‌اش. وقتی كارهای جدی‌اش با تعبیرهای پیچیده و «استراتژیک» به مانع سانسور برخورد می‌كند، واكنش او ساختن این گونه فیلم‌هاست. تعبیرم در مورد این دسته از فیلم‌های مهرجویی چیزی شبیه زمزمه‌های یک استاد آواز، مثلاً موقع شستن ظرف در آشپزخانه است با پیژامه و دمپایی و روبدوشامبر، به جای یک كنسرت سنگین و فاخر در یک موزیک‌هال با لباس رسمی. گاهی عمداً شعرها را غلط می‌خواند، چند تكه از یک ترانه‌ى بندتنبانی را وسط غزلی از حافظ بُر می‌زند، و تحریرهایش را با شكلک و شوخی قاطی می‌كند. اما ته همه‌ی این شوخی‌ها و لودگی‌ها صدای خوش یک استاد آواز پیداست. همه چیزِ ساختار و اجرای این فیلم‌های مهرجویی عمدی و آگاهانه است و نه - زبانم لال- از روی نابلدی و مثلاً بی‌حوصلگی و شلختگی و غیره. بگردیم ببینیم چه چیزی مهرجویی توانا را در سال‌هایی كه به اوج پختگی و خلاقیت رسیده به ساختن این فیلم‌ها كشانده است.

یادداشت‌های جشنواره سی‌ویکم - 3
پذیرایی نه‌چندان ساده
به‌قول دایی‌جان: «کسانی که از سینمای رسانه‌ها می‌آیند، آقا حکایت‌ها دارند...». حکایت‌ها از فشار جمعیت، هل و فشار، پیدا نشدن جا برای نشستن در بسیاری از سانس‌ها، چهره‌های متفرقه و ناشناس، حضور کودکان و حتی شیرخواران روزنامه‌نگار، برچیده شدن صندلی‌ها از لابی سالن همایش‌های برج میلاد... و مناظر ناخوشایندی از آن‌چه اسمش را «پذیرایی» گذاشته‌اند.
خوش‌بختانه در این هفده‌هجده سالی که به سینمای رسانه‌ها نرفته‌ام از این منظره‌ها هم در امان بوده‌ام، اما این حکایت‌ها به طرز گریزناپذیری وضعیت مطبوعاتی‌ها در دوره‌های اول جشنواره را به یادم می‌آورد. تا جشنواره‌های ششم یا هفتم، کارت‌هایی به اهل مطبوعات داده می‌شد که باید به گیشه غربی سینما آزادی مراجعه می‌کردند و یک شماره صندلی برای نشستن می‌گرفتند و در هر سانس فقط ردیف اول سینما آزادی اختصاص به دارندگان این کارت‌ها داشت. تعدادشان هم آن‌قدر اندک بود که نه هل و فشاری در کار بود و نه گرفتاری و اعتراضی. یکی‌دو سال بعد با افزایش شمار مطبوعات و تعداد مطبوعاتی‌های مشتاق تماشای فیلم در جشنواره فجر بود که رسانه‌ها صاحب سالن کوچک مستقلی شدند (سینما شهرقصه). تا پیش از آن پدیده‌ای به نام پذیرایی هم در کار نبود، کسی هم توقع چای و شیرینی و ساندویچ و زولبیا بامیه نداشت. از زمان سینما شهرقصه این قضیه هم به گرفتاری سینمای مطبوعات اضافه شد. اولش با چای و شیرینی شروع شد و از دوره‌ای که جشنواره مصادف با ماه رمضان شد (و سینما قدس سینمای مطبوعات بود) پای ساندویچ هم به میان آمد. بعد هم ماجرا گسترش پیدا کرد و ادامه یافت و پذیرایی هم شد جزو ملزومات و خدمات جشنواره فجر. و آن‌هایی که از سینمای رسانه‌ها می‌آیند آقا حکایت‌ها دارند از این پذیرایی. اما باور کنید – قابل توجه دوستانی که جشنواره فجر را با جشنواره‌های جهانی مقایسه می‌کنند – هیچ جشنواره جهانی از مهمانان و نمایندگان رسانه‌ها این جوری پذیرایی نمی‌کند. اصلاً پذیرایی در کار نیست. در گوشه‌های محدودی از کاخ جشنواره‌ها، یا هتل‌های محل استقرار مهمانان یا خبرنگاران، ممکن است امکانات محدودی برای این کار باشد، آن هم در یک محدوده قابل کنترل. مثلاً پاویون تهیه‌کنندگان، پخش‌کنندگان، گوشه‌ای از بازار فیلم،... و خلاصه جایی کوچک که محل رفت‌وآمد قابل کنترل افراد مشخص و معدودی باشد. توی هیچ جشنواره به هزارنفر و دوهزارنفر ساندویچ و شیرینی نمی‌دهند. پذیرایی وقتی امکان‌پذیر است که تعداد مهمانان اندک و قابل کنترل باشد. جمعیت که زیاد شود، حاصلش هرج‌ومرج و توهین و تحقیر است.
البته این هم یک واقعیت است که می‌گویند اگر در برج میلاد اسباب همین «پذیرایی ساده» مهیا نباشد، هیچ فروشگاه و امکانی برای رفع نیازهای این جمعیت چندهزارنفری که هر روز به آن‌جا می‌روند وجود ندارد. شاید راهش این باشد که تاًمین خدمات مورد نیاز این جمعیت در طول جشنواره به بخش خصوصی واگذار شود تا اگر پذیرایی دولتی در کار نبود، در صورت نیاز بشود به سراغ این فروشگاه‌های موقت رفت. «یادش‌به‌خیر» گفتن‌های نسل ما که گاهی برای جوان‌ها اسباب مضحکه و مضمون کوک کردن می‌شود، اما واقعاً با شنیدن حکایت‌هایی که از سینمای رسانه‌ها در برج میلاد می‌رسد، نمی‌توان از این آه حسرت و دریغ خودداری کرد: یادش‌به‌خیر آن یک ردیف آخر سینما آزادی؛ زمانی که از پذیرایی خبری نبود.

یادداشت‌های جشنواره سی‌ویکم - 2
ایده، طرح، فیلم‌نامه و كمی شوخ‌طبعی
كار با عنصر سیمرغ كه شناسه و شاخص جشنواره فجر است، دم‌دست‌ترین ایده ساخت تیزر برای این جشنواره است؛ ایده‌ای كه تا كنون چند بار از آن استفاده شده و در همه این موارد هرچند كه تیزرها بد نبوده‌اند، اما هیچ كدام تجربه بصری و مضمونی فوق‌العاده و هیجان‌انگیزی به حساب نمی‌آمده‌اند. نكته تیزر امسال كه باز هم سیمرغ – این بار از نوع بلورین - محورش است، این شده كه این پرنده افسانه‌ای به جای برخاستن از آتش، از درون آب پر می‌كشد و موسیقی آن هم یادآور فیلم‌های معناگرا است. اما اجرای تیزر با استفاده از فن‌آوری روز و ذوق سازنده تیزر بسیار خوب از كار درآمده است.
چیزی كه اغلب تیزرهای جشنواره كم دارد، اندكی طنز است كه این از حال‌وهوای عمومی حاكم بر مدیریت جشنواره می‌آید. البته تا به حال كسی جرأت نكرده با سیمرغ شوخی كند، اما چند بار پیش آمده كه سازندگان بازیگوش برخی تیزرها، از جمله شهرام مكری و شهاب رضویان، تجربه‌های موفقی در این زمینه كرده‌اند. به طور كلی تیزرهایی كه بجز ایده، طرح، فیلم‌نامه و كمی شوخ‌طبعی هم داشته‌اند، تیزرهای موفق‌تری بوده‌اند.

یادداشت‌های جشنواره سی‌ویکم - 1
این دو فیلم اول را ببینید
... نهضت ادامه دارد؛ نهضت ورود جوان‌ها به سینمای ایران، با وجود این همه دشواری و مانع رسمی و غیررسمی. این غلیان شور و استعدادهاست. باورکردنی نیست که در سالی که سینمای ایران یکی از دشوارترین دوران حیاتش را می‌گذراند، جوان‌ها چنین هجومی برای فیلم ساختن بیاورند. طبق آمار رسمی دفتر جشنواره از میان نزدیک به صد فیلم متقاضی نمایش در جشنواره (که خود این هم رقم عجیبی است) حدود چهل فیلم آثار اول سازندگان آن‌ها بوده است. البته دفتر جشنواره چند مورد اشتباه محاسبه در این زمینه دارد و گاهی با معیارهای عجیب، فیلم‌های دوم و سوم و در یک مورد چهارم را هم جزو فیلم‌های اول آورده اما حتی اگر این چند مورد را هم از فهرست اولی‌ها حذف کنیم، بقیه‌اش رقم قابل‌توجهی می‌شود که تازه هیچ معلوم نیست این‌ها واقعاً همه فیلم اولی باشند که طی این یک سال ساخته شده‌اند. و اصلاً بعید نیست که فیلم‌های بیش‌تری هم وجود داشته باشند که به دفتر جشنواره ارائه نشده‌اند...
نگارنده امسال هم بنا به کنجکاوی‌های شخصی و حرفه‌ای پی‌جوی فیلم‌های اول بود. و مثل همیشه فراهم کردن امکان و فرصت تماشای این فیلم‌ها در لابه‌لای تدارک شماره ویژه جشنواره و تماشای فیلم‌های دیگر، چندان آسان نبود. با این حال از میان همین تعداد فیلمی که دیدم حداقل دو پیشنهاد قاطع برای تماشا دارم.
... اولی سربه‌مهر ساخته هادی مقدم‌دوست است که جز سابقه همکاری با حمید نعمت‌الله در فیلم‌نامه‌نویسی، هیچ سابقه ذهنی از کارش نداشتم و هیچ یک از کارهای تلویزیونی‌اش را ندیده بودم. سربه‌مهر آغازی محکم برای یک فیلم‌ساز آینده‌دار است. فیلم به طرز عجیبی حاوی حساسیت‌های زنانه‌ای‌ست که نشان از شناخت فیلم‌ساز از موضوع و حال‌وهوای فیلمش دارد؛ موضوعی به‌شدت معاصر و آشنا که هر روز سطح و ظاهرش را در پیرامون‌مان می‌بینیم و حالا فیلم‌ساز عزم کرده به عمقش برود. دختر جوانی که در مرکز داستان سربه‌مهر قرار دارد دچار سرگشتگی‌های مبهم – و در عین حال آشکار – است که نه ما تا پایان می‌فهمیم دقیقاً به‌اصطلاح «چه مرگش است» و نه خودش می‌داند؛ شبیه بسیاری دیگر از جوان‌های دوروبرمان در این روزگار مبهم و پیچیده. دلیلش البته،خیلی خلاصه، «اوضاع زمانه» است که فیلم و فیلم‌نامه خیلی خوب حال‌وهوای آن و بازتابش در این دختر جوان را ساخته‌اند. این آدم‌های تنهای روزگار ما، حالا چاهی پیدا کرده‌اند برای سر در آن کردن و فریاد زدن. این چاه، وبلاگ است. وسیله‌ای برای واگویه‌های تنهایی. حتی بدون نیاز به اعلام هویت. ساختار فیلم هم تناسب موزونی با مضمون و همین محوریت وبلاگ‌نویسی دارد که خیلی خوب از کار درآمده. چه در فیلم‌نامه و چه در اجرا. باید ببینید. و ببینید که فیلم یک لیلا حاتمی درجه‌یک هم دارد.
... فیلم دوم خسته نباشید ساخته محسن قرایی است. این فیلم و تاج‌محل (دانش اقباشاوی) که تهیه‌کننده هر دوی آن‌ها رضا میرکریمی است ثابت می‌کند که هر آبی جویبار خودش را پیدا می‌کند. آدم‌هایی شبیه میرکریمی دورش جمع می‌شوند یا او چنین کسانی را جذب می‌کند. همان حس صمیمیت و صداقتی که در فیلم‌های میرکریمی است در این دو فیلم هم هست (لطفاً نگویید این‌ها صفت‌ها و عنوان‌های غیرسینمایی است)، بدون این که ریا و تصنعی در کار باشد. از سوی دیگر حالا به نظر می‌رسد که میرکریمی صاحب سبک و مکتب و نگرش و تشخصی شده که در فیلم‌های دیگران هم قابل تشخیص است. این دو فیلم هم انگار از کارگاه او بیرون آمده‌اند. هر دو فیلم مثل یه حبه قند تصویرکننده نوعی زندگی و جهان‌بینی هستند که در دوران ما رو به افول و فراموشی است یا دست‌کم در سینمای ما کم‌تر بازتاب دارد. خسته نباشید گرچه خط داستانی و حتی برخی از جزییات و داستانک‌هایش در سینمای ایران آشناست و فیلمی از «ژانر!» خارجی‌ها در ایران یا ایرانی‌های مهاجر در جست‌وجوی ریشه‌ها و هویت‌شان (همراه با مایه گفت‌وگوی تمدن‌ها) به حساب می‌آید، اما با کمک یک فیلم‌نامه ظریف و دقیق و پرداخت خوب و قابل قبول تبدیل به فیلمی دل‌پذیر شده است. البته فیلم دیر راه می‌افتد و تا نیمه‌اش اثری معمولی به نظر می‌رسد اما هنگامی که شخصیت‌ها وارد کویر می‌شوند، فیلم هم گرم می‌شود و به‌خصوص شخصیت‌های کویری و برخوردشان با غریبه‌ها، بدون شعاری شدن، فیلم را دل‌پذیر می‌کند.
متن کامل

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©