فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, January 25, 2013

عشق آن است که غیرمنتظره باشد

علی سیف‌الهی: عشق از آن چیزهایی است که نمی‌توان توضیحش داد. گوشه‌هایی از آن ممکن است برای آدم روشن باشد و در تحلیلش حرف بزند، اما بخش بزرگ‌تری از آن ناشناخته می‌ماند. آدم‌ها هر کدام از این چیز مبهم سهمی دارند و آن را در جایی، کسی یا چیزی پیدا می‌کنند. شیفته‌اش می‌شوند و در آن چیزهایی را می‌بینند، می‌شنوند و لمس می‌کنند که هوایی‌شان می‌کند. برای هوشنگ گلمکانی این چیز مبهم و توضیح‌ندادنی «سینما» است. مرد عاشق و مجنونی که در معشوقش لغزیده و فرو رفته. مردی که با 30 سال دبیری شورای نویسندگان در مجله «فیلم»اش آرشیو خاطره‌های تصویری همه ما از سینماست. مردی که هم در ساختمان رنگ‌ورو رفته مجله‌اش در «کوچه سام»، هم در اتاق خانه‌اش که دورتادورش را قفسه‌های دی‌وی‌دی اورجینال گرفته، لابه‌لای کلمه‌ها و فیلم‌ها محصور شده و از همه زندگی‌اش سینما بیرون می‌زند. حتی از این جواب‌هایی که برای نوشتن آن‌ها حوصله کرده و به قول خودش «بولدوزروار» به همه سوال‌هایش جواب داده.

* چند تا رفیق دارید که اگر امشب بخواهند بیایند خانه‌تان و شما حوصله نداشته باشید، به آن‌ها راستش را می‌گویید؟
من دوست و آشنا زیاد دارم اما تعداد رفیقانم اندک است. زیاد هم اهل گسترش معاشرت‌هایم نیستم. توی این زمانه فرصت‌ها اندک است و گسترش معاشرت‌ها حکایت همان دریایی است که یک بند انگشت عمق دارد. این باعث می‌شود که دوستی و معاشرت حکم نوک زدن به هر چیزی را داشته باشد و مانع عمق رفاقت‌ها شود. ضمن این که اصلاً روحیه حضور در جمع‌های شلوغ را ندارم. دوستانی را برای رفاقت و معاشرت انتخاب می‌کنم که هر وقت حوصله نداشته باشم راحت بتوانم بهشان بگویم (و می‌گویم): «باشه یه وقت دیگه...» رفیقان انتخابی‌ام حتماً این را درک می‌کنند. و اگر درک نکنند حتماً ما آدم‌های مناسبی برای معاشرت با همدیگر نیستیم و اگر قطع ارتباط هم بشود، اتفاق مثبتی است. تعداد این رفیقان معاشرم به 10تا هم نمی‌رسند. این که چطور به این‌جا رسیدم نمی‌دانم. هیچ تلاشی نکردم. رفتار طبیعی همیشگی خودم را داشتم و مثل همیشه صریح و بی‌رودربایستی بودم. چرا تنها ماندم؟ کی گفته که تنها ماندم؟ و اهمیت رفاقت... خب ما نیاز به دوست و رفیق و معاشر و همراه داریم. چون آدمیم. آدم معمولی از تنهایی گریزان است. من هم آدمی معمولی هستم. جدا از معدود آدم‌های استثنایی که تنهایی را (تنهایی مطلق را؟) ترجیح می‌دهند و افرادی روان‌پریش شناخته می‌شوند، بقیه دنبال دوست و معاشر برای گریز از تنهایی می‌گردند. بحث و دغدغه بسیاری از روان‌شناسان و هنرمندان و انسان‌شناسان، پی‌جویی در علت‌های تنهایی انسان معاصر و گسسته‌شدن ارتباط‌های انسانی به عنوان یک ضایعه و ناهنجاری اجتماعی و روانی است. پس حتماً این قضیه اهمیت دارد.
* نزدیک‌ترین دوست‌تان تا فردا می‌میرد، چه کار می‌کنید؟
مرگ چند دوستم از ضایعه‌های بزرگ زندگی‌ام بوده که تا مدت‌ها کله‌پای مصیبت‌شان بوده‌ام و هنوز هم جای خالی‌شان پر نشده و از حسرت‌های بزرگ زندگی‌ام این بوده که چرا در اواخر عمرشان وقت بیش‌تری را با آن‌ها نگذراندم. یکی زنده‌یاد احمد کریمی بود که طی سال‌های 1354 تا 1361 زمان‌های زیادی را با او گذراندم و ازش بسیار آموختم. و دیگر مهدی سحابی بود با مرگی ناباورانه. اگر – زبانم لال – بفهمم دوست عزیزی تا فردا می‌میرد، حتماً تا دم مرگ در کنارش خواهم بود و سعی می‌کنم از واپسین لحظه‌های حضور و زندگی‌اش نهایت استفاده را ببرم. حتماً همه این لحظه‌ها را فیلم‌برداری و عکاسی و ثبت می‌کنم. می‌گویم مدام برایم حرف بزند. خلاصه نمی‌گذارم این دم آخر از دستم راحت باشد!
* اگر روباه بودید به‌جای لک‌لک دوست داشتید کی را به مهمانی‌تان دعوت کنید و بهش آن‌طور غذا بدهید؟ چرا؟
معروف است که می‌گویند تنفر، خود شخص متنفر را بیش‌تر آزار می دهد تا فرد مورد تنفر. من نه لک‌لک را دعوت می‌کنم و نه روباه را. به مهمانی هیچ‌کدام‌شان هم نمی‌روم. معاشرت هرگز. مکالمه از راه دور و کوتاه. از کسی متنفر نیستم، فقط تلاش می‌کنم از بعضی‌ها دوری کنم. شاید کسانی هم از من متنفر باشند یا بخواهند ازم دوری کنند. با درک احساس‌شان، خودم هم به آن‌ها کمک می‌کنم که ازشان دور بمانم و باعث رنج‌شان نشوم. اصلاً هم نمی‌خواهم فهرستی درست کنم از چیزهایی که مورد علاقه‌ام نیست. کار دل‌پذیری نیست.
* طولانی‌ترین روز زندگی‌تان کی بود؟
طولانی‌ترین روز زندگی من موضوع یک رمان است. روزی طولانی‌تر از یک دوره پر از رنج و عذاب که فکر نمی‌کردم از آن خلاص شوم. اصلاً هم دوست ندارم با یادآوری خاطره‌اش دوباره خودم را عذاب بدهم. اما اگر سؤال‌های‌تان درمورد چیزهای خوب بود و می‌پرسیدید بهترین روز زندگی‌تان چه روزی بوده، بی‌معطلی جواب می‌دادم: هشتم آذر 1376. وای که چه روزی بود آن روز!
* اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می‌کنید؟
آخرین بازمانده زمین؟ تا کی؟ چه امکانی وجود دارد که با آن چه کنم؟ گفتنش آسان است اما فکرش را بکنید: قرار گرفتن در چنین موقعیتی وحشتناک است. اصلاً نمی‌شود کاری کرد. فکر این که هیچ‌کس جز من در این دنیا وجود ندارد، باعث می‌شود آدم خیلی زود دق کند و به همه رفتگان دیگر عالم بپیوندد.
* چیزی که دکمه عشق‌تان را فشار می‌دهد چی است؟
خیلی چیزها. اگر این‌قدر موضوع واضح بود که اسمش عشق نبود. همه رمز و راز و جاذبه و اهمیتش در همین ابهام است. بیش از هر چیز هوای کوچه‌باغ‌ها در بهار برای من یادآور حال‌وهوایی عاشقانه است و بعد موسیقی.
* مزخرف‌ترین چیزی که در عشق دیدید چی است؟
وصال! وصال آفت عشق است. همه عاشقان در تقلای وصال‌اند اما زیباترین و ماندگارترین عشق‌ها آن‌هایی هستند که به وصال نینجامیده‌اند. داستان‌های عاشقانه از عشق‌های سوزان شرقی همه وصف هجران‌اند. به قول «استاد خرناس»(شاعر باحال مخلوق داریوش کاردان): بیا تا دوباره از عشق بیزار شویم / بیا تا قدر تنهایی را بدانیم!
* دوست دارید جای کدام کاراکتر داستان/فیلم‌های عاشقانه باشید؟
هیچ‌کدام. این داستان‌ها که عاقبت‌شان یا لااقل چندوچون‌شان معلوم است. بهتر است سرنوشت آدم معلوم نباشد. عشق آن است که غیرمنتظره باشد. این هم از آن جمله‌های «همین‌جوری» است که می‌تواند جمله قصار شود! مثل آن جمله همین‌جوری و بی‌ربط فیلم قصه عشق که آن زمان قصار شد: «عشق اونه که نگی متاًسفم»!
* می‌خواهید روی سنگ قبرتان چی بنویسند؟
نام. نام‌خانوادگی. سال تولد و مرگ. تصویر یک قلم و لوگوی مجله «فیلم» وسط یک فریم فیلم.
* گل وصیت‌نامه‌تان چی است؟
می‌نویسم: «من دلم نمی‌خواست بمیرم. مجبور شدم. دلم می‌خواست همه این فیلم‌هایی را که دور خودم جمع کرده‌ام ببینم. این کتاب‌های نخوانده را بخوانم. دلم می‌خواست فیلم‌های ساخته‌نشده بعدی را هم وقتی که ساخته می‌شوند ببینم. اما خب، نشد دیگر. وقت نشد.»
* می‌توانید جایی/کسی/چیزی را نام ببرید که زندگی‌تان را به دوقسمت قبل و بعد تقسیم کرده باشد؟
بله. تولد خودم، سربازی، ازدواج، تولد اولین فرزندم، آشنایی با احمد کریمی، انتشار مجله فیلم،... این البته بیش از دو قسمت شد. اسمش را بگذارید لایه‌لایه شدن زندگی. در مورد ازدواج و تولد بچه هم دلیل قانع‌کننده دارم، چون تلقی و نگاهم را به دنیا و مافیها عوض کرد. یکی مثبت و یکی منفی. خودتان با خطی فرضی هر کدام را به گزینه صحیح وصل و مربوط کنید.
* فکر می‌کنید خدا هیچ‌وقت شما را ببخشد؟ چرا؟
چرا نبخشد؟ مگر من چه کردم که نبخشد؟ دلیلش را نمی‌دانم که چرا می‌بخشد. خودش می‌داند. به هر دلیلی که می‌خواهد ببخشد، ببخشد. دلیلش مهم نیست.
* یک سؤال خودتان طرح کنید و بهش جواب بدهید.
سؤال: آیا از شرکت در این مصاحبه راضی هستید؟
جواب: نه. بله. به قول وودی آلن من حاضر نیستم با مجله‌ای که حاضر است حرف‌های مرا چاپ کند مصاحبه کنم.

ماًخذ: هفته‌نامه همشهری جوان، شماره 393، شنبه 23 دی 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©