فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, January 18, 2013

من لابه‌لای اين قصه‌ها چه می‌كنم؟

نگاهی به «کابوس‌های فرامدرن» نوشته رضا کاظمی

اين كتاب لاغر هشتاد صفحه‌ای بسيار بيش از ظاهر نحيفش ملات دارد؛ آن قدر كه وقتی خواندنش تمام می‌شود، با آن‌كه چند سال پيش يک بار ديگر آن را خوانده‌ام (اما البته نه به دقتِ اين دفعه)، احساس می‌كنم كتاب تازه‌ای را خوانده‌ام. در اين فاصله رضا كاظمی همكارم شده و آشنايی نزديک با او مانع از آن می‌شود كه بی‌واسطه و فارغ از شناخت نويسنده، درباره‌ كارش قضاوت كنم؛ نويسنده‌ای كه پزشكی خوانده اما هيچ رغبت و علاقه‌ای به كار در زمينه تحصيلش ندارد و شندرغازِ نوشتن را به درآمد بيش‌ترِ پزشكی ترجيح می‌دهد. منتقدی كه اولين نقدی كه برای ماهنامه «فيلم» فرستاد به جای صفحه خوانندگان در بخش حرفه‌ای‌ها چاپ شد و تيترش روی جلد آمد. بعد همكار شديم و در عين لذت بردن از نوشته‌هايش، از دست خودش و حاشيه‌هايش حرص خوردم اما مثل هميشه تلاش كردم صحنه و پشت صحنه را قاتی نكنم و و تحسين‌گر نوشته‌هايش باشم و آن قدر مقاومت كنم كه تسليم شود و تغيير رويه بدهد. و خوش‌بختانه پشيمان نشدم از اين لجاجت و مقاومتم. حالا كه بار ديگر نخستين كتابش را خواندم، از اين بابت بيش‌تر خوش‌حال شدم، جوری كه انگار لااقل بخشی از اين هشتاد صفحه‌ای را من نوشته‌ام.
شايد تنها ايراد كتاب به نظرم اسمش است. عنوان كابوس‌های فرامدرن، كه اسم وبلاگ كاظمی هم هست، بيش‌تر مناسب يک مقاله اجتماعی يا كتابی روان‌شناسی است تا يک مجموعه‌قصه. با چنين عنوانی شايد در برخورد اول چنين به نظر برسد كه با كتابی متكلف و پر از دست‌انداز مواجهيم. اما خوش‌بختانه جلوه‌فروشی خام جوانانه و مغلق‌گويی و پريشان‌نويسی و پيچيده‌نمايی به قصد گنده جلوه كردن ندارد. از اين حيث، اتفاقاً قصه اولش ورودی مناسبی است كه هرچند تناسبی با دنيای خود نويسنده – آن گونه كه شناختم – ندارد (و فضای متفاوتی با قصه‌های ديگر كتاب دارد)، اما خوبی‌اش اين است كه آن تصور اوليه را از بين می‌برد تا بعد بتواند كرشمه‌های فرمی‌اش را رو كند. داستان اول متنی سرراست و ساده دارد كه تا اواخرش به نظر می‌رسد راوی دانای كل در حال روايت است؛ اما بعد با يک چرخش دل‌پذير درمی‌يابيم كه اين يک راوی اول شخص بوده كه خاطراتش را از ماجرايی كه سال‌ها پيش در محله‌شان شاهد بوده بازگو می‌كرده؛ چيزی شبيه نقل دفتر خاطرات با منطق نوشتاری و نه مونولوگ محاوره‌ای. سادگی خام‌دستانه‌اش هم حالتی خودآگاهانه دارد كه متناسب با محتوايش است. بعد غافل‌گيری‌ها شروع می‌شود و نيازی نيست كه آدم خود رضا كاظمی را بشناسد يا نقدهايش را خوانده باشد تا بفهمد نويسنده اين قصه‌ها يک فيلم‌بين حرفه‌ای و اهل و عاشق سينماست. اغلب قصه‌ها يا ارجاع‌های سينمايی دارند يا ساختار روايی‌شان فيلم‌های نوآورانه دو دهه اخير را به ياد می‌آورند. (و استاد ابراهيم حقيقی كه اين طرح زيبای جلد را برای كتاب طراحی كرده چه خوب اين جنبه از ذات كتاب و نويسنده‌اش را درک كرده و در طراحی‌اش بازتاب داده است.) از جمله در قصه دوم (MISSED CALL) كه شرح دقايقی از فردای روز جدايی يک زوج است و صحبت از علاقه سينمايی مرد قصه و كارگردان مورد علاقه‌اش فرانسوا اُزون می‌شود و ساختار قصه هم بی‌شباهت به آثار اين فيلم‌ساز فرانسوی نيست؛ بدون اين‌كه تقليدی بدون خلاقيت از آن‌ها باشد. برخی از اين قصه‌ها، طرح‌های زيبا و حاضر و آماده برای تبديل شدن به فيلم‌نامه يک فيلم كوتاه يا بلند مدرن با ساختار روايتی آشنای سال‌های اخير است؛ داستان‌های متقاطع، موازی، وهم‌آلود يا اپيزوديک حول يك محور (حادثه‌ای، مكانی، ايده‌ای،...). قصه سوم (بتامكس) نمونه شاخص اين جور قصه‌هاست، حاوی پاراگراف‌های پی‌درپی از وضعيت آدم‌های مرتبط با يک حادثه. محمود كه با يک ساك حاوی نوارهای ويدئويی سوار بر موتور گازی بوده غروب 29 آبان 1369با يک وانت‌بار تصادف می‌كند و می‌ميرد. اين قصه چهار صفحه‌ای شرح اتفاق‌های بعدی آدم‌هايی مربوط به اين حادثه و اين آدم است: راننده وانت، سرهنگ و سربازی كه از نيروی انتظامی برای رسيدگی به حادثه در محل حاضر شده‌اند، راننده فياتی كه از پشت به وانت كوبيده و به نوعی شريک جرم است، رستم برادر مقتول كه تلفنی از ماجرا باخبر می‌شود و به سوی محل حادثه می‌رود اما توی ترافيک گير می‌افتد و نمی‌تواند به‌موقع به محل حادثه برسد، و آقای شادپسند كه منتظر است تا محمود برايش فيلم بياورد و نگران است كه چرا او پيدايش نمی‌شود... پاراگراف‌های كوتاه بدون هيچ تمهيد ادبی نشانه‌گذارانه‌ای (معادل فقدان تمهيدهای فنی نشانه‌گذاری در يک فيلم مدرن با روايتی موازی يا متقاطع) با كات‌های ساده در پی هم می‌آيند؛ بدون ورود به جزييات، بدون شخصيت‌پردازی‌های روان‌كاوانه، و با لحنی ساده و غيراحساسي - و به تعبيری cool - كه ازجمله ويژگی‌های مشترک سينما و ادبيات مينيمال پست‌مدرن است. بازيگوشی‌های ضدجريان (و ضدحال)هم كه در آثار پست‌مدرن ديده می‌شوند در اين قصه‌ها فراوانند. قصه آخر (پنج‌گانه كنتاكی) كه اصلاً و رسماً به شيوه داستان فيلم‌های اپيزوديک نوشته شده، كه يک كافهْ نقطه اتصال آدم‌های داستان است و لوكيشن و آدم‌ها هم خيلی سرراست و غيرمنتظره، آمريكايی هستند! قصه «محرمانه» كه انگار متن فيلم‌نامه (يا ديالوگ‌های) پياده‌شده يكی از فيلم‌های تجربی است كه مثلاً با تدوين تصويرهای گرفته‌شده از يک دوربين امنيتی ساختمانی شكل گرفته؛ اين‌جا با نقل تكه‌تكه حرف‌های مكالمات ضبط‌شده يک زندانی از تلفن ملاقاتی‌های زندان، همراه با گزارش انتهايی مأمور شنود. چيزی شبيه فيلم مزرعه شبدر (مت ريوز، 2008). اگر در اين مورد خاص، گزارش انتهايی مأمور زيادی توضيح‌دهنده و با منطق رها و پوشيده بسياری از قصه‌های ديگر تفاوت دارد، پايان قصه «سالن انتظار» يک غافل‌گيری اساسی است. اين يكی از چند قصه كتاب است كه به شيوه جريان سيال ذهن نوشته شده و عنوان «كابوس» هم برازنده‌ آن‌هاست. در ابتدای قصه مورد بحث، چنين به نظر می‌رسد كه راوی در فرودگاه منتظر رسيدن مسافری، محبوبِ رفته‌ای، است كه قرار است بازگردد و حالا او دارد خاطرات مشترک و حال خودش را در اين دقايق انتظار مرور می‌كند. از خلال اين يادها درمی‌يابيم كه راوی عادت به يادداشت كردن خاطراتش دارد و كم‌كم در لابه‌لای اين واگويه‌ها راوی می‌گويد «تو نرفته‌ای كه برگردی»؛ مسافران جديد وارد می‌شوند اما مسافرِ راوی در ميان‌شان نيست، از پروازی كه او بايد در آن باشد خبری نيست و سرانجام در ترديد می‌مانيم كه آيا اصلاً مسافر و پرواز و فرودگاهی در كار بوده يا نه، چون اين قصه به طرز تكان‌دهنده‌ای با يک جمله ناتمام و با كلمه «كه» تمام می‌شود. بدون يک نقطه و سه نقطه و هيچ توضيحی. مثل يک كات غيرمنتظره و ابتدابه‌ساكن در انتهای يک فيلم گداری، كه نمايی را پيش از رسيدن به نتيجه «منطقی» قيچی می‌زند. حتی غيرمنتظره‌تر از كات انتهای پايان فيلم عشق (ميشاييل هانكه، 2012). و احياناً به اين نتيجه می‌رسيم كه اين‌ها اوهام و خاطرات راوی بوده كه يادداشت‌شان می‌كرده و بعد هم جايی نوشتن آن‌ها را رها كرده يا حادثه‌ای آن را ناتمام گذاشته است. تمهيد مشابهی (و به همان اندازه هيجان‌انگيز) هم در قصه «بارانی» به كار رفته؛ آن‌جا كه شخصيت اصلی داستان در انتظار شنيدن پاسخ دختر مورد علاقه‌اش در سر سفره عقد «با صدای خطبه عاقد به خود آمد: دوشيزه خانم آيا وكيلم با شمخصضقفثظچخ...» فوق‌العاده است! با همين حروف به‌هم‌چسبيده بی‌معنی، حال آدمی سرخورده توصيف می‌شود كه در چنين موقعيت خطيری علاوه بر گيج رفتن سر، درد عجيبی در كشاله رانش می‌خزد و ساعد چپش شروع می‌كند به زق‌زق. (گفت: دردت هم به درد آدميزاد نمی‌ماند!). در آخرين جمله قصه هم، در حالی كه تا اين‌جا تصور يک جوان را به عنوان راوی و شخصيت اصلی قصه‌ها داشته‌ايم، اين يكی را پيرمردی توصيف می‌كند كه برخلاف گمان ما از آن‌چه پيش‌تر خوانده‌ايم، اتفاقاً آرامش هم دارد! مثل قصه «سه نفر پشت در» كه تا آخر هم نمی‌فهميم راوی زن است يا مرد. مدام از «همسر»ش ياد می‌كند اما با تعمدی دل‌پذير اين نكته را كه قطعاً خواننده كنجكاوش است (و نويسنده اين كنجكاوی را به وجود می‌آورد) از او پنهان نگه می‌دارد. يا غافل‌گيری تكان‌دهنده پايان قصه «اعتراف» كه ساختار مونولوگی خطابی را دارد. به نظرم شرح دقيق تاريخ نگارش قصه‌ها نيز در پايان هر كدام (يا تقديم‌نامه قصه «خدا را شكر» در پايان آن) جزئی از همين ساختار پست‌مدرن و بازيگوش آن‌هاست؛ شروع نگارش و بازنويسی‌ها و نوشتن نسخه نهايی. اگر محل هر كدام را هم می‌نوشت كه نور علی نور بود!
اين دسته از قصه‌های كتاب، به نظرم بسيار جنبه اتوبيوگرافيک دارند؛ اگر نه به عنوان شرح حال و وقايع اتفاقيه (كه نمی‌دانم از اين حيث چه‌قدر معتبر است)، دست‌كم به عنوان بازتابی از روحيه و دنيای نويسنده. از اين ميان حال‌وهوای راوی در قصه «شيرپسته» بسيار برايم آشناست؛ تنها قصه كتاب كه به شخص خاصی با نام و نام خانوادگی تقديم شده. اين قصه توصيف ذهنيات و اوهام و خاطرات راوی در طول طی كردن بی‌هدف يک بولوار و بازگشت از همين مسير است. قصه پر از جزيياتی كه هم می‌شود سر كلاس درباره‌شان بحث كرد (مثل همه قصه‌های ديگر كتاب) و هم از آن نوشته‌هايی است كه دوست دارم كسی را بنشانم و آن را برايش بخوانم. شايد خيلی‌ها خود را در لابه‌لای اين قصه‌ها و آدم‌هايش پيدا كنند.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©