فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, December 31, 2012

کافه‌های ما
کافه‌های آن‌ها

1. مارشال برمن در کتاب «تجربه مدرنیته» (ترجمه مراد فرهادپور) فصلی در توصیف کافه‌های اروپا و روسیه دوسه قرن اخیر و نقش آن‌ها در گسترش و تعمیق هنر و ادبیات این کشورها دارد. او معتقد است اگر کافه‌ها نبودند، هنر و ادبیات آن‌ها چنین کیفیتی پیدا نمی‌کرد. شرح و بسط قضیه هم مفصل است. همین چند شماره پیش، «مهرنامه» پرونده‌ای در این زمینه و سنت کافه‌نشینی اهل هنر و ادبیات ایران داشت که فقط به گوشه‌هایی از ماجرا اشاره داشت و حق مطلب ادا نشده بود. به طور طبیعی خود آن کافه‌ها هم در خیلی از آثار هنری دوسه قرن اخیر آن سرزمین‌ها بازتاب عینی داشته‌اند. در بسیاری از تابلوهای نقاشان، به‌ویژه امپرسیونیست‌ها که موضوع برخی از آثارشان زندگی مردم در فضاهای آزاد بود، به جز طبیعت، در گوشه‌ای از آن‌چه از کوچه و خیابان بر بوم می‌کشیدند، کافه‌ها هم دیده می‌شدند که بخشی از وجود و حضورشان همواره به بیرون از چاردیواری و به فضای پیاده‌رو و گاهی باغ و باغچه می‌کشید. فصل‌هایی از آغاز اورفه (1950) ساخته ژان کوکتو، از هنرمندان کافه‌نشین آغاز قرن بیستم، در فضای همین کافه‌ها می‌گذرد. در فیلم مودیلیانی (میک دیویس، 2004) بخشی از زندگی تراژیک آمِدِئو مودیلیانی نقاش و مجسمه‌ساز مشهور و رقابت‌هایش با پیکاسو (یکی از ایتالیا و دیگری از اسپانیا، هر دو مقیم فرانسه) در کافه‌ای در پاریس – معروف به «کافه هنرمندان» - شکل می‌گیرد.
نمونه‌ها از سینمای اروپا فراوان‌اند. جدا از سنت رستوران رفتن در آمریکا و اروپا، که باعث می‌شود بخشی از بده‌بستان شخصیت‌ها و شخصیت‌پردازی‌ها و درام فیلم‌های این سرزمین، به‌خصوص فرانسوی، سر میز شام و ناهار شکل بگیرد و رخ بدهد، کافه‌نشینی چیز دیگری است. قهوه‌خوردن با شام و ناهار خوردن فرق دارد. بخش‌هایی از فیلم‌نامه فیلم‌های آمریکایی که در بارها رخ می‌دهد در فیلم‌های اروپایی در کافه‌ها اتفاق می‌افتد؛ قرارهای کاری، گپ و گفت‌های اغلب دوستانه و البته قرارها و آشنایی‌های عاشقانه. حتی وقتی ریچارد لینکلیتر آمریکایی شخصیت آمریکایی فیلمش پیش از غروب (2004) را به پاریس می‌برد، بخشی از دیدار عاشقانه او با شخصیت فرانسوی فیلمش را در یک کافه پاریسی برگزار می‌کند که نه شباهتی به بارهای آمریکایی دارد و نه به پاب‌های انگلیسی.
2. در فیلم آقای جاهل (رضا میرلوحی، 1352)، مرتضی عقیلی نقش یک جوجه‌لات معتاد به کافه را دارد. همسر جوانش که از کافه‌رفتن‌های شوهر عذاب می‌کشد، سعی می‌کند بساط کافه را در خانه برای او روبه‌راه کند. سوروسات را – از اطعمه و اشربه – جور می‌کند و روی میزی به سبک کافه می‌چیند و خودش هم که هنر حرکات موزون را فوتِ آب است این قسمت از آداب کافه‌نشینی را نیز برای شوهر گریزپایش به‌جا می‌آورد. اما در همه این مدت، لب‌ولوچه شوهر آویزان است و غر می‌زند. زن شاکی و پرسان درمی‌آید که: چه مرگت است مرد؟ همه بساط کافه را که این‌جا فراهم کرده‌ام؛ دیگر چی کم داری؟ پاسخ مرد، پرمغز و عبرت‌آموز است: «چرت‌وپرت! توی کافه با رفقا چرت‌وپرت می‌گیم. این‌جا از چرت‌وپرت خبری نیست!»
اگر کافه‌های اروپا به کار رشد هنر و ادبیات می‌آمد و می‌آید، این‌جا کافه‌ها چنین کاربردی داشتند. البته کافه‌های ما تفاوت‌های ظاهری و کاربردی و ماهوی با کافه‌های اروپایی داشتند. ما سنت قهوه‌خانه‌نشینی را در فرهنگ اجتماعی خودمان داریم که برخی به آن‌‎ها کافه هم می‌گفتند. آن‌جا پاتوق بیکاران و لوطی‌ها و داش‌ها و عمله‌ها و امثال آن‌ها بود و نهایت نقش فرهنگی‌شان به پرده‌خوانی و شاهنامه‌خوانی محدود می‌شد. در کشور ما به پیاله‌فروشی هم کافه می‌گفتند که کم‌وبیش همان فضای کافه‌های ساززن ضربی مورد نظر جوجه‌لات فیلم آقای جاهل را داشت که آن هم جزء خانواده کافه‌ها بود. کل کاباره‌های پیزوری لاله‌زار را کافه می‌گفتند. نوع دیگر کافه‌های سرزمین ما کافه‌قنادی‌ها بودند که از قدیمی‌ترین آن‌ها لقانطه شهرداری بود و از معروف‌ترهای دیگر کافه‌قنادی معیلی، نبش اسلامبول و لاله‌زار که هنوز هم آن‌جاست اما بدون کبکبه و جاذبه گذشته‌اش. این‌ها هم‌چنان که از نام‌شان پیداست، کافه‌هایی بودند دارای قنادی یا در کنار قنادی‌ها که با شیرینی و بستنی و چای و نسکافه و شیرقهوه و این‌جور چیزها از مشتری‌ها پذیرایی می‌کردند.
همه این توضیح واضحات برای این است که بگویم آن‌چه ما در کشور خودمان به عنوان کافه می‌شناختیم متفاوت با کافه‌های اروپایی است. فقط در یکی‌دو دهه اخیر با رشد آمار نسل جوان شهرنشین، کافی‌شاپ‌هایی برای پاسخ‌گویی به نیاز این نسل عمدتأ در تهران و برخی از شهرهای بزرگ به وجود آمده که این‌ها نزدیک‌ترین کافه‌ها به کافه‌های فرهنگ‌ساز اروپایی هستند. برخی از آن‌ها آشکارا و با تعمد، بر جلوه‌های فرهنگی خود تأکید می‌کنند و حتی آن را به نمایش می‌گذارند؛ از سلیقه‌ای که در دکوراسیون و تزئینات‌شان به کار می‌برند تا نوع موسیقی‌ای که در آن‌ها پخش می‌شود و در اختیار گذاشتن کتاب و مطبوعات برای مشتریان در ساعت‌هایی که آن‌جا هستند. برخی از آن‌ها هم رسماً پیوست یا هم‌جوار کتاب‌فروشی و گالری‌ای هستند. از سوی دیگر، به طور مشخص، این کافه‌ها محل قرارها و نشستن و گپ‌زدن‌های گاه جدی است و نه صرفاً جایی برای غذاخوردن و نوشیدن چای و قهوه. مثل کافه‌های اروپایی. این کافی‌شاپ‌ها به‌تدریج در برخی از فیلم‌ها هم ظاهر شدند. در لحظه، البته فقط فیلم شکلات داغ را به یاد می‌آورم اما قطعاً تعدادشان بیش‌تر است.
3. تا پیش از این، کافه‌های اروپایی در کشور ما انگشت‌شمار بودند. مهم‌ترین آن‌ها در تهران و کل ایران، کافه نادری بود که هنوز هم هست و داستان‌های فراوان از حضور اهل هنر و ادبیات در آن گفته و نوشته شده. رضا قیصریه هم رمانی به همین نام دارد که لوکیشن اصلی آن همین کافه است. در مرتبه بعد، از کافه فیروز نام برده می‌شود که در همان خیابان و به فاصله حدود پنجاه‌شصت متری کافه نادری بود و حالا نیست. بعدی هم کافه ریویرا بود، باز در همان نزدیکی، در خیابان قوام‌السلطنه (سی تیر) که حالا یک غذاخوری معمولی است. در شهرستان‌ها نمی‌دانم کسی چنین جاهایی سراغ دارد یا نه. فقط از آبادان حکایت‌هایی در این زمینه هست که به خاطر حضور خارجی‌ها و فضای اروپایی‌اش بود. زویا پیرزاد در کتاب «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» از کافه‌ای به نام «میلک شیک» نام برده که گویا مابه‌ازای واقعی داشته، با همان هویت و کارکرد کافه‌های اروپایی. و دیگر هیچ.
بدون هیچ تحقیق و تورقی، اکنون پررنگ‌ترین تصویری که از حضور یک کافه سبک اروپایی در سینمای پیش از انقلاب در ذهن دارم، مربوط به فیلم آرامش در حضور دیگران است که سال 1348 ساختش شروع شد و پس از چند سال توقیف در 1352 نمایش داده شد؛ نوشته غلامحسین ساعدی و ساخته ناصر تقوایی، هر دو از نسل میلک شیک و کافه نادری. در سکانسی از فیلم، سه شخصیت روشنفکر فیلم در جایی مشغول خوردن و نوشیدن و گپ‌های روشنفکرانه هستند. همین اطعمه و اشربه روی میز، همین شام خوردن، آن محل را از یک کافه اروپایی شبیه کافه نادری متمایز می‌کند (کافه نادری البته بخش غذاخوری هم دارد، اما هیچ وقت آن قسمتش در حکایت‌ها نیامده، قسمت جلویی‌اش آمده که در آن چای و قهوه می‌نوشیدند و گپ می‌زدند). با این حال، حاضران در این سکانس جدا از نقش‌شان در فیلم، خودشان هم از کافه‌نشین‌های روشنفکر تهران بودند، و بحث‌های روشنفکرانه‌شان به آن‌جا هویت کافه‌های مورد بحث‌مان را می‌دهد؛ به‌خصوص آن مرد تنهای گوشه «کافه» که در پس‌زمینه نماها روزنامه‌به‌دست و آرام نشسته و ولوله تماشاگران در زمان نمایش عمومی‌اش در همان سال، نشان می‌داد که تماشاگران پیام فیلم‌ساز را دریافت کرده‌اند: «طرف آنتنه‌ها! آنتن!»

ماًخذ: هفته‌نامه نگاه پنج‌شنبه، شماره 38، 30 آذر 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©