فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Tuesday, November 20, 2012

آن روز که ناصر حجازی برایمان مطلب نوشت

کافه فوتبال: حالا که پس از گذشت چند ساعت‌ونیم کلنجار رفتن با کاغذ و خودکار و دست‌نوشته‌های شتابزده، مصاحبه‌ هوشنگ گلمکانی،‌ سردبیر مجله فیلم به پایان رسیده حال کسی را دارم که کوهی را کنده... مدت‌ها بود تنظیم کردن مصاحبه تا این اندازه خسته‌ام نکرده بود اما از صفحه سی تا رسیدن به صفحه چهل‌وچهارم دست‌نویس انگار داشتم آخرین کیلومتر باقیمانده از مسابقه ماراتن را طی می‌کردم.
رفتم دفتر مجله فیلم، جایی که پر است از جلدهای جادویی و خاطره‌برانگیز که پس از سی‌‌سال کار بسیار پرخاطره، تبدیل شده‌اند به تالاری از افتخارات... انگار هر جلد برای خودش سندی است بر جای مانده از نبردی بزرگ بر سر چاپ شدن و چاپ نشدن... قرار مصاحبه را گذاشتیم برای بعد از خروجی گرفتن شماره جدید مجله فیلم... یکشنبه ساعت هفت بعدازظهر بود که آمد روزنامه، درست مثل رسول یونان، او هم با پیک موتوری خودش را رسانده بود به ما...
یک ساعت اول خوش‌وبش و گپ او و اردشیرخان با هم تمامی نداشت، دو همکار قدیمی پس از سال‌ها به هم رسیده بودند و حرف‌هایشان پایانی نداشت. بعد نوبت رسید به ما... نوبت رسید به مصاحبه‌ای که باید تبدیل می‌شد به یک مصاحبه خواندنی و عامه‌پسند، هرچند گرفتن یک مصاحبه عامه‌پسند از سردبیر یک مجله کاملا تخصصی مثل فیلم، کار دشواری است...
با هوشنگ گلمکانی نزدیک به یک ساعت و نیم در دنیای خاطره‌هایش از گرگان و مشهد و تهران قدم زدیم. حاصل کار تقدیم به شما.

* اولین بار که فوتبال وارد زندگی هوشنگ گلمکانی شد؟
از وقتی یادم‌ می‌آید در زندگیم بود. درست مثل سینما. از همان اول بود. توی خیابان‌ بازی می‌کردیم که البته هیچ شباهتی به فوتبال جدی نداشت. ما فقط بازی می‌کردیم. در شهر ما گرگان نه تلویزیون بود، نه زمین چمن فراوان بود و نه خبری از فوتبال! فقط گل کوچک بازی می‌کردیم و گاهی اخبار تیم‌ملی را از رادیو می‌شنیدیم. اولین بار که این فضای ساده و بی‌خبر از همه‌جا شکست، جام‌جهانی 1966 بود که رادیو اسم‌هایی مثل پله، اوزه‌‌بیو و بابی‌چارلتون را گذاشت توی دهان ما، که نمی‌دانستیم این‌ها کی هستند و در كدام باشگاه بازی می‌کنند و مثلاً پست‌شان چیست. ما فقط بازی می‌‌کردیم و به خودمان می‌گفتیم پله پاس بده، اوزه‌بيو را بگير، باز ياشين شدی! (می‌خندد)
* و بعد این علاقه جدی‌تر شد؟
بله. بازی‌های آسیایی سال 1347 بود که تیم‌ملی، اسرائیل را برد و قهرمان آسیا شد. آن موقع تلویزیون به گرگان نيامده بود و رادیو جور تلویزیون را کشید. یادم هست بازی فینال، توی محل ما پرنده پر نمی‌زد. همه چسبیده بودند به رادیو در کنج خانه‌های‌شان. بعد همه خودجوش آمدیم به خیابان‌ها و فضايی از جشن و شادی بود...
* اولین بار که اسم استقلال یا تاج آن موقع آمد، توی ذهن شما کی بود؟!
(می‌خندد) باید فیلم را تند کنم چون تا آن‌جا خیلی مانده. ببینید من اصلاً نمی‌دانستم باشگاه‌های فوتبال وجود دارند. من فکر می‌کردم فوتبال فقط گل کوچک است و تیم ملی! نمی‌دانستم که باشگاهی هست و لیگی هست و مسابقات کشوری برگزار می‌شود! اولین بار مثلاً جایی در روزنامه عکسی دیدم از یک بازی باشگاهی، تعجب کردم که ای آقا! این‌ها که در تیم‌ملی هم‌بازی هستند، پس چرا روبه‌روی هم بازی می‌کنند؟!
* چند سالتان بود؟
13 یا 14... آن موقع نه تلویزیون بود، نه فوتبال باشگاهی درست و حسابی بود نه چیزی. در گرگان که تیم فوتبال نداشتیم. بعد رفتیم مشهد و آن‌جا هم تیم فوتبال نبود. یعنی من هیچ شانسی برای آشنایی با فوتبال جدي نداشتم. سال 1350 تازه تلویزیون از انحصار تهران و آبادان درآمد و شهرهای مختلف رسید. من در مشهد فوتبال را از تلویزیون دیدم.
* بیش‌تر چه فوتبالی نشان می‌داد؟
فوتبال انگلیس را... چون عشق سینما بودم بیش‌تر چشمم دنبال تکنیک‌های کارگردانی و تصویربرداری و سوئیچ کردن دوربین‌ها به هم بود. برایم جالب بود که این کارگردان‌ و فیلم‌بردارها چقدر خوب با هم کار می‌کنند که یک بازی پخش مستقیم را آن طور درآورده‌اند. تعجب می‌کردم که در یک لانگ‌شات، دروازه‌بان یک شوت بلند می‌كند و بعد در یک نمای بسته، دو بازیکن می‌پرند هوا تا به توپ ضربه بزنند. این تسلط در تدوين و حدس زدن جای فرود توپ و تصميم آنی كارگردان تلويزيونی برایم جالب بود.
* پس تلویزیون هم برای شما فوتبال بود هم سینما!
بله. کلاس آموزشی بود و سرگرمی هم بود و شور و شوق ملی ‌هم بود. بازی‌های جام ملت‌های آسیا در سال 1351 خیلی خوب يادم هست. در مشهد، خودمان تلویزیون نداشتیم اما خانه دوست و آشنا فوتبال را می‌دیدم مثلا بازی با تایلند را يادم هست كه ما دو گل عقب بودیم اما علی جباری در 15 دقیقه آخر حریف را با سه گل بمباران کرد و اتفاقی حماسی بود. بعد از آن برد مقابل اسرائیل این دومین باری بود که فوتبال احساس و شور حماسی به من می‌داد. توی بازی با اسرائیل، آن گل معروف و مشكوک که معلوم نبود از خط رد شده یا نه. گل اول را حريف زد و توی فيلم مستندی كه از اين بازی‌ها ساخته شد، تصوير قطع می‌شد به خيابان‌های خلوت تهران در آن دقايق. لحن حماسی استاد بهمنش بزرگ هم کمک کرد و این لحظه‌ها برايم جاودانه شد. تازه فهمیدم که فوتبال فقط گل زدن نیست. آن‌جا فهمیدم که تا قبل از این، زندگی چیزی کم داشته.
* فوتبال باشگاهی کی آمد توی زندگی‌ شما؟
سال 51 در تهران یک رفیق مشهدی مرا برد امجدیه، اما از گوشه بالای جنوب غربی سكوها نمی‌شد خوب مسابقه را نگاه کرد. آن فوتبال ما را نگرفت! سال 52 برای بازی‌های جوانان آسیا رفتیم ورزشگاه آزادی. حسن روشن و هادی نراقی در آن مسابقات گل كرده بودند. اما باز هم از گوشه شمال غربی قسمت بالای طبقه دوم فوتباليست‌ها آن پايين مثل مورچه ديده می‌شدند و باز مرا جذب نکرد.
* و بالاخره این اتفاق کی رخ داد؟ کی در دام فوتبال ورزشگاهی، فوتبال باشگاهی گرفتار شدید؟
سال 53 برای خدمت سربازی رفتم شيروان و با یک «بچه‌تهرون» به نام مرتضی شیرازی هم‌دوره و مدتی هم‌خانه و رفيق بودم كه فوتباليست بود و فوتبال را در حد محلات خیلی خوب بازی می‌کرد. همان سال تيم ابومسلم در مشهد تاًسیس شد و در جام تخت‌جمشيد شرکت کرد. بازی ابومسلم مقابل پاس در مشهد بود كه مرتضی شیرازی ما را برد ورزشگاه، وقتی گفتم دفعات قبل خوش نگذشته، گفت: این بار خوش می‌گذرد مطمئن باش. ما را برد زیر جایگاه! یعنی فاصله با زمین پنج‌شش متر بود.
* کیفیت اچ ‌دی دیگه؟!
(می‌خندد) کیفیت اچ‌دی با صدای دالبی سراند! صدای آدم‌ها را، صدای ضربه‌ها را، صدای زوزه‌های توپ را می‌شنیدم! به قول دوستان جنسش آن‌قدر خوب شد که معتاد شدم. دیگر شدیم مشتری ابومسلم. تمام بازی‌های خانگی ابومسلم را در گرما و سرما رفتم.
* پس اولین باشگاه شما ابومسلم بود؟
بعدش تاج یا استقلال. چون مرتضی استقلالی بود و آن‌قدر از استقلال خوب حرف می‌زد که من هم ناخواسته تعلق خاطری پیدا کردیم و پیگیر نتایج بودم.
* نتایج را چه طور دنبال می‌کردید؟
کیهان ورزشی... جالب بود که کیهان ورزشی صبح شنبه که می‌رسید هنوز مرکب جلدش خشک نشده بود و جای انگشت روی آن می‌ماند.
* آن سال‌ها کیهان ورزشی می‌توانست با همه محدودیت‌های آن موقع نتایج را به خوبی پوشش بدهد؟
خيلي خوب. و همین برایم عجیب بود. جمعه بعدازظهر در مشهد مسابقه بود، شنبه ظهر كه كيهان ورزشی می‌رسيد عکس و گزارشش در آن چاپ شده بود و تعجب می‌كردم كه چطور می‌رسند با این سرعت این بازی را پوشش بدهند.
* پس داستان فوتبالی شدن شما این‌طوری بود؟
بله. سال 54 آمدم تهران. در گرما و سرما می‌رفتم ورزشگاه. و اغلب تنها بودم.
* به اصطلاح «پا» نداشتید!
بله. حیف... در دوره سربازی فوتبالیست هم شدم. (می‌خندد) بوی چمن تازه سرحالم می‌آورد، لذت داشت دویدن دنبال توپ.
* پست‌تان چه بود؟
(می‌زند زیر خنده) من فوتبال بلد نبودم! فقط دوست داشتم بدوم دنبال توپ، آن هم روی چمن. آن موقع رسم بود كسانی را که بلد نبودند و اصرار داشتند بازی كنند می‌گذاشتند توی دروازه!
* گلر بودید؟
(می‌خندد) بله. هرچه توپ می‌آمد می‌رفت توی دروازه! (اردشیرخان با خنده می‌گوید: هرچه نمی‌آمد هم می‌رفت توی دروازه... گلمکانی با خنده بلند تاًیید می‌کند.)
* عشق به فوتبال الان هم با شماست؟
فوتبال خواب‌آور شب‌های من است. شبکه‌های ورزشی ماهواره را پشت‌سرهم چیده‌ام و قبل از خواب، با صدای بسته یک ساعتی فوتبال می‌بینم تا خوابم ببرد. فرق نمی‌کند پخش زنده باشد یا نه. پنج دقیقه از این، ‌پنج دقیقه از آن، آرام‌بخش خوبی است. بیلیارد هم دوست دارم. سبزی چمن و سبزی میز بیلیارد آرامم می‌کند.
* استقلال منهای آن علاقه اولیه ایجاد شده توسط دوست شما – جایگاه ویژه‌تری در زندگی شما کسب کرد؟
بله. وارد دانشکده هنرهای دراماتیک شدم. کار مطبوعاتی را هم شروع کرده بودم. سال اول و کلاس اول، وقتی استاد داشت اسامی را می‌خواند، به اسم یکی رسید که می‌شناختمش. وقتی خواند، گفتم یعنی چی، اینکه بازیکن تاج است، این‌جا چه می‌کند؟ وقتی چهره‌اش را دیدم به کنار دستی خودم گفتم این جهانگیر کوثری است، بازیکن تیم تاج! بغل دستی من اصلاً نمی‌دانست تیم تاج چیست و كوثری كيست. در این حال‌وهوا نبود. آن روز توی کلاس هیچ‌کس جز من او را نمی‌شناخت، چون همه توی عوالم ديگری بودند. دانشكده هنری بود ديگر!
* جالب است بعد چه شد؟
بعد از مدتی کوتاه همه او را شناختند! تیم فوتبال دانشكده را راه انداخت و بعد هم پارتی‌بازی کرد و کلاس‌های تربیت‌بدنی ما را انداخت توی ورزشگاه تاج. می‌توانم بگویم خیلی‌ها در دانشکده هنرهای دراماتیک که اصلاً اهل فوتبال نبودند با او استقلالی شدند.
* از این خاطرات فوتبالی با جهانگیر کوثری زیاد دارید لابد؟
بله. یک‌بار رفته بودیم اردوی بابلسر. مسابقاتی بود بین تیم‌های دانشکده‌های مختلف. من را دیگر جراًت نمی‌کردند دروازه‌‌بان بگذارند چون گل می‌خوردم، به درد دفاع و هافبک هم نمی‌خوردم! من را می‌گذاشتند جلو و می‌گفتند گل هم نزدی نزدی، فقط خرابكاری نكن! یک‌بار اتفاقی جلوی دروازه حریف یک توپ بادآورده آمد و نشست روی پای من!
* لابد گل زدید و همان‌جا چهارگوشه چمن را بوسیدید و در اوج و روی شانه‌های مردم با فوتبال خداحافظی کردید؟
(می‌خندد) کاش این‌طوری بود! توپ را آن‌قدر بد زدم که خودم نفهمیدم چه طوری گل نشد.
* شما را اعدام نکردند، نگفتند حیا کن رها کن!
(می‌خندد) نه! خودشان می‌دانستند سقف فوتبال من همان بود! جهانگیر، استاد روحیه دادن است. با چهارتا جمله مثبت از دل آدم درمی‌آورد. خیلی طنزپرداز است روحیه خوبی داشت به آدم با او خوش می‌گذرد.
* لیورپولی‌ها می‌گویند می‌توانی همسرت را عوض کنی، می‌توانی اعتقاداتت را تغییر بدهی، اما نمی‌توانی تیم فوتبالت را عوض کنی، شما موافقید؟
نه! مثلاً همان رفیقم مرتضی شیرازی که استقلالی بود بعدها پرسپولیسی شد! جالب اینجا بود که خودش آبی بود پدرش قرمز! هر بار که ما با هم بودیم این پدر و پسر با هم کری می‌خواندند و اصلاً شیرینی کری‌خواندن را با این پدر و پسر کشف کردم ولی خودم هيچ وقت اهل کری خواندن نبودم. در آن زمان جو عمومی طوری بود که انگار تاج مال روشنفکرهاست و پرسپولیس برای قشر دیگری. من به خاطر مرتضی به استقلال گرایش پیدا کردم اما هم‌زمان حس می‌کردم پرسپولیس تیم مهم‌تری است به خاطر طرفدارانی که داشت و زیاد به نظر می‌رسیدند!
* زیادی تماشاگر را دوست دارید؟ یک طوری پوپولیزم‌‌وار نیست؟ ناچارتان نمی‌کند که عقیده‌تان را بیان نکنید؟
اتفاقاً چرا! یک جمله طلایی از کیانوش عیاری شنیدم که همین را هم تیتر مصاحبه‌اش کردیم. جمله‌اش این بود: «یک تماشاگر از دو تماشاگر بهتر است. از سه تماشاگر هم بهتر است.» توضیحش این بود که یک تماشاگر خيلی كم است و سه تماشاگر به معنای تماشاگر انبوه است كه چيزهايی از جمله پوپوليسم را تحميل می‌كند. دو تماشاگر به این دلیل خوب است که هم کم‌تماشاگر نیستی و هم عوامانه نمی‌شوی. به نظرم حرف درستی است.
* در ژانر سینما این جمله معنا می‌دهد؟
می‌شود یک طوری‌هایی مثل فیلم کالت.
* آقای گلمکانی! سال‌هاست دنبال یکی می‌گردم که واژه «کالت» را برایم معنا کند تعریف شما از این واژه چیست؟
اثری - و با مسامحه، آدمی - که تاًثیر عمیقی روی گروه محدودی بگذارد. روی رفتار، پوشش، ادبيات، سليقه و به طور كلی زندگی‌شان. فیلم پرفروش، كالت نيست. ويژگی اصلی‌اش همان محدود بودن جمعيت دوستدارش است.
* مثلاً ناطور دشت سالینچر کالت است؟
بله.
* «برره» چه طور؟
نه. اين يک اثر عامه‌پسند است.
* مجله فیلم چه طور؟
بله. یک مجله کالت است.
* هوشنگ گلمکانی چه طور؟
(می‌خندد) نمی‌دانم. اين را دیگران باید بگویند. فكر نمی‌كنم!
* اردشیر لارودی چه طور؟ آیا ایشان کالت هستند؟
نه. ایشان پدیده اجتماعی‌فرهنگی‌ژورنالیستی هستند که تاًثیر بسیار گسترده‌ای روی جامعه گذاشته. وقتی از محفل بیرون برود کالت نیست. مثلاً پرویز دوایی کالت است.
* آقای دوایی با آن قلم‌شان واقعا پدیده‌ای هستند. درست است. اما همه که ایشان را نمی‌شناسند.
بر سر معنای این واژه خیلی اختلاف هست ما می‌خواهیم یک پرونده در اين زمينه در مجله فیلم منتشر کنیم. شاید تا آخر سال. تعريف لغزانی دارد و اختلاف نظر در موردش هست.
* از بحث دور شدیم، فرمودید رفیق استقلالی ‌‌شما، پرسپولیسی شد؟
(می‌خندد) می‌گفت اشتباه کردم، اما چه می‌‌شود کرد! بذر استقلال را در دل من کاشت تا حدودی در آن سال‌ها!
* ماًموریتش ارشاد شما بوده؟
(می‌خندد) البته چند سال پيش فقط نیم‌فصل پرسپولیسی شدم آن هم به خاطر افشین قطبی! بعد استعفا دادم.
* پس ما تیتر بزنیم یک عمر استقلالی بودم، نیم‌فصل پرسپولیسی؟
(می‌خندد) اگر دنبال تيتر استقلالی می‌گرديد عيبی ندارد. به شرط آن که توضیحات مرا هم چاپ کنید كه من سال‌هاست به هيچ تيمی تعصب ندارم.
* چرا افشین قطبی شما را جذب کرد؟
یک فرهنگ جدید آورد با خودش. فوتبال ما فوتبال لمپنی است و روی سکوهایش بدترین فحش‌ها شنیده می‌‌شود. افشین قطبی متفاوت و بامزه حرف می‌زد. فارسی ناقص و لهجه‌اش هم در شيرينی كلامش تأثير داشت. از جنس این فرهنگ و این فوتبال نبود و اثر مثبتی گذاشت. يک فصل خوب بود. بعد كه رفت نباید برمی‌گشت. وقتی برگشت مطمئن بودم که خودش را نابود خواهد كرد. فوتبال خیلی بی‌رحم است.
* سینما بی‌رحم نیست؟
نه به اندازه فوتبال. علی دایی قهرمان ملی است. با دو بازی می‌رود روی سر مردم. با دو بازی نابود می‌شود. احساسات در فوتبال بسیار غلبه دارد. اكثريت مخاطبان فوتبال فوتبال عوام هستند و در فوتبال حق با اکثریت است. انبوه جمعيت، احساسات را غیرقابل کنترل می‌کنند. همیشه یاد فیلم خشم فریتز لانگ می‌افتم. قطبی درک نکرد كه نبايد برگردد. فوتبالیست‌ها دیر درک می‌کنند.
* سینماگران هم همین‌طور...
گاهی بله.
* آخرین بار که دل شما برای یک دست فوتبال گل‌کوچک یا یک بازی زمین چمن تنگ شد، کی بود؟
حقیقتش خیلی سال است که احساس می‌کنم از نفس افتاده‌ام. سی سال قبل با جوان‌های فامیل خواستیم به یاد روزهای پرافتخار جوانی (می‌خندد) بازی کنیم که دیدم بدن جواب نمی‌دهد.
* پس در اوج کنار گذاشتید؟!
(می‌خندد) بله. در اوج فوتبال را کنار گذاشتم!
* فرض بفرماییم شما با یک مجله سینمایی کری ‌دارید یا اصلاً قرار است یک فوتبال کری‌وار را پشت سر بگذارید یک تیم رؤیایی برای خودتان انتخاب کنید که بروید بازی دستگرمی. نفرات‌تان را انتخاب کنید.
هر جورکه خواستم؟
* هر طور که خواستید از هرجا که خواستید با هر سیاستی که خواستید.
خب من ناصر حجازی را می‌گذاشتم گلر... دروازه‌بان بهتر از او هم در دنیا داشتیم اما من دلم با او قرص است.
* خدا رحمتش کند.
روحش شاد! در چارچوب دروازه حضور دل‌پذیری داشت. یادم نمی‌آید این خصوصیت را کسی داشته باشد اما او چارچوب را به خوبی می‌شناخت. می‌دانست دروازه پشت سرش دقیقاً کجاست. شیرجه اضافه نمی‌زد.
* برویم سراغ دفاع.
حالا كه همه چيز خيالی است من 3-3-4 تیمم را ارنج می‌کنم. پویول را می‌گذارم دفاع وسط، نظری را می‌گذارم دفاع راست.
* نظری استقلال و تیم ملی دیگر؟
بله. من ایشان را دوست دارم.
* مربی شما هستید، ما هم این ‌آقای نظری را دوست داریم، مال تیم خودمان است.
یک دفاع وسط، تیم‌ملی آلمان داشت، خیلی بزرگ بود. هیکل بزرگ، موهای لخت روشن... اسمش روسمن بود. اسم كوچكش یادم نیست. این را می‌گذارم کنار پویول
* یک دفاع چپ کم دارید. لابد روبرتو کارلوس.
نه. یک دفاع هلندی منچستریونایتد داشت.
* یاپ استام؟
بله.
* استام دفاع وسط بود!
حالا ما می‌گذاریم دفاع چپ!
* ایراد ندارد من خودم با یاپ استام برای‌تان حرف می‌زنم.
(می‌خندد) لطف می‌کنید. البته همان اول بازی تعويضش می‌كنم با جهانگير كوثری! حالا خط هافبک مارادونا را بگذارید وسط.
* خودتان هم باید باشیدها!
حتماً! من هم بغل دست مارادونا که هر وقت لو دادم توپ را بگیرد. ژاوی را هم می‌گذارم بغل دستش. پله و مسی هم که حتماً می‌روند خط حمله. یک مهاجم تیم‌ملی هلند داشت در دهه هفتاد که خیلی آتشین بود و در کنار رنسن‌برینگ بازی می‌کرد.
* اردشیرخان می‌گوید: آری‌هان؟!
آری‌هان، خودش است این شد. تیم رو کم‌کنی ما!
* زیدان را نگفتید؟
آخ! (طوری می‌گوید انگار جرمی مرتکب شده!). او كه بی‌نظير است. زیدان را چکار کنیم؟ بیاوريدش جای خودم!
* نمی‌شود! باز رو کم‌کنی شماست. خودتان باید بازی کنید!
پس من باید چه کار کنم؟!
* دقیقه 5 مصلحتی مصدوم شوید و بیایید بیرون که زیدان بازی کند!
(می‌خندد) فكر خوبی است! همین کار را می‌کنم.
* همه انتظارات شما از فوتبال؟
با حاشیه‌ها کار ندارم. «فوتبال برای فوتبال» را دوست دارم. فوتبال عاشقانه...
* همه انتظارات شما از فوتبالیست؟
پاسخ را در سوال قبل دادم: فوتبال را برای فوتبال بازی کند. عاشقانه بازی کند.
* اردشیر خان سوال می‌کند: آقای گلمکانی فوتبال به عنوان یک نمایش در کدام ژانر قرار می‌گیرد؟!
در هیچ ژانری. یک جورهایی می‌‌شود درام نزدیک به زندگی. همه مسابقات فوتبال شروع‌شان مثل هم است اما هر کدام ادامه و پایان خود را دارند. دقیقاً عین زندگی است که در کسری از ثانیه مسيرش عوض می‌شود. مثلاً در یک بازی، بازیکن دقیقه یک اخراج می‌‌شود مسیر بازی تغییر می‌کند. جای آن‌که پاس رو به جلو بدهد پاس رو به عقب می‌دهد مسیر بازی تغییر می‌کند. گل زودهنگام می‌زند، مسیر بازی عوض می‌شود. زندگی و فوتبال از این نظر به هم شبیهند که تصمیمات لحظه‌ای باعث بهم خوردن مسیر زندگی می‌شوند. شباهتی با سينما ندارد.
* شباهت فوتبال به کار شما؟!
فوتبال آن‌قدر شبیه زندگی است که هر چیزی در چهارچوب زندگی، شبیه فوتبال می‌شود.
* همین اصطلاح دقیقه نود هم از فوتبال آمده.
بله و اصلاً زندگی ما اغلب در دقیقه نود جريان دارد!
* بهترین مربی دنیا؟
فرگوسن اسطوره است. بیست‌وهفت سال است آن‌جا دارد نتیجه می‌گیرد. این خیلی مهم است.
* فرگوسن دنیای سینما؟
فوتبال گروهی‌تر از سینماست. بخواهم جواب بدهم باید بگویم جان فورد می‌تواند فرگوسن باشد!
* بیلی وایلدر کدام مربی می‌شود؟
نمی‌دانم. خیلی کارگردان بزرگ داریم. سخت است این شبیه‌سازی‌ها.
* اگر می‌‌توانستی با یک چهره مطرح ناهار بخوری انتخابت که بود؟
تجربه نشان داده که بهتر است به كسانی كه دوست دارم نزدیک نشوم! دوست داشتن از راه دور بهتر است. كم‌تر توی ذوق آدم می‌خورد.
* می‌شود با فوتبال به مردم نزدیک شد؟
بله. چرا که نه؟! یکی از مهم‌ترین چیزها در فوتبال همین است. فوتبال راز نزدیکی به مردم است.
* یک جمله برای استقلال.
من دیگر دوره طرفداری از تیم‌های فوتبال را گذراندم بیش‌تر دنبال عشق به زندگی و لذت بردن از فوتبال هستم. این انتظاری است که من از استقلال و پرسپولیس و تیم‌ملی دارم: طوری بازی كنند كه حال مردم را خوب کنند. از وقتی كه پول‌های كلان به فوتبال وارد شده، فوتبال شبيه نبرد گلادياتورها شده است.

ماًخذ: روزنامه استقلال، شماره 3917، سه‌شنبه 30 آبان 1391

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©