فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Monday, November 19, 2012


وانهاده‌ها

واگویه‌های تنهایی

«چشم‌هايی كه مال توست» كه در سالن گوشه فرهنگسرای نياوران بر صحنه آمده، در واقع ادامه‌ای‌ست بر واگويه‌های ذهنی بهاره رهنما در نمايش «اين تابستان فراموشت كردم» كه بهار امسال در خانه هنرمندان بر صحنه رفت. نمايش دوپرده‌ای «اين تابستان فراموشت کردم» حكايت دو زن تنها بود و در نمايش تازه هم يک زن در همان سن‌وسال و همان حال‌وهوا از رنج و حرمان تنهايی‌اش می‌گويد. رهنما در تمامی قطعه‌های كتابش «چهار چهارشنبه و يک كلاه‌گيس» و برخی از قطعه‌های كتاب ديگرش «ماه هفت شب» نيز از تنهايی می‌گويد. تک‌گويی‌های زنان تنهای وانهاده در آستانه ميان‌سالی. زنانی روشنفكر از طبقه متوسط. «چشم‌هایی که مال توست» نخستين تجربه كارگردانی نسيم ادبی است كه اخيراً بازی‌های گاه فوق‌العاده‌ای از او بر صحنه ديده‌ايم، اما اين نمايش تقريباً به‌تمامی از آن نويسنده/ بازيگرش است و توانايی‌های خانم ادبی به عنوان كارگردان را بايد با نمايش ديگری محک زد.
مانند نمايش «اين تابستان فراموشت کردم»، «چشم‌هایی که مال توست» هم نمايشی متكی بر متن و بازيگر است. ميزانسن در آن نقش كم‌تری دارد. ذهنيتی ديگر می‌تواند برای همين نمايش‌های تک‌نفره، برای همين واگويه‌های تنهايی زنان وانهاده، ميزانسن‌های خلاقانه‌تری بينديشد. اما در اين هر دو نمايش، پس از متن، بار اصلی بر دوش بازيگر گذاشته شده است. در پرده اول نمايش «اين تابستان فراموشت کردم» بهانه تک‌گويی زن، ضبط حرف‌ها برای تماس احتمالی مرد از طريق نرم‌افزارهای صوتی/ تصويری اينترنتی است. در پرده دوم مخاطب حرف‌ها را – كه يک بازجوی ساواک است – بايد در صحنه فرض كنيم، در حالی كه هم حضور و هم كلامش در اجرا حذف شده و اين تمهيد (تصور كردن او و پاسخ‌هايش) لحظه‌های بامزه‌ای خلق می‌كند. اما در نمايش «چشم‌هایی که مال توست» از چنين تمهيدهايی هم خبری نيست. زن تنها مستقيم رو به رخت‌آويز گوشه صحنه صحبت می‌كند؛ به عنوان مرد غايب!
البته برای نگارنده بيش از اين ويژگی‌ها و قوت‌وضعف‌های اجرايی، درون‌مايه اين تک‌گويی‌های بهاره رهنماست كه ذهنم را مشغول كرده است. در همه اين‌ها زنانی تنها حسرت‌خوار از دست رفتن جفت‌شان هستند كه معلوم نيست چرا از دستش داده‌اند. در همه اين واگويه‌ها جمله و اشاره‌ای به ياد نمی‌آورم كه زن از جفا و بی‌وفايی مرد سابق زندگی‌اش بگويد. اگر مرد حالا با زن ديگری‌ست، همه بعد از جدايی اتفاق افتاده. زنِ تنها نه مرد را ملامت می‌كند و نه ضعف و قصوری را به او نسبت می‌دهد. حتی در اين دادگاه يک‌نفره او را محكوم نمی‌كند. به زن جديد زندگی او نيش و كنايه می‌زند اما نهايت تعرض او به مرد يک شوخی ملايم است. و به اين ترتيب در همه مروری كه اين زن‌ها بر رابطه‌شان با مردان گذشته زندگی‌شان می‌كنند، در همه اين رنجنامه‌های تنهايی، سرانجام درنمی‌يابيم كه مشكل اين رابطه‌ها چه بوده كه به بن‌بست و جدايی كشيده. و چرا ادامه نيافته. از اين حيث، به نظرم اين تک‌گويی‌های بهاره رهنما تراژدی رابطه مردان و زنان روشنفكر طبقه متوسط در روزگار ماست. رابطه‌هايی كه برخلاف ظاهر عاشقانه‌شان انگار فقط برای گريز از تنهايی شكل گرفته اما همان تنها دليل شكل‌گيری اين رابطه‌ها معلوم نيست به چه دليلی ناديده گرفته می‌شود و به جدايی و تنهايی می‌انجامد. در لابه‌لای اين جمله‌های گاه هذيان‌گونه پيداست كه انگار ميلی به پيوند دوباره (البته ميلی يک‌جانبه) وجود دارد اما با روايتی كه شنيده‌ايم بعيد است در اين پيوند دوباره هم نور اميدی باشد؛ بس كه همه چيز مبهم است. حالا ديگر تصورم اين است كه اگر در نمايش‌هايی فرضی تک‌گويی‌های مردان مخاطب زنان اين داستان‌های بهاره رهنما را هم ببينيم و بشنويم كم‌وبيش همين حال‌وهوا را دارند. از اين حيث اين تک‌گويی‌ها برايم يادآور آثار آنتونيونی هستند (به ياد بياوريد مونولوگ ليديا را در قالب نامه‌ای خطاب به جووانی در انتهای فيلم «شب»)؛ تراژدی تنهايی و گسسته شدن ارتباط‌ها در فضايی كه شبيه خلأ و بی‌وزنی است. اگر در بی‌وزنی نوعی سرخوشی فيزيكی وجود دارد، اين‌جا به معنای بی‌تكيه‌گاه بودن انسان معاصر است كه حتی گاهی نمی‌داند چه می‌خواهد. اين داستان‌ها دست‌مايه‌های نابی برای مطالعه‌های موردی روان‌شناسان است. خوبی اين داستان‌ها هم اين است كه گرچه تک‌گويی‌های زنانه‌اند اما اصلاً فمينيستی نيستند و لحن و حالت تنها به قاضی رفتن را ندارند. بيش‌تر شرح عشق‌هايی شايد بی‌جهت‌آغازشده و بی‌دليل‌پايان‌يافته است كه راوی آن‌ها هنوز اندک اميدی به تجديدشان دارد بی‌آن‌كه خود او هم اميدی به تداوم‌شان داشته باشد.
بهاره رهنما در روايت اين تک‌گويی‌هايش، همچنان كه شيوه بازيگری اوست، قطعه‌ها را با روش بينابينی «تلخ و شيرين»، به‌زيبايی اجرا می‌كند. در چنين مواردی هرچه بازيگر بتواند متن‌ها را بيش‌تر به‌اصطلاح «مالِ خود» كند موفق‌تر است. اما رهنما نيازی به چنين تلاشی ندارد، چون اين متن‌ها مال خود اوست. او اين تراژدی‌های انسانی را طوری اجرا می‌كند كه در هر دو شكل شيرين و تلخش به قلب بيننده چنگ می‌اندازد.

مأخذ: روزنامه اعتماد، شماره 2548، دوشنبه 29 آبان 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©