فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, October 05, 2012

گاه‌شمار شش سال از زندگی، و يک حسرت‌نما

همشهری جوان: مدرسه رفتن مثل همان شتری است که دم خانه هر کسی می‌خوابد. نویسنده‌ها هم مثل هر آدم دیگری روزگاری را در مدرسه گذرانده‌اند. آن موقع حتی خودشان هم نمی‌دانستند که روزی قلم به دست می‌شوند و بعد درباره خاطره‌های از زیر درس و مشق در رفتن با چنان آب‌وتابی می‌نویسند که آدم دلش می‌خواهد دوباره راهی مدرسه شود. حالا این خاطره‌ها را بگذارید کنار داستان‌هایی که در مدرسه می‌گذرد. داستان‌هایی که ایده اصلی هر کدام‌شان از خاطره‌ای در گوشه ذهن یکی از نویسنده‌ها شکل گرفته است. هوشنگ گلمکانی هم جزو همان نویسنده‌هایی است که داستان مدرسه‌اش را با آب‌وتاب تمام برای‌مان نوشته است. طوری که آدم دلش می‌خواهد دوباره سری به میز و نیمکت درب‌وداغان مدرسه‌اش بزند.
گرفتن عكس 6 در 4 پرسنلی يكی از بخش‌های دائمی آيين هر ساله ثبت‌نام در مدرسه بود اما عكس فارغ‌التحصيلی فقط يک بار اتفاق افتاد؛ در پايان دوره دبستان، مدرسه كورش كبير گرگان، در حاشيه گروهبان‌محله، كنار «خشكه‌روبار» كه رودخانه‌ای بی‌آب بود.
چند روز پيش از شروع مهر، پدر ما را می‌برد به عكاسی تهران، كمی پايين‌تر از ميدان شهرداری. با كله تراشيده می‌نشستم روی چهارپايه توی عكاسخانه، جلوی دوربين قديمی عكاس‌باشی. از ترس اين‌كه چشمانم در عكس بسته نماند خيره می‌شدم به دوربين و به همين دليل چشم‌ها در عكس‌های آن دوره‌‌ام وق‌زده است. يكی‌دو روز بعد می‌رفتيم به عكاسخانه و شش قطعه عكس را كه پشت هر كدام شماره «شيشه»ی عكس و مهر عكاسی خورده بود و توی يک پاكت سفيد كوچک گذاشته بودند می‌گرفتيم. تقريباً يكی يک دانه از هر كدام از آن عكس‌ها را هنوز توی آلبومم دارم. دوسه‌تايش را موقع ثبت‌نام، پدر می‌داد به دفتر مدرسه كه توی پرونده بگذارند و يكی از آن‌ها می‌رفت بالای كارنامه كه در انتهای هر ثلث می‌دادند به دست‌مان تا ببينيم چه كرده‌ايم و شاگرد چندم شده‌ايم و به امضای ولی‌مان برسانيم.
بجز اين توفيق اجباری هرساله، عكس گرفتن با كله نتراشيده در طول سال يک حادثه بود. عكس‌های پرسنلی آيين ثبت‌نام، با كله تراشيده و چشمان وق‌زده خيره به دوربين، اينک تبديل شده به گاه‌شمار شش سال دوم زندگی‌ام. اما از پايان اين دوره يک عكس يادگاری دسته‌جمعی هم باقی‌مانده كه به همت مسئولان مدرسه و به عنوان عكس پايان دوره تحصيل ابتدايی روی پله‌های جلوی ساختمان مدرسه برداشته شد. از خود بچه‌ها پول جمع كردند، يك «آقا فتو» صدا زدند كه عكس‌ را گرفت و بعد به تعداد مورد نياز چاپ كرد آورد تحويل دفتر مدرسه داد و رفتيم عكس‌مان را از آن‌جا گرفتيم. خرداد 1345. اين تنها عكس فارغ‌التحصيلی زندگی‌ام است؛ بسيار گران‌بها و خاطره‌انگيز. پر از چهره‌ها و نام‌های آشنا و عزيز، و برخی چهره‌ها كه نام‌شان را به ياد ندارم. ارتباطم را با تعدادی از آن‌ها هنوز حفظ كرده‌ام و هر شش ماه يک بار در شهرمان دور هم جمع می‌شويم.
اما اين عكس – با حضور دو فراش مدرسه در دو طرف جمع، دخترک آقای ناظم و آن خانم معلمی كه از پشت شيشه دفتر مدرسه به عكس خيره شده - يادآور يک حسرت خاص هم برايم هست. آن سال هم‌محلی و همسايه‌مان زنده‌ياد آقای اكبر دودكار كه كارمند ارتش بود اما كارش به روال هميشه زندگی‌اش نمايش بود، به مدرسه‌مان آمد و عده‌ای از بچه‌های سال آخر را برای اجرای نمايشی جهت مراسم و جشن پايان تحصيل انتخاب كرد. من هم داوطلب و انتخاب شدم و نقش اول يك كمدی را بازی كردم معروف به «حمال‌باشی سمنقور»! سه تا اجرا داشتيم كه هنوز مزه‌اش زير دندانم است و هنوز بوی چسبی كه سبيلی كلفت و بی‌تناسب با صورت كوچكم را روی لب‌هايم چسباندند در مشام دارم. تازه گرم شده بوديم كه سه اجرا تمام شد و به آقای دودكار گفتم دلم می‌خواهد سال ديگر هم در نمايش جشن پايان تحصيل مدرسه بازی كنم. گفت نمی‌شود؛ بازيگران نمايش بايد از سال‌آخری‌های همان سال باشد. و هنگامی كه اين عكس را می‌گرفتيم با خود فكر می‌كردم كه من ديگر هرگز نمی‌توانم بازيگر نمايش جشن پايان تحصيلی دبستانی باشم، چون فارغ‌التحصيل شده‌ام و دوباره نمی‌توانم از دبستان فارغ‌التحصل شوم. و ياد روزی، چندی سال پيش از آن افتادم كه اسباب‌بازی‌فروش دوره‌گردی به محله‌مان آمده بود، من يک اسباب‌بازی در دست، برای پدر و مادر بهانه اسباب‌بازی ديگری گرفتم و پا به زمين كوفتم و گريستم كه بی‌فايده بود. بعد همان‌طور كه توی پياده‌رو به نبش ديوار خانه‌مان تكيه داده بودم، با اشک‌های ماسيده بر گونه، هق‌هق‌كنان به نقطه نامعلومی خيره مانده بودم و مثل يک فيلسوف كوچولو، در همان دنيای بچگی داشتم فكر می‌كردم كه اين لحظه‌ها، همين لحظه‌هايی كه اسباب‌بازی‌فروش اين‌جا بود و بعد من بهانه گرفتم و گريه كردم و پدر و مادر مقاومت كردند و اسباب‌بازی‌فروش رفت و در خم كوچه‌ای ناپديد شد، ديگر برنمی‌گردد. حالا دلم می‌خواهد در كنج همان خانه، كه ديگر نيست، نبش كوچه تحققی كه حالا اسم ديگری دارد بايستم و زار بزنم و با خودم فكر كنم كه اين لحظه‌ها ديگر برنمی‌گردد. و آقای دودكار سرش را از لای درِ خانه‌شان بيرون بياورد و ملامت‌كنان بگويد: «خيله خب مرد گنده، حالا آخر سال يه سری به مدرسه كورش كبير بزن، يک كاريش می‌كنيم.
طفلک نمی‌داند كه مدرسه كورش كبير را هم خراب كرده‌اند.
مأخذ: هفته‌نامه همشهری جوان، شماره 379، شنبه 15 مهر 1391

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©